ادامهی بحث نعمت روزه و نعمت تلاوت قرآن در ماه رمضان:
روزه، با خطاب «یا ایّها الذّین آمنوا» بر ما واجب شده است
دعاها و توسلاتی به امام زمان (عج)
ادامهی بحث اثرات توسل به اهلبیت (ع):
آزادی از زندان نفس با توسل به اهل بیت (ع)
ترفیع اعمال با توسل به اهل بیت (ع)
لازم است برای نجات از خواری گناه، وجودمان را خانهتکانی و فرش تکانی کنیم
یکی از بالاترین نعمتهایی که خداوند در ماه رمضان به ما داده است، توفیق روزه گرفتن است. اینکه به ما اجازه داد روزه بگیریم، آن هم با خطاب زیبای «یا ایّها الذین آمنوا».
شخصی نزد عالمی رفت و گفت: آیا امسال از پس سختیهای ماه رمضان برمیآییم؟ فرمودند: مگر سختی دارد؟ گفتند: 17، 18 ساعت تشنگی و ضعف، به نظر شما سختی ندارد در این گرما؟
فرمود: برای مؤمن سختی ندارد. وقتی یادت بیاید که خدا در قرآن وقتی خواسته به تو بگوید که روزه بگیر، با این خطاب فرموده است: «یا ایّها الذین آمنوا کُتِب علیکُم الصّیام» ای کسانی که ایمان آوردهاید من برای شما روزه را نوشتم؛ اینکه این سخن خدا را بشنوی که تو را «ایمان آورده» خطاب کند، همهی سختیهای روزه برطرف میشود؛ یعنی مُهر تأیید به ایمان تو زده است. پس گویا خدا ناز مرا به روزهداری میکشد و از ایمان من تعریف میکند.
یک مثال ساده: از صبح بیدار شدی، کارهای خانه را انجام دادی، همه جا را مرتب کردی، غذا درست کردی و خسته شدی. وقتی همسرت یا فرزندت از درِ خانه میآید و شروع به تعریف و قدردانی از کارها و زحماتت میکند، تمام خستگیها از تنت بیرون میرود.
خداوند، روزهدار را «مؤمن» خطاب میکند. با روزهی اول ماه رمضان، متوجه میشوی که در دایرهی مؤمنین هستی. روزه، برای روزهدار خبر خوش است زیرا اطلاع میدهد که از سال گذشته تا به حال، با همهی گناهان، ایمانت از بین نرفته است و در دایرهی مؤمنین هستی. این، مژدهی خوش است و بدین مژده گر جان فشانم رواست. آنچه در قرآن برای «مؤمنین» شمرده است شامل حال روزهدار میشود: از جمله: رحمت خدا، مغفرت خدا، بهشت، عاقبتبهخیری، مقام شفاعت و غیره؛ و این خطابها خستگی روزه را برطرف میکند.
دیگر توفیق و نعمت بزرگی که خدا در ماه رمضان نصیب بندهها کرده است، توفیق قرائت قرآن است. هم توسل به قرآن صامت که تلاوت قرآن است و هم توسل به قرآن ناطق که اهلبیت (ع) هستند.
مرحوم آیتالله بافقی از علمای زمان رضاخان بود که تبعید شده و زندان رفته و سختی کشیده بود. ایشان مرد توسل به دامن اهلبیت (ع) است و چند سفارش هم برای ما دارند:
هرگاه خدای نکرده زمین و آسمان به شما سخت گرفت و مشکلات برایت بسیار سخت شد، متوسل شو به امام زمان علیهالسلام؛ زیرا او نمیتواند شیعیان و متوسلان امتش را در سختیها رها کند.
نیت کن چهل شب جمعه، نیمه شب از خواب بیدار شو، وضو بگیر و شاداب شو و روبهقبله بنشین و 70 مرتبه این ذکر را بردار به توسل به ایشان:
«يا فارِسَ الحِجاز أَدْرِكْنِي یا اَباصالِحَ المَهدِی أَدْرِكْنِي یا اَباالقاسِم المَهدِی أَدْرِكْنِي يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي وَ لا تَدَعْ عَنِّي فَإِنِّي عَاجِزٌ ذَلِيلٌ». مرا به حال خود وامگذار من ذلیل و عاجز هستم و از عهدهی کارم برنمیآیم.
چندین سال پیش در اصفهان عدهای تصمیم گرفتند که مجالس حدیث کسا را رونق دهند. شبهای جمعه جلسات را برگزار میکردند. شبی شخصی نزدمسئول هیئت رفت و گفت آیا میشود هفتهی دیگر هیئت در خانهی من باشد؟ همسرم بسیار مریض است و دکترها ناامیدم کردهاند و گفتهاند کار از کارش گذشته است.
