بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا (س) أغیثینی

امروز از سخت ترین روزها برای وجود مقدس امام زمان(عج) است، اگر آنچه که برای امروز، در مقاتل نوشته اند، بر منبرها گفته شود، به خاطر مظلومی حضرت زینب(س) و غمی که امروز بر دل ایشان و اهل بیت(ع) وارد شده است، صورتی سالم نخواهد ماند.

امروز صبح اهل بیت(ع) را وارد شهر دمشق کرده اند و تا غروب گردانده اند و خسته و نالان آنها را به نزد یزید ملعون برده اند و آن ملعون اهانت به سر مقدس را آغاز کرده است.

امروز آنچه که ما می شنویم، وجود نازنین امام زمان(عج) می بینند، اسارت عمه جانشان، دست های بسته ی ایشان، ترس و وحشت را در صورت این کودکان نالان، مجلس آرایی بنی امیه را می بینند.

زجر بن قیس، در طی اسارت، مأمور راه بردن شترهای کودکان بود، او همان کسی است که اهانت به صورت مطهر حضرت رقیه خاتون(س) کرد، این ملعون بسیار کودکان را اذیت کرد. وقتی یکی از اطفال امام حسین(ع) از شتر به زمین افتاد، حضرت زینب(س) خود را از شتر به زمین انداخت که مبادا این ملعون زودتر برود و به کودک آسیب برساند، وقتی حضرت رسید، دید که این ملعون مشغول آسیب زدن به کودک است و به او لقب دختر خارجی می دهد.

آداب ماه صفر، آمادگی جهت زیارت اربعین

ماه محرم مثل تمام ماههای قمری دیگر، ماه پر آدابی است، برای آن نمازها و اذکار و دعاهای فراوان وارد شده، اما ماه صفر، فقط یک آداب دارد و آن هم آمادگی جهت زیارت اربعین است، البته بعد از حلول ماه صفر، دعایی وارد شده که خوانده می شود اما در کتاب اقبال و یا المراقبات، آداب دیگری ندارد.

حال لازم نیست که حتما به کربلا برویم بلکه هر کجا که هستیم، هفت قدم به سمت کربلا برداریم و آن آدابی که برای زیارت اربعین آمده است را انجام دهیم که انشاالله جزء زائران اربعین محسوب خواهیم شد.

نکاتی در باب زیارت عاشورا

تحت چه شرایطی خواندن زیارت عاشورا، یا زیارت حرم مطهر امام حسین(ع)، و یا شرکت در مجالس ایشان، تأثیرات، ثوابها و دگرگونی ها را دارد؟

در حقیقت با چه شرایط و آدابی باید آنها را انجام داد تا از برکات و معنویات آن برخوردار شویم.

که انشاالله در طول جلسات ماه صفر به این نکته خواهیم پرداخت.

امروز روز بسیارسختی برای رسول الله(ص) نیز هست، زیرا ایشان رحمت برای عالمیان بوده و هست، و این خصوصیت ایشان که با رحلت این وجود نورانی به پایان نمی رسد و مثل زمان حیاتشان، بر همه چیز اِشراف دارد؛ دیدن ورودِ اولادش به شام با این اوصاف، بسیار سخت خواهد بود.

امروز روز معجزه پیامبر(ص) است زیرا تمام آنچه که این وجود نورانی در مورد امام حسین(ع) فرموده بود، همه محقق شد.

آنقدر پیامبر(ص) دلرحم بودند که در صف نماز جماعت، صدای گریه ی اولین بچه که بلند می شد، پیامبر(ص) سریع نماز را به اِتمام می رساندند و مستحبات را انجام نمی دادند. از ایشان سوال می کردند که چرا آنقدر سریع نماز را تمام کردید که ایشان می فرمودند: مگر شما صدای گریه کودکان را نمی شنوید، دل من طاقت شنیدن صدای گریه بچه ها را ندارد.

امام سجاد(ع) فرمودند: وقتی ما به دروازه شام رسیدیم سرِ هیچکدام از کودکان ما سالم نبود زیرا با کعب سنان مرتب به سر کودکان ما جسارت می کردند.

زید بن ارقم می گوید: خدمت پیامبر(ص) در مسجد نشسته بودیم که حسین(ع) وارد شد، بر زانوی پیامبر(ص) نشست، پیامبر(ص) جلوی چشمان همه، دو لب مبارک حسین(ع) را باز کرد و دندان ایشان را بوسید، همه گفتند: یا رسول الله! این چگونه بوسیدنی است؟

پیامبر(ص) فرمودند: من جایی را می بوسم که روزی با چوب خیزران به آن جسارت می شود!

