در باب مقامات حضرت زینب(س)
چرا همه به حضرت زینب(س) پناه میبردند؟
راههای توسل به حضرت زینب(س)
ادامه بحث روزهای گذشته در باب زیارت؛ زیارت در روایات
در باب جلب رحمت خداوند
با مقایسه اتفاقات این روزها؛ اتفاقاتی که بعد از شهادت امام حسین (ع) در شام برای اسرا افتاد، درمییابیم که خداوند برای بلند کردن نام امام حسین (ع) در طول تاریخ اراده کرده است. زائران امام حسین (ع) این روزها کمکم در حال حرکت به سمت کربلا برای زیارت روز اربعین هستند. اگر بخواهیم حساب کنیم از روز عاشورا تا اربعین، آنهایی که در سراسر دنیا، زیارتنامه امام حسین (ع) را میخوانند چند نفر هستند؛ و اگر بخواهیم محبان امام حسین (ع) را حساب کنیم که از ابتدای واقعه عاشورا تا اکنون که در طول سال با خواندن زیارتنامه، ایشان را زیارت میکنند؛ چند نفر میشوند، متوجه میشویم که خداوند ارادهای برای امام حسین (ع) کرده که برای هیچ امامی این کار را نکرده است. این حسین (ع) همان حسینی است که امروز پسر معاویه سر او را در تشت قرار داده و شراب میخورد و با چوب اهانت میکند، این حسینی است که وقتی سر او را به شام بردند پانصد نوزاد از بنیامیه در پانصد گهواره طلا تاب میخوردند اما از حسین (ع) فقط یک زینالعابدین بیمار باقی مانده بود!
این روزها نور وجود حضرت زینب(س) در ماجرای شام بسیار درخشان است. حرکات و سخنهای ایشان بسیار عاقلانه و هوشمندانه است. اگر بخواهیم مقداری از مقامات ایشان بگوییم باید عرض کنیم که:
قامت ایشان بلند و چهارشانه بود. مینویسند نوری که در صورت ایشان بود؛ هزاران ماه و خورشید منتکش نور صورتشان بودند آنچنان هالهای از نور به دور سر ایشان بود که وقتی از امام صادق(ع) پرسیدند: آیا عمه جانتان زینب(س) در اسارت روبنده داشتند؟ امام گریه کردند و فرمودند: خیر، پرسید: یعنی صورت ایشان دیده میشد؟ فرمودند: خیر، سوال کرد: پس چگونه بود؟ ایشان پاسخ دادند: آیا نمیدانید که همیشه اطراف صورت عمهام نوری بود که هیچ نامحرمی صورت او را نمیدید.
چگونه نور نباشد؟! در حالیکه اگر انسانهای معمولی در دل شب، نماز شب بخوانند صورتشان نورانی میشود. از امام صادق(ع) پرسیدند: چرا وقتی نماز شب میخوانیم، نمیخواهیم کسی متوجه شود، باز هم دیگران متوجه میشوند؟! ایشان فرمودند: زیرا در دل شب که خلوت میکنید خداوند از نور خود به صورت شما میتاباند و نورانی میشوید و دیگران متوجه میشوند.
این برای انسانهای معمولی است، حال برای زینب(س) که در شب شام غریبان هم نماز شب میخواند؛ نوری که خدا به او میدهد چه نوری است؟! آن نوری که او با نماز شبی که این شبها در خرابه شام میخواند چگونه نوری است؟! ضمن اینکه ایشان از شجره طیبه هستند و نور از پدر و مادر خود دارد؛ ضمن اینکه از ایمان باطنی و عمل صالح خود نور هم دارد!
وقتی قنداقه ایشان را نزد پیامبر(ص) آوردند، ایشان نگاهی کردند و او را در بغل گرفتند و پیشانی و صورت و لبهای ایشان را بوسیدند و فرمودند: او همتای خدیجه کبری(س) است. این جمله ایشان دو معنا میتواند داشته باشد: یکی اینکه خدیجه کبری(س) در آن تنهایی و غربت اسلام تنها زن قدبرافراشته و مدافع پیامبر(ص) بود، و زینب (س) در صحنه کربلا مدافع امام حسین (ع) بودند. دوم اینکه خدیجه کبری(س) آنچه که داشت برای اسلام داد و زینب(س) هم اینگونه عمل کردند. از مدینه که میآمدند عبدالله جعفر چهار کنیز همراه ایشان کرده بود برای خدمت کردن به ایشان ولی حالا بادست بسته به اسیری آمده است.
