پیامبر اکرم صلوات الله علیه در این ایام که در بستر بودند، زمانی که امام حسین علیه السلام نزد ایشان می آمدند و او را در آغوش می گرفتند مدام می فرمودند من را با یزید چه کار؟! و گریه می کردند و حضرت را نوازش می کردند.
ایشان می فرمودند: روزی مثل روز تو نیست، ای حسین!
هنگامی که تشت پر از خون مقابل امام حسن مجتبی علیه السلام بود، امام حسین علیه السلام ایشان را در آغوش گرفتند و شروع به گریه کردند، پس امام حسن علیه السلام به او فرمودند: شما گریه نکن که روزی مثل روز تو نیست، من سرم در دامن برادرم است و در خانه خودم هستم و خواهران و فرزندانم اطراف من هستند، من بمیرم برای تو که در گودال قتلگاه با سینه ای پر از غم، سرت را روی خاک می گذارند و از بدنت جدا می کنند.
امروز را به امام حسن علیه السلام متوسل هستیم، روزی که به نام امام حسن علیه السلام روضه خوانده می شود به چشم هایتان التماس کنید، تا بتوانید گریه کنید زیرا گریه برای ایشان بسیار سخت است، زیرا مادرش فاطمه(س)، باید به چشم هایت اشاره کند تا بتوانی برای فرزندش امام حسن علیه السلام گریه کنی، رسول خدا صلوات الله علیه باید به چشم هایت اشاره کنند تا بتوانی برای امام حسن علیه السلام گریه کنی، هر چشمی لیاقت این گریه را ندارد.
اگر به چشمی نَمی آمد مستقیم اجر دنیا و آخرتش با پیامبر اکرم صلوات الله است.
ابن عباس از قول پیامبر اکرم صلوات الله علیه نقل می کند: روزی رسول خدا امام حسن را بغل گرفته بود( موهای امام حسن مجعد و پر پشت بوده است) دستش را میان موهای او می برد و گریه می کرد و می فرمود: وای به آن روزی که تو را به زهر شهید می کنند؛ ملائکه هفت آسمان بر مظلومیت و غربت او گریه می کنند؛ سپس فرمودند: مرغان هوا در حال پرواز به حال تو گریه می کنند، ماهیان دریا در کف دریا میان آبها به مصیبت و عزای تو گریه می کنند؛ (شاید پیامبر(ص) می خواهند بفرمایند که تمامی ملکوت و زمینیان بر تو گریه می کنند)؛ و هر کسی که بر تو بگرید دیده اش کور نخواهد نشد در آن روزی که همه دیده ها کور خواهد شد؛ و قلب او اندوهیگن نخواهد شد آنکه برای تو اندوهگین شود، و هر کسی که بیاید و قبر تو را زیارت کند قدمش از صراط نخواهد لرزید و ثابت و استوار از صراط عبور خواهد کرد.
حدیث دیگر، معصوم(ع) فرمودند: هر کس بر تو بنالد و بر تو بگرید و بر تو اندوهناگ شود بر من و جدم واجب است که روز قیامت او را بیابیم و شفاعت کنیم و از عذاب قیامت او را نجات دهیم.
پس یک قطره اشک برای امام حسن علیه السلام معامله با رسول خدا(ص) است.
مصیبتی که برای امام حسن علیه السلام خیلی سخت است، غربت ایشان است.
1-غربت در خانه خودش.
امام حسین(ع) همسرش رباب است، که بعد از امام حسین علیه السلام در زیر سایه ای قرار نگرفت، همسر امام حسین علیه السلام لیلا است، همسرش شهربانو است، اما امام حسن(ع) همسرش جُعده است، پدرش در قتل علی(ع) شرکت داشته و خودش امام حسن(ع) را کشت و برادرش در کربلا در قتل حسین علیه السلام و علی اکبر(ع) شراکت داشت، و این زن هیچ مرحمتی به امام نداشتند.