مسئول هیئت گفت اجازه بده صحبت کنم، تو را خبر میکنم. آن شخص میگوید این وعده را گرفتم و به خانه آمدم. شب تا صبح زنم از درد نالید. صبح هوا گرگ و میش بود، کسی درب خانه را زد. در را باز کردم. خانمی چادری بود، گفت: شما مریض دارید؟ گفتم: بله. گفت: مریض شما خانم است؟ گفتم: بله. شما دعایی یا توسلی گرفتهاید؟ گفتم: نه. گفت: میشود بیاییم مریضت را ببینم؟ مرد گفت: الآن زمان مناسبی نیست. زن گفت: من سید اولاد پیغمبر هستم، میخواهم او را ببینم.
زن آمد و نشست و پرسید: شما مجلس روضه و دعای توسل و حدیث کسا داشتید؟ گفتم: نه چطور؟ گفت: من سحر خواب دیدم هودجی سر کوچه از آسمان به پایین آمد. بانویی جلیل پیاده شد و بانوانی همراهش بودند. در خانه شما آمدند. پرسیدم خانم که هستند؟ گفتند فاطمهی زهرا (س) میآیند به برکت حدیث کسا مریض این خانه را شفا بدهند.
مرد گفت: جانم به فدای زهرا. من نیت کردم که مجلس داشته باشم. چند روز بعد زمان مجلس رسید و روزی که مجلس را گرفتیم، همسرم پای سماور چای میریخت و این اتفاق موجب شد مجلس حدیث کسا رونق گرفت.
بنابراین گاهی آدم بعد از دعا کردن، به توسلات و اذکاری راهنمایی میشود.
مرحوم سید شهابالدین مرعشی نجفی در ملاقاتی که با امام زمان (عج) برایشان پیش آمد، از امام زمان (عج) چیزهای بسیار زیادی از جمله دعاهایی گرفتند. از امام صلواتی خواستند. امام به ایشان فرمودند: به هنگام گرفتاریها و مشکلات بگو:
«اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَرَحَّم عَلی عَجزِنا وَ اَغِثنا بِحَقِّهِم» خداوندا درود بر محمد و آلش بفرست و بر عجز و ناتوانی ما رحم کن و به حق محمد و آل او به داد ما برس.
همچنین از امام زمان (عج) تعقیبات نمازی خواستند که بعد از نماز چه بخوانند که کاستیهای نماز از بین برود. امام فرمودند بعد از نمازت بگو:
«اَللّهُمَ سَرِّحْنى عَنِ الهُمومِ وَ الْغُمومِ وَ وَحْشَة الصَّدرِ و وَسْوَسَةِ الشَّیطان بِرَحمَتِكَ یا اَرْحَمَ الرَّاحِمینَ» خدایا در غمها و غصهها برایم راه راحتی قرار بده؛ و ترس دل و همچنین وسوسههای شیطان را از من دور کن به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانها.
توسل به اهلبیت (ع) چندین اثر در زندگی دارد:
یکی اینکه آدم را از زندان نفس آزاد میکند. همانطور که اگر انسان جرمی را مرتکب شود، حکومت موظف است او را تنبیه و حبس کند، کمترین گناهی که از انسان سر میزند در عالم معنا روحش حبس میشود؛ که حداقلِ آن، یک شبانهروز است. آن کسی که در زندان دنیا است از خانواده دور میشود و بخشی از زندگیاش را از دست میدهد. کسی که در زندان نفس است، اولین اثرش این است که واجباتش را از دست میدهد. اثر بعدی اینکه مستحبات را از دست میدهد و دلگرفته میشود و حال مناجات و دعا را از دست میدهد. گاهی این زندان روح، ممکن است به یک کلمه حرف نادرست و نابهجا باشد.
آیتالله حسن زاده آملی فرمودند: شبی در عالم رؤیا دیدم در اتاقی حبس هستم و تمام دیوارهای اتاق شیشهای است و اتاق در باغی است با نهرهای آب، درختان سر به فلک، بلبلان، گلهای زیبا، شاخههای میوههای آویزان؛ و گویا آدم در بهشت است. آمدم از اتاق بروم بیرون، دیدم راهِ بیرون رفتن ندارم. هیچ دری نیست و فقط میدیدم و حسرت میخوردم.
