سوال بسیار مهمی که پرسیده شده و شاید در ذهن بسیاری از ما باشد این است که چرا گاهی اوقات حال دعا و مناجات با خداوند را داریم و گاهی نداریم؟ در سلوک به این حالت، انقباض( کم حوصلگی) و انبساط( گشادگی) می گویند. دلیل انقباض و انبساط، ساعتها درس لازم دارد. اما در روایت داریم که هر وقت حوصله نداشتی به خودت تحمیل نکن؛ اعمال واجب خود را انجام بده اما مستحبات را به خود تحمیل نکن که تحمیل مستحبات، انسان را دچار حالت بیزاری می کند. امام صادق(ع) در میان ائمه در جوانی بسیار عبادت می کردند به طوریکه امام محمد باقر(ع) به ایشان فرمودند: این مقدار عبادت برای تو زیاد است عبادت را به خود تحمیل نکن. وقتی حوصله و اقبال قلبی داری انجام بده. حال چه می شود که گاهی ما حوصله عبادت را نداریم؟ این مساله برمی گردد به اعمال ما در طول روز. اینکه یا دروغی گفتیم یا غیبتی شنیدیم یا لقمه بدی خوردم یا نگاه ناصوابی داشته ایم یا قضاوت نابجایی کرده ایم یا… بالاخره کاری کرده ایم که حال دعا و مناجات را از دست داده ایم. باید بررسی کنیم، اگر لقمه نادرستی خورده ام به یکی دو هفته حال من خوب نمی شود تا اثر آن از بین برود؛ اگر غیبت کسی را کرده ام به یکی دو هفته حال من خوب نخواهد شد و شبها خواب می مانم و نمی توانم نماز شب بخوانم یا اگر خواندم اشک و گریه و سوز ندارم. یا ممکن است مظلمه ای بر گردن داشته باشم که باید آن را پرداخت کنم. ما حق الله داریم که با توبه پاک می شود اما حق الناس هم داریم که با توبه پاک نمی شود و فقط با جبرانِ آن حق، پاک می شود. حتی در مورد شهدا؛ حدیث داریم که شهید وقتی در راه رضای خدا به زمین می افتد اولین قطره خونی که از او جاری می شود تمام گناهانش آمرزیده می شود مگر حق الناسی که بر گردن دارد. حتی در مورد شهدای کربلا؛ که امام حسین(ع) در شب عاشورا همه را فرا خواندند و فرمودند: کسی که حق مردم را بر گردن دارد مرخص است و برگردد و حق مردم را بدهد.
بازاری و ثروتمند بود اما از مردم نزول می گرفت و خون مردم را در شیشه کرده بود. خبر دادند که کمرش گرفته و اصلا نمی تواند تکان بخورد. به ملاقات او رفتند، انسان آگاهی هم در میان آنها بود، وقتی از او عیادت کردند دلیل بیماری اش را جویا شدند که چرا ناگهان اینگونه شدی؟ گفت: برای نمازشب برخاسته بودم همین که رکوع اولین نافله را می خواستم بخوانم کمرم گرفت و راست نشد! مرد آگاه زیر لب گفت: روزها نزول می خورد و شبها می خواهد نماز شب بخواند، معلوم است که عاقبتش اینگونه می شود!
حالِ خوش داشتن، روحِ عبادت است که اگر در آن نباشد عبادت زمین گیر است و به آسمان صعود نمی کند و به عرش خدا نمی رسد. عبادات اگر عرشی شدند قبول درگاه خداوند هستند.
اگر دل مسلمانی را شاد کردی و آسایش و راحتی خیال به او دادی خداوند هم دل تو را با لذت مناجات خودش شاد می کند.
خداوند سریع الحساب است و مزد را همان لحظه می دهد. در مورد بدی هایمان هم همینگونه است و سریع الحساب است و شدیدترین و سریعترین عذابی که به ما وارد می کند در همین دنیاست و آن، این است که لذت مناجات با خودش را از ما می گیرد. در حدیث داریم که خداوند فرمود: مردمِ آخرالزمان را با مال و جان و خوراک و … عذاب نمی کنم بلکه آنها را با دلشان عذاب می کنم و آن اینکه عبادت می کنند اما لذت آن را در دل نمی چشند!