2- امام حسن علیه السلام غریب در جامعه بودند؛ امام حسین علیه السلام هفتاد و دو تَن یار داشتند، که فریاد می زدند: حسین جان! ما حاضریم در راه تو هفتاد بار زنده شویم و بمیریم؛ اما هنگامی که معاویه صلح نامه را برای امام حسن(ع) فرستاد و امام حسن علیه السلام زیر بار صلح نرفت، معاویه یک خُرجین نامه فرستاد و گفت اینها را بخوان و سپس تکلیف خود را معلوم کن، امام حسن علیه السلام زمانی که نامه ها را خواندند، دیدند تمامی کسانی که پشت سر امام حسن(ع) نماز می خواندند، به معاویه نامه نوشته اند به یک اشارهی تو، حسن بن علی را خواهیم کشت!!! تو فقط فرمان بده، حتی در نماز مانند پدرش او را خواهیم کشت!!! یاران امام حسن علیه السلام اینان بودند، در میان یارانش غریب بود.
امام حسین علیه السلام بعد از شهادت غارت شدند، اما در جنگ ساباط امام حسن مجتبی(ع) در خیمه نشسته بودند، نماز خوانده و تسبیحات خانم فاطمه زهرا(س) را می گفتند، جمعی از یارانش ریختند، عبا و عمامه او را بردند، عصایش را بردند، نعلینش را بردند و خیمه او را غارت کردند، و سجاده زیر پای او را هم کشیدند؛ اینان همان هایی بودند که گفتند ما در جنگ با معاویه به تو کمک خواهیم کرد!!!
و یا آن هنگام که روی اسب بودند، ملعون آمد و دشنه ای را به ران امام حسن علیه السلام زد، امام(ع) دست بر گردن دشمن انداختند و با وضع بدی از اسب به زمین افتادند و ساعت ها روی زمین بودند ولی کسی نیامد که مرهمی بر زخمانش بگذارد.
3- قبر ایشان غریب است.
حسین جان! اربعین نزدیک سی میلیون زائر داشتی، امشب امام حسن علیه السلام یک نفر زائر هم ندارد، حسین جان! یک روز قبر تو خالی از زائر نیست، بمیرم برایت ای حسن مجتبی که در شب شهادت یک نفر زائر نداری.
4- روضه هایش غریب است.
روضهی حسین(ع) را که می خوانیم، روضه سر جدا، روضه حلقوم ایشان جدا، روضه بدن ایشان جدا، روضه چشم های ایشان جدا، روضه موهای ایشان جدا و روضه دندان های ایشان جدا خوانده می شود…
اما امام حسن علیه السلام، استادم خانم مالک که خدا او را رحمت کنند، فرمودند: در برخی کتابها نوشته اند که حضرت را چهل مرتبه مسموم کرده اند، اما طبیب آمده و درمان می کردند، ولی سم اثر کرده بود و گاهی نفس نفس می زدند و آب زیادی می نوشیدند، شب ها یک کوزه آب بالای سر او می گذاشتند، تا صبح تمام می شد!
این اواخر آب را برای ایشان، حضرت زینب علیها السلام خودشان می گذاشتند و غذای حضرت را هم خودشان فراهم می کردند، که کسی نتواند دوباره ایشان را مسموم کند، گویا از همسرشان جدا زندگی می کردند، ملعون نردبانی گذاشت و از دیوار بالا رفت، به داخل رفت دید آقا خوابیده، درب کوزه را برداشت و آب را مسموم کرد و برگشت، امام(ع) از خواب بیدار شد و کوزه را سر کشید. سم را از پادشاه روم گرفته بودند، زمانی که ملک روم این سم را فرستاده بود یک کاغذ هم نوشته بود: این سم را به غریب نده! این سم را به مظلوم نده! اگر به کسی هم خواستی بدهی یک قطره بده که اگر این سم را به آهن بریزند سوراخ می شود. خدا بیامرزد استادم را که فرمود: سم، اسید بود که روی پوست می ریختند، پوست و گوشت را جدا می کرد، امام(ع) هنگامی که سم را میل کردند جداره روده و معده را پاره کرد، خونریزی داخلی شد، این خون ها در داخل معده لخته می شد و امام قی می کرد و این خون ها را بالا می آورد، سه روز طول کشید بدن آماس کرد، رنگ سبز شد؛ و تب شدید داشتند، سم اثر خودش را گذاشته بود، امام حسین علیه السلام طبیب آوردند، امام حسن(ع) فرمودند: برادرم، طبیب لازم نیست، فرمودند چرا؟ فرمود: مانند دفعات قبل نیست، من تکه ای از جگرم را دیدم، وقتی جگر پاره شود، دیگر کار تمام است.
