مجالس روضه امام حسین (ع) از حضور حضرت فاطمه (س) خالی نیست و متعلق به ایشان است. بزرگان ما گفته اند که وقتی دو نفر با هم جمع می شوند و خالصانه حسینِ فاطمه(س) را صدا می زنند آن جمع از نظر مادرشان فاطمه (س) دور نیست.
سید اسحاق فاطمی شاگرد شیخ انصاری بودند. ایشان استادی بزرگ بودند که شاگردان زیادی را تربیت کردند، مقید بودند که هر ساله، دهه اول محرم و صفر در خانهشان مجلس روضه برقرار کنند و وسایل روضه را خودش، شخصاً فراهم کند و کفش های تک تک افراد را جفت کند، پس از اینکه آنها را جفت می کرد به منبر می رفت و سخنرانی می کرد و روضه می خواند. روزی در میان جمعیت، مشغول سخنرانی بودند که چشمشان به گوشه ای خورد و ناگهان غش کردند و از منبر به زمین افتادند و بی هوش شدند. پزشک آوردند و ایشان را درمان کردند اما تا شب حالشان خراب بود. شب هنگام، که کمی حالشان بهتر شد اطرافیان از ایشان سؤال کردند که شما را چه شد؟! آقا فرمودند: در حین روضه خواندن، چشمم به گوشه ای خورد و مادرم حضرت فاطمه(س) را دیدم که ایستاده اند و به سینه می زدند و گریه می کنند؛ من نتوانستم طاقت بیاورم و از حال رفتم.
اما این روزها بحث ما پیرامون گریه کردن و اشک ریختن است، به جهت اینکه سؤالات متعددی می شود که چرا هر سال، در این ایام باید گریه و عزاداری کرد؟ که البته همه این سؤالات ادلّهی قرآنی دارد و می شود با آیات قرآن همهی آنها را پاسخ داد زیرا آیات قرآن تأویل، تفسیر، ترجمه،تنزیل، شأن نزول، ناسخ، منسوخ و … دارد، به همین علت است که قرآن کتاب قرنها و تمام زمانهاست؛ و قرآن فقط همان ترجمهی فارسیِ نوشته شده در زیر آیات نیست.
در جلسات گذشته گفتیم که گریه کردن یک عکس العمل طبیعی بدن است مانند دیدن، راه رفتن، دوست داشتن، خندیدن و … که اگر کسی آنها را نداشته باشد ناقص است بنابراین اگر کسی گریه و اشک هم نداشته باشد ناقص است و مشکل دارد که یا قلبش سنگ است یا چشمش مشکل دارد و یا روحش گرایش شدید به اباطیل پیدا کرده؛ زیرا حیوانات هم اشک دارند. به سند معتبر در مقاتل شیعه و سنی نوشته شده: روز یازدهم محرم که اُسرا را سوار بر ناقه ها می کردند، همه صدای قطره قطره اشکهای شترها را می شنیدند و اشک آنها را می دیدند.
حدیث اول؛ حدیث قدسی: پیامبر (ص) فرمودند: خداوند به من خبر داد، به عزت و جلالم قسم ( خداوند در قرآن تقریباً به هجده مورد قسم خورده است و عظیم ترین قسم او، به عزت و جلال خودش است و به جان پیامبر (ص)؛ بقیهی قسم ها در رده های پایین تر است؛ و معمولاً برای اینکه قیامت و یا یکتایی خود را اثبات کند به عزت و جلالش قسم می خورد) که عبادت کنندگان ( عبادات مستحبی) به هیچ عبادتی به اندازه گریه از خوف من، به من نزدیک نمی شوند (عبادات مستحبیِ دیگر مثل روزه و صدقه و …انسان را به خدا نزدیک می کند اما اشک در خلوت و به هنگام راز و نیاز با خداوند، انسان را نزدیک تر می کند، زیرا آن عبادات با بدن یا مال و … است اما گریه، با دل است که تا دل نسوزد اشک جاری نمی شود. پس چون اشک، عبادتِ دل است این همه در نزد خداوند ارزش دارد.)
