کربلا دور نیست بلکه آنقدر نزدیک است که حرم امام حسین(ع) می تواند همان اتاق کوچک منزل ما باشد.
همیشه رفتن به کربلا شرط نیست بلکه گاهی آوردنِ کربلا، ملاک است.
همسر مرحوم علامه ی طباطبایی، سواد قرآنی داشت ایشان وجودش را وقف علامه کرد. ایشان پانزده سال نجف بودند و ده سال در کربلا ساکن بودند ایشان این توفیق را داشتند که ده سال، عصر عاشورا در کنار ضریح مطهر امام حسین(ع) زیارت عاشورا بخواند، تمام ایام زیارتی توفیق داشتند که به زیارت مشرف شوند.
بعد از این مدت به تبریز نقل مکان کردند، روز عاشورا رسید ایشان قصد کردند که در خانه زیارت عاشورا را بخوانند اما عجیب دلش شکست: حسین جان! اینهمه سال روز عاشورا در کنار ضریح مطهرت بودم، حالا از راه دور چگونه ترا زیارت کنم؟
با این جملات دلش شکست و اشکی فراوان ریخت ناگهان متوجه شد که در کربلاست و در همان مکانی است که هر ساله زیارت عاشورا می خواند، شروع کرد به عرض ادب و قرائت زیارت، و بعد نماز زیارت و طواف به دور ضریح شش گوشه ی حسین(ع)، ناگهان متوجه شد که در اتاقش است.
ماجرا را با ذوق برای علامه تعریف کرد، علامه چنان خوشحال شد فرمود: الحمدلله که حسین(ع) دلتنگی تو را دید که نمی توانی به زیارت بروی پس آقا حرمش را برای تو فرستاد.
مرسوم است که خانواده ی متوفی، چهار روز بر سر قبر او حضور به هم می رسانند و کنار قبرش می نشینند. این چهار روز هم برای امام حسین(ع) بود اما به شکلی دیگر.
اولین روز، همان فردای دفن میت است، روح میت دور قبر می چرخد و با دیدن خانواده اش بسیار مسرور می شود.
روز دیگر، شب سوم میت است، که دوباره روح میت کنار قبر منتظر خانواده اش است.
روز دیگر، شب هفتم است که بر سر قبر میت مراسم بزرگداشت برقرار می کنند.
و دیگری شب چهلم میت است. میت در روز چهلم روحش بر سر قبرش حاضر می شود و با دیدن جنازه ی خود که فرم بدی به خودش گرفته از کالبد خاکی خود دل می کند و اگر مومن باشد به وادی السلام و اگر نباشد به برهوت منتقل می شود.
برای امام حسین(ع) هر چهار مراسم برگزار شده است:
صبح روز شام غریبان نیز اُسرا را به دیدن پیکر مطهر امام حسین(ع) آوردند اما نه با احترام، بلکه با دستهای بسته کنار گودال، در کنار بدنهای بی سر شهدا، هر کسی دنبال علامتی می گشت تا شهید خود را بیابد بدنی را در آغوش بگیرد، حضرت سکینه(س) ناله کرد و فرمود: پدر جان اگر نمی ترسیدم که عمه ام زینب(س) را آنقدر بزنند تا از دنیا برود هیچوقت از تو جدا نمی شدم و در کنارت می ماندم تا جان به جان آفرین تقدیم کنم.
مراسم شب سوم هم برای امام حسین(ع) گرفتند اما در دارالاماره ی کوفه، اُسرا نشسته اند و آن ابن زیاد ملعون موی پیشانی امام را گرفته و سر را بالا آورد و در مقابل چشمان خواهرش و کودکانِ ترسیده، با امام سخن گفت.
مراسم شب هفتم ایشان نیز در کوفه برگزار شد درحالیکه اهل بیت(ع) در زندان بودند و رأس مطهر را بر سر نیزه کردند و در شهر گرداندند.
مراسم چهلم نیز اینگونه برگزار شد، اگر اُسرا بر طبق برخی از مقاتل به کربلا آمده باشند، به قبور نرسیده همه خود را از ناقه ها به زمین انداختند و هر کدام بدنی را در بغل گرفتند عده ای خود را روی زمین می کشیدند زیرا توان راه رفتن نداشتند عده ای با سر زانو حرکت می کردند، حضرت زینب(س) به همه نگاه می کردند تا مبادا کسی از دنیا برود متوجه شد کسی حال عجیبی دارد و از همه بیقرار تر و ناراحت تر است، در حالیکه مشتی خاک بر می دارد و به سر خود می ریزد از امام سجاد(ع) سوال کرد: پس قبر شش ماهه ی من کجاست؟ پس علی اصغر(ع) مرا کجا دفن کرده اید؟ و این، حال حضرت رباب(س) بود.
