تمام تلاش پیامبر(ص) و ائمه اطهار این بود که ما انسان وار زندگی کنیم.
میرزا حسین نائینی از آن علمایی بودند که نمونه نداشتند، آقا چشم باطن بین داشتند، روزی یکی از شاگردان ایشان خدمت آقا رسید و گفت: آقا! از آن حرفهایی که از عالم غیب فقط به شما می گویند و شما به هیچ کس نمی گویید به من بگویید.
آقا لبخندی زد و گفت: اگر قرار باشد که به هیچکس نگویم، تو هم جزء آنها هستی، برخیز و برو.
شاگرد گفت: من دست از شما نمی کشم! آنقدر اصرار کرد که آقا را به ستوه آورد.
آقا فرمودند: می ترسم طاقت نیاوری.
شاگرد گفت: هر اتفاقی که بیفتد پای خودم است حتی اگر از دنیا بروم.
آقا فرمود: شب جمعه با وضو به قبرستان تخته فولاد برو و فلان ذکر را بگو اما هر چه اتفاق افتاد برگردن خودت است.
شاگرد دستور استاد را اجرا کرد ناگهان متوجه شد که قبرستان مملو از حیوانات درنده شد و لابه لای اینان چند آدم هم هستند. یکی از آدمها به سمت شاگرد جلو آمد درحالیکه شاگرد از ترس و وحشت، اکنون است که قالب تهی کند، با تشر به او گفت: از ما چه می خواهی؟ چرا ما را از خوابگاهمان بیرون آوردی؟
شاگرد غش کرد و مدتها به همین وضع ماند وقتی به هوش آمد متوجه نشد تا چه زمانی بیهوش بوده است، ناگهان بلند شد و دوان دوان به سمت خانهی آقا رهسپار شد.
آقا در را باز کردند و فرمودند: حالت چگونه است؟ شانس آوردی که هنوز زنده هستی!
شاگرد ماجرا را از استاد جویا شد.
آقا فرمودند: ماجرا این است که می خواهند به تو بفهمانند که سعی کن آدم از دنیا بروی و زندگیت را انسانی به پایان برسانی، آیا دیدی که از این خیل مردگان در قبرستان، چند نفر آدم از دنیا رفته بودند.
آقا فرمودند: بنشین تا روایتی را برایت بگویم. شخصی خدمت امام صادق(ع) آمد و عرض کرد: آقا جان دستتان را به من بدهید.
امام(ع) فرمودند: برای چه می خواهی؟
مرد گفت: می خواهم با من عهد ببندید که در روز قیامت مرا شفاعت کنید.
امام(ع) فرمودند: ابتدا تو دستت را به من بده و با من عهد ببند که انسان از دنیا بروی و انسان به قیامت محشور شوی تا من تو را شفاعت کنم زیرا ما غیر از انسان را شفاعت نمی کنیم.
اینکه عده ای باطن خوک دارند به این دلیل است که غیرت ندارند، و بعد از مرگ که تجسم اعمال است هر کس به شکل عملش محشور می شود و بر طبق عملش در برزخ زندگی می کند. کسی که حرف زدنش گزنده است و با کلامی، دل انسانی را می شکند او باطن مار دارد. کسی که برای مال دنیا همه را زیر پا می گذارد و پاره پاره میکند، باطن شیر و پلنگ دارد. ائمه اطهار(ع) انسان را شفاعت می کنند. به نظر شما آیا شمر به هیبت انسان در قیامت محشور می شود؟! امام حسین(ع) لقب گرگان بنی امیه را به سپاه دشمن داد. وقتی آن ملعون وارد گودال قتلگاه شد، امام حسین(ع) به او فرمود: من می دانم تو که هستی اما می خواهم معجزه ی کلام جدم رسول خدا(ص) را ببینم، روبندت را از صورتت کنار بزن! وقتی روبند را کنار زد امام(ع) فرمودند: راست گفت رسول خدا(ص)، ایشان فرمودند که سگی اَبلَق، خون تو را در کربلا در گودال قتلگاه می ریزد. او باطن انسان نداشت بلکه باطن سگی را داشت که درپی ریختن خون نوه ی رسول خدا(ص) بود.
