گفته اند که روز قیامت ما را حتما در نقطه ای نگه می دارند و چهار چیز را از ما سؤال می کنند: 1- جوانی خود را چگونه گذرانده اید؟ 2- مالتان را از کجا به دست آورده اید؟ 3- مالتان را در کجا خرج کرده اید؟ 4- با ولایت اهل بیت (ع) چه کرده اید؟ ( اینکه مجالس ایشان می رفتید و معتقد به امامت دوازده امام بوده اید؛ از این مجالس و از این ولایت چه بهره ها برده اید؟! ما باید در رابطه با ولایت اهل بیت (ع) جوابگو باشیم.) که پیامبر (ص) فرمودند: به خداوند سوگند! نمی گذارند از آن نقطه قدم از قدم بردارید مگر اینکه به آن چهار موضوع جواب دهید!
سؤال اول این است: با جوانی خود، که دوره ای است بسیار ارزشمند و پر منفعت؛ چه کرده ای؟ دوره ی جوانی حدود 10 الی 15 سال است و بهترین سرمایه ی عمر ماست.
سؤال دوم می پرسند: در دنیا، نیازمند به مال بودی، آن را چگونه به دست آوردی؟ آیا حلال بوده یا حرام ؟
سؤال سوم می پرسند: این مال را در راه حرام یا حلال خرج کردی؟
و نهایتاً می پرسند: با ولایت اهل بیت (ع) چه کردی؟ شناخت امام حسین (ع) یکی از مهم ترین وظایف ما در رابطه با اهل بیت (ع) است که باید حداقل سالی یک بار در این ایام، زمان خود را به این کار اختصاص دهیم، اگر می توانیم سخنرانی کنیم، اگر توانستیم مطالعه کنیم و یا در مجالس ایشان شرکت کنیم و از ایشان بشنویم و برای سؤالات ذهنی مان جواب پیدا کنیم و به یقین کامل در ارتباط با آنها برسیم؛ که اگر چنین کنیم برخی سؤالات برای ما ایجاد نمی شود.
سؤالی مطرح کردند و آن اینکه آیا این همه گریه بر وجود امام حسین (ع) که پیامبر (ص) و حضرت زهرا (س) و دیگر ائمه داشته اند؛ کم صبری نیست؟! جواب این است که خیر، کم صبری نیست بلکه علامت رقت قلب و محبت فراوان است. با چند حدیث و روایت به این سؤال پاسخ می دهیم:
1)رسول اکرم (ص) نشسته بودند و حسنین (ع) بر روی زانوی راست و چپ ایشان نشسته بودند و به آنها ابراز محبت می کردند؛ که جبرئیل نازل شد و عرض کرد خداوند می فرماید: آیا حسنین(ع) را بسیار دوست دارید؟ ایشان پاسخ دادند: بله. جبرئیل شروع به گفتن داستان شهادت این دو برادر با جزئیات کامل کرد. ماجرای شهادت امام حسن (ع) را بیان کرد و سپس ماجرای کربلا را با جزئیات عنوان کرد؛ (البته واقعه کربلا فقط این نیست که ما می شنویم. ما این واقعه را به طور کامل نمی دانیم و یا اگر تعداد اندکی آن را بدانند جرأت نمی کنند که بیان کنند. واقعه کربلا آن است که امام حسین (ع) فرمودند: اگر حقیقت واقعه کربلا را به دوستان ما بگویند یا می میرند و یا دیوانه می شوند. در تاریخ هم خوانده ایم ماجرای آن جوان هندی که در زمان جناب میرزای شیرازی زندگی می کرد؛ او اصلا به کربلا نمی رفت فقط بر روی پشت بام خانه اش می ایستاد و از دور سلام می داد. مردم شروع به کنجکاوی و غیبت از او کردند؛ که او امام حسین (ع) را قبول ندارد و… هر چه او را راهنمایی کردند او نمی پذیرفت که به زیارت رود! روزی جناب میرزای شیرازی او را خواست و از او سؤال کرد: چرا به حرم امام حسین (ع) نمی روی؟ او گفت: نمی توانم و طاقت ندارم. جناب میرزا فرمودند: یعنی تو از من هم بیشتر امام حسین (ع) را می شناسی؟! من به زیارت می روم و علما و فقهای دیگر هم به زیارت می روند! او گفت: نمی توانم بروم! آقا فرمودند: باعث غیبت مردم شده ای، اگر مُقلد من هستی من تو را تکلیف می کنم که بروی. او پاسخ داد: اگر تکلیف است می روم. به خانه آمد و غسل کرد و لباس احرام پوشید، آرام آرام با پای برهنه نزدیک صحن رسید، سلام داد و یک جمله گفت: آیا تو همان حسین شهید کربلا هستی؟! آیا سر تو را بریدند؟! سپس ناله ای زد و به زمین افتاد و جان داد!!! )
ادامهی حدیث: جبرئیل تمام واقعه کربلا را عنوان کرد و به پیامبر (ص) عرض کرد، خداوند فرموده: آیا می خواهی که این بلایا از اولادت دور شود، پس دعا کن و من مقدر خود را تغییر می دهم اما هیچ شفاعتی برای امتت نیست؛ و اگر دعا نکنی من متوجه می شوم که گنه کاران امتت را به آنها ترجیح داده ای.