جای بسی تعجب دارد که در تفکری که انسان در احادیث مربوط به زیارت کربلا می کند، ممکن نیست بتوان به انتهای این مطلب رسید که ثواب زیارت امام حسین(ع) چقدر است؟! بسیار سفارش و تأکید و وعده و مزد جهت زیارت قبر امام حسین(ع) شده است و خداوند سفره وسیعی گسترانده به جهت تشویق به زیارت امام حسین(ع)!
انسان گاهی جرأت نمی کند که آنچه در باب ثواب زیارت امام حسین(ع) در احادیث و روایات آمده است را بیان کند مبادا کسی به شک بیافتد و باور آن سخت باشد.
خدمت امام صادق(ع) آمد درحالیکه سخت گریه می کرد، امام فرمودند: چرا گریه می کنی؟ مرد گفت: بسیار ناراحت هستم. امام علت ناراحتی او را جویا شد. مرد گفت: ما خدمت شما می رسیم و شما از زیارت کربلا و ثواب آن و عظمت زائر می گویید و ما هم این مطالب را به خانواده منتقل می کنیم، ولی آنان به ما می گویند شما این مطالب را به دروغ از قول جعفر صادق(ع) می گویید، مگر می شود زیارت حسین(ع)، این اندازه ثواب و عظمت داشته باشد؟! امام فرمودند: آیا تو برای این سخنان غمگین و محزون می شوی؟ مرد گفت: بلی یابن رسول الله! امام فرمودند: مردم را به حال خودشان رها کن! بگذار هر راهی که می خواهند بروند و هر چه می خواهند بگویند،
خود را نگران مردم نکن و توجه نکن بلکه اکنون بشنو که من چه می گویم.
امام ادامه دادند: هرگاه زائری نیت زیارت امام حسین(ع) را کند، خداوند تبارک و تعالی، به وجود آن زائر، نزد پیامبران و عرشیان افتخار می کند. به خداوند قسم! خداوند متعال، فرشتگان مقرب خود و حاملان عرش خود را مأمور هدایت او می کند تا او را مراقبت کنند تا اینکه خداوند به اینان می فرماید: آیا زائران قبر حسین(ع) را می بینید؟ او از روی شوق قلبی، و شوق به مادر حسین(ع) فاطمه ی زهرا(س)، به زیارت می رود، پس به عزت و جلال و عظمتم قسم بر خود واجب کردم که زوّار حسین(ع) را گرامی بدارم و در بهشتم داخل کنم آن بهشتی که برای انبیاء و اولیاء خود در نظر گرفته ام. ای فرشتگان من! اینان زائران حسین(ع) هستند و حسین(ع)، حبیبِ محمد رسول الله(ص) است و محمد(ص) نیز، حبیب من است، پس هر کس محمد(ص) را دوست بدارد حبیب او را دوست داشته( حسین) و هر کس، محمد(ص) و حسین(ع) را دوست بدارد، پس من را هم دوست دارد و من هم او را دوست دارم، هر کس حسین(ع) را دوست ندارد پیامبر(ص) را دوست ندارد وهر کس پیامبر(ص) را دوست نداشته باشد من را دوست ندارد و هر کس من را دوست نداشته باشد به عذاب دردناک گرفتار می شود.
حال درایت این حدیث بسیار سخت است؛ و اگر موفق به درایت و فهم حدیث شوی به این نکته می رسید که زائر حسین(ع) سر از محبت خداوند متعال در آورد. یعنی زائری که به کربلا مشرف می شود، به دنبال رسیدن به خداوند متعال است، زیرا عاشق خداوند است و می خواهد با این رفتن، به قرب خداوند برسد.
حال گاهی این عاشق، به سمت تلاوت و تفکر در قرآن می رود زیرا خداوند متعال قرآن را دوست دارد، گاهی در روضه ها می آید گاهی به مسجد می رود، گاهی به مکه می رود گاهی در دل شب به تهجّد می پردازد، گاهی مشغول به روزه داری در گرمای تابستان می شود، گاهی در میدان جنگ به دنبال جهاد و شهادت است و گاهی هم به کربلا می رود.