نقل می کند که ایام زیارتی امام حسین(ع) بود اما من نتوانستم به زیارت امام حسین(ع) بروم. بسیار گریه کردم و ناله زدم. مکاشفه ای دست داد، امام(ع) فرمود: این سر و صداها چیست که به راه انداخته ای؟! خداوند، از لحظه ای که من متولد شده ام، فطرس ملک را مامور کرده که در تمام عالَم هر کس در هر جا بگوید “السلام علیک یا اباعبدالله” سلام او را به من برساند و جواب مرا بگیرد و به او بازگرداند.
درک این مسائل لذت فراوان دارد اما چرا ما آن لذت را نمی بریم زیرا در جایی کسی را از خود ناراحت کرده ایم و کسی از دست ما ناراضی است.
آن عارف، جُنید بغدادی به سفر می رفت. شهر را تعطیل کردند و به استقبال او رفتند و او را با احترام به مسجد شهر بردند. در مسجد، دیوانه ای ژنده پوش بود. ناگهان دیوانه با صدای بلند گفت: جنید بغدادی تو هستی؟ گفت: بله. گفت: معلم اهلِ بغداد تو هستی؟ گفت بله. گفت: من سه سوال از تو دارم. گفت: بپرس. گفت: سوال اول، آیا “خوردن” بلد هستی؟ جواب داد مگر هست کسی که خوردن را نداند؟! سفره تمیزی می اندازم و دستهایم را تمیز می کنم و لقمه را کوچک می گیرم و با نام خدا در دهان می گذارم، آرام آرام می جَوَم و سپس می بلعم، سیر می شوم و شکر خدا را می گویم. او گفت: بدبخت مردمِ بغداد! که معلمشان خوردن بلد نیست!
دیوانه گفت: آیا “گفتن” بلد هستی؟ گفت: بله، سخنران شهیری هستم. سوال کرد چگونه سخن می گویی؟ جواب داد: وضو می گیرم و مطالعه و تحقیق می کنم، آنگاه پله های منبر را بالا می روم و مردم را نگاه می کنم و در مورد آنچه که نیاز دارند سخنرانی می کنم. گفت: بدبخت مردم بغداد که تو سخنرانی کردن هم بلد نیستی!
دیوانه سوال کرد: “خوابیدن” بلد هستی؟ جواب داد: این یکی را دیگر بلد هستم، وضو می گیرم و لباس سفید می پوشم و آرام آرام قرآن می خوانم و رو به قبله و به پهلوی راست می خوابم؛ و زیاد هم نمی خوابم و… گفت: بیچاره مرم بغداد که تو خوابیدن هم بلد نیستی! جنید گفت: آیا تو اینها را که از من سوال کردی، بلد هستی؟ گفت: بله.
جنید سوال کرد: “خوردن” چگونه است؟ دیوانه گفت: “خوردن” آن است که حلال بخوری و گِرد حرام نگردی. وگرنه حرام را در سفرهی تمیز بگذار و لقمه کوچک بردار و … اما اگر حرام باشد، اثر حرام دارد. “خوردن” این است که حق الناس در آن نباشد. چگونه است که مستحبات “خوردن” را می گویی اما واجبات آن را نمی گویی!!!