پیامبر (ص) دعا نکردند و بلایا را برای آنها و شفاعت را برای امت خواستند. البته فقط به این معنی نیست که ما بمیریم و سپس شفاعت آنها شامل حال ما شود بلکه شفاعت امام حسن (ع) و امام حسین (ع) این است که آنها باعث بیداری و هدایت امت هم می شوند.
2)روایت داریم که هرگاه پیامبری از دنیا رود آسمان چهل سال به نوع خاص خود بر او گریه می کند و هرگاه امامی از دنیا برود آسمان چهل ماه بر او گریه می کند و هرگاه عالمی اهل عمل، از دنیا رود آسمان چهل روز بر او گریه می کند. اما آسمان از آن روزی که امام حسین(ع) شهید شده تا طولِ دهر، گریه خواهد کرد و این حدیث امام صادق (ع) است. لرزش ملائکه هم ادامه دارد تا روزی که آن منتقم بیاید و انتقام خون امام حسین (ع) را بگیرد.
این گریه علامت کم صبری نیست بلکه علامت رقت قلب است.
3)نقل عجیبی است از وجود حضرت زینب کبری (س): عصر روز عاشورا تمام بار مصائب بر دوش حضرت زینب (س) آمد. او اولین کسی است که بدن برادر را با آن احوال دیده، تنِ بی سر را دیده! و اصلاً قتل برادر را دیده! و وارد قتلگاه شده!!! و شب شام غریبان را با آن سختی گذرانده است اما مانند پروانه در صحنه می گردد و مدیریت می کند! روز یازدهم که شد عَمداً آنها را از کنار مقتل عبور دادند، اُسرا مانند برگ خزان بر زمین ریختند، هر کس بدنی را در آغوش کشید و اشک می ریخت. ناگهان حضرت زینب (س)، امام سجاد(ع) را در غل و زنجیر؛ و سوار بر ناقه دیدند که ایشان از شدت رنج و اندوه در حال جان دادن بودند! به طرف ایشان رفتند، ایشان را نوازش کردند و با قوت قلب فراوانی فرمودند: پسر برادرم! تو باید زنده بمانی و این راه را ادامه دهی، دشمن مرگ تو را می خواهد! من روزی را می بینم که اینجا حرم می شود و می بینم مردان و زنانی را که با سرِ زانو، پیاده و سواره، آبستن و مریض، کودک و پیر و جوان به زیارت قبر پدرت می آیند! ( که حالا بعد از هزار و اندی سال، معجزه کلام حضرت زینب (س) آشکار شده است.)
مرحوم آیت الله اشرفی می نویسند: حضرت زینب (س) وقتی امام سجاد (ع) را آرام کردند، به سمت زنان و دختران و کودکان آمدند، یکی یکی آنها را بلند کردند؛ اوضاع به گونه ای شد که حضرت فاطمه (س) فرمودند: خدایا می خواهم احوال اُسرا را ببینم، خداوند پرده ها را کنار زد و فرمود: نگاه کن! حضرت نگاه می کردند تا نوبت به بلند کردن حضرت سکینه (س) که رسید دشمن با تازیانه آمد و حضرت زینب (س) خود را سپر کردند؛ در این لحظه حضرت فاطمه (س) طاقت نیاوردند و سینه چاک کردند و خواستند که ناله و نفرین کنند ناگهان حضرت زینب (س) سکینه (ع) را رها کردند و به سمت مادر آمدند و فرمودند: مادر جان! آیا رأفت پیامبر (ص) را فراموش کرده اید؟! مادر جان! آیا شفاعت این امت، فراموش شده؟!
ایشان، حضرت فاطمه (س) را به صبر دعوت کردند! همین یک جمله برای زینب شناسی ما کافی است!!!