آن ملعون وقتی چوب را برداشت تا به لب و دندان جسارت کند، زید بن ارقم گفت: این کار را نکن من خود دیدم که پیامبر (ص) این لب و دندان را بوسیده است.

آن ملعون گفت: بنشین تو پیر هستی و نمی فهمی.

پیامبر(ص) نقطه نقطه بدن مبارک امام حسین(ع) را می بوسید، وقتی علت را جویا می شدند ایشان می فرمودند: محل های اصابت شمشیر و زخم ها را می بوسم.

عمر سعد آمد، حال پیامبر(ص) دگرگون شد، علت را جویا شدند، ایشان فرمودند: یاد کربلا کردم، یاد حسین(ع) کردم، حسینم(ع) را می کشند، به او اهانت می کنند، فحش می دهند، به خیمه های او حمله می کنند و فرزندانش را اسیر می کنند، و هنوز دلهای سنگ آنان خُنک نمی شود بلکه به سر مبارک او هم اهانت می کنند.

لحظه ی آخر جان دادن، پیامبر(ص) بسیار عرق می ریخت، امام علی(ع) دو کودک، حسن و حسین(ع) را بلند می کردند، حضرت می فرمودند: حسین(ع) را دور مکن و مرتب می فرمود: من را به یزید چه کار!

پیامبر(ص) بیهوش شدند و بعد به هوش آمدند و به امام حسین(ع) فرمودند: من با قاتل تو در قیامت کارها دارم، در ایستگاهی با او می ایستم تا انتقام خون تو را بگیرم.

پیامبری که به تمام موجودات مهربان هست حتی به حیوان تشنه ای و دادن آب وضو به آن حیوان تشنه.

یکی از فرمانداران ایالت هندوستان بود، چهار غلام او را داخل کجاوه ای می بردند، او در کجاوه خواب بود، ناگهان از خواب بلند شد و دستور داد که کجاوه را نگه دارند و غلامان را تعویض کرد و آنان را با خود به خانه اش برد. در خانه به آن چهار غلام بسیار احترام کرد، و آهسته پرسید شما کیستید؟ آنان گفتند: ما غلام و هندو هستیم. او از اصل و نسب شان سوال کرد. آنان گفتند : ما چند صد سال است که در هندوستان هستیم. او از مذهب شان سوال کرد. آنان گفتند: ما مجوس و آتش پرست هستم. او از اصل شان سوال کرد. آنان گفتند: اجداد ما از عربستان آمده اند. او گفت: وقتی من را می بردید، سیدی را دیدم که با غیظ به من گفت من پیامبر مسلمین هستم، کجاوه ات را روی شانه ی اولاد من گذاشته ای؟! او تحقیق کرد و متوجه شد این غلامان از اولاد امام رضا(ع) هستند که به هندوستان هجرت کرده اند و طی مرور زمان، هندو شده اند.

این غلامان وقتی موضوع را متوجه شدند، مسلمان و شیعه شدند و فرماندار به آنان ملک و زمین داد و گفت شما اولاد پیامبرِ آخرالزمان هستید باید به عزت زندگی کنید.

حال یا رسول الله(ص)! شما طاقت نداشتید که یکی از هزاران اولادتان کجاوه حمل کند، پس حال شما چگونه بود وقتی که زینب(س) شانه هایش تَرَک خورده بود.

بحث در باب زیارت

لغت زیارت به معنی دیدار کردن یکبار در قرآن آمده است در سوره ی تکاثر آمده است:

«أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُر؛ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ»؛ تفاخر به بيشترداشتن شما را غافل داشت؛ تا كارتان [و پايتان] به گورستان رسيد.

دو قبیله ی عرب، بر سر اصل و نصب دعوایشان شد، هر کدام ادعا می کردند که بزرگتر هستند تا اینکه یکی از قبایل که بنی هاشم بود تعداد نفراتشان بیشتر شد، اما قبیله ی دیگر ادعا کرد که تعداد زیادی از نفرات ما، به ستم کشته شده اند، قرار بر این شد که قبرها را شماره کنند، تا مفاخره کنند. آیه به توبیخ آنان آمد، که چنان به دنیا و ذخائر و اصل و نصب دنیا مشغول شده اند که به کلی از آخرت غافل شده اند که به زیارت قبرشان رو آورده اند و به آن مفاخره می کنند.