ما در حال نزدیک شدن به مظلومانه ترین شب عالَم، یعنی رحلت شهادت گونه ی رسول اکرم(ص) هستیم. دست بر قضا امسال، سالروز رحلت ایشان دوشنبه است و در آن زمان هم رحلت ایشان دوشنبه اتفاق افتاد که بین مسلمانان به دوشنبه سیاه معروف شد.
وقتی حضرت زینب(س) جنازه ی مطهر امام حسین(ع) را در بغل گرفتند، فرمودند: بمیرم برای کسیکه روز دوشنبه سر او را از بدن جدا کردند، آن روز که جدم رسول خدا(ص) از دنیا رفتند ما کشته شدیم.
این چند شب سعی مان بر این باشد که با توبه، ذکر، به خداوند متعال پناه بردن، ذکر صلوات و عذر خواهی از رسول خدا(ص) سپری کنیم تا بتوانیم رضایت ایشان را کسب کنیم.
این روزها حالِ جسمی رسول اکرم(ص) لحظه به لحظه رو به وخامت می رود، پیامبر(ص) را قبل از حجةالوداع مسموم کردند، و این سم، کم کم در بدن ایشان اثر می کرد، ایشان چند روزی را تب می کردند و بعد بهتر می شدند و بدن مطهر ایشان کم کم تکیده تر می شد. ایشان وظیفه ی خود را در حجةالوداع به انجام رساندند و به مدینه که بازگشتند در اکثر اوقات بدن ایشان تب دار بود.
این روزها از نظر جسمی آنقدر ناتوان شده اند که کمتر به مسجد می آمدند و اگر مسجد می آمدند نماز را اقامه می کردند و می رفتند و خطبه نمی خواندند و از پله های منبر نمی توانستند بالا بروند بلکه بر روی پله ی دوم می نشستند تا مردم با ایشان احوالپرسی کنند. این چند روز آخر، همه نگران و مضطرب بودند و برای اینکه از خانه ی ایشان خبر بگیرند از صبح اطراف خانه ی ایشان می نشستند تا غروب تا بتوانند از حال ایشان باخبر شوند و عمدتاً هم می گفتند که ایشان حال مناسبی ندارد. ایشان چنان لرز می کردند که امیرالمومنین(ع) ایشان را از پشت بغل می کردند و سر ایشان را نگه می داشتند تا سر از شدت لرز متمایل به اطراف نشود.
از جهت دیگر دل ایشان شکسته است زیرا می داند که منافقان مدینه دندان تیز کرده اند، یهودی ها نیز سالها منتظر هستند که ایشان از دنیا برود. آنان از همان سالهای ابتدای بعثت، خدمت ایشان آمدند و پیشنهاد کردند که ما شما را بعنوان پیامبر و قرآن را هم بعنوان کتاب مقدس و شریعت و آداب شما را هم می پذیریم و در جنگها هم به شما مدد می رسانیم و حامی شما هستیم به شرط آنکه بعد از خودت جانشینی انتخاب نکنید و ما خود جانشین شما را تعیین کنیم. پیامبر(ص) صبر کردند تا جبرئیل از جانب خداوند متعال بیاید، وقتی جبرئیل نازل شد به ایشان فرمودند که به آنان بگو تعیین جانشین امری است که از دست من خارج است و برعهده ی خداوند متعال است. پیامبر(ص) فرمودند: اگر ماه را در دست راست من و خورشید را در دست چپ من بگذارید من نمی توانم چنین پیمانی را با شما ببندم زیرا جانشین من را خداوند تعیین می کند.
جنگهای پیاپی با پیامبر(ص) کردند، و ایشان و یارانشان را وادار به تبعید کردند، و طی بیست و سه سال کارشکنی ها کردند در نهایت تصمیم گرفتند که اکنون که دست بیعت نداده است ما همسرانی به ایشان می دهیم تا از این همسران صاحب اولادِ دختر و پسر شوند سپس خلافت بعد از پیامبر(ص) به نزد ما برگردد.