او به دنبال خداوند است و به دنبال کارها و مکانهایی است که او را به قرب خداوند برساند. پس ما به جستجوی حبّ خداوند هستیم، هر کجا خبر از این حبّ باشد ما به آنجا می شتابیم.
در این حدیث آمده: خداوند به زائر حسین(ع) افتخار می کند، آیا به کربلا رفتنِ او مباهات می کند یا به بوسیدن ضریح حسین(ع)؟!
خداوند به فهم زائر می بالد زیرا زائر به این درجه از معرفت رسیده است که عالَم همانند دایره ای است که مرکز آن کربلا است، و خود زائر مانند پرگاری است که هر طرف بچرخد در نهایت باید نگاهش به مرکز باشد زیرا این مرکز، نزدیک ترین نقطه به خداوند متعال است.
سفارش می کنند که بعد از زیارت، حتما فراوان دعا کنید، و از خداوند مسئلت کنید.
آیا با خود اندیشیده اید که به زیارت مشرف می شوید و در حالیکه به سمت حرم مطهر حرکت می کنید باید بگویی “الله اکبر” و خداوند را به بزرگی یاد کنی!
معنای این کار اینست که حسین جان! تو را شناختم، شما بزرگ و عظیم و عزیز و نور مطلق هستی، خیرالشهداء و سید الشهداء هستی، حبیب خداوند هستی اما خداوند از شما بزرگتر و عظیم تر است، حسین جان وجودت حلقه ای است که من را به خدا می رساند.
در زیارت امام حسین(ع) زائر بی وقفه می گوید: اللهم! اللهم! اللهم! …و آن به این معنی است که: خداوندا من از طریق حسین(ع) می خواهم به تو برسم و فقط از تو مسئلت می کنم. زیرا همه چیز در ید قدرت تو است، تو قدرت مطلق هستی، حیات و ممات من به دست تو است، سر رشته ی هستی در دست تو است؛ و کربلا یک نقطه ی نورانی و نزدیک ترین نقطه به وجود متعال تو است.
زائر وقتی به این معرفت و فهم می رسد محبوب خداوند می شود و خداوند متعال به وجود او مباهات می کند. پس زائر حسین(ع) با این فهم و معرفت و حبّ، به اتصال رسیده است.
یکی از اهداف ما از زیارت، جستجوی آرامش روانی است، و یکی از راههای کسب این آرامش همانا، دعا کردن است.
در یکی از تحقیقاتی که در دانشگاه میشیگان انجام شد به دنبال فهم این نکته بودند که چرا جوانان آمریکایی با داشتن تمامی امکانات رفاهی، به سرعت به سمت افسردگی پیش می روند و بی انگیزگی و منزوی بودن و عدم شادی در آنان موج می زند.
به این نتیجه رسیده اند که برخی از سلولهای مغز که با ترشح خود مسئول ایجاد شادی در وجود انسان هستند، وقتی فعال می شوند که انسان بین خودش و قدرت مافوق طبیعی که ما به آن، خالق می گوییم ارتباط برقرار کند.
انسان وقتی برای خداوند کاری می کند، دعا می کند، توکل دارد، به آن وجود مطلق توسل دارد و با او رابطه دارد، آن سلولهای شادی آفرین شروع به فعالیت می کنند تا شادی تولید کنند.
وقتی انسان دعا و مناجات و نماز و…در یک کلمه، کارهای خدایی ندارد، به مرور زمان آن سلولها از بین می روند و احساس شادی نیز، دیگر بوجود نمی آید.
خداوند متعال به ما دستور داده اند که با من ارتباط برقرار کن، و هیجانات درونی ات را خالی کن تا به آن آرامش برسی.
علامه ی طباطبایی در اواخر عمر، دچار بیماری شده بودند اما با آن حال، صبح ها به حوزه می رفتند.
طلبه ی جوانی نقل کرد: صبح ها بر سر مسیر آقا می ایستادم تا به ایشان سلام و صبح به خیر بگویم، و جواب دادن آقا من را بسیار مسرور می کرد.
