در روضه ها همه چیز تقسیم بندی شده است به دست حضرت زهرا (س)؛ و به هر کدام از ما نقشی را داده اند و ما فقط آن را اجرا می کنیم. به یک نفر نقش گریه کن، به نفر دیگر نقش خدمتگزار، به کسی نقش سرودن، به کس دیگر نقش خواندن، به دیگری نقش شنیدن و…این نقشها تقسیم شده و هر کس نقشش را زیبا ارائه کند در شب شام غریبان به دست حضرت فاطمه (س) اجر و مزد خود را می گیرد.
باید خداوند را هزاران بار شکر کنیم که فاطمه زهرا (س) ما را فراموش نکرده و ما را بر سر این سفره نشانده و نقشی را به ما داده است.
به روز سوم ماه محرم رسیدیم. برخی از مورخین می نویسند که امام حسین (ع) روز اول ماه محرم به کربلا رسیده اند و برخی روز دوم را می نویسند که این دو قول ضعیف است و قول قوی تر این است که امام (ع) روز سوم به کربلا رسیده اند. کاروان امام (ع) برای اولین بار با سپاه حرّ بن یزید ریاحی مواجه شده اند و برای اولین بار نام سرزمین کربلا را شنیده اند.
مسیر این کاروان طولانی بوده است و از مدینه به مکه رفته اند و چندین ماه در آنجا مانده اند و سپس به طرف کوفه حرکت کرده اند تا به عنوان پاسخ به دعوتنامه کوفیان در آنجا مستقر شوند. به نزدیکی های کوفه که رسیدند ناگهان با نخلستانهای زیادی مواجه شدند، کسانی که قبلا به آنجا آمده بودند تعجب کردند که قبلا در آنجا نخلستان نبوده! امام حسین (ع) فرمودند: آرام باشید که اینها نخل نیستند بلکه سپاه بنی امیه است؛ سپاه حرّ با هزار سرباز آماده به جنگ.
حرّ از امام (ع) پرسید به کجا می روی؟ ایشان پاسخ دادند: به کوفه می روم زیرا هجده هزار دعوتنامه از مردم دارم. او گفت: من اجازه ندارم که شما را راه دهم و کوفه برای شما ممنوع است. امام (ع) فرمودند: پس به من اجازه بده که به سمت ایران بروم که در اهواز دوستانی دارم. گفت: من اجازه ندارم که به شما راه بدهم. امام (ع) فرمودند: پس به من اجازه بده که به سمت مدینه برگردم. او گفت: اجازه بازگشت دادن را هم ندارم. امام (ع) فرمودند: پس چه کنیم؟ او گفت: با هم حرکت می کنیم تا نامه امیر برسد و من بدانم دستور چیست. با هم حرکت کردند تا به نزدیکی کربلا رسیدند، امام (ع) فرمودند: “إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ”. حضرت زینب (س) از داخل هودج سرشان را بیرون آوردند و فرمودند: برادرم چرا این آیه را می خوانید، چه خبر شده است؟! ایشان تا سر را بیرون آوردند و صحرا را دیدند فرمودند: برادرم اینجا کجاست؟! من از این صحرا می ترسم و دلم به اضطراب افتاد! امام (ع) فرمودند: اینجا سرزمین ” کرب” و ” بلا” است…
(خانم مالک می فرمودند: امام حسین (ع) این سرزمین را تقسیم کردند که “کرب ” را برای ما شیعیان و محبان گذاشتند و ” بلا” را برای خود و خواهران و برادران خود برداشتند)
سپس حضرت زینب (س) فرمودند: حسین جان! نمی شود برگردیم؟ امام (ع) فرمودند: خیر. شما برمی گردید مدینه، اما من برنمی گردم… زینب جان! تو بدون من و برادرانت برمی گردی…
حضرت زینب (س) فرمودند: حالا که قرار به جدایی و فراق است پس خیمه ات را نزدیک به خیمه من بنا کن که این چند روزه، تو را از خود دور نبینم…
سلام و درود ما به حضرت زینب (س).