دختر عُمر به نکاح پیامبر(ص) درآمد اما نازا بود. دختر ابابکر خود را به پیامبر(ص) بعنوان هدیه بخشید زیرا عایشه اولین دختری است در اسلام که از والدین مسلمان به دنیا آمد این دختر رشد کرد و به نکاح پیامبر (ص) در آمد اما او نیز نازا بود. از این جهت نیز ناامید شدند بنابراین اینگونه طراحی کردند که بعد از پیامبر(ص)، جانشین ایشان را خود مشخص کنند پیامبر(ص) نیز از این موضوع اطلاع داشتند.
در آن روزها جنگی در پیش بود، مسلمانان لشگری آماده کردند و پیامبر(ص) به اینان فرمودند که در قالب این لشگر به جنگ بروید؛ تا اینان در زمان رحلت پیامبر(ص) در مدینه نباشند و امام علی(ع) بتواند بیعت مجددی از مردم بگیرد و کار محکم شود؛ اما آنان از سخن پیامبر(ص) سر باززدنند و نرفتند. در همین روزها پیامبر(ص) چشمان خود را گشودند و ابابکر را دیدند از او علت همراهی نکردن با سپاه اُسامه را جویا شد. او گفت: من نگران حال شما بودم و دلم طاقت نیاورد پس نرفتم. پیامبر(ص) به عمر نگاه کرد و همین سوال را از او پرسید. او گفت: من دوست نداشتم که حال شما را از دیگران بپرستم و می خواهم بمانم، من نگران روند احوال شما هستم.
اولین بار است که پیامبر(ص) گریه کردند و فرمودند: خدا لعنت کند آن کسانی که با سپاه اُسامه نروند، با او بروید. اما آنها سرپیچی کردند و نرفتند.
در اتاق پیامبر(ص)، حضرت زهرا(س) و امیرالمؤمنین(ع) نشسته اند، عموماً پیامبر(ص) اجازه نمی دادند که امیرالمؤمنین(ع) برای کاری بیرون بروند کاری پیش آمده بود و ایشان خدمت پیامبر(ص) نبودند، کار امام علی(ع) طول کشید. پیامبر(ص) فرمودند: حبیب من را بگویید بیاید!
دختر اولی، پدر خود را صدا کرد، پیامبر(ص) رو برگرداند. حضرت مجدد فرمودند: حبیب من را بیاورید. دختر دومی، پدر خود را صدا زد .حضرت مجدد فرمودند: حبیب من را بیاورید. آنان به هم نگاه کردند و به حالت متلک گفتند: برادرش علی(ع) را می خواهد ما را نمی خواهد!
تب پیامبر(ص) شدید بود و مصیبت ماندن اینان در مدینه شدید تر بود، آنقدر مصیبت اینان برای پیامبر(ص) زیاد بود که حتی به جنازه ی مطهر پیامبر(ص) نماز نخواندند زیرا برای تعیین جانشین بعد از پیامبر(ص) جلسه تشکیل داده بودند. عایشه گفت: ناگهان خبردار شدم که پیامبر(ص) را دفن کرده اند درحالیکه ما گرفتار تعیین جانشین بودیم.
امیرالمؤمنین(ع) هنوز در کار کفن و دفن پیکر مطهر پیامبر(ص) بود که خبر آوردند که شما را کنار گذاشته اند و با اولی بیعت کرده اند، چه می کنی؟! ایشان فرمودند: جنازه ی مطهر پیامبر(ص) را زمین بگذارم و بروم از حقم دفاع کنم؟!
این مشکل را پیامبر(ص) این روزها حس کرده اند. تب ایشان بسیار بالا بود دست فاطمه(س) را گرفت و روی سینه مبارکشان قرار دادند درحالیکه دست پیامبر(ص) می لرزید تا آرام بگیرد، نگاهی به چهره ی حضرت فاطمه(س) کردند و فرمودند: فاطمه جان! نگران هستم. حضرت فاطمه(س) فرمودند: پدر جان! نگران نباش. نگران چه چیزی هستید؟ پیامبر(ص) فرمودند: نگران بلایی هستم که بر سر تو و فرزندانت می آورند، دلم برای شوهرت می سوزد.
وقتی این را حضرت فرمودند، فاطمه(س) فریاد زدند: وا مصیبتاه!