چیزهایی که امام باید داشته باشد: بلاغت، تقوی، فصاحت، زهد، شجاعت، قداست، بردباری، عقل، علم، فهم، ادراک فوق العاده، فراست، عصمت، عفت، مناعت طبع، عبادت، قناعت، امانت، صیانت، دیانت، استطاعت، طاقت، عرفان، ایمان، لیاقت، توحید، معرفت؛ اینها ابزار امامت هستند و نوشتهاند که زینب(س) تمامی اینها را داشت، با این تفاوت که علم امام، لدنی است ولی زینب(س) آن را کسب کرده است از مادرش فاطمه(س) و پدرش علی(ع) و دو برادر امامش.
تمام آن صفات را امام از خداوند کسب کرده و زینب (س) با ریاضت و زحمت به دست آورده است و گرنه امام حسین (ع) در روز عاشورا علم را به دست ایشان نمیداد. امام سجاد(ع) فرمودند: روز عاشورا در وداع آخر، پدرم، مرا در بغل گرفتند در حالیکه خون از سوراخهای زره با هر نفس پدرم بیرون میجهید؛ دعایی به من آموزش دادند که هر وقت گرفتار بودم آن را بخوانم و سفارشاتی کردند و امامت را به من دادند و فرمودند: اکنون که من شهید میشوم تو امام میشوی و تمام کائنات به امر خدا به تو پناه میآورند اما تو به عمهات زینب(س) پناه ببر، و امام سجاد(ع) همین کار را کردند.
مصائبی که ما بیان میکنیم که حضرت زینب(س) متحمل شدند همه زبان حال است اما مصیبتی که ایشان واقعاً کشیدند و در کتب نوشتهاند قابل گفتن نیست؛ همه از لحظهی شهادت امام حسین(ع) به ایشان پناه بردند زیرا ذرهای غم در صورت ایشان دیده نمیشد و در آرامش کامل بودند!!!
حال این بیبی با تمام این مقامات بسیار سخاوتند هم هستند. خانم مالک(ره) میفرمودند: اولاً وقتی بسیار گرفتار شدید به ایشان متوسل شوید و برای توسل به ایشان:
اول: روضه اسارت ایشان را نذر کنید و بگویید در حرمهای مطهر و یا در خانهات این روضه را بخوانند.
دوم: طعام دادن به گرسنگان. سیر کردن گرسنگان عادت حضرت زینب(س) بود. علی(ع) مهمان به خانه آوردند و به فاطمه(س) فرمودند: شامی برای مهمان بیاورید. ایشان فرمودند: شامی باقی نمانده و هر کدام از بچهها تکه نانی را خوردهاند و فقط تکه نانِ زینب باقی مانده است، زینب(س) فرمود: مادر جان! تکه نان را به مهمان پدر بده که پدر خجالت نکشد! ایشان همین کار را در مسیر اسارت تکرار کردهاند!
سوم: 69 روز به عدد نام زینب(س)، روزی 69 مرتبه صلوات هدیه به ایشان کنید و 69 تومان صدقه بدهید. اگر داشتی هر روز صدقه را بگذار و اگر نداشتی روز آخر یکجا بگذار.
چهارم: امام زمان(عج) فرمودند: هر گاه نزد خداوند واسطه آبرومندی لازم داشتید، خدا را به عظمت عمهام زینب(س) قسم دهید. مرحوم آیت الله ابوالحسن اصفهانی مرجع بزرگ جهان به شیعیان سفارش کردند، هر زمانی که گرفتار هستید خدا را به عظمت حضرت زینب(س) قسم دهید.
یکی از بزگان نقل میکند: چهل شب به سامرا در سرداب رفتم، برای حاجت مهمی که داشتم؛ شب چهلم، امام زمان(عج) را در خواب دیدم که فرمودند: چرا این همه کار را به خودت سخت کردهای و چهل شب و روز است که به خانهات نمیروی؟! گفتم: آقا جان! گرفتارم. فرمود: این همه سختی نمیخواهد، سه مرتبه خدا را به “دردهای دل زینب(س)” قسم میدادی! و حاجت روا میشدی.