با خود گفتم مبادا آقا روزی بین ما نباشد و ما از این منبع فیض محروم شویم. پس نامه ای نوشتم و در آن سوال کردم: انسان چگونه به آرامش می رسد؟
نامه را به آقا دادم، ایشان فرمودند فردا به دنبال جواب بیا.
فردا به منزل ایشان رفتم، خودشان در را به روی من گشودند، نگاهی کردند و فرمودند: جوان، من را ببخش! دیشب دستم بسیار می لرزید نتوانستم جوابت را بنویسم، حوصله می کنی که من جوابت را اکنون بدهم؟
گفتم: بله بفرمایید.
فرمودند: بین خداوند متعال و تمام هستی، به علت اینکه ایشان خالق هستند و تمامِ هستی، مخلوق است، لاجَرَم رابطه برقرار است، ایشان رازق است و ما مرزوق هستیم؛ اما بین عده ای و خداوند، رابطه ی نزدیک تری برقرار است، و بهره وری و استفاده شان از آن وجود بیشتر است و نشاط روحی و آرامش روحی شان بیشتر است.
پسرم! می دانی آن رابطه چگونه برقرار می شود؟
گفتم: شما بفرمایید.
ایشان ادامه دادند خداوند می فرماید: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُوا لِي وَلَا تَكْفُرُونِ؛ پس مرا ياد كنيد [تا] شما را ياد كنم و شكرانه ام را به جاى آريد و با من ناسپاسى نكنيد.
یعنی بین برخی و خداوند که رابطه ای تنگاتنگ است آن رابطه، با ذکر و دعا بوجود آمده است. و خداوند می فرماید: اگر من را در زمین یاد کنی من تو را در ملکوت یاد می کنم، تو بین مردم من را یاد می کنی و من تو را در نزد خودم ، در ذات خدایی خودم، یاد می کنم.
وقتی انسان به موجودی تکیه می کند که محیط بر هستی است و قادر و توانای مطلق است پس به آرامش روانی می رسد.
دعا کردن مکان خاص خود را دارد: بالاترین مکان آن، کربلای معلی است، مکان بعدی مکه مکرمه و بعد حرمهای شریف ائمه(ع) و مساجد و تکایا، حسینیه ها و در آخر، آن نقطه ای که در آن نماز می خوانیم، است.
مسیحیان به کلیسا و یهودیان به کنیسه ها جهت دعا می روند اما خداوند به پیامبر خود فرمود: از آنجاییکه تو “رحمة للعالمین” هستی، من تمام نقاط را برای امت تو مسجد و مکانِ دعا و نماز قرار می دهم.
دعا کردن: مکان خاص ؛
حال معنوی ؛
رفتار و کردار ؛
تسلیم ؛
و توکل لازم دارد.
موانع استجابت دعا
از امام صادق(ع) سوال کردند که چگونه است که خداوند فرموده است دعا کنید تا من اجابت کنم اما وقتی دعا می کنیم به اجابت نمی رسد؟
فرمودند: ده دلیل وجود دارد که مانع استجابت دعا است:
همه تهلیل می گوییم و به وحدانیّت خداوند اعتراف می کنیم اما حق این جملات را ادا نمی کنیم. ادایِ حق خداوند یعنی انجام تکالیف آنگونه که خداوند متعال از ما خواسته است. کدام یک از ما ادعا دارد که نمازی که می خواند همان نمازی است که خداوند از ما می خواهد؟!
خواجه ربیع در مشهد دفن هستند که امام رضا(ع) زیارت قبر ایشان را خیر می داند.
او از زُهّاد هشتگانه بود، او اسبی پُر بها داشت که با آن به جهاد می رفت، عده ای شنیدند که اسب خواجه را دزد برده است، بیست هزار درهم بهای اسبش بود.
رفقا صبح به نزد او آمدند درحالیکه او را دلداری می دادند، خواجه گفت: این حرفها را رها کنید، جلوی چشمان من، اسب را بردند.
رفقا گفتند: پس چرا جلوی دزد را نگرفتی و از دیگران کمک نخواستی؟
خواجه گفت: مشغول کاری بودم که قیمت آن از بهای اسبم بسیار بیشتر بود، من مشغول خواندن نافله ی شب بودم و به خاطر عظمت آن، نتوانستم نمازم را رها کنم و به دنبال اسب بروم.