دیوانه ادامه داد: اما “گفتن” آن است که حق بگویی و برای حق بگویی.( امام حسین(ع) در روز قیامت برخی از ما سخنرانها را بدجور تنبیه خواهند کرد. پیرزنی آمد نزد سخنرانی و گفت: خانه ام کوچک است و در انتهای فلان محله قرار دارد نذر روضه حضرت رقیه(س) را دارم آیا به خانه ام می آیید و روضه می خوانید؟ گفت: بله می آیم. شب شد و یکی از بازاری های تهران به او زنگ زد که فلان حاجیِ بازاری، به رحمت خدا رفته؛ برای مراسم او سخنران می خواهند و من شما را معرفی کرده ام. گفت: نمی توانم، به پیرزنی قول داده ام. مرد بازاری گفت: پیرزن را رها کن او نهایتاً به تو پنج زار برای روضه می دهد اما من گفته ام که به شما بیست تومان بدهند؛ آنها را رها کن، زنها خودشان کاری می کنند و مجلس خود را می گردانند. سخنران پذیرفت. شب هنگام در خواب دید که در کوچهی پیرزن، آقایی ایستاده است در حالیکه دست دختر بچه ای که چادر مشکی بر سر دارد را گرفته است؛ او که آمد عبور کند آقا به او رو کردند و فرمودند: فلانی! هرگز رقیه ی من را به بیست تومان نفروش! مگر به پیرزن قول نداده ای که روضهی دخترم را بخوانی؟! سخنران از خواب پرید و به مرد بازاری گفت: نمی آیم! خطا کردم و امام حسین(ع) مرا عتاب کردند.)
دیوانه گفت: و “خوابیدن” اینگونه است که وقتی شب می خوابی نه دلی از دست تو درد کند و نه کینه ای از کسی در دل تو باشد که نتوانی از او بگذری.( هر کس به تو بدی کرد یک شیشه را فرض کن و همه بدی های او را در آن بریز و در خیالت به سمت آسمان پرتاب کن و بگو خدایا بگیر! و تمام…بعد از مدتی این شیشه را حتی به آسمان هم پرتاب نکن و به زمین بزن و بشکن! و تمام… دلمان نباید از کسی گرفته باشد و کینه و بدخواهی کسی نباید در دلمان باشد؛ و دل کسی را هم نباید سوزانده باشیم که او آسوده به خواب نرود. شبها که می خوابی از خودت سوال کن: آیا کسی امروز از من ناراحت و دلگیر شده؟)
بنابراین اگر ما خوردن و گفتن و خوابیدن را یاد گرفته باشیم خداوند همه احوال معنوی را به ما می دهد و اکثراً منبسط هستیم و اگر هم منقبض شویم موقت است.
این روزهای باقیمانده از ماه صفر را به درگاه خداوند دعا می کنیم که از خُلق نبوی و حِلم حسنی و رأفت رضوی درس های لازم را برای زندگی مان دریافت کنیم که اگر این سه را با هم ادغام کنیم به اخلاق دینی به طور کامل دست پیدا می کنیم. تلاش ما در ماه محرم امسال این بود که از روز اول محرم تا دو روز بعد از اربعین حسینی توسل مان به امام حسین(ع) و شهدا و اسرای کربلا باشد اما در این روزهای باقی مانده از ماه صفر، ذکرمان صلوات بر پیامبر اکرم(ص) است و توسلمان در مجالس با حدیث کسا است. هر روز در خانه هایمان حدیث کسا را بخوانیم که خواندن حدیث کسا در منزل، هفتاد بلا را دور می کند و هفتاد نور از انوار الهی و ائمه(ع) را وارد می کند. حدیث کسا تنها دعایی است که ضمانت اجرایی فی المجلس را دارد. وقتی حدیث کسا را می خوانیم هم خداوند و هم پیامبر(ص) و هم حضرت علی(ع) ضمانت می کنند که جمع متفرق نشده، غم آنها برطرف می شود.
امروز روز چهارشنبه است و روز خوش اجابت دعا و توسل به چهار ائمه بزرگوار است،امام موسی کاظم(ع)، امام رضا(ع)، حضرت جواد(ع) و حضرت امام علی النقی(ع) است. اگر با این یقین که این بزرگواران، هم صدای ما را می شنوند و هم جواب ما را می دهند به آنها متوسل شویم بدون شک دست های نیازمان خالی نمی ماند.