مهم ترین وظیفه ما مجلس داری و بُکاء برای امام حسین (ع) و نشان دادن این غم مقدس و ابراز کردن آن است. اما همچنانکه برای حج و نماز و روزه و ازدواج و ارث و اقتصاد و غسل و وضو و… احکام داریم و باید از علما و مجتهدین یاد بگیریم و عمل کنیم، عزاداری برای امام حسین (ع) هم احکام و آداب دارد که اگر کسی آداب نشستن و برخاستن و گریستن و مجلس داری و … را نداند در این مجالس خلل ایجاد می شود و ما باید آنها را از علما یاد بگیریم.
علامه سید علی قاضی می فرمودند: در برگزاری مجالس عزاداری امام حسین (ع) حتی در مستحباتش مسامحه نکنید (وضو، تسبیح تربت، روبه قبله نشستن، چیزی نخوردن، عطش داشتن، گریه کردن، لباس غم پوشیدن، احترام به مردم، صلوات فرستادن، دعا کردن، پذیرایی بهتر از بچه ها و…) سپس می فرمودند: مجلس روضه امام حسین (ع) را در خانه هایتان بگیرید حتی با سه نفر؛ که اسباب گشایش است. اگر هفتگی نشد دهه اول محرم حتی یک روز و یا یک ساعت در این دهه.
آیت الله مامقانی که عالم بزرگواری است به پسرانش می فرماید: اگر شده یک لقمه نانی داشته باشید ( آنقدر ناتوان هستید) روضه اباعبدالله (ع) را ترک نکنید.
علامه طباطبایی در جمعی نشسته بودند که فردی آمد و شروع به اهانت کردن به مقام روحانیت کرد، مردم به او نهیب زدند که خجالت بکش! ایشان علامه طباطبایی هستند! مرد معذرت خواهی کرد که من شما را نشناختم چون شما لباسی ساده پوشیده بودید فکر کردم روضه خوان هستید. علامه گریه کردند و فرمودند: می دانی مرثیه خوانی برای سیدالشهدا (ع) چقدر ارزش دارد؟! به سیدالشهدا (ع) قسم می خورم که حاضرم کتاب المیزان و سالها تحقیقاتم و نوشته ها و شاگردانم را بدهم و در عوض یک ساعت، روضه خوان حسین (ع) باشم!!!
روضه، گریه می آورد حال:
بسیار بد است که انسان در روضه امام حسین (ع) بنشیند و گریه نکند و فرموده اند حتی شده تباکی کن یعنی خودت را به گریه بزن. حتی برای دنیایت گریه کن اما بدون گریه در مجلس روضه ننشین.
آیت الله نورالدین اراکی،در دهه اول محرم در حسینیه ی خانه اش مراسم روضه برقرار می کرد که از شهرستانها به مجلس ایشان می آمدند و روضه ای بی نمونه برقرار می شد. ایشان هر صبح چند دستمال پارچه ای کنار خود می گذاشتند و هر کدام که خیس از اشک می شد کنار می گذاشتند و دستمال بعدی را برمی داشتند؛ و روز عاشورا که می شد ایشان می فرمودند: امروز روز معرکه ی بُکاء است و هر کس باید معرکه بگذارد که بیشتر گریه کند.
برای روضه امام حسین (ع) باید دستمال اشک داشت اگر نداشتی با دستت اشکت را پاک کن.
حدیث است که به محض اینکه گریه بر امام حسین (ع) کردی حضرت زهرا (س) با عده ای از ملائکه حاضر می شوند، ایشان به ملائکه دستور می دهند که اشک عده ای را با بالهایشان پاک کنند و اشک عده ای دیگر را در شیشه ای جمع کنند تا در روز قیامت بر جهنم بریزند و او از صراط عبور کند و اما اشک عده ای را که خالص است خود حضرت، خم می شوند و با گوشه ی مقنعه خود پاک می کنند.
مرحوم امام خمینی (ره) فرمودند: از الان تا قیامت اگر همه ی مردم بر امام حسین (ع) گریه کنند برای ایشان فایده ای ندارد و ایشان به اوج مقامی که باید رسیده است اما منفعت گریه بر امام حسین (ع) برای خود ما است زیرا گریه برای مظلوم فریادی بر ظالم است. با این گریه ها، ما مکتب خود را حفظ می کنیم.