بلافاصله جبرئیل به پیامبر(ص) نازل شد و فرمود: فاطمه(س) ناله ات آسمان را لرزاند، بدان تو اولین کسی هستی که بعد از پدرت به او ملحق می شوی.( نمی گذارم خیلی مظلومیت علی(ع)، فرق شکافته او، جگر پاره پاره حسن(ع) و بدن غرقه به خون حسین(ع) را ببینی.)
در برخی از روایات آمده است که حضرت زهرا(س) از این سخن پیامبر(ص) بی حال شدند درحالیکه دستشان بر روی قلب پیامبر(ص) است. پیامبر(ص) ایشان را قسم دادند که گریه نکن من طاقت شنیدن صدای گریه های تو را ندارم.
مصیبت پیامبر(ص) شروع تمام مصائب اهل بیت(س) بود.
در یکی از همین روزهای بیماری رسول اکرم(ص)؛ امیرالمؤمنین(ع) در کنار بستر ایشان نشسته بودند، از ایشان سؤال کردند که آیا شخصیت شما به عنوان پیامبر(ص)، بالاتر است یا ملائک مقرب خداوند؟ پیامبر(ص) فرمودند: یا علی! خداوند متعال، پیامبران مرسل را( مثل حضرت عیسی(ع)، حضرت نوح(ع)، حضرت ابراهیم(ع)، حضرت موسی(ع) و…) را بر فرشتگان مقرب خود برتری داده است، و آنگاه مرا بر تمام پیامبران و رسولان خود برتری داده است؛ و بعد از فضل من، برتری برای تو و امامان بعد از تو می باشد، همانا فرشتگان، خدمتگزاران ما هستند، ای علی(ع)! فرشتگانی که عرش با عظمت خداوند را به دوش می کشند( حاملان عرش) و در اطراف عرش میگردند و خداوند را حمد می کنند و ستایش می کنند و تسبیح می کنند در آن احوال برای آنانیکه ایمان به ولایت اهل بیت من آورده اند از خداوند طلب آمرزش می کنند، یا علی! اگر ما نبودیم خداوند متعال حضرت آدم(ع) و حضرت حوا(س) را خلق نمی کرد، بهشت و دوزخ ، آسمان و زمین را نمی آفرید. یا علی! چگونه ما بر فرشتگان برتر نباشیم درحالیکه نسبت به معرفت خداوند و تسبیح و تهلیل و تقدیس الهی از آنان پیشی گرفته ایم و حکم معلم برای آنان داریم. علی جان! اولین چیزی که خداوند متعال آفرید ارواح ما بود( ارواح پنج تن)، ما را به توحید و ستایش خود گویا کرد، پس فرشتگان را آفرید وقتی آنان ارواح ما را دیدند و نور ما را دیدند، امر ما را بزرگ شمردند، ما گفتیم “سبحان الله”، آنگاه آنان نیز همراه ما گفتند “سبحان الله”.
( توضیح این قسمت از حدیث این است که ملائکه گمان کردند که ما پنج تن، خدا هستیم. زیباترین ذکر روی زمین، ذکر سبحان الله است یعنی خداوند منزه است، حال، خداوند از چه چیزی منزه است؟ نعوذبالله مگر می شود خداوند غیر منزه باشد، مگر خداوند شهوت و غریزه یا خواسته های مادی دارد؟! پیامبر(ص) فرمودند: با این سبحان الله که می گوییم کِرمهای در دل زمین؛ و شکاف دیوار هم با تو تسبیح می گویند. اینجا پیامبر(ص) پاسخ این سوال را میدهند که وقتی خداوند متعال، روح ما را آفرید و ملائک را آفرید و آنان ارواح ما را دیدند، نور را ما دیدند و امر ما را بزرگ شمردند گمان کردند که ما خدا هستیم و خالق هستیم بلافاصله ما گفتیم: سبحان الله! خداوند منزه است از اینکه مثل ما باشد؛ و نورش مثل نور ما باشد و خلقتی داشته باشد و مثل و مانند و شمایلی داشته باشد.)