معنای دیگر این آیه نیز اینست که عده ای از مردم آنچنان غرق دنیا به خوشی و بدبختی آن هستند و آخرت و قیامت را فراموش کرده اند تا لحظه ای که خودشان به قبرها، به زیارت قبرهایشان بروند.

امام علی(ع) فرمودند: مردم خواب هستند وقتی مردند تازه بیدار می شوند.

حتی مرگ عزیزانشان آنان را از خواب غفلت بیدار نمی کند.

آیا کسانی که با امام حسین(ع) اینچنین کردند، بیدار بودند؟!

آیا اینان در بیداری اینچین یاران امام و خود امام را کشتد، فرزندانش را به اسارت بردند و برای تعدادی اسیر داغدار، اینچنین شهر را آذین می بندند؟!

ملعون برای کاروانی اسیر که ازسی و اندی نفر تجاوز نمی کند، صد و بیست پرچم راه انداخت. هشتاد و دو نفر در کربلا اسیر شده اند اما به دمشق که وارد شده اند سی و اندی نفر هستند، عده ای در کوفه مابقی را آزاد کرده اند، فقط اهل بیت(ع) اسیر هستند، همراه با فضه خادمه که دست پرورده ی خانم حضرت زهرا(س) بودند، و کنیز امام حسین(ع) که بی بی زینب(س) را قسم داد که من را از خودتان دور نکنید.

شهر دمشق آذین بسته شده است، صدای دف و هلهله و خواندن، از همه جای شهر به گوش می رسد و هزاران نفر در بام ها، ایوان ها و پنجره ها به تماشا ایستاده اند، عموماً دست اُسرا به طناب بسته بود بر روی شترهای بی جهاز با یک یک تخته، که حضرت سکینه(س) فرمودند: تخته ها نتراشیده بود و به بدنهای ما آسیب فراوان وارد کرده بود. با چیدمانی خاص، اُسرا را وارد کرده اند: ابتدا سر مطهر و منور حضرت عباس (ع) وارد شده است، بعد سر نورانی سه برادر ماه پاره ی ایشان، بعد سر مطهر و منوّر حضرت علی اکبر(ع) و بعد سر مطهر و نورانی امام حسین(ع) با بلند ترین نیزه، و بعد هم اُسرا را وارد کرده اند.

سهل بن سعد ساعدی نقل می کند: سر مطهر امام حسین(ع) هیبتی داشت که کسی نمی توانست به آن نگاه کند، نوری اطراف سر را احاطه کرده بود که اگر کسی می خواست به سر مطهر نگاه کند باید دستهایش را حائل می کرد. بینی کشیده، محاسن جوگندمی، لبخندی به لب داشت با چشمانی باز که دوردست ها را نگاه می کرد، شاید به این محبان و شیفتگانش نگاه می کرده است. باد می وزید و محاسن حسین(ع) را تکان می داد.

سر ایشان را به بدترین آدم، خولی ملعون داده بودند. او جلوی چشمان گریان اُسرا مفاخره می کرد، و طعنه می زد که دیدید پیروز شدیم، و شعار می داد ما پیروز هستیم. بی بی ام کلثوم(س) فریادی زد: ای دروغگوی ملعونِ پسرِ ملعون! به کشتن کسی افتخار می کنید که جبرئیل با او مناجات می کرده است و میکائیل با او حدیث می گفته است و اسرافیل با او همراه می شده است و محمد که درود و سلام خداوند بر او باد، او را بر روی شانه هایش حمل می کرده و علی بن ابیطالب(ع) پدر ایشان و فاطمه زهرا(س) مادر ایشان است و خداوند اسم ایشان را بر پایه های عرش نوشته است و خداوند انبیاء را با جد ایشان تمام کرده است و پدر ایشان، خاتم وصییّن و مادر ایشان، بهترین زنان عالم است، تو فخر می کنی که او را کشته ای؟!

یک لحظه صدای دف و آواز زنان و رقص خلخال ها متوقف شد، همه می پرسیدند: اینان چه کسانی هستند؟ مگر اینان خارجی و کافر نبوده اند؟!

اشکهای اینان آمد و سهل ساعدی می گوید: من راه باز کردم و کنار دختری رفتم که هر لحظه ممکن بود از روی شتر به پایین پرتاب شود، آرام گفتم: من شیعه هستم، بفرمایید تا کاری برایتان انجام دهم؟

آن بانو گفت: پولی به خولی بدهید تا سر را از اینجا ببرد، زیرا مردان به سر نگاه می کنند و چشمانشان به ما می افتد، ما معذّب هستیم. سهل می گوید: چهار صد سکه به او دادم و او سر را دور کرد.

