نقش معلم اخلاق در زندگی
امام حسین علیهالسلام بزرگترین معلم اخلاق
چرا بعد از محرم، دوباره گناه میکنیم؟
قرآن برای ما 5 مرحله در طول عمرمان در نظر میگیرد:
1ـ دوران کودکی که خداوند در قرآن مبنا را به بازی کردن و گذراندن این دوره تا 7 سال گذاشته است. در این دوران تکلیف نداریم و ما نمیتوانیم بچه خود را مکلف کنیم. این دوران، دوران بازی است که همراه آن استعدادها رشد کند.
2ـ دوران نوجوانی که دوران لهو و لعب و سرگرمی است. در این دوران به بازیگوشی مشغول میشویم. این دوران بدترین دوران است زیرا فرد در این دوران نه کودک است که بخواهی تنبیهاش کنی و او را با تنبیه آگاه کنی و نه بزرگ شده که بتوانی او را با عقل آگاه کنی. این دوران بدترین دوران است چرا که فرد در این دوران مقداری از تغییرات بلوغ را حس میکند و احساس میکند که بزرگ شده است و حس استقلالطلبی دارد و اگر مشاوری مناسب نداشته باشد، مادر و پدر در تربیت این دوران معمولاً ناموفق هستند. بهترین و خطرناکترین دورهای که یک مشاور غیر از پدر و مادر حتماً باید در کنار فرد باشد.
3ـ دوره جوانی که قرآن این دوره را، دوره غرور و تکبر و گردنکشی و خودبزرگبینی یاد کرده است. در این دوره وادار کردن جوان به تعبد، به قانون، به پیروی، به اطاعت و رعایت اصول بسیار سخت و مشکل است و به همین جهت عبادت جوان ارزشش بیشتر است. بر اثر همین غرور است که شیطان رانده شد.
4ـ دوران میانسالی؛ که از آن به دوران تفاخر و تکاثر و پز دادن و نازیدن یاد شده است. پز دادن و نازیدن به دنیا.
5ـ دوران پیری؛ که از آن به دوران حرص یاد شده است. در این دوره فرد از زندگی سیر نمیشود. در این دروه وابستگی به دنیا شدید میشود و عجیب میل به دنیا زیاد میشود. با اینکه توانایی استفاده از اشیا را نداریم اما حرصمان به آنها زیادتر میشود.
6ـ دوران خیلی پیری؛ که برگشتی به دوران کودکی است. بهانهگیری، لجبازیها، بعد از 80، 85 سال. که در حدیث آمده است که خداوند میفرماید: به او رحم کنید او زندانی من در دنیا است.
موفق کسی است که برای تمام این دورهها معلم اخلاق داشته باشد. گمان نکنید تجربه کسب کردید و دیگر به معلم نیاز ندارید، خیر شما تجربه میانسالی را دارید، اما تجربه کهنسالی را ندارید و باید ببینید چه دستوراتی از رسول اکرم(ص) برای این دروه تجویز شده است.
تنها درسی که پایانی برایش نیست و ما تا زمانی که زنده هستیم به آن نیاز داریم درس اخلاق است، چرا که ساختارهای زندگی را بیان میکند. روز قیامت هم آن کسی که اخلاق دینی به شما یاد داده است میتواند شفیع شما شود.
معلم اخلاق درسی را که میدهد باید خودش اول عمل کند. چشم شاگرد به معلم اخلاقش است. هر مرحله را میگوید اول خودش باید انجام دهد و شاگرد به او نگاه میکند. یک معلم اخلاق الگوی عملی است برای شاگردان خود. اگر اشتباه کند، شاگردان هم به اشتباه میافتند. معلم بیراهه برود، شاگردان را هم به بیراهه میبرد. یک کلاس عملی است.
در همین مجالس اگر آنچه را میشنویم، عمل کنیم خودش کلاس اخلاق است. معلم اخلاق اگر به مدارس برده شود بچهها احساس می کنند تحت اجبار باید یه نصایح آن معلم اخلاق گوش فرا دهند پس سخن آنها تأثیر چندانی ندارد اما اگر همان حرف را فرزندان ما در این مجالس بشنوند چون به اشتیاق خود به این مجالس آمده اند، بهترین کلاس اخلاق برای آنها میشود.
پسر یزید معلم خوبی داشت. منصب خلافت را کنار گذاشت و بر منبر گفت: خدا لعنت کند پدر من و پدربزرگم را؛ منصب خلافت، حق علی و اولاد علی(ع) بود؛ و خلافت را کنار گذاشت. او بر اثر داشتن معلم خوب رستگار شد.
1ـ نطفه؛ نعوذ بالله اگر خللی در آن باشد آن انسان شقی به دنیا میآید. حتما هم منظور بر این نیست که نطفه زنا باشد، نطفه بی بسم الله الرحمن الرحیم، در حالت مستی، در حالت کفر، در حالت لاابالی گری، نطفهای که مادر غسلش را رعایت نکرده باشد و … بدبخت کسی است که شقی به دنیا آید. پدر و مادرش رعایت هیچ اصولی را نکرده باشند. پای ماهواره باشد و در ذهن به فلان هنرپیشه فکر کند و به بستر رود؛ این نطفه معیوب است. حجاج بن یوسف ثقفی که خون شیعیان را میخورد، مادر این فرد، زنی لاابالیای بود و در حالی که او را حامله بود، در وصف یک مرد نامحرم ترانهای میخواند؛ بزرگی رد میشد، وقتی شنید، گفت: وای به حال بچهای که از این زن به دنیا میآید!
کسانی که میخواهند بچهدار شوند؛ مدام آیةالکرسی را بخوانند و دائماً ذکر “یا مُصَوِّر” را قبل از حاملگی تکرار کنند. هر ماه خمس مال را بدهند نه سالی یکبار. از ساعت خواب، از شبی که نطفه منعقد میشود، از نیتی که باید داشته باشند، از صحبتی که زن و شوهر با هم میکنند، همه اینها نیاز به آموزش دارد. هنگامی که امام علی علیهالسلام حضرت زهرا(س) را میخواستند به خانه خود ببرند، پیامبر(ص) به او آموزش دادند.
2ـ لقمه؛ حتی کسی که غذا را هم درست میکند در آن تأثیر دارد. خدا رحمت کند عالم بزرگوار میخواست از مسیری رد شود، از آنجا پرید، عروسش گفت حاج آقا میدانم چرا پریدید، بچه در آنجا ادرار کرده، اما خشک است و پای شما هم که خشک است پس نجس نمیشود. عالم گفت آری نجس نیست اما اثر بد که میگذارد. خب وقتی اینها رعایت شود بچه هم میشود مقدس اردبیلیها و شیخ انصاریها؛ و انسانی به تمام معنا.
مرحوم آیت الله گلپایگانی را شخصی دعوت کرد. آقا برنج خالی خورد و صاحبخانه هر کار کرد آقا خورش نخورد. گفت: آقا آن خورش هم از همین پول برنج است! آقای گلپایگانی آرام به او گفتند: من در بشقاب خورشِ تو، نجاست دیدم. مرد خیلی ناراحت شد و پیگیری کرد و فهمید قصاب، گوشت گوسفند مرده فروخته است. حال درست است که ما چشم بصیرت نداریم اما باید در آن حدی که می توانیم رعایت کنیم.
3ـ داشتن معلم؛ این سه مورد اگر خوب و کامل باشد یک انسان ساختارش سالم است. یک دوره هم اگر بازیگوشی کند و کارشکنی داشته باشد اما برمیگردد چون ساختارش سالم است.
سوال: اگر نطفه خللی داشته باشد و لقمه هم خللی داشته باشد، میشود این فرد انسانی کامل شود؟ اگر معلم درستی داشته باشد، آری میشود. تربیت میتواند بر ساختار وجودی آن فرد غالب شود، مشکل است اما ممکن است.
مشکل این است که ما به هر مرحله که وارد میشویم به آن مرحله نادان هستیم و اساس تمام بدیها، نادانی است.
از شب اول محرم در مکتب امام حسین(ع) نشستهایم. امام حسین(ع) بزرگترین معلم اخلاق هستند. زیباییهای اخلاقی آنقدر که در مسأله امام حسین(ع) خود را نشان داده، هیج جای دیگر خود را نشان نداده است.
زیباییهای منش و حرکت امام؛ چطور میشود که از اول محرم راه افتادهایم و حرکت کردهایم و در جلسات شرکت کردهایم، آیا فکر میکنید در نظر امام(ع) چیزی گم میشود؟! تمام این ذوق و شوق مردم در این مدت برای این است که بدون استثنا همه مزد میگیرند.
در حصارک کرج مردی یهودی سالهای قبل زندگی میکرده و کارش قابسازی بوده است. روزی شخصی تمثالی را برایش میبرد که نقاشی یک رزمنده، سوار بر اسب بود که قابش شکسته بود، از او خواست قاب را درست کند. مرد یهودی سؤال کرد نقاشی کیست؟ مرد جواب داد: منصوب است به پسر امام حسین(ع) که در کربلا تکه تکه شد، من از فردی این نقاشی را به قیمتی گران خریدم، حال شکسته است. مرد یهودی قاب را درست کرد و روی میز خود گذاشت و همان طور که نگاه میکرد با خود گفت: نقاشی تو این مقدار زیبا است، خودت چقدر زیبایی؟! پدرت چگونه تحمل کرده که تو را تکه تکه ببیند؟! مادرت چگونه داغ تو را تحمل کرده است! مرد یهودی میگوید قاب را کنار گذاشته بودم و شام خود را چیدم و شیشه شراب را گذاشتم. شراب را در استکان ریختم بعد از خوردن دو سه لقمه غذا، خواستم شراب را بخورم، دیدم استکانم خالی است. دوباره ریختم دیدم استکان خالی است! شیشه را بلند کردم دیدم شیشه هم خالی است! در چشمهای تمثال نگاه کردم، گویی میخواست با من حرف بزند. صبح جریان را برای مرد تعریف کردم، اشک ریخت و گفت میدانی چیست؟ علی اکبر حسین چون دور قابش را درست کردی دیگر نمیخواهد تو به جهنم بروی. مرد یهودی را به قم برد نزد مراجع تقلید و آن مرد یهودی مسلمان شد.
پسر جوانش در سربازی از طبقه سوم تخت افتاد و به کما رفت. مدتی در بیمارستان بود و شش ماه در کما بود. ثروتمند بودند و هر چه درمان کردند تأثیر نکرد. به پدر و مادرش گفتند خانه تان را مجهز کنید و به خانه ببرید. پسر به همان صورت بود. در نزدیکیهای خانشان بیتالعباس بود. روزی مادر پسر بعد از اینکه مراسم در بیت العباس تمام شد، به آنها گفت شما اینجا را تمیز نکنید، به من بسپارید. شب پسر را با تخت بردند و کنج آنجا در کنار منبر گذاشتند. مادر گفت می خواهم جاروکش خانه حضرت عباس(ع) شوم و شروع به کار کرد و همه جا را تمیز کرد. پسر فردا صبح انگشتهایش تکان خورد و سر هفته در ویلچر نشسته بود و سر ماه راه افتاد!
مرحوم حاج آقا علامه، روضهخوان جلسات خانم مالک(ره) بود. خانم مالک یک ساعت احکام میگفتند بعد آقا علامه نیم ساعت روضه میخواندند و بعد خانم مالک یک ساعت و نیم الی دو ساعت تفسیر قرآن میکردند. به جلسات دیگر هم میرفتند. میگویند: در یکی از محلههای جنوب تهران، آقایی روضه هفتگی داشت از خانههای کاروانسرایی قدیم بود. او یک اتاق داشت. یک زیلو و یک صندوقچه و روی آن چادر همسرش را میکشید و آن میشد منبر روضهخان. نقل می کند: صاحب خانه یه روز مرا بغل کرد و گفت آنقدر دلم میخواهد که اربعین به کربلا بروم، من هم آرام گفتم: من تو را می فرستم، اما او خودش را کنار کشید و گفت نمیخواهم کسی من را بفرستد، میخواهم ببینم عرضه خودم چقدر است. آقا میگوید: دو روز بعد دیدم که مرد صاحبخانه آمد و در حالی که پلکش ورم کرده بود گفت: دیشب ارباب عُرضهام را نشانم داد. دیشب کنج همان اتاق روی همان زیلو رأس مطهر آقا، نگاهم کرد و فرمود: تو نتوانستی بیایی من آمدم!
سؤال من این است که این امام حسینی که اینگونه اجر و مزد میدهد و ما اینگونه بیمحابا برایش میسوزیم، پس چرا بعد از ماه محرم دوباره به زندگی قبلی خود برمیگردیم و چرا دوباره همه چیز را فراموش میکنیم و چرا دوباره به سمت گناه میرویم؟
5 دلیل دارد که در این چند روز به آن میپردازیم:
1ـ دلیل اول؛ جهل و نادانی است. ندانستنِ اینکه چه چیزی برای ما ضرر دارد؟ ندانستن فرهنگ امام حسین علیهالسلام.