کمکم گریهام گرفت. هوا در حال تمام شدن و نفسم در حال بند آمدن بود. سرم را به بالا بردم و گفتم خدایا تو را به حقت، خدایا تو را به رسولت من چرا اینجا زندانم و از این مواهب بیبهرهام؟
ندا آمد: چرا مواظب زبانت نیستی؟ چرا مواظب حرفهایی که میزنی نیستی؟ من فکر کردم. نه غیبت کرده بودم نه تهمت زده بودم، اما دیروز کلمهی بیجایی گفته بودم که نباید میگفتم. سر را بالا بردم و توبه کردم. در باز شد و من بیرون رفتم.
حال در این حبسهایی که بر اثر گناهان داریم، چه کنیم که حبس طولانی نشود؟ اگر ائمه به دادمان نرسند و اگر استغفار نکنیم مسلماً حبس طولانی میشود.
اثر دیگر توسل به اهلبیت (ع) این است که اعمال ما ترفیع پیدا میکنند و بالا میروند. مدام اعمال در حال بالا رفتن هستند و از بالا مدام رحمت، خیر و برکت و همه چیز (چون منبع همه چیز خداست و همه چیز را خدا به زمین از بالا نازل میکند) در حال ارسال است.
عملی که میخواهد بالا برود، به نور احتیاج دارد. آن چیز هم که پایین میآورد نور است. نیروی بالابرنده و پایین آورندهی همه چیز نور است.
امام صادق (ع) فرمودند: هرگاه خدا بخواهد امرش را نافذ کند و کاری را برای مخلوق انجام دهد، جبرئیل این امر را میآورد به دست رسولالله (ص) میدهد و میفرماید: رسولم من تنفیذ کردم به شرط امضای تو. پیامبر امضا میکنند و این، نور اول میشود. سپس میدهد به امام علی (ع) و به همین ترتیب میرود تا دست امام زمان (عج) و اگر این امضاها انجام شد، اجرا میشود. هیچ چیز بدون امضای پیامبر و اهلبیت علیهمالسلام اجرا نمیشود.
هم چنین هر عملی را که ملک بخواهد از زمین به بالا ببرد، اول باید به امضای امام زمان (عج) برسد، بعد امام عسکری (ع)، سپس امام هادی (ع) تا رسیده شود به رسولالله (ص) و سپس به ملکوت برده شود و مورد تأیید خداوند قرار گیرد.
هم صعود و هم نزول، نور چهارده معصوم علیهمالسلام را نیاز دارد. بدون این نور، نه خدا امری را اجرا میکند و نه خدا چیزی را قبول میکند. نه میگیرد و نه میدهد.
توسل به اهلبیت (ع) گوش برزخی ما را باز میکند. ما یک «سماع» داریم و یک «استماع». سماع یعنی چیزی به گوشم میخورد؛ اما استماع وقتی است که گوش دل و گوش برزخیام باز است. میشنوم و میفهمم و درک میکنم. آن کسی که قرآن را میشنود و میرود، سماع میکند.
شخصی به مسجد رفت تا پیامبر (ص) را مسخره کند. لنگ و سیاه بود. گوشهای نشست. به دوستانش قول داده بود که وقتی پیامبر (ص) شروع کردند، ایشان را مسخره میکند و به ایشان میخندد و میخنداند.
پیامبر (ص) آمدند و به جمعیت رو کردند و فرمودند: «بسم الله الرحمن الرحیم الرحمن عَلَّم القرآن…» این سوره نازل شده بود. وقتی آیات به گوشش مرد خورد، رنگش پرید و بعد از تمام شدن، به پیامبر (ص) گفت میشود بار دیگر بخوانی؟ پیامبر دوباره خواندند. مرد صاف و مؤدب نشست و گفت میشود دوباره بخوانی؟ پیامبر دوباره خواندند. مرد گفت: میشود بگویی چطور میشود عاشق خدای این کلام شد؟
این، استماع است. برای استماع باید گوش برزخی باز باشد. این گوش باید قبل از مُردن باز شود تا وقت مرگ تلقین را بشنود. این گوش باید در دنیا باز شود.
شخصی گفت: من در صحن جمکران در سجده بودم و آیتالله بافقی هم سجده بود. من در سجده شنیدم صدایی میگفت: به آیتالله بافقی بگویید امام زمانش در کوه خضر منتظرش است (کوه خضر نزدیک جمکران است). شخص میگوید من از هیبت پریدم. دیدم آیتالله بافقی بلند شدند و دواندوان رفتند. دیدم رسیدند به دامنهی کوه. سه نفر منتظرشان بودند. ایستاد و عرض ادب کرد و صحبتها کرد و من از دور نگاه کردم. آقا برگشت و آمد و از ایشان پرسیدم: آقا که بود؟ آیتالله فرمود: سرور عالم، مولایم کارم داشت. من گفتم عجیب است. آقا گفت: عجیب نیست این اتفاق زیاد میافتد. عجیب گوش تو است که شنیدی، اگر نشنیده بودی نمیگفتم.