حدیث از حضرت علی(ع) است که فرمودند: یقین، حل المسائل تمام مشکلات است. باید این را باور کنیم که هیچ کس به اندازهی چهارده معصوم(ع)، نزد خداوند آبرو ندارد و هیچ کس به اندازهی چهارده معصوم(ع) نزد خداوند قدرت و عزت ندارد! جز خداییِ خداوند، تمام قدرت خداوند در دستان آنهاست.
پیامبر اکرم(ص) فرمودند: خداوند در شب معراج به من فرمود: مگر بین مردم رسم نیست که اگر با بزرگی کار دارند مستقیم به نزد او نمی روند بلکه کسی را که نزد او آبرومند و عزیز است واسطه قرار می دهند؛ به عزت و جلالم سوگند که عزیزتر از تو و داماد و دختر و فرزندانشان در نزد من احدی نیست، پس به امتت بگو هر وقت با من کار داشتند بدون وسیله نیایند و مرا به اینها بخوانند.
و از همه مهمتر اینکه این چهارده نفر، مرده و زنده شان با هم تفاوتی ندارد و قدرت آنها در حیات و مماتشان یکی است. حکومتِ وقت، پیکر مطهر حضرت موسی بن جعفر(ع) را در حالیکه به غل و زنجیر بسته شده بود بر روی تخته ای در پل بغداد قرار داده بودند تا مردم بیایند و ببینند که حکومت، ایشان را با سمّ نکشته و به مرگ طبیعی از دنیا رفته اند. شیعیان و بقیهی مردم آمدند. زنی دوان دوان آمد در حالیکه سخت مضطرب بود؛ صف مردم را شکافت و به جلو رفت. مردم از او سوال کردند کجا می روی؟ گفت: حکومتی ها، پسرم را گرفته اند؛ می خواهم از موسی بن جعفر(ع) بخواهم که او را به من برگرداند. مردی ناصبی از میان جمعیت گفت: موسی بن جعفر اگر قدرتی داشت اینگونه در زیر غل و زنجیر جان نمی داد! زن رفت و زیر تابوت امام(ع) را گرفت و گفت: پسر فاطمه! اکنون دیگر پسرم را نمی خواهم بلکه فقط می خواهم که پاسخ این مرد ناصبی را بدهید! پسر فاطمه! تو برای من مرده و زنده نداری؛ تو امامِ من هستی و من به تو اعتقاد دارم. در همین حال که زن سخن می گفت ناگهان پسرش دوان دوان آمد و مادر را در بغل گرفت. حکومتی ها آمدند و گفتند او را اشتباه گرفتیم ما به دنبال پسر آن مرد ناصبی بودیم! زن، دست پسرش را گرفت و به مرد ناصبی که سخت گریه می کرد گفت: امامِ من اینگونه امامی است اگرچه از دنیا رفته باشد!
در روز گذشته بحث کردیم، ما که این همه اهل بیت(ع) را دوست داریم چرا آن طور که شایسته است در عمل به آنها نزدیک نیستیم؟ مثلاً همین زائرانی که این روزها از کربلا بازمی گردند حال و هوای معنوی خوبی دارند اما چند ماه بعد، این حال و هوا کمرنگ می شود و یا از بین می رود؟! یا ما که این دو ماه به مجالس امام حسین(ع) رفتیم و روضه و حدیث شنیدیم و قلبمان جلا گرفت اما چه می شود که دوباره گناه می کنیم و قلب خود را کدر می کنیم؟!
برای پاسخ به این سوال شش دلیل گفته اند:
هیچ مذهب و مکتب و قانونِ با فرهنگی، به اندازهی اسلام، امتش را به دانستن تشویق نکرده است. بالاترین ثوابها برای آن کسانی است که یاد می گیرند و یا یاد می دهند؛ بالاترین برکات و سعادتها برای آنها ذکر شده است. در احادیث به ما گفته اند که از خانه ات که نیت می کنی و بیرون می آیی تا بروی و مسئله ای دینی را یاد بگیری؛ از زمان نیت تا رفتن و نشستن و یاد گرفتن و برگشتن به خانه ات؛ بر روی بال ملائکه قرار داری. این ثواب را برای حج و روزه و … نگفته اند. این مساله را برای مجلس امام حسین(ع) گفته اند زیرا در آن، هم بر مصائب امام حسین(ع) گریه می کنی و هم مسئله ای از مسائل دین را یاد می گیری.