نقل میکنند که مرقد مطهر حضرت زینب(س) ضریح نداشته و صندوقخانه داشته که اتاقکی بوده؛ اتاقک خراب شده بود و بناها برای تعمیر آن آمده بودند و راهبندان شده بود. تاجری هندی از آنجا گذر میکرد و متوجه راهبندان میشود، دلیل را میپرسد و آنها پاسخ میدهند که قبر زینب(س) نوه پیامبر آخرالزمان دختر علی(ع) و خواهر حسین(ع) است که به اسارت به این شهر آمده بوده است، و جریان امام حسین(ع) و اسارت حضرت رینب(س) را برای او توضیح میدهند. او از اسب پیاده میشود و رو به قبر مطهر ایشان میکند و میگوید: حاجتی دارم که اگر آن را بدهی ضریح جواهر نشان میسازم که بالای یک میلیون دینار ارزش داشته باشد و آن را روی قبر شما نصب میکنم. او نذر خود را نیت میکند و به لبنان میرود. در بیروت برای او تلگراف میآید که حاجتت روا شد. او به هندوستان برمیگردد و متوجه میشود که حاجتش روا شده است. ضریح مرصع را میسازد و به دمشق میآورد. روزی که میخواستند آن را رونمایی کنند در بلندی میایستد و به مردم میگوید: ای مردم! من مجوسی و آتشپرست هستم. در بیست و سه بانک بزرگ هندوستان سهامدار هستم و ثروتم به حساب نمیآید. فقط یک فرزند دختر دارم که او هم فلج مادرزاد بود. این همه پول برای من کاری نکرد که او را از رنج نجات دهم اما روزی که به اینجا آمدم به زینب(س) گفتم که شفای دخترم را میخواهم! به بیروت که رسیدم خبر دادند که دخترت معجزهآسا شفا پیدا کرده؛ من اکنون هم ضریح آوردهام و هم دخترم را به زیارت آوردهام!
روزهای گذشته گفتیم که لغت “زیارت” یک بار در قرآن آمده است و توضیح کوتاهی هم دادیم. امروز این سوال را مطرح میکنیم که این “زیارت” که برای معصومین و بزرگان و قبور مردگان بسیار سفارش شده، آیا در روایات هم، آمده است؟ این لغت در روایات بسیار آمده و تأکید فراوان شده است. اولین بار این لغت را پیامبر(ص) به کار بردهاند و فرمودند: هر کس چه در حیات من و چه بعد از حیات من به زیارت خودم و یا قبر من بیاید یک حق به گردن من پیدا میکند و آن این است که فردای قیامت او را شفاعت میکنم.
در باب زیارت ائمه(ع) احادیثی داریم اما در باب زیارت امام حسین(ع) احادیث بسیار فراوانی داریم که به زیارت ایشان تأکید فراوان کردهاند. در ارتباط با زیارتها اهداف گوناگون باید دنبال شود:
برخی از مواقع زیارتها، برکات سیاسی برای جهان اسلام دارند مانند زیارت روز اربعین امام حسین(ع)،
برخی از مواقع زیارتها، برکات معنوی دنیا و آخرت دارند و انسان هم در دنیا و هم در آخرت به معنا دست پیدا میکند،
برخی از مواقع زیارت، برکات فرهنگی و اجتماعی دارد با ایجاد اتحاد و یکدلی،
برخی از مواقع زیارت، برکات معرفتی توحیدی ایجاد میکند که انسان قدرت خدا و وعدههای خدا را میبیند.
در زیارت امام حسین(ع) همه این برکات با یکدیگر جمع هستند به همین دلیل ما را سفارش فراوان به زیارت ایشان کردهاند:
حدیث اول؛ امام حسین(ع) و امام صادق(ع) فرمودند: اگر مردم میدانستند در زیارت امام حسین(ع) چه چیزی نهفته است هیچ کس به زیارت ایشان نمیرفت! سوال کردند مگر در زیارت ایشان بدی و عذابی نهفته است؟ فرمودند: خیر، اگر مردم میدانستند از برکات و نورانیت و معنویت و ثوابها چه چیزی در زیارت ایشان نهفته است از شوق و ذوق و علاقه میمردند و حسرت دیدن قبر حسین(ع) به دلهای آنها میماند.
آنها نمیدانند زیارت حسین(ع) یعنی زیارت خدا در عرش! آنها متوجه نمیشوند که در حرم حسین(ع) عرش خدا در زیر پای زائر فرش است! (عرشی که پیامبر(ص) در معراج طی کرد تا به آن برسد) آنها این جمله را متوجه نمیشوند که میگویند این نقطهای که ایستادند تا حسین(ع) را زیارت کنند از این نقطه حسین(ع) به معراج صعود کرده است! و اینکه میگویند شفاعت زائر حسین(ع) با مادرش فاطمه(س) است را متوجه نمیشود!