سپس فرمود: همانا بدانند آنچه که گریه کنندگان، با گریه به دست می آورند نمی توانند از هیچ عبادت دیگری به دست آورند( اشک که جاری می شود درهای رحمت خداوند باز می شود.)
همانا، من برای آنها در بهشت کاخی اختصاص داده ام که هیچ کس در آن کاخها، با آنها شریک نیست و مخصوص کسی است که طعم گریه در خلوت با خدا را چشیده باشد.
حدیث دوم؛ به موسی بن عمران(ع) ندا آمد: ای موسی! وقتی زنده هستی خودت به حال خودت گریه کن!
این خطابِ خداوند به ما هم، هست.
همین سؤال کافی است که ما را به گریه بیندازد: آیا از این انسانی که هستیم، نمی توانستیم بهتر باشیم؟ اگر آدم خوبی هستیم آیا جا نداشت که از این خوبتر هم باشیم؟! خوبتر نیستم، زیرا در خیلی از زمینه ها کوتاهی کردیم و تلاش بیشتری نکردیم و یا خیلی دیر شروع کردیم! انرژی هایمان را در جایی که نباید مصرف کردیم. چرا نباید در میان خانمها، هزاران بانو امین داشته باشیم که عالمه و عارفه و مفسر قرآن بودند؛ و مجتهدی همانند آقای مرعشی نجفی به ایشان نامه دادند: آیا من اجازه دارم از شما نقلِ روایت کنم! ایشان صدای تسبیح مخلوقات را می شنیدند.
ادامهی حدیث: ای موسی! از هلاکت و مهلکه هایی که در پیش رو داری بترس!
انسان هر صبح که از خواب بیدار می شود با چند گرفتاری مواجه می شود، یکی از آنها این است: نمی دانیم امتحان امروزمان که خدا از ما می گیرد چیست ؟!
امام سجاد(ع) فرمودند: از انسان، درمانده تر کیست که هر روز، امتحان می شود اما نمی داند به چه چیز! ( به پدر و مادر یا جان یا دین یا مال یا…) و از انسان مستأصل تر کیست که هر روز به خانه آخرت نزدیک می شود، اما نمی داند بهشتی یا جهنمی است!
حضرت علی (ع) در نخلستان از حال رفتند، میثم تمار از ایشان سؤال کرد: آقا جان! شما را چه می شود؟ امام (ع) فرمودند: اگر آنچه را که من می دیدم تو هم می دیدی و آنچه که پیش روست را می دیدی، تو می مردی.
ادامهی حدیث: ای موسی! به آرایش دنیا و زیورهایش فریفته نشو.
دنیا به حضرت عیسی (ع) گفت: من عروس باکره ای هستم که با هزاران نفر ازدواج کرده ام اما هیچ کس به وصال من نرسیده و مرده است!
حدیث سوم؛ خداوند فرمود: هر کس گناهی کند و گریه کند و آمرزش بخواهد به عزتم قسم، او را می آمرزم؛ و هر کس از آتش جهنم بترسد و اشک بریزد از آتش جهنم دورش می کنم؛ و هر کس به بهشتم شوق داشته باشد و برای آن اشک بریزد به عزتم قسم، او را داخل در بهشت می کنم؛ و هر کس از من بترسد و خائف باشد او را به امن و امان می رسانم و با انبیا و شهدا و صلحا و صدیقین، همسفر و همخانه می کنم.
امام جواد (ع) فرمودند: هر انسانی در زندگی، به سه چیز برای عاقبت به خیری نیاز دارد:
امام جواد (ع) فرمودند: اگر این سه نباشد انسان سعادتمند نمی شود.
یکی از توفیقات الهی این است که خداوند به انسان قلبی دهد که از خدا بترسد.
سؤال : کدام یک از ما می تواند به یقین بگوید که از خدا می ترسد؟!