نکته مهم: مرثیه هایی که می خوانیم را هم باید از علما یاد بگیریم و هر مرثیه ای را نباید بخوانیم. امروزه مخالفان امام حسین (ع)، مخالفت خود را با ترفندهای گوناگون ارائه می دهند از جمله مضامین شعرها. مضامین شعرها نباید به گونه ای باشد که کفر باشد. منطق ما در رابطه با ابراز علاقه و عقیده به امام حسین (ع) در اشعار و مرثیه ها باید با منطق مراجع و علما همراه باشد.
پس گریه کردن ما باید هدفمند باشد. چرا امروزه دنیا برای وهابیت ارزشی قائل نیست؟ و چرا دنیا از شیعه ی ایران و بحرین و یمن و عراق و … می ترسد؟ اگر به عبادت و نماز و روزه و … باشد که آنها بیشتر انجام می دهند؟! فرق شیعه با آنها این است که ما اشک داریم و آنها ندارند. ارباب ما حضرت زهرا (س) است که خاطره ی گریه ی ایشان در بیت الاحزان از یاد ما فراموش نمی شود و ارباب ما حضرت علی (ع) است که خاطره ی گریه ی ایشان در نخلستانهای کوفه هرگز فراموش نمی شود. اما ارباب آنها کسی است که اگر کسی برای پدرش گریه می کرد یا برای فرزند مُرده اش گریه می کرد او را شلاق می زد که برای چه گریه می کنی؟!
آنقدر آنها را از گریه کردن منع می کنند که آنها قسی القلب می شوند و جلوی چشمان مادر، سر از بدن فرزند، جدا می کنند!
شیعه چون اشک دارد قلبش رقیق است و جنایت نمی کند، کمربند انتحاری به خود نمی بندد و سر از تن انسانها جدا نمی کند. شیعه با گریه بر حسین (ع) قلبش رقیق می شود.
در مکتب شیعه، گریه کردن هدفمند است. روزهای آخر عمر فاطمه زهرا (س)، حضرت علی (ع) برای او چهاردیواری گِلی ساخت در قبرستان بقیع، و ایشان به آنجا می رفتند و گریه می کردند. بعد از ایشان درب بیت الاحزان را قفل کردند. پنجاه سال این در قفل بود تا وقتی کاروان کربلا به مدینه بازگشت حضرت زینب (س) وارد مدینه شدند و مستقیم به حرم پیامبر (ص) رفتند و حضرت ام کلثوم (س) به بقیع رفتند و قفل بیت الاحزان را بعد از پنجاه سال باز کردند و وارد شدند و فریاد زدند: مادر! آمده ام که عزای حسینت را در اینجا بگیرم. از فردای آن روز حضرت ام البنین (س) وارد بیت الاحزان شدند و در آنجا اِقامه عزا کردند و جای فاطمه زهرا (س) را گرفتند…
اگر فاطمه (س) به بیت الاحزان رفتند به این دلیل بود که نمی گذاشتند ایشان در خانه شان عزاداری کنند پس ایشان جایی را انتخاب کردند که محل ورود و خروج تمام کاروانها به مدینه بود که مردم با دیدن حالِ فاطمه (س) خبر ببرند؛ و حضرت ام البنین (ع) هم به همین هدف در آنجا عزاداری می کردند که بر مظلوم گریه کنند تا آبروی ظالم را ببرند.
ایشان در آنجا می نشست و دم می گرفت:
ای کسی که فرزندم عباس را دیده ای که چون شیرِ دَمان بر گله گوسفندان حمله می کند و در گرداگرد او فرزندان حیدر چون شیر ژیان، با یالهای فراوان در حرکتند…
به من خبر رسیده که فرزند شیرزاده ام با سر از اسب به زمین افتاد در حالیکه دستهایش بریده بود…
وای بر من! فرزندِ شیرزاده ام را عمود آهنین بر سرش زده اند اگر شمشیر در دستش بود هرگز چنین اتفاقی برای او نمی افتاد…
ایشان چنان شوری ایجاد می کردند که والی مدینه، مروان حَکَم از ترس اینکه آشوب و انقلاب نشود خودش می آمد و در بقیع می ایستاد و گریه می کرد.
در گریه های کربلا پیام مظلومیت، پیام مقابله حق و ناحق، پیام انتخابهای درست در زندگی است.