حضرت زینب (س) دست تک تک اُسرا را بستند که نامحرمی به آنها نزدیک نشود! از عجیب ترین کارهایی که ایشان کرده اند این است که وقتی شب شام غریبان عمر سعد به سمت آنها آمد، حضرت زینب (س) فرمودند: عمرسعد! جایِ خواهش از تو نیست اما خواهشی دارم: این کودکان امشب سرپناهی ندارند، خیمه ای به من بده که آنها را گِرد هم آورم؟! عمر سعد! راضی مباش که فردا اطفال حسین (ع) بدون معجر به اسارت بروند!
آیا برای این حسین با این مصائب، گریه کردن علامت کم صبری است؟! خیر هرگز اینگونه نیست.
4) امام صادق (ع) فرمودند: شبی که پیامبر (ص) را به معراج بردند، خداوند فرمود: ای رسول من! سه امتحان بزرگ در پیش داری تا صبرت را آزمایش کنم. پیامبر (ص) فرمودند: تسلیم هستم. خداوند فرمود: امتحان اول اینکه در هر شرایطی فقرای امتت را به خودت ترجیح دهی. حضرت فرمودند: صابرم. خداوند فرمود: امتحان دوم این است که متحمل اذیت می شوی و به تو ساحر و دروغگو و مجنون می گویند و تو را از شهر و دیارت بیرون می کنند، اقوامت به تو آزار می رسانند. ایشان فرمودند: صابر و تسلیم هستم. خداوند فرمود: امتحان سوم این است که تو را امتحان می کنم به مصائبی که بر اولادت وارد می شود. تا پیامبر (ص) خواستند بگویند صابر هستم، ندا آمد: صبر کن تا مصائب را به تو نشان دهم! مصیبت علی (ع) را نشان دادند آنگاه مصیبت زهرا (س) را نشان دادند و فرمودند: فاطمه (س) را به گونه ای می زنند که فرزندش را سقط می کند و بر اثر این ضرب و شتم بستری می شود و از دنیا می رود. سپس مصائب حسن (ع) و حسین (ع) را نشان دادند و پیامبر (ص) فرمودند: تسلیم و صابر هستم.
هرگز دیده نشد که پیامبر (ص) یاد مصیبت حضرت علی (ع) یا حضرت زهرا (س) یا امام حسن (ع) کنند و اشک بریزند، اما در ارتباط با امام حسین (ع)؛ هر گاه ایشان را خوشحال یا غمگین یا لباس نو برتن؛ و یا تشنه و… می دیدند، به شدت گریه می کردند و رقت قلب عجیبی نسبت به ایشان داشتند.
امام حسین (ع) هم رقت قلب عجیبی داشتند. هنگامی که مرد مسیحی به داخل قتلگاه رفت تا سر ایشان را از تن جدا کند نقل می کند که: امام (ع) بیحال بودند و چشمان حضرت بسته بود اما لبانش تکان می خورد، دست من که به ایشان خورد چشمانشان را باز کردند و فرمودند: تو قاتل من نیستی، من را اذیت نکن که می ترسم جهنمی شوی! از اینجا بیرون برو. گفت: من گریه کردم و گفتم تو که هستی، ای غرق در خون افتاده؟! من قصد کردم سر تو را از تن جدا کنم اما تو نگران جهنم رفتنِ من هستی!
در آمل، عالم معروفی بود به نام آیت الله حاج ملا محمد اشرفی. ایشان معروف به مقدس اشرفی بودند. ایشان در بهشهر مازندران به دنیا آمدند. پدرشان هم عالم بودند. ایشان را برای تحصیل علوم دینی به حوزه علمیه بردند اما شاگرد زرنگی نبود و درسها را خوب متوجه نمی شد. یک روز که به کلاس درس آمد مانند روزهای قبل نبود و طلبه زرنگی شده بود که مدام از استاد سؤال می کرد و اشکال می گرفت! چند روز گذشت و استاد از او سؤال کرد: چه شده که در این چند روز، این همه باسواد شده ای که حتی من می خواهم به تو لقب حجت الاسلام دهم! او امتناع کرد و نگفت. سرانجام، با خواهش های استاد عنوان کرد: از اینکه درس را نمی فهمیدم بسیار ناراحت بودم. روزی به حضرت علی اکبر (ع) توسل گرفتم و نیت کردم که ختم قرآن به ایشان هدیه کنم و امام حسین (ع) را به پسرشان قسم دهم تا از عنایت ایشان برخوردار شوم. سومین جزء قرآنم را چند شب پیش خواندم که همان شب در خواب دیدم، حضرت علی اکبر (ع) بالای سر من ایستاده اند، می خواستم بلند شوم اما ایشان دست مبارکشان را بر شانه من قرار دادند و فرمودند: بنشین، سپس با دست دیگرشان آب خنکی به من دادند و فرمودند: بنوش! من از خنکای آن آب بیدار شدم و دیدم در دلم دریایی از علم نوشته شده و دلم وسعت عجیبی پیدا کرده است.