چرا گوش و چشم و قلب برزخیمان بسته است؟ چون ما دچار خسارت و ورشکستگی شدهایم. ما با تکرار گناه، ورشکست شدهایم.
امام سجاد (ع) میفرماید: گناه روی گناه، به شما سه خسارت وارد میکند: اول اینکه گناه پیش خدا، لباس خواری به تن گناهکار میکند (هر گناهی که انسان مدام انجام دهد و توبه نکند). در قرآن میفرماید: «وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ[1]» یعنی کسی که در روز قیامت ترازوی حسناتش سبک باشد، اینها همان کسانی هستند که خسارت دیدند و ضرر کردند؛ و نتیجه هم این است که در جهنم ابدی خواهند بود.
حال باید بپرسیم چه چیزی را ضرر کردند؟ او در مال دنیا ضرر نکرده، بلکه طبق آیهی قرآن آنها «خودشان» را ضرر کردند (أَنْفُسَهُمْ). عمر و جانشان را ضرر کردند و از آن بهره نبردند.
معنای آیه این است که گناه، چنان او را خوار و ذلیل کرده است که خدا اصلاً او را نگاه نمیکند و به حساب نمیآورد.
حال باید ببینیم برای نجات چه کنیم؟
نیاز به خانهتکانی داریم. ماه رمضان، ماهِ خانهتکانی است و ماهِ بهار قرآن است. خدا میفرماید که لازم است که شما بندهها، جسمتان را فرشتکانی کنید؛ مانند قدیم که با چوبی به فرش میکوبیدند و آن را چنان چوب میزدند تا همهی خاکهایش زدوده شود.
1) اول چوب را باید به «فکرت» بزنی. فکر کنی که این راهی که من دارم میروم چه راهی است و آخرش به کجا میرسد؟ از خود بپرس من کجای کار هستم؟ تا اینجا را چگونه آمدم؟ اگر همین راه را ادامه دهم به کجا میرسم؟
در منطقالطیر عطار اینگونه آمده است که هدهدی آمد. به منزلهی پیامبر و خطیب، بالای منبر رفت و پرندههای زیادی را جمع کرد و شروع به سخنرانی کرد. گفت ای پرندهها! دنیا همین لانه نیست، همین دانه نیست، همین غریزه نیست، دنیای دیگری وجود دارد و جایی دیگر، پادشاه هستی منتظر ملاقات شماست. میآیید با هم برویم؟
اولین کسی که بلند شد کلاغ بود و گفت: این حرفها چیست؟ مگر از این گردوی خوشمزه و قالب صابونی که میدزدم چیزی بهتر و خوشمزهتر هست؟ این حرفها را کنار بگذار. میخواهی ما را از خانه و زندگیمان بیندازی؟
بعد جغد بلند شد و گفت مگر از بیغولهها و خرابههایی که من در آنها سر میکنم و صدا میکشم، خانهای زیباتر هم هست؟
مرغابی بلند شد و گفت مگر از این آب لجنی که در آن غوطه میخورم و کِرمی که از آن درمیآورم و میخورم، آبی بهتر و خوشگوارتر هست؟
عدهای به او گفتند دست از سر ما بردار و بگذار زندگیمان را بکنیم؛ اما عدهای از مرغها نصیحت او را گوش کردند و گفتند با تو میآییم.
راه افتادند و پریدند به سمت کوه قاف. رسیدند به اولین گردنه؛ اما در اولین گردنه بریدند. گفتند تو نگفتی راه دور و خسته کننده است، ما گرسنه و تشنهایم. ما فکر کردیم راه هموار است. هدهد گفت: آرام باشید این گردنه، گردنهی «همت و اراده» است. همت کنید تا کوه قاف چیزی نمانده است. عدهای برگشتند. گردنهی بعدی «صبر» بود و باز عدهای برگشتند. گردنهی بعدی «امتحانات» بود و باز عدهای برگشتند. رسیدند به کوه قاف. دید فقط 29 مرغ مانده است و با خودش 30 مرغ میشوند.