پیامبر (ص) به حضرت علی (ع) فرمودند: مثلثی سه ضلعی داریم که اگر کسی آن را داشت رستگار است؛ و اگر یک ضلع را نداشت عاقبت به خیر نمی شود:
ضلع اول: ترس از خدا در پنهان و آشکار. مهم این است که انسان در تنهایی هم از خداوند بترسد. مرحوم آشیخ عباس تربتی که در صحن آزادی در حرم امام رضا(ع) دفن هستند، عالم و عارفی بزرگوار بودند؛ پسر ایشان مرحوم آقای راشد نقل می کند: سیزده ساله بودم که پدرم مرا از مشهد به دِه کاریز، منزل عمه ام برد تا بار الاغی هیزم، برای تنورمان بیاوریم. الاغ را بار زدیم اما برف به شدت، باریدن گرفت؛ نیمه شب شد پدرم فرمودند: اکنون که زمین یخ زده است راه بیفتیم زیرا فردا برفهای زمین آب می شود و زمین گل آلود می شود؛ پس نمی توان در گل راه رفت. من اطاعت کردم. با هم راه افتادیم. هنگام نماز شب شد پدرم مرا پوشاند و گرم کرد و به نماز ایستاد؛ نماز شبی با گریه و ناله و طولانی خواند به طوری که نمازش که تمام شد اشکهایش روی محاسنش یخ بسته بود! دلم سوخت و به پدرم عرض کردم: پدر جان! در این بیابان و در این سرما و روی این برفها، شما همان نماز شبی را می خوانید که در مسجدِ محله می خوانید؟! فرمود: بله پسرم، چون خدایِ مسجد محله و خدای این بیابان یکی است!
ضلع دوم: میانه روی در زندگی. مسلمان، حق ندارد به گونه ای خرج کند که دیگران را بیمار و معترض به خدا کند. اسلام به ما این حق را نداده که هر طور دلمان خواست ولخرجی کنیم زیرا ولخرجی و ریخت و پاش، دیگران را بیمارِ روحی، آرزومند و ناامید از زندگی و معترض به خدا می کند. گذشتگان این درس را به ما می دادند: به گونه ای متعادل زندگی کنید که کسی نداند شما چه زمان دارا هستید و چه زمان ندار هستید.
ضلع سوم: عدالت در گفتار. در آرامش و عصبانیت باید عدالت را رعایت کرد. کسی را آزار نداد و ناحق نگفت.
خداترس پنج علامت دارد:
عابدِ بنی اسرائیلی، اهل همهی عبادتها بود اما کم کم متوجه شد که توفیقاتش کم می شود نمازها یکی یکی قضا می شود، توفیق روزه را از دست می دهد، اشک و گریه هم ندارد. کم کم به وجود خدا و قیامت هم شک کرد. یک شب به خودش آمد و ناله به درگاه خدا زد: خدایا چه بلایی بر سر من آمده؟ در خواب، به او ندا آمد: شاکی داری و چون شاکی داری توفیقاتت را از تو گرفته ام و نزدیک است که کافر شوی! او نالید: من به کسی آزاری نرساندم، چه کسی از من شکایت کرده؟ ندا آمد: یک گنجشک! فلان روز که پشت پنجره ات آمد و پسرت آن را خواست، تو آن را گرفتی. پسرت با آن بازی کرد، آن را اذیت کرد و پر و بالش را کند، تو چیزی نگفتی، گنجشک آمد بپرد در اجاق افتاد و سوخت.
حال اگر این شاکی، پدر یا مادر، یا پدر و مادر همسر، یا یک انسان باشد چه!!!
آمد نزد رسول اکرم (ص) و عرض کرد: مرا مسلمان کنید. حضرت فرمودند: باید تعهد دهی که با این شمشیر بروی و پدرت را بکشی! او شمشیر را گرفت و رفت. پیامبر (ص) فرمود: او را برگردانید! من “رحمة للعالمین” هستم و هرگز به کسی نمی گویم پدرش را بکشد، مقام پدر بعد از خداست؛ من می خواستم ببینم که تو تا چه حد فرمانبردار هستی! حالا شهادتین را بگو و مسلمان شو.