جناده نقل می کند: نزد امام حسن علیه السلام بودم، صحبت می کردند به شماره، یکدفعه جلوی دهانشان را گرفتند، گفتند تشتی بیاورید، قی کردند، آن قدر قی کردند که خون کمرنگ شد، و خونابه شد، دیگر خونی در بدن نمانده بود!!! ناگهان صدای زینب(س) آمد، اجازه می دهید که وارد شوم؟! آقا فرمودند: تشت را پنهان کنید، زینب(س) آمد رنگ برادر را دید، واویلا کشید، وا مصیبتا کشید، جناده گفت: من بیرون رفتم، هنوز به حیاط نرسیده بودم که صدا بلند شد: حسن بن علی شهید شد! از واویلای حضرت زینب(س) مدینه با خبر شد که امام حسن علیه السلام به شهادت رسیده است.
امروز و امشب به ایشان توسل بگیرید.
نذر روضه ایشان است، زیرا روضه ایشان بسیار کم خوانده می شود. مخصوصاً کسانی که مریض دارند.
حکایت وصال و مرثیه امام حسن علیه السلام:
میرزا محمد شفیع نوروزی معروف به وصال شیرزای، ایشان خطاط و شاعر و نقاش بودند و دیوان اشعار دارند، 67 قرآن را فقط به دست خط خودش نوشته است.
چشم هاش آب آورد، به دکتر بردند، دکتر گفت معالجه می شوی به شرطی که دیگر نه بخوانی و نه بنویسی، پس معالجه کردند و چشم ها بینا شد، اما طاقت نیاورد و شروع کرد به خواندن و نوشتن، پس چشم هایش نابینا شد، دست به دیوار می گرفت و راه می رفت، عاصی شد، گفت: پس شبی متوسل به پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) شدم، مُدام صلوات فرستادم و از پیامبر(ص) کمک خواستم، خوابم برد و خواب پیامبر(ص) را دیدم، فرمودند: شفای چشم هایت را می خواهی وصال؟! گفتم: بله؛ حضرت فرمودند: چرا برای حسینم مرثیه نمی گویی؟! اگر شفای چشمهایت را می خواهی برای حسینم یک مرثیه بگو و بده مرثیه خوان ها بخوانند، همین که حضرت این را فرمودند دیدم حضرت زهرا(س) وارد شدند، با انگشت به من اشاره کردند و فرمودند: وصال! اگر شفای چشم هایت را می خواهی قبل از اینکه برای حسینم مرثیه بگویی باید برای حسنم مرثیه بگویی زیرا حسنم غریب و مظلوم است و مرثیه سُرا و گریه کن ندارد. من از خواب بیدار شدم، فردا صبح دستم را به دیوار حیاط گرفته بودم و آرام آرام راه می رفتم، طبع شعرم گُل کرد، پس سرودم:
از تاب رفت و طشت طلب کرد و نالــه کرد
آن طشت را ز خــون جگــــر، باغ لالــه کرد
خونی که خورد در همـه عمر، از گلو بریخت
دل را تهـی زخـــــون دل چنـــد ســـــاله کرد
ناگهان صدایی در گوشم پیچید، گویی رعد و برق شد، هر دو چشم هایم بینا شد، مانند زمان جوانی، از ذوق ادامه دادم:
زینب درید مَعجر و آه از جگر کشید
کلثوم زد به سینه و از درد نـاله کرد
وصال به دنبال آن یک مرثیه برای امام حسین علیه السلام نوشت که پایین آن ابیات نوشته است من شفای چشم هایم را گرفتم به طوری که حتی نیازمند به عینک نیستم.
از وظایف مهم در ایامی که متعلق به بزرگی است این است که درباره آن بزرگوار صحبت کنیم.
و در این سه روز آخر حداقل باید هر روز را به یکی از این بزرگوارن اختصاص دهیم؛ یک روز را به امام حسن علیه السلام و یک روز را به پیامبر اکرم صلوات الله علیه و یک روز را به امام رضا علیه السلام.