حدیث دوم؛ فرمودند: اگر کسی بخواهد که در روز قیامت وقتی وارد میشود مورد احترام خدا واقع شود و شفاعت پیامبر (ص) شامل حال او شود، سعی کند در دنیا جزء زائران امام حسین (ع) باشد. (روز قیامت خطابهای خداوند به انسانها متفاوت است و خداوند هر کس را به باطنش خطاب میکند و معرفی میکند، برخی ذرهای احترام نزد خداوند ندارند به طوری که میگویند خدایا چرا جواب ما را نمیدهی؟! ندا میآید: مگر شما در دنیا به من جواب دادهاید؟!)
حدیث سوم؛ فرمودند: هر کس اقرار به امامت امام حسین(ع) دارد باید تلاش برای زیارت ایشان کند.
حدیث چهارم؛ فرمودند: کسی که امام حسین (ع) را تنها برای رضا و خشنودی خداوند و نه برای کسب شهرت، و نه از روی چشم و همچشمی زیارت کند، خداوند تمام گناهان او را پاک میکند.
البته زیارت ایشان شروط مختلف دارد؛ زیارت ایشان را با اهل معنا باید رفت و آنجا جای بگو بخند و دور همنشستن و گفتگو نیست. آنجا انسانهایی هستند که دارای کرامت انسانی بودند و انسانهایی به زیارت آنجا میروند که به دنبال کسب کرامت انسانی هستند.
در جلسات گذشته گفتیم که هدف ما از زیارت امام حسین(ع) که در زیارت عاشورا هم بیان شده: جلب صلوات، رحمت و مغفرت خداوند است. صلوات را توضیح دادیم.
چه کسانی میتوانند رحمت خداوند را جلب کنند؟ در آیات قرآن، کسانی که رحمت خدا را حاصل میکنند، چند دسته هستند:
به کسانی که سخن خدا و رسولش را گوش میدهند، مومن و مومنه میگویند. برای مومن در قرآن و حدیث نشانههایی آمده است:
امام حسین(ع) فرمودند: به راستی که مومن، خدا را نگهدارِ خود برگزیده در مقابل گناهان و گزندها. مومن کسی است که خدا را جلودار و نگهدار و مانع برای خود در مقابل گناهان انتخاب کرده است (هر جا گناهی در پیش است خدا را ناظر قرار داده است).
و گفتار او را (قرآن را) آیینه برای خود قرار داده است، پس یک بار در آن آیینه به صفات مومنین مینگرد (در قرآن به دنبال علامتهای مومن میگردد، به آسیه و مریم عذرا و بلقیس و … نگاه میکند).
و بار دیگر به اوصاف گردنکشان نگاه میکند (به نمرود و فرعون و زن لوط و بنیاسرائیل و کفار و مکذبین و … نگاه میکند. به زلیخا نگاه میکند که بعد از آن همه جریانات که از سرگذراند با خود خلوت کرد و به بت خود گفت: آیا تو هم خدا هستی؟! خدای یوسف را ببین که او را از چاه و زندان و غلامی درآورد و عزیز مصر کرد؟! بت را به زمین زد و شکست و گفت: اگر خدایی هست، آن هم خدای یوسف است. جبرئیل آمد و به یوسف(ع) عرض کرد: خداوند فرموده به خواستگاری آن پیرزن گوژپشت؛ زلیخا برو، زیرا او رو به ما آورده و ما هم میخواهیم خدایی خود را به او نشان دهیم! خدا زلیخا را جوان و زیبا کرد. او به عقد یوسف در آمد. شب زفاف، یوسف به نزد او آمد اما او به اتاقی دیگر رفت، یوسف گفت: چه میکنی؟ روزی در اینجا تو مرا دنبال میکردی در حالیکه به هم حرام بودیم، حالا که به یکدیگر حلال هستیم باید من تو را دنبال کنم؟! زلیخا گفت: آن روزها که تو را میدیدم یوسف آفرین ندیده بودم حالا که یوسف آفرین دیدم تو دیگر جلوهای نداری!)
و در آن نکتهها میبیند و سپس خود را شناسایی میکند ( از خود سوال می کند که من به چه کسی شبیه هستم؟ قارون اسرافگر است و مومن اهل قناعت، طاغوت شهوتپرست است و مومن اهل عفت،بیدین هرزه نگاه است و مومن افتاده چشم است).
و دربارهی هوش و زکاوت خود یقین میکند (یعنی به زرنگی نگاه میکند و خود را توجیه نمیکند)،
و به پاکی خود اعتماد میکند (آنقدر در قرآن به دنبال خود میگردد تا یقین کند که مومن و عاقل و پاکیزه و درست است)، چنین آدمی دارای کرامت نفس است.