مرحوم سید محسن امین مدرسه ای تأسیس کرده بود، یکی از فارغ التحصیلان به آمریکا جهت تحصیل رفت. روزی که آزمونِ آخر، جهتِ دادنِ نمره ی دکترا برگزار می شد، شاگردان به نوبت به اتاق اساتید می رفتند و کارشان را انجام می دادند، اما او ناگهان بلند شد و گفت نمازم در حال قضا شدن است من وظیفه ای شرعی دارم که باید آن را اَدا کنم.
به او گفتند: اگر تو را بخواهند و تو نباشی ممکن است نمره ات را از دست بدهی و کارت ناتمام بماند.
او گفت: نمره ام را از دست بدهم بهتر از این است که نمازم را از دست بدهم.
در زمانیکه مشغول نماز بود او را صدا کرده بودند، پس او را اخراج کردند. اما صبح فردا، او را خواستند و به او گفتند به حُرمَت اعتقادت تصمیم گرفتیم که دوباره برای تو جلسه ای برگزار کنیم.
سید محسن امین افتخار می کرد که ما اینگونه جوانانی در مدرسه تربیت کرده ایم.
خداوند انسانها را در رابطه با قرآن به چند دسته تقسیم می کند، دسته ای که قرآن را می شنوند اما به آن هیچ توجهی ندارند؛
عده ای خود را به نشنیدن می زنند که اینان با حیوان برابر هستند، حیواناتی که اگر حجت خداوند با آنان سخن بگوید جز همهمه چیزی نمی فهمند؛
و عده ای که آنقدر به قرآن گوش فرا نمی دهند که مثل حیوان بلکه بدتر از آن هستند؛ خداوند در سوره ی اعرف آیه ی 179 می فرماید:
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ»؛ و قطعاً بسیارى از جنیان و آدمیان را براى دوزخ آفریده ایم، چرا که آنان را دل هایى است که به آنها حقیقت را درنمى یابند و دیدگانى دارند که به آنها آیات حق را نمى بینند و برایشان گوش هایى است که به آنها سخن حق را نمى شنوند. آنان همانند دام ها هستند بلکه از آنها گمراه ترند. آنانند بى خبران.
خداوند در سوره نمل آیه ی آیه 80 می فر ماید: «إِنَّک لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ»؛ البته تو مردگان را شنوا نمىگردانى، و اين ندا را به كران -چون پشت بگردانند- نمىتوانى بشنوانى.
یعنی عده ای هستند که زنده هستند اما در حقیقت دلهایشان مرده است و سخن حق را نمی شنوند.
خداوند در سوره ی فصلت آیه ی چهارم می فرماید:
«فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ»؛ بیشتر آنان رویگردان شدند، در نتیجه [ چیزی را ] نمی شنوند.
حضرت زینب(س) به یزید ملعون فرمودند که عمامه ی جدم را بدهید، او پاسخ داد بعنوان تبرّک در نزد خودم نگه داشته ام!
اگر می خواهید از پَس شیطان بر بیایید باید فرصت وسوسه به شیطان را ندهید اگر این فرصت را به او دادی و او شروع به وسوسه کرد، مشکل است که بتوانید از عهده ی او بربیایید.
عده ای از بزرگواران در صحن امام حسین(ع) نشسته بودند، خبر دادند که فلان تاجر از دنیا رفت، یکی از آنان بلند شد و به فرد فرد آنان گفت: شاهد باشید که به او بدهکارم، اما نه سندی و نه کاغذی بین ما ردو بدل نشده و حتی ورثه ی او نیز خبر ندارند، فقط من می دانم و او و خدای بین ما. من به شما اعلام کردم زیرا می خواهم راه شیطان را ببندم که مبادا من را به ندادن آن مالِ زیاد، وسوسه کند.
امام علی(ع) فرمودند: از خداوند در نزد خودت بترس، و افسارت را از دست شیطان در بیاور، و صورت خود را به سمت آخرت برگردان، و تمام جدیّت خود را برای خداوند قرار بده.
پیامبر(ص) فرمودند: ای مردم! خداوند و شیطان و حق و باطل و هدایت و گمراهی و دنیا و آخرت و خوبی ها و بدی ها همه وجود دارند، حق و زیبایی و آخرت و خوبی ها برای خداوند است و باطل و گمراهی و دنیا و بدی ها همه برای شیطان است، اگر بدی می کنی تو، عمله ی شیطان و بنده ی شیطان هستی و اگر خوبی انجام می دهی تو، عمله ی خداوند و بنده ی خداوند هستی.