اگر ما همه عبادت ها را به طور کامل به اندازهی طول عمر نوح پیامبر، آن هم در مکان مقدسی، بین رکن و مقام مکه انجام دهیم اما امام و ائمه علیهم السلام را نشناسیم مرگ ما به مرگ جاهلیت است، امشب و فردا برای ما یک فرصت است که معرفتی به امام حسن علیه السلام حاصل کنیم. حال، اگر بخواهم امام حسن(ع) را به گونه ای بشناسم که از این اسوه در زندگیم بهره بگیرم به کجا باید مراجعه کنم؟!
عالی ترین کتاب در معرفی ائمه علیهم السلام قرآن است، آنهایی که می گویند ائمه در کجای قرآن بیان شده اند جاهل به قرآن هستند، صدها آیه در قرآن تأولش امام حسن و امام حسین علیهم السلام است، صد ها آیه در قرآن است که تأویلش امام علی السلام است. خدا بیامرزد استادم خانم مالک را، می فرمودند: شیعه نیست کسی که از هر آیهی قرآن، ائمه(ع) را بیرون نیاورد.
از سوره هایی که زیاد می خوانیم سوره الرحمن است: «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ (۱۹) بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ (۲۰) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ (۲۱) يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (۲۲)»
دو دریا که با هم تلاقی می کنند، یکی شور و دیگری شیرین، با هم مخلوط نمی شوند و طعم همدیگر را عوض نمی کنند، و پرده و حائلی بین ایشان است و از تلاقی ایشان لولو و مرجان خارج می شود.
گروهی از مفسرین می گویند یک دریا، دریای آسمان است و ابرهایی که از آسمان به دریاهای زمین در فصل بهار، در فصل نیسان می بارند. آن قطرات درشت وقتی وارد دریای زمین می شوند، دهان صدفها گشوده می شود و این قطرات در دهان آن صدفها تبدیل به مرجان و لولو می شود.
اما شیعه و سنی در پایان آیه در تفسیر آن بیان کرده اند: دو دریا، علی(ع) و فاطمه(س) هستند که با هم تلاقی کرده اند، هم کفو هم هستند؛ هیچکدام به دیگری چیزی اضافه نکرده است، از تلاقی اینان لولو و مرجان بیرون آمده است، لولو مروارید بزرگ است یعنی پسر بزرگ، حسن علیه السلام و مرجان، لولو کوچک است یعنی امام حسین علیه السلام. یک معنای دیگری هم گفته اند، حسین(ع) در این آیه مرجان بیان شده است، چون مرجان سرخ است و سرخی آن هیچ گاه دگرگون نمی شود، حسین(ع) مرجان است زیرا سرخ است، حرکتش خونین است، کربلایش خونین است و گودال قتلگاهش خونین و پیراهنش خونین است و نیزه ای که سر مطهرش بر آن، چهل منزل رفت انگار الان سر بریده شده است، مدام از آن خون جاری بود، سر مطهرش خونین است، هر چه با آب و گلاب شتشو می دادند خونین بود، پرچم روی گنبدش خونین است، زائران کویش خونین هستند، همیشهی تاریخ هر کس به زیارت حسین(ع) بلاخره چند تنی را به خاک و خون کشیده اند!
پس امام را باید از میان آیات قرآن بشناسیم.
پیامبر اکرم صلوات الله علیه فرمودند: خوش به حال کسی که این دو را دوست دارد، و دوست نمی دارد ایشان را مگر مومن و دشمن نمی دارد این دو برادر را مگر کافر؛ هر کس از ایشان رو برگرداند به عقیده خودش نگاه کند، عقیده آنان کفر است، سپس پیامبر اکرم صلوات الله علیه فرمودند: مومن باشید به محبت اهل بیت(ع)؛ و کافر مباشید به دشمنی این دو، که دشمنی این دو، انسان را به جهنم می برد.