آیا اینان بیدار بودند؟!

سهل می گوید: در محله ی یهودی ها پنج زن از روی ایوان به اُسرا و سرها نگاه می کردند، در میان آنها پیرزنی گوژپشت، وقتی متوجه شد که سرها متعلق به خاندان مولای متقیان امام علی(ع) است، سنگی را برداشت و به سر مطهر زد و اول صدمه را به لب و دندان مطهر وارد کرد و گفت: این در عوض بغضی که از علی دارم!!!

سهل می گوید: من نفرینش کردم و گفتم: خدایا به حرمت اهل بیت(ع) او را نابود کن، ناگهان ایوان شکست و همه با هم زیر آوار ماندند.

آیا اینان زنده هستند و روح و عقل دارند؟!

پیرمردی در حال ذکر به نزد امام سجاد(ع) آمد و گفت: خدا را شکر که فتنه ی شما را شکست و خدا را شکر که شما را اسیر کرد و آشوب شما را تمام کرد! امام سجاد(ع) فرمودند: آیا تو مسلمان هستی؟ پیرمرد گفت: آری مسلمانم! امام فرمودند: قرآن خوان هستی؟ پیرمرد گفت: تمام قرآن را می خوانم، روزی نیست که من قرآن نخوانم. امام سجاد(ع) فرمودند: آیا این آیه را شنیده ای: «قُل لا أَسئَلُكُم عَلَیهِ أَجراً إِلاَّ المَوَدَّةَ فِی القُربى‏»؛ (ای پیامبر!) بگو من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى ‏كنم جز دوست ‏داشتن اهل بیتم.

می دانی قربی، ما هستیم.

امام سجاد(ع) فرمودند: آیا این آیه را شنیده ای: «وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا»؛ و (ای رسول ما) تو خود حقوق خویشاوندان و ارحام خود را ادا کن و نیز فقیران و رهگذران بیچاره را به حق خودشان برسان و هرگز (در کارها) اسراف روا مدار.

این قربی ما هستیم و این هم حق ما است.

امام سجاد(ع) فرمودند: آیا این آیه را شنیده ای: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»؛ خداوند اراده فرموده است که هرگونه رجس و پلیدی را از شما اهل بیت برطرف کند و شما را پاک و مطهر گرداند.

به والله! اهل بیت ما هستیم، آیا شکر می کنی که ما اسیر هستیم و کشته شده ایم؟! آیا هنر کرده اید که با صدو بیست هزار نفر، پسر پیامبر(ص) را محاصره و کشته اید؟!

رنگ پیرمرد پرید و درحالیکه فریاد می زد: التوبه التوبه ثم التوبه التوبه! خدایا من را به شب نرسان، خدایا من را بمیران!

همان جا در کنار شتر امام سجاد(ع) به زمین افتاد و مرد، امام سجاد(ع) برایش گریه می کرد.

این آیه ی سوره تکاثر، آیه ای عجیب است و فرموده اند که اگر روزی یکبار این سوره را بخوانید، ثواب صد شهید را به شما می دهند و اگر در نمازهای مستحبی بخوانید ثواب حج واجب و حج عمره ی مقبول را به شما می دهند، به شرطی که به محتوای آن دقت کنید.

اثرات غفلت و تبلیغات

دو چیز انسان را بدبخت می کند، اول غفلت؛ یعنی زمانیکه انسان باید بیدار باشد در خواب فرو رفته باشد!

و دیگری تبلیغاتِ سوء، بدانید که شام با کوفه بسیار متفاوت بود، اکثر زنان کوفه به دست حضرت زینب(س) قرآن خوان شده بودند، و آنقدر به اهل بیت بد نکردند و وقتی متوجه شدند که اینان اهل بیت هستند بسیار نادم شدند و به خود لطمه زدند. اما شام وضعیت متفاوتی داشت، چهل سال تبلیغات بر علیه امام علی(ع) انجام شده بود.

پیامبر(ص) ممنوع کرده بود که بنی امیه به حکومت دست پیدا کنند اما معاویه که از بستگان عثمان بود، در زمان عثمان، والی شام شد. او ابتدا نهادن نام علی بر فرزندان اهالی شام را ممنوع کرد، در شام هیچ کس زیر چهل سال، نام علی نداشت و هر کس که سن بیشتری داشت و نامش علی بود، تغییر نام داد، معاویه چنان کرد که اگر دو همسایه با هم اختلاف پیدا می کردند، همدیگر را لو می دادند که نام او علی است و حکومت او را برای شکنجه می برد.