پیامبر اکرم(ص) فرمودند: فضل عالِم بر عابد(اهل عبادت) در هفتاد درجه است مابین هر درجه، به قدرِ زمین تا آسمان است؛ فضل عالم بر غیرش مانند فضل نبی، بر غیرِ نبی است؛ یک دانا ( دین و اخلاق و آنچه که لازمهی زندگی اش است را می داند. اگر پدر یا مادر یا استاد و مسلمان و… است پدری و مادری و استادی و مسلمانی و … را می داند) بر شیطان، از هزار عابد سخت تر است؛ یک رکعت نماز از عالِم به خدا سوگند که بهتر از هزار رکعت نماز جاهل است (زیرا نمازش، پایهی علم و آگاهی ندارد در نتیجه ثبات و تاثیر ندارد).
دو رکعت نماز انسانِ با ورع که به شدت از گناه پرهیز می کند از هزار رکعت نمازِ انسان بی ورع بالاتر است( هر دو نماز خوان هستند اما یکی از گناه می ترسد و انجام نمی دهد اما دیگری راحت گناه می کند).
دو رکعت نماز انسان متاهل و عفیف برتر از هفتاد نمازی است که انسان بی عفت بخواند.
سوال: منظور از این علم چیست؟ آیا فقط این است که احکام دین را یاد گرفت؟ (که البته بر مرد خانواده لازم است که کسی را اجیر بگیرد برای اهل خانواده اش که به آنها احکام دین را قبل از بلوغ آنها یاد دهد) آیا علم این است که فقط تفسیر و ترجمه و حفظ قرآن را یاد بگیریم؟ و…
حضرت علی(ع) فرمودند: علم چهار کلمه است:
کلمهی اول علم، این است که عبادت و اطاعت خداوند را انجام دهی به هر اندازه که به خداوند محتاج هستی!( آیا می توان احتیاج ما به خداوند را اندازه گرفت؟! خیر، پس عباداتت را برای خداوند اندازه نگیر. مثلاً نگو من که یک پنجم از خمس مالم را داده ام دیگر چیزی نمی دهم! یا اینکه برای خداوند رکعات نمازت را نشمر. فکر کن که چقدر به خداوند برای آمرزش گناهان، رزق و روزی، آبرو، سلامت خود و فرزندانمان؛ و حتی برای نفس کشیدنمان احتیاج داریم؟! یک لحظه فکر کنیم که خداوند اگر روزی ما را به دست غیر از خودش قرار می داد چه می شد؟! همان قدر که نیازمان را به خداوند احساس می کنیم همان قدر خدا را پرستش کنیم! آیا منظور این است که همان قدر نماز بخوانیم؟ خیر، عبادت که فقط نماز نیست البته نماز واجب را باید خواند اما منظور این است که همان قدر که به خدا نیاز داری همان قدر همیشه به یادت باشد که خدا داری!
پیامبر(ص) با شخصی از بیابانی می گذشتند دیدند که پرنده ای آوازی مخصوص می خواند حضرت از شخص سوال کردند می فهمی پرنده چه می گوید؟ پاسخ داد: من زبان حیوانات را نمی دانم شما می دانید.
پیامبر(ص) فرمود: میگوید: «یا رَب اَذهَبت بَصَری وَخَلَقتَنی اَعمی فَارزُقنی فَانّی جائِع»؛ یعنی خداوندا! نور چشمم را از من گرفتی و مرا کور آفریدی، روزیِ مرا به من برسان که من گرسنهام. ناگهان دیدیم پرنده دیگری که ملخ در دهانش بود پروازکنان آمد و ملخ را در دهان او گذاشت و آن پرندهی کور، ملخ را بلعید. در این هنگام آواز پرنده بلند شد. پیامبر(ص) به من فرمود: «آیا میدانی این پرنده چه میگوید؟ عرض کردم: خدا و رسولش آگاه تر است، فرمود: میگوید: «اَلحمدلله الَذی لَم یَنسَ مَن ذَکَرَهُ»؛ حمد و سپاس خداوندی را که هرگز ذاکر خود را فراموش نمیکند.