قرآن، انگیزه خشونت برادران یوسف را جهل و نادانی میداند. جهل میتواند آنقدر خطرناک باشد که انسان به خاطر آرام کردن قلب خود، پدرش را 40 سال به گریه بیندازد به طوری که چشمانش کور شود، در حالی که آنها آدمکش نبودند فقط جاهل بودند.
قرآن، ریشهی شهوات غلط قوم لوط(ع) را جهل میداند. آنها از زشتی و آینده خطرناک عملشان بیخبر بودند و وابسته به عملشان شدند به طوری که موجب شدند عذاب آسمانی نازل شود.
قرآن، عامل بتپرستی قوم موسی(ع) که گوساله طلایی خواستند و گوساله پرستیدند و 40 سال سرگردان بودند را جهل و نادانی معرفی می کند. خدای آسمانی را رها کردند و به خدای گوساله پناه بردند.
امام علی علیهالسلام فرمودند: الجهل فساد کل امر؛ فساد و خرابی هر عملی بسته به جهالت است. اخلاق یک انسان خراب میشود؛ از روی جهل است، مالش را به فساد کشیده؛ از روی جهل است و جامعهای که به فساد کشیده شده؛ بر اثر جهل است. سواد دارد اما این جهل منظور معلومات و سواد نیست.
امام علی علیهالسلام فرمودند: الجهل اصل کل شرّ؛ نادانی ریشه تمام شرور است. کسی که سمت اعتیاد میرود، آدم میکشد، مردم آزاری میکند و …، آیا اینها دانا هستند؟! به هر شری که گرفتار میشویم ریشه در جهالت و نادانی است. در بحث آموزش و پرورش؛ پرورش این نیست که انسان را وادار به نماز جماعت کنیم که فقط در مدرسه نماز بخوانند، پرورش این است که نماز خوانی تربیت کنیم که هر کجا بود نماز بخواند. فقط در مدرسه حجاب را رعایت نکند بلکه هر کجا بود حجاب را رعایت کند این میشود پرورش. پرورش این است که به او یاد دهم خدا همه جا هست و قانون خدا باید همه جا رعایت شود.
امام علی علیهالسلام میفرمایند: اعظم المصائب الجهل؛ بزرگترین مصیبتها نادانی است. چیزی که انسان باید بداند را نداند؛ این میشود بزرگترین مصیبت. دختر من بچهدار شود اما آداب را نداند این بزرگترین مصیبت است و پسر من زن بگیرد اما زنداری بلد نباشد و … . زندگی بکند اما به اصول زندگی و به اصول دین واقف نباشد.
در حدیث دیگر میفرمایند: نادانی قدم ها را میلغزاند، تصمیمات درست نمیتواند بگیرد، و پشیمانی به دنبال میآورد.
قدم وقتی لغزید بعد پشیمان میشود. یکی از جهالت های مهم این است که ندانیم هر کاری را چه زمانی باید انجام دهیم. الآن در جامعه ما متأسفانه زیاد شده است. در 40 سالگی وقت ازدواج نیست زیرا دیگر آن حوصله را که باید داشته باشی را نداری؛ و وقت تربیت بچه نیست. چرا زمان را از دست میدهیم؟! هر چیزی فصل خود را دارد حتی عبادت هم وقت آن جوانی است. از مهمترین جهالتها این است که انسان از عاقبت خود غافل شود.
چرا انسانِ غافل پشیمان میشود؟ زیرا مثلاً انسان حسود نهایتاً میفهمد حسادتش به ضرر خودش تمام شده است. به قول قرآن در انتها، خودِ حسود مریض میشود. حسود اگر حسادتش را در درون خود بریزد مضطرب و بیمار و رنجور می شود و اگر حسود حسادتش را بیرون بریزد جامعه را به آشوب میکشد، همه را به جان هم میاندازد و مردم از او فراری میشوند و او تنها میماند. یک روز میفهمد حسادت من به خودم ضرر زده و به خودم برگشته است. با حسودیِ من، به مال شما، مگر دیگر خداوند به شما مال نمیدهد؟! تنها من خودم را مریض میکنم. یا مثلاً دروغگو، در انتها میفهمد که دروغگوییهایش موجب شده که مردم دیگر به او اعتماد نمیکنند. انتهایِ دروغگویی، سلب اعتماد مردم است. این ضرر به خودش برمیگردد و تنها میماند. شهواتران، بالاخره آبروی خود را میبرد؛ انتهای شهواترانی این است که شخصیت خودش را زیر سؤال میبرد. تمام گناهان این گونه است. صدمه و لطمه به خود گنهکار برمیگردد، اما متأسفانه توجه نداریم. وقتی مشغول معصیت میشویم دیگر توجه نداریم. انسان اگر واقعاً از جهل بیرون آید، قبل از پایان کارش، فکری به حال خود میکند و ساختار اخلاقی خود را درست میکند. توجه و باور نداریم، فقط میشنویم.