فضل بن شاذان که خودشان عالمی بودند نزد امام رضا علیه السلام نشسته بودند، گفت: یابن رسول الله! این سوال من نیست اما بسیاری از مردم می پرسند که ما برای رستگاری وسایل مختلفی داریم، علم داریم که نور است، پیامبر و قرآن داریم که نور هستند، فطرت داریم که نور است، عمل صالح داریم که نور است؛ خداوند برای رستگاری انواع وسایل را گذاشته است، که هر کدام چراغ هدایت هستند، دیگر امام چه لازم است؟! و خداوند در قرآن می فرماید: “اطیعوا الله”، اطاعت خداوند کنید؛ “و اطیعوا الرسول” و اطاعت پیامبر کنید؛ “و اولي الامر” و اطاعت جانشینان آنها کنید؛ حال این جانشینان به چه کار می آیند؟ ما با اطاعت از خداوند و رسول هدایت خواهیم شد، دیگر حضور امام چه نیازی است؟
امام(ع) فرمودند: سوال خوبی پرسیدی، جواب هم دارد:1- زیرا خداوند هر چیزی را اندازه گیری کرده و برای هر چیزی خط قرمزی قرار داده است که اگر مردم از آن خط قرمز تجاوز کنند باعث فساد زندگی و جامعه آنان می شود، خداوند برای ریز و درشت احکامِ زندگی، یک خط قرمز گذاشته است. پس ناچار باید امینی و سرپرست و قیمی را خداوند موکل کند که آنها مراقب باشد مردم از خط قرمز خداوند تجاوز نکنند، حلال را رعایت کنند، حرام را رعایت کنند، حلال را بشناسند و حرام را بشناسند و از آنجا که بشر منفعت طلب است اگر موکل نداشته باشد به دنبال لذت طلبی ها و منفعت طلبی ها، خط قرمز ها را از بین می برد. بنابراین ممکن است که به عِرض و ناموس هم، مال هم، آبروی هم، تعدی و تجاوز کنند پس خداوند سرکرده و قیمی برای ایشان قرار داده است تا آنها را منع کند از بدی و وادار کند به رعایت خط قرمزهای خداوند و انجام احکام الهی ( آن موکل اسمش امام و ولی امر است)
2- دلیل دوم: از ابتدا که خداوند، آدم ابوالبشر را آفریده تا ابد و روزی که قیامت بر پا می شود، نظامی را خداوند در جامعه حاکم کرده است و آن اینکه مردم برای امور خودشان به یک سرکرده احتیاج دارند،( هر جمعی نیازمند یک مدیر و سرکرده است و گرنه آن جمع بهم می ریزد، به طوری که در هنگام مسافرت هم می گویند اگر سه نفر هستید یک نفر مدیر انتخاب کنید) بنابراین نظام هستی، عدل، حکمت، و عقل، حکم می کند برای اینکه زندگی نظم و نظام داشته باشد سرکرده ای وجود داشته باشد؛ و چون خداوند حکیم است حکمتش اقتضا می کند بر طبق عقل و حکمت یک قیم و موکل قرار دهد تا نظام امور زندگی مردم بهم نخورد و اگر چنین نبود؛ امام(ع) می فرمایند: به یقین، زندگی ها، نظم لازم؛ و مذاهب، نظم لازم؛ و ادیان، نظم لازم را نداشتند پس باید قیمی باشد که به کمک او با دشمن بجنگند و به کمک او بیت المال تقسیم شود و به کمک او جماعت و جمعه برگزار شود و به کمک او جلوی ظلمِ ظالم به مظلوم گرفته شود.
3- لازم است مردم سرپرست و قیمی داشته باشند تا به او اطمینان کنند و او را حافظ دین و دنیای خودشان بدانند و در اختلاف ها به او مراجعه کنند و با راهنمایی او خیانت به دین نکنند و شریعت ضعیف نشود و امانت و اسرار پیامبر(ص) از بین نرود و دین و آیین مندرس نشود و احکام دین خدا تعطیل نشود و سنت های پیامبر(ص) از بین نرود و بدعت در دین گذاشته نشود و از دین چیزی کم و زیاد نشود، احکام اسلام شناخته شود و مردم از گمراهی نجات پیدا کنند پس لازم است که نگهبانی داشته باشند و آن نگهبان امام است.
4- از آنجایی که بشر در خلقت خودش ناقص است و راه کمال برایش باز است و خداوند کمال طلبی را در او به ودیعه گذاشته است؛ این آدمی که نقص دارد و کمال طلب است برای رسیدن به کمال، معلمی نیاز دارد که او را تربیت کند و آن معلم، امام و قیم او است، زیرا ناقص نمی تواند معلمِ ناقص شود، بلکه معلمی نیاز دارد که علمش، علم الهی و عَمَلش، میزان با عِلمش باشد. امام، معلمِ کامل است.