یوسف صدیق(ع) وقتی به آن مرد گفت که مرا یادت نرود و شفاعت مرا کن؛ جبرئیل آمد و بال زد و گفت: یوسف چه می بینی؟ گفت: دریا می بینم. جبرئیل بار دیگر بال زد و گفت: چه می بینی؟ گفت: تخته سنگی در قعر دریا. بار دیگر بال زد و گفت: چه می بینی؟ گفت: چیزی نمی بینم. بال زد و تخته سنگ شکافت، گفت: چه می بینی؟ گفت: کِرمی را می بینم که علفی را می خورد. جبرئیل گفت: خداوند می فرماید: من که از قعر این اقیانوس و از دل این سنگ، این کرم را با علفی که برایش رویانده ام می بینم و از او خبر دارم آیا می شود که از تو، ای یوسف! بی خبر باشم که تو بر دیگری متکی شده ای؟!
کلمهی دوم علم آن است که : آنقدر معصیت خدا را انجام بده که تحمل عذابش را داشته باشی.
خانم مالک(ره) می فرمودند: آیا می خواهی بدانی که چقدر طاقت عذاب خداوند را داری؟ کبریتی روشن کن و انگشت دستت را بر آن بگیر. بشری که طاقت تحمل حرارت یک کبریت که اختیار خاموش کردن آن هم به دست خودش است را ندارد چگونه می تواند آن آتشی را که پیامبر(ص) فرموده جرقه هایش اگر به دنیا بیفتد آن را خاکستر می کند، تحمل کند؟!!! نمی توانیم بگوییم که جهنمی نیست زیرا در قرآن ذکر شده؛ و نمی توانیم بگوییم که برای گنه کاران نیست پس برای کیست؟ نمی تواینم بگوییم که ما صد در صد شفاعت می شویم که اطمینانی وجود ندارد. گناهانی نکنیم که حتی طاقت مکافاتش در دنیا را هم نداریم. مکافات برخی از گناهان داغِ عزیزان است، مکافات برخی از گناهان فقر است، مکافات برخی از گناهان مرض است؛ که ما طاقت هیچ کدام را نداریم.
کلمهی سوم علم، اینکه برای دنیا آنقدر کار کن که در آن ماندگار هستی. به یکی از پیغمبران بنی اسرائیل گفتند: چرا خیمه زده ای و برای خودت خانه ای درست نمی کنی؟ فرمود: جبرئیل به من گفته هفتصد سال عمر می کنم؛ این مقدار عمر، ارزش خانه ساختن در دنیا را ندارد!
کلمهی چهارم علم، اینکه برای آخرتت آنقدر تلاش کن که در آنجا ماندگار هستی. خداوند بهشت را برای کسی نساخته است بلکه هر کس با عملی که برای خود انجام می دهد بهشتِ خود را می سازد. برخی در بهشت به اندازه ایستادن بر روی دو پا جا دارند؛ برخی در بهشت مستاجر هستند و از خود جایی ندارند و مهمان کاخهای دیگران هستند؛ بهشت برخی هم عرضش به اندازهی آسمان تا زمین است؛ و برخی هم در نزد خودِ خداوند ” عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ” هستند.
امروز و فردا این ذکر صلوات را “سه مرتبه” می گوییم و روز جمعه “صد مرتبه” می گوییم. این صلوات برای همه حوائج، خصوصاً برای شفای بیماران بسیار نافع است.
«صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ مَلَائِكَتِهِ وَ أَنْبِيَائِهِ وَ رُسُلِهِ وَ حَمَلَةِ عَرْشِه وَ جَمِيعِ خَلْقِه عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلَام وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ»