ایشان در گره گشایی ید طولایی دارند مخصوصاً شفای مریض؛ راه توسل به ایشان بسیار راحت است.
سید بن طاووس نقل می کند: شخصی خدمت امام هادی (ع) نامه نوشت که دست ما به دامن شما نمی رسد ( زیرا امام هادی (ع) و امام حسن عسگری (ع) کمتر در میان مردم ظاهر می شدند و مردم به منزل ایشان که می رفتند ایشان از پشت پرده با مردم سخن می گفتند که کم کم مردم را آماده ی غیبت امام مهدی (عج) کنند) اگر بخواهیم با شما درد و دل کنیم همانگونه که با خدا درد و دل می کنیم اگر بخواهیم مشکلاتمان را با شما در میان بگذاریم همانگونه که با خدا مشکلاتمان را در میان می گذاریم، باید چه کاری انجام دهیم؟
امام (ع) فرمودند: هرگاه حاجتی داشتید فقط لبهای خود را تکان دهید، مطمئن باشید من به شما پاسخ می دهم ( صدایتان را لازم نیست بلند کنید آرام فقط لبهایتان را تکان دهید.)
در روایت دیگری آمده است: راوی می گوید: به امام هادی (ع) عرض کردم آقا جان! زمانی پیش می آید که من مشکل یا حاجتی دارم ولی اجازه نمی دهند با شما که امام زمان من هستید رفت و آمد کنیم، آنگاه ماچه کنیم؟
امام فرمودند: هرگاه خواستی حاجتی یا مسئله ای را بخواهی آن را بنویس و زیر جانمازت بگذار و نمازت را بخوان ساعتی بعد بیا و کاغذ را بردار من برای شما نوشته ام که چه باید بکنید.
راوی می گوید: من سالهای سال مشکلاتم را اینگونه حل می کردم.
از امام هادی (ع) دعا و ذکر و مناجات های فراوانی به ما رسیده است.
راوی نقل می کند که خدمت امام رسیدم و عرض کردم: آقا از دعاهای مخصوصی که می خوانید می توانید به ما بدهید تا ما یاد بگیریم؟
امام فرمودند: من دعایی دارم که آن را بسیار می خوانم از خدا می خواستم هر کسی از راه دور یا نزدیک بر سر مزار من بیاید و آن دعا را آنجا بخواند به اجابت رسیده برگردد.
گفتم: یابن رسول الله خدا شما را زنده نگه دارد اگر کسی نتوانست بر سر مزار شما بیاید چه کند؟
امام فرمودند: هر کجا که بخواهید فرقی نمی کند من دعا کرده ام که خدا حاجتش را بدهد:
«يَا عُدَّتِي عِنْدَ الْعَدَدِ [الْعُدَدِ] وَ يَا رَجَائِي وَ الْمُعْتَمَدُ وَ يَا كَهْفِي وَ السَّنَدُ يَا وَاحِدُ يَا أَحَدُ وَ يَا قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ أَسْأَلُكَ اللَّهُمَّ بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَهُ مِنْ خَلْقِكَ وَ لَمْ تَجْعَلْ فِي خَلْقِكَ مِثْلَهُمْ أَحَداً اَن تَصَلِّیَ عَلَیهِم وَ اَن تَفعَل بِی کَیتَ وَ کَیتَ»
«اى توشه ام نزد توشه ها، و اى اميد و مورد اعتمادم، و اى پناهگاه و تكيه گاهم، اى يگانه، اى يكتا، اى كه گفتى: بگو، او خداى يكتاست. خدايا از تو میخواهم، بحق كسانى كه آفريدى از آفريده هايت، و در آفريده هايت كسى را مانند آنها قرار ندادى، بر همگى آنان درود فرست، و با من چنين و چنان كن. و به جاى اين جلمه حاجت خويش را بخواه، همانا از آن حضرت روايت شده: من از خدای عزّ و جلّ خواسته ام: كسى را كه اين دعا را در روضه من، پس از من بخواند، نااميد بازنگرداند«.
یکی از چیزهاییکه شیعه باید برای رسیدنش تلاش کند این است که به دنبال جلب دعای امام زمان خود باشد.
مرحوم قطب راوندی در کتاب “خرائج” می گوید :گروهی از اهل اصفهان – که از جمله ی ایشان ابوالعبّاس احمد بن نصر ، و ابوجعفر محمد بن علویه هستند – برایم بازگو کردند که مردی به نام عبدالرحمان در اصفهان بود و از شیعیان به حساب می آمد. از او پرسیده شد که به چه دلیل تو از بین تمام مردم روزگار خود ، امام هادی (ع) را انتخاب کرده و او را امام و پیشوای خود قرار دادی ؟! وی گفته است : چیزی را مشاهده کردم که برایم واجب شده است تا او را امام خود بدانم. من مردی فقیر و بی چیز بودم ، ولی زبانی گویا داشتم و پر جرأت بودم. در یکی از سال ها، مردم اصفهان مرا از شهر بیرون کردند ؛ من نیز به همراه عده ای برای شکایت و دادخواهی به دیار متوکل عباسی (حاکم وقت) می رفتیم ، به راه افتادیم ؛ تا آنکه به قصر حکومتی او رسیدیم . در این هنگام ، دستور احضار امام هادی (ع) را صادر کرد. از بعضی از حاضران پرسیدم : این مردی که دستور احضارش را داده اند ، کیست ؟ گفتند : او یکی از فرزندان علی (ع) است که شیعیان او را امام و پیشوای خود می دانند. و من حتم دارم که متوکل او را برای کشتن احضار کرده است. من گفتم : من از اینجا نمی روم تا ببینم او چگونه مردی است !پس از مدتی آن حضرت را در حالی که سوار بر اسب بود مشاهده کردم ، مردم در سمت راست و چپ آن حضرت صف کشیده بودند و به سویش می نگریستند. با دیدن او ، محبت و دوستیش در قلبم قرار گرفت و برای او در درون خود مشغول دعا شدم تا خداوند او را از شر ّ متوکل (لعین) در امان بدارد. آن بزرگوار نگاهش را به یال اسب دوخته بود و از بین مردم حرکت می کرد ، و به راست و چپ خود نیز نگاه نمی کرد. من نیز در درون پیوسته برای او دعا می کردم. هنگامی که خواست از کنار من عبور کند ، رو به من کرد و فرمود :خداوند ، دعایت را اجابت فرماید ، عمرت را طولانی و دارایی و فرزندانت را بسیار گرداند. آنگاه من از شکوه و هیبت او بر خود لرزیدم و بین دوستانم افتادم ، پرسیدند : چه اتفاقی برایت افتاده است ؟ گفتم : خوبم (و هیچ چیزی در مورد آن جریان به هیچ کس نگفتم). پس از این جریان به اصفهان بازگشتیم و به واسطه دعای آن بزرگوار ، خداوند نیز راه های درآمد را به رویم گشود ، به گونه ای که در حال حاضر هزار هزار درهم ارزش خانه و اموال درون خانه ام می باشد و بیرون از منزلم نیز ثروت و دارایی دارم. ده فرزند نصیبم شده و بیش از هفتاد سال از عمرم می گذرد. من ، این مرد بزرگوار را به عنوان پیشوای خود برگزیدم و او را امام خود می دانم ، چرا که او چیزی را که در خاطر من می گذشت ، متوجه شد و برایم دعا کرد ، و خداوند نیز دعایش را در حقم مستجاب فرمود.