ادامه ی حدیث: وقتی ملائک عظمت شأن ما را دیدند، دوباره به تردید افتادند( آیا اینان خالق هستند؟) ارواح ما بلافاصله گفتند: “لا اله الاالله” تا فرشتگان بدانند که خداوند یگانه است.( شأنی در کنار شأن خداوند نیست و تمام شئونات دون شأن خداوند است.) و آنان نیز با ما گفتند” لااله الاالله”؛ زمانیکه بزرگی ما و موقعیت ما را نسبت به خودشان دیدند ( ما از ملائک برتر هستیم و ما صاحب اختیار هستیم و آنان صاحب اختیار نیستند)، این بزرگی موقعیت ما آنان را باز به شک و تردید انداخت و ما بلافاصله تکبیر گفتیم “الله اکبر”؛ تا فرشتگان بدانند که خداوند بزرگتر از آن است که کسی جز به وسیله ی او بتواند به بزرگی برسد. ( هر کس بزرگی دارد خداوند او را بزرگ کرده است) و زمانیکه عزت ما را و قدرت و قوت ما را تماشا کردند باز خواستند که ما را در کنار خداوند قرار بدهند ما گفتیم “لا حول و لا قوه الا بالله” (هر کس حول و قوه و قدرت و عزتی دارد، تحت قدرت و سلطه ی خداوند است ) پس آنان نیز با ما تکرار کردند. وقتی نعمتهایی که خداوند به ما داده است به آنان نشان داده شد( نعمت نبوت، امامت، کرامت،کتاب، سینه های مشتاق به ما، قدرت شفاعت، مقام محمود،و…) و وجوب اطاعت را مشاهده کردند (هر نعمتی که خداوند به ما داد در کنارش اطاعتی را قرار داد. اگر خداوند نعمت بدن داد باید صرف راه او بکنم، اگر نعمت مال داد باید در راه او هزینه کنم سپاسگذار باشم، اگر نعمت عقل داد باید از آن استفاده کنم) بلافاصله ما گفتیم “الحمدلله” که به ما نعمت داده است و “الحمدلله” که از ما بندگی خواسته است آنان نیز گفتند “الحمدالله”. سپس خداوند متعال حضرت آدم (ع) را آفرید و ما را در صلب ایشان به ودیعه گذاشت آنگاه به فرشتگان دستور داد به خاطر تعظیم و بزرگداشت نور ما که در صلب آدم(ع) است او را سجده کنند. (خودِ آدم (ع) یک کالبد بود وقتی نور ما را در صلب ایشان قرار داد او چنان عظیم الشأن شد که خداوند متعال امر به سجده بر ایشان داد.)
ملائکه دو سجده دارند یک سجده برای عبادت خداوند و یک سجده در مقابل حضرت آدم(ع) بخاطر عظمت شأن ما، هر کس این سجده را نکرد رَجیم شد؛ و ملعون شد.
( شیطان بر خدا سجده کرد یعنی با خداوند مشکلی نداشت اما به خاطر آن نوری که در صلب آدم(ع) قرار داشت بر او سجده نکرد. آن کسانی که بعد از رحلت پیامبر(ص) ردّ ولایت امام علی(ع) را کردند نیز همین حکم را دارند زیرا آنان با خودِ پیامبر(ص) مخالفتی نکردند هر دستوری که ایشان آورد این عده پذیرفتند، از مسلمان شدن، بجا آوردن حج، نماز خواندن، خمس و زکات دادن، روزه گرفتن، غسل و وضو، همسایه داری، فقیرنوازی، بیمارداری، حرمت به همدیگر همه را پذیرفتند اما وقتی پیامبر(ص) فرمودند: علی(ع) بعد از من جانشین است؛ این را قبول نکردند که اینجا کارشان شبیه کار شیطان است که شش هزار سال خداوند را در آسمان سجده کرد و تسبیح و تقدیس کرد اما همینکه خداوند متعال فرمودند به آدم(ص) بخاطر وجودِ نورِ رسول اکرم(ص) و فاطمه ی زهرا(س) و ولایت امیرالمومنین(ع) در صلبش سجده کن، تمرّد کرد و نپذیرفت.)