یکی از مهمترین پیامهای آن، زندگی درست است. در نظر امام حسین (ع) طول زندگی مهم نیست بلکه عرض آن مهم است. یعنی هر فرد به اندازه ای که عمل مثبت انجام داده همانقدر عمر کرده است و این منطق امام حسین (ع) است و اینجاست که حضرت علی اصغرِ شش ماهه، باب الحوائج است و حضرت عباسِ سی و شش ساله هم باب الحوائج است.
در فرهنگ امام حسین (ع) هر قدر که وجود انسان مفید بوده همانقدر طول زندگی او و عمر مفید اوست. خوب است که ما هم از خود سؤال کنیم که امام حسین (ع) ما را چند ساله می داند؟ طول عمر ما به عقل و خرد و عمل صالح و وجود مثبتِ ماست.
حاج شیخ علی فلسفی، حدود 200 آیه از قرآن را در باب کربلا و امام حسین (ع) استخراج کرده است. از جمله:
1) آیه 30 سوره قصص است که می فرماید:
« فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ …»
از امام صادق (ع) پرسیدند: در این آیه، منظور از « شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ»، کدام منطقه است؟ ایشان فرمودند: منظور، کربلای حسین (ع) و شطّ فرات است؛ و منظور از « الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ» حرم امام حسین (ع) است که خداوند هرگونه برکتی را در آنجا قرار داده است.
2) سوره طور: «وَالطُّورِ؛ وَكِتَابٍ مَسْطُورٍ». منظور از طور، کربلاست؛ و آنچه که نوشته شده در کتاب مسطور، واقعه کربلای امام حسین (ع) در عالم ذر است.
خداوند در عالم ذر، شهادت امام حسین (ع) را در کربلا نوشت اما آن را واجب نکرد. کشته شدن بر حسین (ع) واجب نبود اما یک انتخاب از جانب امام حسین (ع) بود. روز عاشورا هم خداوند ندا داد که حسین! شهادت را بر تو واجب نکردم؛ نوشتم شهادت به دلخواه خودت است. سپس خداوند به امام حسین (ع) نشان داد که دست حضرت زینب (س) را چگونه می بندند و فرزندانش را چگونه می زنند! آنگاه خداوند فرمود: کشته هایت را زنده می کنم می توانی برگردی! امام حسین (ع) فرمود: خدایا انتخاب خودم را کرده ام!
سراسر زندگی ما، صعود و سقوط ما همگی نتیجه ی انتخاب خود ماست.
سرنوشت عمر سعد هم نتیجه ی انتخاب خودش است. عمر سعد لشگرش را به سمت قزوین رهسپار کرده بود تا شورشیان را از بین ببرد که در بین راه، نامه ای از ابن زیاد آمد که حسین به کربلا آمده است، برگرد.
عمر سعد، پسر سعد ابی وقاص است. سعد ابی وقاص کسی است که در مسجد کوفه هنگامی که علی (ع) فرمودند: از من بپرسید قبل از اینکه مرا از دست بدهید؟ او بلند شد و سؤال کرد: در سر و صورت من چند مو روییده است؟ همه خندیدند اما حضرت علی (ع) فرمودند: من می توانم به سؤال تو پاسخ دهم اما تو برای شمردن به زحمت می افتی! من به تو خبر مهمتری می دهم و آن اینکه در خانه ات فرزندی داری که او قاتل حسینِ من است!
عمر سعد در روز نهم ربیع الاول در روز مرگ عمر خطاب به دنیا آمد. پدرش در گوش او اذان و اقامه گفت و نام او را عمر گذاشت و گفت: اسم او را به تبرکِ امروز که روز مرگ عمر است، عمر می گذارم تا همانند او بلند آوازه شود! و می بینیم که شده است!!!
روزی حضرت علی (ع) با جمعی در بیرون مسجد کوفه نشسته بودند و سخن می گفتند که اسباب بازی کودکانی که آنجا بازی می کردند در دامن حضرت افتاد همه ی کودکان ادب کردند اما عمر سعد که کودک بود جلو رفت و پایش را بر دامن حضرت گذاشت و پشت به ایشان کرد و گفت از این می ترسید!!! مردم گفتند: ای وای! چه بی ادب! حضرت فرمودند: او قاتل حسین من است!