شخصی به نزد معاویه آمد و گفت : خدا از پدر و مادرم نگذرد، زیرا اسم من را علی گذاشته اند!

معاویه کوزه های عسل را پر از سکه می کرد و به در خانه ی فقیران می داد تا استفاده کنند به شرطی که سبّ علی(ع) کنند.

صدها مسجد بعد از نماز جمعه شان، صد مرتبه سبّ امام علی (ع) می کردند!

با این تبلیغات چهل ساله، ذهن و فکر این مردم چگونه می شود؟ که اولاد علی(ع) را بکشید با پیامبر(ص) همنشین می شوید! پس با وجود اینکه امام علی(ع) و فرزندان ایشان را ندیده بودند اما بغض آنان را داشتند.

دروسی که اُسرا به ما داده اند

این اُسر که اینگونه رنج کشیده اند و عموماً زخمی و مجروح با دست های بسته هستند، چند درس مهم به ما داده اند:

اول اینکه : اُسرا وارد دمشق شده اند اما با اتکا به خداوند.

در قرآن آیه ای انرژی زا داریم: «اللهُ یُدافِعُ عَنِ الذَینَ آمنوا»؛ خداوند متعال مدافع کسانی است که ایمان دارند.

خداوند بلا و آفت و بدی و زشتی و شکست و خواری را از مومنان دفع می کند.

یزید ملعون عصایش را بلند می کرد و به سر مقدس می گفت: خدا را شکر که زمین از نسل سمیه و ابوسفیان و هنده پر شده است، و از نسل علی(ع) جز یک سر بریده در مقابل من نیست.

آیا امروز اولاد زهرا(س) پیدا هستند یا اولاد ابوسفیان!!! خدا از چه کسانی دفاع کرد و نابودی را از چه کسانی دور کرد؟!!!

دعایی زیبا از امام سجاد(ع)

امام سجاد(ع) دعایی دارند که در قنوت و سجده هایشان می خواندند:

«اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ جُنْدِكَ فَإِنَّ جُنْدَكَ هُمُ الْغَالِبُونَ وَ اجْعَلْنِي مِنْ حِزْبِكَ فَإِنَّ حِزْبَكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَوْلِيَائِكَ فَإِنَّ أَوْلِيَاءَكَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»؛ خداوندا من را در سربازان خود داخل کن زیرا سربازان تو غالب هستند و من را جزء گروهت قرار بده زیرا کسانیکه در گروه تو هستند رستگار هستند و من را جزء دوستانت قرار بده زیرا دوستان تو همانا هیچ ترس و حُزنی ندارند.

بعدها از حضرت زینب(س) سوال کردند که در کاروانسالاری اسیران، وقتی نزد یزید ملعون رفتید آیا ترسیدید؟ ایشان فرمودند: به والله قسم! ذره ای ترس در دل من وارد نشد.

بدانید که خوف برای چیزی است که پیش رو قرار دارد، مقابل حسین(ع) گودال قتلگاه بود اما ایشان ذره ای نهراسید، مومن نیز همینگونه است، مومن از مرگ نیز نمی هراسد زیرا مرگ، ملاقات دوست است.

حضرت ابراهیم(ع) از مرگ می ترسید و مرتب بهانه جویی می کرد، ندا از جانب خداوند متعال آمد که آیا دوست، از ملاقات دوست می ترسد؟!

و حزن برای چیزی است که انسان پشت سر می گذارد، انسانِ معمولی وقتی در حال از دنیا رفتن است از اتفاقی که پیش رو دارد می ترسد و از اتفاقاتی که پشت سر گذاشته نیز محزون و غمگین است، اما دوست خداوند، حسین(ع) است که از زنان و فرزندانی که در بیابان کربلا باقی گذاشته، محزون نیست. دامن ایشان را حضرت سکینه خاتون(س) گرفت و گفت: پدر جان! شما امام هستید و معجزه دارید ما را به مدینه برگردانید. امام(ع) فرمودند: امروز، روز معجزه نیست بلکه همه چیز باید عادی برگزار شود. سکینه خاتون(س) فرمودند: پس ما را به چه کسی وا می گذارید؟ امام(ع) فرمودند: به وکیلم. سکینه خاتون(س) فرمودند: وکیل شما کیست؟ امام(ع) فرمودند: الله جلّ جلاله ربی. خدای من، وکیل من است و شما را دست وکیلم می سپارم.