یکی از علماء نقل کرد، در بیمارستان جهت عمل بستری بودم، دوستی تاجر داشتم که جهت امر تجارت و زیارت خداحافظی کرد عازم مشهد شد. شبی در خواب دیدم که هر دو به حرم مشرف شده ایم، امام رضا(ع) بر روی ضریح نشسته بودند و به ما نگاه می کردند، ما از پیش رو قصد زیارت کردیم، دوست من تیری را به سمت امام(ع) پرتاب کرد، امام بسیار ناراحت شدند و رنگ از رخسارشان پرید، به پایین پای حضرت مشرف شدیم جهت زیارت، اما باز هم دوستم تیری به سمت امام(ع) شلیک کردند، امام لرزیدند، به پشت سر که مشرف شدیم او تیر سوم را به سمت امام(ع) پرتاب کرد و امام آهی کشیدند و با صورت به زمین افتادند؛ حرم لرزید و من از خواب پریدم.
بسیار مشوّش بودم تا او از سفر برگشت، خواب را برای او تعریف کردم او لرزید و گریه کرد نقل کرد: به نزدیک ضریح رفتم زنی دست خود را روی ضریح قرار داده بود من وسوسه شدم و دست او را لمس کردم، او به پایین پای حضرت رفت و من هم به دنبال او رفتم و کارم را تکرار کردم، او به سمت پشت سر رفت و من کار خود را با شدت بیشتر تکرار کردم! من به او گفتم: آیا فهمیدی با حضرت چه کرده ای؟!
خداوند در سوره ی قمر آیه ی 54 می فرماید: «إِنَّ الْمُتَّقينَ في جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ»؛ همانا اهل تقوا در بهشتها و چشمه سارهایند.
به قول مولوی که می فرماید: چگونه وقتی خار در پای شما برود انگشت خود را تر می کنید و بر روی موضع می کشید و با سر سوزن آرام آرام خار را خارج می کنید، انسان هم باید با عیوب خود اینگونه برخورد کند، و اینگونه آن را از وجودش خارج کند.
10)مردگان خود را دفن می کنید اما عبرت نمی گیرید.
تا به این بلیّه ها دچار هستیم دعای ما به اجابت نمی رسد.
ابو الحسنین ابى البغل كاتب گفت: كارى را از جانب ابى منصوربن صالحان به عهده گرفتم و بين من و او اتفاقی واقع شد كه باعث شد از دست او فرار نمودم . پس در جستجوى من آمد و من مدّتى پنهان و هراسان بودم. تصميم گرفتم در شب جمعه به زيارت مرقد منوّر حضرت كاظم و امام جواد(ع) بروم، و شب را براى دعا و حاجت در آنجا به سر برم، در آن شب باران و باد شديدى بود، پس از متولّى حرم خواهش نمودم كه دربهاى حرم شريف را ببندد و سعى كند آن حرم شريف خالى باشد تا آنكه من خلوت كنم و براى آنچه مى خواهم به درگاه خداوند دعا و نيايش کنم، پس خواهش مرا پذيرفت و دربها را بست، و چون نيمه شب شد و در آنجا تنها شدم، شروع كردم به نماز و زيارت و دعا، در اين حال بودم كه ناگهان صداى پایى از سمت قبر شريف مولايم موسى بن جعف(ع) به گوشم رسید، ديدم مردى را كه اینگونه زيارت مى كند: ابتدا بر آدم و پيامبران اولوالعزم(ع) سلام كرد، آنگاه بر ائمه (ع) نيز يكى يكى سلام كرد تا آنكه رسيد به امام زمان( ع)، ولى به او سلام نکرد، من از اين کار او تعجّب كردم و گفتم: شايد او را ( يعنى امام زمان(ع) را ) فراموش كرده، يا نمى شناسد، يا مذهب او اینگونه است، پس چون از زيارت فارغ شد دو ركعت نماز خواند و روى كرد به مرقد منوّره امام جواد(ع) و به همان طريق زيارت كرد و دو ركعت نماز خواند درحالیکه من از او مى ترسيدم اما ایشان جوانى كامل بود، و لباس سفيدى بر تن داشت و عمّامه اى بر سر داشت كه تحت الحنك آن را باز كرده بود، و همچنين رِدائى بر كتف انداخته بود.