مرغها گفتند پس کجاست سلطان عالم؟ قاصدی آمد و گفت سلطان عالم به شما سلام میرساند و میگوید گرد و غباریِ راه هستید، هنوز رنگ تعلق دارید، هنوز هوای خانههایتان، دانههایتان، همراهانتان و دوستانتان در شماست. باید ریاضت بکشید. مدتی به تربیت سر کردند و بعد وقت دیدن آن سلطان عالم رسید. آنها را به لب برکه برد و گفت به داخل آب نگاه کنید. وقتی نگاه کردند چه دیدند؟ 30 تا مرغ.
آن چیزی که باید ببینی، خودت هستی. این همه راه را میآیی که خودت را نگاه کنی. نگاه کن در این آب ببین که هستی؟ چه مقام و منزلتی داری؟ این شد حکایت سیمرغ و کوه قاف.
شاگرد مرحوم میرزای شیرازی بود. درس را خوانده بود و میخواست برگردد تبریز. آمد و گفت استاد یک دستوری بده. استاد گفت از 24 ساعت، یک ساعتش را مراقبه کن. به خودت نگاه کن و خودت را بسنج که چه کسی هستی و چه کردی.
دو تا رجعت داریم. یک رجعت برای زمان امام زمان (عج) است که فقط مخصوص خواص است. وقتی امام ظهور میکند، آنها را از قبرهایشان بیدار میکند و به خدا عرضه میدارد: خدایا او برای دیدن من سوخت. اکنون زندهاش کن.
رجعت دوم برای کسی است که مرده است اما روزی بیست بار به دنیا میآید و برمیگردد. این چطور ممکن است؟ از امام صادق (ع) پرسیدند: وقتی آدم مُرد آیا میشود دوباره به دنیا رجوع کند؟ فرمودند: بله. گفت: آقا چند بار؟ امام فرمودند: به اندازهی منزلتی که به دست آورده است، به اندازهی عمل درستی که در دنیا انجام داده است و به اندازهی فضائلی که در دنیا حاصل کرده است.
مثلاً 42 سال است که خانم مالک فوت کرده است اما به هر کلامی که من از ایشان میگویم او بهره میبرد. حال این حالت هم ممکن است که شخصی بمیرد و دوباره به دنیا برگردد اما هر بار لعن شود مثل یزید که هر بار نام او را میشنویم او را لعن میکنیم؛ و چه بسا انسانهایی که به دنیا بیایند و بروند و هیچگاه هم برنگردند چون نه عملی از آنها مانده و نه فضیلتی که از آن یاد کنند.
2) چوب دوم را باید به فرش وجودت بزنی و آن را از «جهل» بتکانی؛ مخصوصاً جهالت در دین.
روزی فردی به کلیسا نزد کشیشی رفت. به او گفت: مرا موعظه کن. کشیش او را نگاه کرد و با تعجب گفت: من تو را موعظه کنم درحالیکه قرآن در بین شماست و محمد (ص) در میان شماست؟!
پیامبر (ص) فرمود: علم، امامِ عمل شماست (او جلو میایستد و شما عمل میکنید) و عمل، تابعِ علم شماست. اگر طالب مدینهی فاضله هستی، چراغش علم و دانستن است.
پیامبر (ص) برای عبادت بدون علم مثلی زدهاند و فرمودهاند که مثل اسب عَصّاری است که چشمش را ببندند او را و به سنگ آسیاب ببندند. تا شب مقدار زیادی راه میرود اما شب که چشمش را باز کنند میبیند سر جای اول است و فقط دور زده است. عبادت بدون علم، تکبر و خودپسندی و ریاکاری میآورد.
3) چوب بعدی فرشتکانی را باید به «دهانم» بزنم.
پیامبر (ص) فرمودند: تا دهان بسته نشود، درِ دل باز نمیشود.
حضرت آدم (ع) میان نوههایش مینشست و همه حرف میزدند در حالی که او معمولاً ساکت بود. از او پرسیدند چرا حرف نمیزنی. گفت: روزی که خدا مرا به زمین فرستاد، من از خدا سؤال کردم که خدایا آیا میشود دوباره پیش تو برگردم و عزیز شوم؟ ندا آمد: آری به شرط اینکه دهان از سخن اضافه ببندی.
امام علی علیهالسلام فرمودند: هر کس کلامش زیاد باشد، خطاهایش زیاد میشود. هر کس خطاهایش زیاد شود، کمکم حیایش کم میشود. هر کس حیایش کم شود، ورع و تقوایش از بین میرود. هر کس ورع و تقوایش از بین رود، قلبش میمیرد؛ و هر قلب مردهای را خدا داخل در آتش میکند.
4) چوب بعدی را باید به «دلِ» فرش جسم زد که از غیر خدا بیرون بیاید.
[1] مؤمنون/ 103