از این عالم، مطالب فراوانی بر جای مانده است که نمونه ای از آن گفته شد.
پس گریه بر امام حسین (ع) باب هدایت را باز می کند و کم صبری نیست.
اما ادامه بحث روزهای گذشته:
روزهای گذشته گفتیم که اگر محبتمان به کسی حقیقی باشد ابتدا از او پیروی می کنیم و در مقابل او مطیع هستیم. سپس گفتیم که امام حسین (ع) بر سه درس در کربلا تأکید داشته اند:
گفتیم که قلب بیمار دوا لازم دارد و حضرت علی (ع) فرمودند: دوای قلب بیمار تقوی است. و تقوی مراحل دارد:
غیبت حرام است. اذیت کردن مردم حرام است. تحقیر مردم حرام است. اگر در مجلس امام حسین (ع) بنشینم و دامن دامن اشک بریزم اما مسلمانی را اذیت کنم نه تنها حرام کرده ام بلکه لعنت خداوند شامل من است.
حدیث است از رسول اکرم (ص) که امام حسین (ع) نقل کرده اند: هر کس مومنی را اذیت کند مرا اذیت کرده است؛ و هر کس مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده و هر کس خدا را اذیت کند ملعون است.
فردی آمد نزد امام صادق (ع) و نشست. امام (ع) فرمودند: کارت به جایی رسیده که ما را تحقیر می کنی؟! مرد تعجب کرد و گفت: من شما را تحقیر نکردم! امام (ع) فرمودند: فلان روز، از بیرون شهر به منزلت می رفتی و سوار بر مرکب بودی، به فردی رسیدی که او پیاده بود، از تو درخواست کرد که او را سوار کنی اما تو متکبرانه گردن کج کردی و به راهت ادامه دادی. با این کار او را تحقیر کردی و تحقیر مومن، تحقیر من که امام هستم، است!!!
امروز هم، تحقیر مومن، تحقیر امام زمان (عج) است. امام حسین (ع) چهار مرتبه در کربلا با صدای بلند نفرین کرده اند و هر چهار بار کسانی بودند که آقا را تحقیر کردند و به ایشان کنایه زدند!
این مرحله را مرحوم حاجی اشرفی انجام می دادند. ایشان عالمی بزرگ شده بودند اما به خدمتکار خود می فرمودند: هر شب پُشته ای از هیزم جمع کند و در حیاط، آن را بسوزاند، وقتی شعله ها بالا می رفت به خدمتکار می گفت: طناب کلفتی را به گردنم بینداز و مرا دور آتش بگردان. وقتی او را می کشید آقا ناله می زد: «رَبِّ ارْجِعُونی»؛ خدایا مرا برگردان. سپس می فرمود: العفو، العفو… آنقدر که صورت قرمز می شد و بدن عرق می کرد. سپس می فرمود: مرا باز کن. آنگاه بر سینه اش می کوبید و می فرمود: ای نفس! خداوند مهلت دیگری به تو داد، حال ببینم با این مهلت چه می کنی؟!
ما در حدی نیستیم که این کار را کنیم اما حداقل می توانیم هر صبح که بلند می شویم به خودمان بگوییم: پس از خوابِ دیشب که مرگ سبک بود خداوند مهلت دیگری به تو داد با این فرصت جدید و ساعات امروز چه می کنی؟!
رسول اکرم (ص) مانند ابر بهار گریه کردند و فرمودند: امت من به شش درد مبتلا می شوند تا جایی که راه چاره بر آنها بسته می شود و بر اثر این شش بلا، طاغوت و یاغی و ستمگر و آدمکش و خونریز بر آنها مسلط می شود؛ خونهای آنها ریخته می شود؛ ناموس های آنها دریده می شود و فریادرسی برای آنها پیدا نمی شود. یعنی خداوند هم لطفش را از آنها برمی دارد. هر چه دعا کنند فرجی نمی شود و هر چه ناله کنند گشایشی نمی شود. و آن شش بلا:
قوم بنی اسرائیل زمانی آنقدر مال داشتند که وقتی می خواستند نجاست را از زمین پاک کنند با نان پاک می کردند! خداوند آنان را چنان مبتلا کرد که مرده های خود را از شدت گرسنگی می خوردند.