(پس ملائکه توحید و تسبیح و تقدیس و تهلیل و تکبیر را از این پنج تن یاد گرفته اند پس مقام اینان از ملائک بالاتر است.)
در جنوب ایران زندگی می کرد، نامه رسان برایش نامه ای آورد، او نامه را خواند:
«بسم الله الرحمن الرحیم
من از مکه به سمت کوفه حرکت کردم منتظرت هستم بیا.
حسین بن علی»
(امام در کل ایران فقط برای یک نفر نامه داده است.)
اطرافیان از او در مورد نامه سؤال کردند، او گریه کرد و ماجرا را گفت. آنان گفتند: جواب را بنویس تا نامه رسان ببرد. او گفت: حسین(ع) جواب نامه نخواسته است بلکه من را خواسته است( فهم این موضوع، خود درایت میخواهد) آقا ننوشته که جواب نامه ی من را بده بلکه نوشته اند که من منتظرت هستم بیا! چه کسی از شما به دنبال من می آیید؟ آنان پاسخ دادند: تو برو ما فکری می کنیم. او بلافاصله حرکت کرد، آنقدر رفت تا خسته شد به اسب گفت: روی زینت می خوابم اما تو حرکت کن مبادا دیر برسیم. اسب آنقدر رفت تا از پا افتاد. او اسبی تازه نفس خرید و به هر کاروانی که می رسید سراغ از حسین(ع) می گرفت. آنقدر رفت تا به انبوه جمعیت رسید متوجه شد که حتماً امام اینجا است، درحالیکه بسیار خسته و بریده بود با خود شادی کرد که اینان همه برای یاری مولایم حسین(ع) آمده اند. پیاده شد و سراغ مولایش را گرفت. آنان پرسیدند: مولایت کیست؟ گفت: حسین بن علی(ع). گفتند: آن دور، در آن گودال افتاده است. گفت: آنجا که کسی نیست؟ گفتند: کسی بوده است تو دیر رسیده ای! اگر می خواهی او را ببینی به آنجا برو. مشک را انداخت با شمشیر دوان دوان آمد، بدن بی سر مولایش را داخل گودال قتلگاه دید، خود را روی بدن مولایش انداخت درحالیکه می گفت: مولایم! گفته بودی که منتظرت می مانم، جان مادرت من را با خودت ببر جایم نگذار،من کوتاهی نکرده ام. آمدم اما نرسیدم، یارانت را جمع می کنی و می بری به آن نقطه ای که جایگاه شماست و من جا بمانم؟! شمشیر کشید و به میدان آمد و هماورد طلبید، عمر سعد ملعون او را نگاه کرد و گفت: کسی بیاید و او را به مولایش ملحق کند طی جنگی سر از بدن او جدا کردند.
شش موضوع نمی گذارد که انسان به آن نور برسد که یکی از آنها جهل است.
مقابل جهل، علم وجود دارد.
پیامبر(ص) فرمودند: طالب علم، نزد خداوند از جهادگران و مرزداران و حج گزاران و عمره گزاران و معتکفان و مجاوران خانه ی خدا برتر هستند، درختان، بادها، ابرها، دریاها، ستارگان و هرچیزی که آفتاب بر آن می تابد برای جوینده ی علم، طلب مغفرت می کنند.
پیامبر(ص) فرمودند: هر کس در پی رضایت من است ( رضایت ایشان یعنی رضایت خداوند، یعنی شفاعت قیامت) دوستم را گرامی بدارد. از ایشان پرسیدند: دوست شما کیست؟ ایشان فرمودند: جوینده ی علم دین، او نزد من از فرشتگان خداوند مقرب تر است( کسی که به دنبال فراگرفتن حلال و حرام خداوند است)
بشر برای سعادت مندی به دو چیز نیاز دارد. اول به نور نیاز دارد.
دلیل این همه سفارش به یادگیری علم این است که علم، نور است و بشر برای رستگاری به نور نیازمند است. علم ، قرآن، پیامبر(ص)،امامت، ولایت اهل بیت(ع)، سر مطهر حسین بن علی(ع) و… نور هستند.