ما هم باید این سؤال را از خودمان بپرسیم که تا چه حد فرمانبردار هستیم؟
ما باورها؛ و خواسته هایی داریم. باورها، اِدراکات عقلی ما هستند و خواسته ها، غرائز نفسانی ما هستند، هر گاه باورهای عقلی ما بر خواسته های نفسانی ما غلبه کرد ما خدا را ترجیح داده ایم؛ و هر گاه خواسته های نفسانی ما بر باورهای عقلی ما غلبه کرد، ما نفس خود را بر خدا ترجیح داده ایم. خدا این دو را به همه انسانها داده است به حبیب بن مظاهر و عمر سعد هم که هر دو دوست بودند و تمام جوانی خود را با هم گذرانده بودند، داده بود اما یکی برای حسین (ع) کشته شد و دیگری حسین (ع) را کشت! حبیب بن مظاهر، باورهایش را به خواسته هایش ترجیح داد و عمر سعد، خواسته هایش را به باورهایش ترجیح داد.
پس گریه از ترس خداوند بسیار عزیز است حال اگر این گریه را به باب امام حسین (ع) بیریم چه ارزشی دارد؟!
امام حسین (ع) فرمودند: من کشتهی اشک هستم، وقتی از دنیا رفتم غمگین و داغدار و اندوهگین بودم، سزاوار است هر کس به زیارت من می آید غمگین و گریان و محزون بیاید و هر کس به مجلس عزای من غمگین و محزون و گریان بیاید من او را دلشاد و شادمان به سمت خانه اش روانه می کنم.
اگر گریه از خوف خداوند گناه را می آمرزاند گریه بر حسین بن علی (ع) نجات می دهد، عاقبت به خیر و بیدار می کند، چشم بصیرت می دهد، گوش شنوا می دهد، قدرت تعقل و تفکر می دهد.
دیروز گفتیم که امام شناسی یک وظیفه است. این روزها دعای علقمه را می خوانیم، این دعا، کتاب معرفی امام حسین (ع) است. در این دعا، خداوند را قسم های فراوان می دهیم و سپس می گوییم: «وَ بِاسْمِكَ الَّذِي جَعَلْتَهُ عِنْدَهُمْ وَ بِهِ خَصَصْتَهُمْ دُونَ الْعَالَمِينَ »؛ خدا یا تو را قسم می دهم به آن اسمی که در سینهی امام حسین (ع) قرار دادی و او را با آن اسم، از عالمیان جدا کردی.
یعنی حسین (ع) یک طرف و تمام مخلوقات در طرف دیگر! آن اسم چیست؟
خداوند اسم اعظم دارد که هفتاد و سه حرف دارد. یکی از آنها ” هو” است که نزد خودِ خداوند است. این اسم را نمی توان توضیح داد و معنای آن را نمی توان گفت. از این هفتاد و دو حرفِ باقیمانده، دو حرف را به حضرت عیسی (ع) داد و او با آن، مرده را زنده کرد و مریض را شفا داد و هر چه معجزه کرد با همین دو حرف کرد. هشت حرف دیگر را به ابراهیم خلیل(ع) داد و او با آن، آتش را گلستان کرد و تمام قدرت یداللهی خود را از این هشت حرف گرفت. اما در سینهی امام حسین (ع) تمام هفتاد و دو اسم را بجز آنکه نزد خودش است، قرار داد.
باید بفهمیم و بدانیم که به کدام سینه تیر سه شعبه فرو رفت؟! کدام سینه پایمال سمّ اسبان شد؟! خون آن آقایی ریخته شد که مجموعهی هفتاد و دو حرفِ اسم اعظم، در سینهی او به ودیعه نهاده شده بود!