حکایتی است که فردی برای گنجشکی دام گذاشت و او را صید کرد و در قفس قرار داد. گنجشک به او گفت: اگر من را آزاد کنی من سه جمله حکمتآموز و ارزشمند به تو میگویم. مرد گفت: از کجا معلوم که راست بگویی؟ گنجشک گفت: یکی را در قفس میگویم اگر خوشت آمد من را بیرون از قفس بیاور و در مشتت بگیر و من جمله بعدی را میگویم و اگر خوشت آمد من را آزاد کن. من به چه درد تو میخورم؟! مرد قبول کرد گفت: اولی را بگو. گنجشک گفت: اولین جمله اینکه هرگز برای چیزی که از دست دادهای غصه نخور، دیگر برنمیگردد که قصه خوردن، امروزت را هم خراب میکند. مرد خوشش آمد و او را در مشتش گرفت و گفت حال جمله دوم را بگو. گنجشک گفت: جمله دوم اینکه هرگز سخن محالی را قبول نکن. (روز اربعین من حرف میزدم حرف تمام شد، از آنجا که شیطان همه جا هست، بعد از اینکه حرفم تمام شد، موقع بیرون رفتن یک نفر من را سفت گرفت و در گوش من گفت: شما آنجا نبودی که حرف میزدی، من دیدم حضرت زهرا(س) بودند؛ چهره شما چهره حضرت زهرا(س) بود. من استغفار کردم و به سرعت خارج شدم. یاد این سخن امام موسی بن جعفر(ع) افتادم که فرمودند: وقتی گردو داری، همه آدمها گفتند طلا است، تو که میدانی گردو است، چرا باور میکنی؟! پس به خود نهیب زدم تو که میدانی چقدر روسیاه هستی، حرف این دیوانهها را فراموش کن. سخن محال است). مرد خوشش آمد و گنجشک را آزاد کرد. گنجشک پرید و روی شاخه درخت نشست و گفت: ضرر کردی من صبح یک گوهر 20 مثقالی خوردم اگر من را میکشتی 20 مثقال بدست میآوردی. مرد بر سر خود زد که من بدبخت شدم. گنجشک گفت: مگر من الان به تو نگفتم که سخن محال را نپذیر، آیا کل وزن من 20 مثقال میشود که یک گوهر 20 مثقالی درون شکمم باشد. بعد گنجشک ادامه داد که تمام بدبختی انسانها این است که خوب گوش نمیدهند! گفت حال زیر این درخت را بِکن، یک آفتابه پر از گنج است. مرد زمین را کند و به گنج رسید، بعد رو به گنجشک کرد و از او پرسید: چشمهای ریز تو که زیر این خاک را میبیند، چگونه دامی را که من برای تو گذاشتم ندیدی و دانه را دیدی و به دام افتادی؟! گنجشک گفت: این خواست خدا است، وقتی میخواهد امتحان کند و آموزش دهد چنان چشمت نابینا میشود که دام را نبینی!!!
رسول اکرم(ص) فرمودند: وای بر آن کسی که یاد نگیرد، و وای بر آن کسی که بیاموزد و عمل نکند، خواب دانا بهتر از نماز خواندن جاهل است، کار اندک با علم سود میدهد و کار بسیار با نادانی ضرر به بار میآورد، آن دلی که آگاهی و حکمت و بصیرت ندارد خانهای ویران است، پس بیاموزید و یاد دهید و دانا شوید و نادان نمیرید که خداوند از جهل نمیگذرد.
این روزها، روزهای صلوات است. امشب این صلوات را صد مرتبه بگویید، اما در مابقی ایام اگر خواستی این صلوات را بفرستی زمان آن بعد از نماز ظهر است، فاصله زمانی بین نماز ظهر تا نماز عصر:
«اللَّهُمَّ اجْعَلْ صَلَوَاتِكَ وَ صَلَوَاتِ مَلَائِكَتِكَ وَ رُسُلكَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»
اثر این صلوات این است که خداوند را خوشحال میکند.