پس خطاب به من كرد و فرمود: اى ابو الحسنبن ابى البغل! چرا از دعاى فرج غافلى ؟
گفتم : اى آقای من آن دعا كدام است؟
فرمود: دو ركعت نماز به جاى می آورى و پس از نماز مى گویى: «يا مَنْ اَظْهَرَ الْجَميلَ ، وَ سَتَرَ الْقَبيحَ ، يا مَنْ لَمْ يُؤاخِذْ بِالْجَريرَةِ ، وَ لَمْ يَهْتِكِ السِّتْرَ ، يا عَظيمَ الْمَنِّ ، يا كَريمَ الصَّفْحِ ، يا حَسَنَ التَّجاوُزِ ، وَ يا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ ، يا باسِطَ الْيَدَيْنِ بِالعَطیّه ، يا مُنْتَهى كُلِّ نَجْوى وَ يا غايَةَ كُلِّ شَكْوى ، يا عَوْنَ كُلِّ مُسْتَعينٍ ، يا مُبْتَدِئً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اِسْتِحْقاقِها» سپس ده مرتبه مى گوئى: «يا رَبّاهُ»، و ده مرتبه: «یا غایَةَ رَغبَتاهُ» و سپس ادامه مى دهى: « اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذِهِ الاَسْماءِ وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ اِلاّ ما كَشَفْتَ كَرْبى وَ نَفَّسْتَ هَمّى وَ فَرَّجْتَ غَمّى، وَ اَصْلَحْتَ حالى» و بعد از آن دعا كن و بخواه از خداوند آنچه را كه مى خواهى، آنگاه طرف راست صورت را بر زمين بگذار و صد مرتبه عرض كن: يا مُحَمَّدُ يا عَلى، يا عَلىُّ يا مُحَمَّد، اِكْفِيانى فَاِنَّكُما كافِيان وَانْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِران. سپس طرف چپ صورت را بر زمين بگذار و صد مرتبه بگو: « اَدْرِكْنى » و بعد از آن نيز با يك نَفَس مى گویى « اَلْغَوْثُ ، اَلْغَوْثُ » و بعد از آن سر بر مى دارى، پس به درستيكه خداوند تعالى به كرم خود بر مى آورد حاجت تو را انشاءاللّه تعالى.
پس چون به نماز و دعا مشغول شدم آن مرد از حرم شريف بيرون رفت، و چون من از نماز فارغ شدم به طرف متولّى حرم رفتم تا آنكه از او سؤال كنم از اين مرد كه چگونه داخل شده بود، پس ديدم همه دربها بسته و قفل بود، تعجّب كردم و با خود گفتم شايد دربى اينجا باشد كه من از آن آگاهى ندارم، پس خودم را به متولی حرم رسانيدم و او نيز از اطاقِ چراغهاى حرم شريف بيرون آمد، من از او در مورد آن مرد و چگونگى داخل شدن او سؤال كردم، جواب داد مى بينى که همه دربها قفل است و من آنها را باز نكردم، پس من از ملاقاتم با آن مرد به او خبر دادم، گفت: آرى اين آقا و مولايمان صاحبالزّمان(عج) است و من آن حضرت را مكرّر مشاهده نموده ام مثل اینچنین شبهایی در زمان خالى شدن حرم شريف از مردم، پس تأسّف خوردم از اينكه آن حضرت را نشناخته ام، آنگاه نزديك طلوع خورشيد از حرم شريف به سوى مخفيگاه خود بيرون رفتم. آن روز به عصر نرسيده بود كه امان نامهاى از طرف وزير براى من آورده بودند، و همچنين به خط خودش نامه اى براى من نوشته بود كه مرا بشارت به نيكى مى داد، من چون امان نامه را ديدم با يكى از رفقاى خودم به منزل او رفتيم، چون مرا ديد برخاست و مرا در آغوش كشيد و به من آنقدر احترام گذاشت كه هرگز چنين نكرده بود، و به من خطاب كرد و گفت: كار تو به آنجا رسيده كه شكايت مرا به امام زمان (عج) مى كنى؟!
گفتم: دعا و حاجتى بود.
گفت: واى بر تو! ديشب در خواب مولاى خود صاحب الزّمان(عج) را ديدم كه با عصبانيّت مرا امر به نيكى كردن به تو فرمود، به حدّى كه من ترسيدم.