بنیامیه پول و مال و ثروت داشتند امام کرامت و ریشه و اصالت نداشتند به همین دلیل تمام تلاش خود را میکردند که به هر نحوی خود را به خانواده پیامبر(ص) متصل کنند اما اهل بیت(ع) راه را بر آنها میبستند. حضرت فاطمه(س) به حضرت علی(ع) وصیت کردند: بعد از من با خواهرزادهام “اَمامه” ازدواج کن. پس از ضربت خوردنِ حضرت علی(ع)؛ ایشان در خلوت امام حسن و امام حسین (ع) را خواستند و اَمامه را هم صدا زدند و به او فرمودند: معاویه بعد از من از تو خواستگاری میکند و مهریه کلان هم به تو پیشنهاد میکند که بعداً بگوید داماد پیامبر(ص) است، زنهار این کار را مکن. بدون شوهر هم نمان زیرا معاویه تو را رها نخواهد کرد و میخواهد این اسم را برای خود ذخیره کند تا شاید کرامتی حاصل کند! پس از عُدّه همسر فلانی شو.
پس از شهادت حضرت علی(ع) و به پایان رسیدن عُدّه او، معاویه بلافاصله پیغام فرستاد با مهریه کلان. اَمامه نپذیرفت. قاصدی که واسطه شده بود از بنیهاشم بود و همان شخصی بود که حضرت علی(ع) فرمودند به همسری او درآی. اَمامه گریه کرد و گفت: رسم نیست که زن از مرد خواستگاری کند اما علی(ع) به من اینگونه وصیت کرده است، قبل از فهمیدنِ معاویه، عقد را بخوان و مرا خلاص کن.
حضرت زینب(س) پنج اولاد داشتند: محمد، عون، علی، اکبر، اُمّ کلثوم. دو نفر از فرزندان ایشان در کربلا شهید شدند و داماد ایشان هم در کربلا به شهادت رسیدند. معاویه پس از اینکه تیرش دربارهی اَمامه به سنگ خورد به دنبال خواستگاری دختر حضرت زینب(س) برای یزید فرستاد. مروان حکم به مدینه نزد جناب عبدالله جعفر آمد و گفت: معاویه مرا فرستاده تا دخترت را برای یزید خواستگاری کنم. مهریهاش هم اختیار با توست و هر چه تو میگویی! عبدالله جعفر انسان بافراصتی بود و گفت هر چه حسین(ع) بگوید؛ که اختیار دخترم به دست اوست. مروان به مسجد آمد و نشست و با بیادبی گفت: حسین! امیرالمومنین معاویه، مرا به خواستگاری خواهرزادهات برای یزید فرستاده است و گفته مهریهاش، هر چه که پدرش بگوید، ضمن اینکه صلح بین بنیهاشم و بنیامیه انجام میشود و ضمن اینکه خواستار یزید زیاد است اما برای دختران شما خواستار زیادی نیست! از این موقعیت استفاده کن. امام حسین(ع) شروع به حمد و ستایش خداوند کرد و آنگاه فرمود: و اما مهریه؛ مهریۀ دختران ما به مادرم زهرا(س) قسم که از دختر پیامبر(ص) جلوتر نخواهد رفت، اما صلح و آشتی بین ما و بنیامیه؛ ما با بنیامیه به خاطر خدا بد هستیم پس به خاطر دنیا با آنها خوب نخواهیم شد. آیا تو آمدی بین که خیر و شر و رذایل و فضایل و بدی و خوبی پیوند ایجاد کنی؟! و اینکه میگویی کسی همشأن یزید نیست، هر کس تا دیروز همشأن او بود امروز هم همان در شأن اوست؛ و اینکه میگویی یزید، خواستار زیادی دارد اما دختران ما ندارند به این علت است که جاهلان و کم خردان طالب یزید هستند و همیشه تعداد آنها زیاد است و عاقلان و پاکیزهگان خواستار مایند که تعدادشان کم است. سپس فرمود: همه شما را شاهد می گیرم و همین جا، دخترِ خواهرم را عقد می کنم به مهریه مادرم فاطمه(س)، برای پسر عمویش. باغم را که درآمدش هشتاد هزار دینار در سال است به عروس و داماد هدیه می کنم که خداوند آنها را بی نیاز کند.
می نویسند: به معاویه که خبر رسید مانند گندم برشته بالا و پایین می پرید و می گفت پسران علی همیشه داغ بر دل من گذاشتند.
[1] . سوره آلعمران/ 132.