بدون وجود قرآن کریم، هدایت امکانپذیر نیست زیرا قرآن نور است، اگر به دنبال قرائت قرآن و فهم و تدبّر در آن و تفسیر آن نباشیم دچار ظلمت و تاریکی هستیم که انسان در تاریکی راه به جایی نمی برد.
“الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور”، وجود خداوند متعال نیز سرپرست کسانی است که با نور حرکت می کنند.
دوم، بشر جهت سعادت به عقل نیاز دارد. و عموماً عاقل به دنبال کسب نور است و این دو را با هم جمع می کند که اگر این دو در انسان جمع شود او را به معرفت و عمل صالح هدایت می کند.
عمل دین به فراگرفتن، نوشتن و شنیدن نیست بلکه نوری است که خداوند به دلهای قابل می تابید.
فراوان کسانی بودند که سواد نداشته اند اما چنان وجود قابلی داشته اند که خداوند، علم دین را در وجودشان قرار داده است.
در تهران نانوا بود، صبح که از خواب بیدار می شد و بقیه را بیدار می کرد می گفت پول اضافه به شما می دهم اما با وضو خمیر کنید و نان بپزید تا نان با وضو به دست مردم برسد.
خدا دل این آدم را با نور روشن کرده است.
خداوند متعال در سوره ی انعام آیه ی 125 می فرماید: «فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ کَذلِکَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَي الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ»؛ پس کسی که خدا بخواهد او را ( به خاطر سوابق نیکش ) هدایت نماید سینه او را برای ( پذیرش ) اسلام می گشاید، و کسی را که بخواهد در گمراهیش رها سازد سینه اش را به شدت گرفته و تنگ می کند که گویی به زحمت در آسمان رو به بالا می رود. این گونه خداوند پلیدی را بر کسانی قرار می دهد که ایمان نمی آورند.
از امام صادق(ع) سؤال کردند: منظور از این شرح صدر در این آیه چیست؟ امام(ع) فرموند: منظور حوصله است.
یعنی خداوند به مومن، صبر و حلم می دهد و خُلق او را وسیع می کند خاضع و خاشع می شود برعکس کسانیکه طالب حق نیستند که آنان فقط حوصله شکم و شهوت را دارند.
باز سؤال کرد که منظور از این حوصله و حلم چیست؟ امام(ع) فرمودند: خداوند در قلب او نوری قرار می دهد که سبب گشادی و انبساط و دریافت حقیقت می شود.
اسم این نور، نور معرفت و دانستن است.
امام صادق(ع) فرمودند: وقتی ببینم جوانی مسأله ی دینش را بلد نیست دوست دارم آنقدر با عصا او را بزنم که خون بیاید که چرا مسأله ی دینت را بلد نیستی!
روایت است که وقتی انسان از دنیا می رود، روح در عالم قبر تا سینه می آید (منظور، نشاندن روح در ملکوت است) تا بنشیند و از او سوال کند، مرتب سوال می کنند و او جواب می دهد، هرچه می پرسند او جواب می دهد فرشتگان می گویند ما مأمور هستیم که صد مرتبه تازیانه ی آتشین به تو بزنیم بعد تو را به بهشت برزخی ات ببریم بخاطر دو گناه تو.
او بسیار خواهش و تمنا می کند حتی شفاعت طلبی می کند و مرتب از این تازیانه ها کم می کنند تا به یک دانه میرسد، آنان می گویند باید این یک دانه را بزنیم، و با همین یک دانه هم قبرت پر از آتش می شود. بخاطر دو گناه، یکی اینکه نمازت را بدون وضو می خواندی( آنقدر مسأله ی دینی نمی داند که با لاک ناخن یا ناخن مصنوعی نمی شود وضو گرفت) و گناه دوم اینکه روزی مظلومی دیدی که دادخواهی می کرد اما کمک نکردی و دریغ کردی!
امام صادق(ع) فرمودند: این دو گناه را در قبر در بدو ورود رسیدگی می کنند.
و این گناه در اثر جهل به وجود می آید درحالیکه کتاب قرآن منبع علم است،مکتب ما علمی، امام ما باقر العلوم (ع) است امام رضا(ع) عالِم آل محمد است.