اُسرایی که امروز وارد دمشق شدند، شعارشان اینست که خداوند مدافع اهل ایمان است. که اگر انسان با این دید وارد بر سختی های زندگی شود، قطعاً پیروز خواهد شد.

درس دوم: هر کس در زندگی باید به اندازه ی خودش امتحان شود زیرا وعده ی خداوند است در سوره ی عنکبوت که: «ای کسانی که می گویید ایمان دارید، تا شما را امتحان نکنم قطعاً رهایتان نمی کنم»

این آمدن اُسرا به شهر دمشق، به ما می فهماند که آزمون ها و امتحانات الهی اگر در نهایت سختی هم برگزار شود، مسئولیت ما را از دوشمان بر نمی دارد. حضرت زینب(س) مسئول خون امام حسین(ع) است و باید این مسئولیت را به نحو احسن انجام دهد.

اگر انسان در زندگی از عقل و منطق مدد بگیرد، موفق است.

یزید ملعون، عقل و منطق نداشت که چنین کرد، لشگر او هم بجای منطق و عقل، اسلحه داشتند، اما در مقابل، امام سجاد(ع) اسلحه ندارد اما دو نعمت عقل و منطق را دارد.

ایشان زنگار چند دهه تبلیغ بنی امیه را با عقل و منطق از بین بردند، هنوز اهل بیت(ع) به کاخ ملعون وارد نشده بودند مردم زمزمه ی لعنت بر یزید را سر داده بودند.

وقتی خبر این لعن ها به یزید ملعون رسید، دستور داد اُسرا را به سرعت وارد مسجد اموی کنند، امروز گویا اُسرا را وارد مسجد کرده اند و فردا هم وارد کاخ شده اند اما بعد از آن، دیگر آنان را وارد کاخ نکرد بلکه وارد خرابه کرد تا آنان را کسی نبیند زیرا دیگر جرأت نداشت.

کار مهم امام حسین(ع)

امام حسین(ع) فرمودند: همت من بر این است که عقل ها را زنده کنم و مردم بر اساس عقل زندگی کنند.

کار امام زمان(عج) نیز اینست که عقل ها را رشد دهند.

امام حسین(ع) به زنده کردن عقل ها و منطق ها به پیروزی رسیدند و امام زمان(عج) با رشد عقل ها بر دنیا حکومت خواهند کرد.

درس سوم: چگونه شد که چهل سال تبلیغات بنی امیه، در یک روز و در یک معرکه و دیدن اُسرا و گوش دادن به چند خطبه، نابود شد؟ زیرا اشک ها جاری شد، به جهت عزاداری لباس ها سیاه شد، وقتی کاروان از شهر می رفت مردم با پای برهنه دنبال کاروان می رفتند و آنان را بدرقه می کردند.

اگر جامعه، فطرت سالمی داشته باشد و ته دلشان هنوز بیداری باقی مانده باشد، اگر سالها برعلیه حقیقت هم تبلیغ کرده باشند، یک نَفَس خدایی، کلمات عقلانی، کلمات نورانی می تواند انسان را متحول کند به شرطی که فطرت انسان از بین نرفته باشد.

شامی ها مسلمان بودند اما بر اثر تبلیغ مسموم، گمراه شده بودند و با یک تبلیغ حقیقی برگشتند و به آن بیداری قبل از مرگ دست پیدا کردند.

فقط باید مراقب فطرت خود باشیم که نمیرد زیرا خداوند به پیامبر(ص) فرمودند: آیا به مرده قرآن بخوانی زنده می شود؟!

به همین جهت تمام تبلیغات امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) از قرآن بود.

درس چهارم: استفاده از فرصت ها

هر کجا اهل بیت(ع) فرصتی داشتند از آن، نهایت استفاده را می کردند، فرصتی کوتاه در کوفه، که با آن کوفه را تغییر دادند و یک فرصت کوتاه جهت ایراد خطبه در شام که از آن نهایت استفاده را در جهت تغییر، کردند.

بدترین بلایی که انسان بر سر خود می آورد، فرصت سوزی است، هر روز در زیارت عاشورا می خوانید: خدایا من زندگی و مرگ محمد(ص) و آل محمد را از تو طلب می کنم. پیامبر(ص) و آل مطهر ایشان از کمترین فرصتها، بیشترین بهره ها را می بردند.