او بزرگ شد و به کربلا آمد و مخیّر شد بین حسین (ع) و یزید، بهشت و جهنم. آن شبی که قرار بود تصمیم خود را اعلام کند که می جنگد یا می رود، دوستانش او را احاطه کردند و گفتند عمر سعد! آبروی پدرت را نبری! پدرت ششمین آدمی بود که به پیامبر (ص) ایمان آورد ( اما بدبخت عاقبت به شرّ شد). فرد دیگری گفت: پدرت در جنگ احد دست راست پیامبر(ص) بود آبروی او را نبری، با حسین نجنگی! فرد دیگری گفت: وقتی درب خانه ی علی و زهرا را می سوزاندند، پدرت ایستاده بود و از آنها دفاع می کرد، پسر آنها را نکشی و آبروی پدرت را نبری! پسر خواهرش گفت: دایی! قید حکومت ری را بزن و خون پسر فاطمه را گردن نگیر! فرد دیگری گفت: با پدرت در راهی می رفتیم که به بیابانی رسیدیم، تشنه شدیم، به دِیر راهبی رسیدیم، در زدیم و از او آب خواستیم، او گفت: دین شما چیست؟ گفتیم: اسلام. او گفت: معاذالله! من عهد بسته ام که به مسلمان آب ندهم زیرا در کتب ما آمده است که مسلمانان در کنار نهر آبی، سر از بدن پسرِ پیامبر خود، تشنه جدا می کنند! (خبر به گوش خلیفه رسید و شبانه سر راهب را از بدن جدا کردند) حتی پسر بزرگش او را از جنگ با حسین (ع) منع کرد. اما او صبح اعلام کرد که با حسین می جنگم و او را می کشم و حکومت ری را می گیرم سپس توبه می کنم که خداوند غفار است! ( غفاریت خداوند را می دانست اما شدید العقاب بودن خداوند را نمی دانست)
او به جنگ آمد و سر از تن حسین (ع) جدا کرد اما نه به حکومت ری رسید و نه توبه کرد تا سر از بدنش جدا شد!
پدرش، سعد ابی وقاص هم با اهل بیت (ع) همراه بود تا هنگام خلافت ابابکر و عمر که دست از همراهی با اهل بیت (ع) کشید.
پس کربلا محل انتخاب مسیر است و هر سال عاشورا، محل انتخاب مسیر است.
دختـــری را که پدر در سفـــر است همه شب دیده ی حسرت به در است
هــر صدایــــی کـه ز در مــی آیــــد بـــه خیـــالش کـــه پــــدر مـــــی آیــد
گوشـــه ای گــــاه نشینـــد گریــان ســـــر بـه زانـــــوی الـــم در افغــــــان
مـــــی رود گــــــاه کنـــاری تنـــــها رو بـــــه دیــــــوار و نـویســــد بــــابــــا
گوش بر زنگ و نگاهش به در است خــــواب و بیــــدار به یـــــاد پـدر اسـت
دختــــر دربـــــدر شـــــاه شهیـــــد در خــــرابه ســــر ببـــــریده چو دیـــــد
گفـــت بــــابــــا ز سفـــر آمــده ای پا نبـــــودت کــه بــه ســـر آمـــــده ای
جگــــرم سـوخت از ایـــن آمــــدنت ســرت اینجاســـت کجــــا شد بدنـــت
بــاورم نیست کـــه تو بـــاب منــی گــر حسینـــــی تــو چــــرا بی بدنــــی
بــــود هــمواره به راهـــت نظــــرم کــی گمـــان بود کــه مـــن بی پـــدرم
گفتـــــه بودم چـــو بیایی ز سفـــر غـــم دل بـــا تـــــو بگــویـــــم یکســـــر
ای پــــدر بس که زدنــدم سیلـــی رویـم از سیلــــی کیــــن شـــد نیلـــی
هـر زمـــان دیده ی گریــــانم بـــود کعــــب نــــی سلسلـه جنبــــانم بـــود
هـــر کجـــا نـــام پــــدر می بـــردم سیلی از شمــــر و سنـان می خوردم
با ســــر باب غــــم دل می گفـــت از سـرشک مـــــژگان خـون می سفت
بــــر لب باب سپـــس لب بنـــــهاد گفـت ای بـــاب شهیـــــد و جـــــان داد
لب بلبــــل به لب گــــل چه رسیـد چــــــرخ بـــر حالـــــــت زینــب نالیــــد[1]
[1] نکات درخشان، شیخ علی فلسفی