(کسانی هستند که کتاب اخلاق نوشته اند اما ذره ای اخلاق ندارند؛ عده ای هستند که کتاب نماز نوشته اند اما خودشان نماز نمی خوانند، اخلاق و کتاب ایشان نمی تواند کسی را نماز خوان و کسی را با اخلاق کند) ( اگر خداوند در ما کمال طلبی می گذاشت اما معلمی که بتواند او را به این کمال برساند قرار نمی داد در حق ما ظلم شده بود)
امام معلم کامل است بنابراین هر چه را که به شما دستور می دهد خودش نیز بالاتر از آن را انجام می دهد.
امام علی علیه السلام فرمودند: هرگز نشده به شما بگویم این کار را کنید و ابتدا خودم آن کار را انجام نداده باشم!
امام حسن علیه السلام یک تربیت کننده است، ما عبادت و عرفان و ذکر و صبر را و ما مدارای با مردم را و معاشرت با خلق را از این معلم باید یاد بگیریم.
اولین چیزی که باید از این معلمان یاد بگیریم سیرهی ایشان است.
ما هم مانند امام حسن(ع) دو رکعت و یا چهار رکعت نماز می خوانیم، و امام(ع) هم همین حمد و سوره را می خواندند، پس چرا فرق نماز من با نماز امام حسن علیه السلام از زمین تا آسمان است؟!
زیرا در نماز ایشان یک اصل است که در نماز من آن یک اصل رعایت نمی شود، آن چیست؟!
امام حسن علیه السلام فرمودند: عبادت خداوند انسان را فروتن و خاشع می کند هر چه میزان عبادت بالاتر، افتادگی و خضوع او بالاتر خواهد بود.
امام(ع) نشسته بودند و غذا میل کردند، غذایشان تمام شد، امام(ع) روی زانو بلند شده بودند که بروند فقیر آمد، پس امام(ع) دوباره نشستند و احوال پرسی و گفتگو کردند، دوباره مقداری غذا میل کردند، سپس رو کردند به آن فقیر و فرمودند: آیا اجازه می دهی که من بروم؟! شما آمدی من داشتم می رفتم، به حرمت تو نشستم مبادا غمگین شوی و با خود بگویی: من آمدم و پسر فاطمه(س) رفت!!! کاری دارم و گرنه نمی رفتم.
او یک فقیر ژنده پوش در مدینه است و ایشان امام دوم جهان تشیع است، این تواضع بر اثر نماز و بر اثر وضو و بر اثر تسلیم امر خدا بودن است.
آیا تواضع ما اینگونه است؟!
امام حسن علیه السلام می فرمایند عبادت ما ائمه، دو انگیزه دارد:
1-شکر نعمت های خداوند.
2- نزدیکی به خداوند.
اما عبادت شما به جهت ترس از جهنم و یا به دست آوردن بهشت است. ما ائمه، برای اینکه شکر نعمت خداوند کنیم نماز می خوانیم و برای اینکه به قرب خداوند برسیم نماز می خوانیم. پس نماز امام، خدا محور و نماز ما خود محور است.
و سپس نصیحت کردند: ای مردم! هر کس برای خداوند عبادت کند و خدا محور باشد؛ خداوند به سوی استوارترین راه ها هدایتش می کند که آن، هدایت به سوی قرآن است و عاقبت او را ختم به خیر می کند و سعادتمند از دنیا می رود پس پرهیزگار باشید و در امورتان خدا محور باشید و بندگی خدا کنید که بندگی خدا، وسیلهی قرب به خداوند است.
دستور دیگری در عبادت که باید از اهل بیت علیهم السلام یاد بگیریم، انس با قرآن است، تمامی ائمه(ع) انسی عجیب با قرآن داشتند.
تلاوت قرآن به طور مدام.
هنگامیکه امام حسن علیه السلام در ایوان فرشی می انداختند و شروع می کردند به خواندن قرآن، کوچه راه بندان می شد؛ به ایشان می فرمودند: آقا! مردم نمی روند به خانه هایشان، همه در خیابان ایستاده اند، کوچه بند آمده است، آقا جان بروید در اتاق قرآن بخوانید تا مردم بروند! زیرا ایشان با سوز عجیبی قرآن می خواندند، به آیات بهشت که می رسیدند روحشان گویی می خواست پرواز کند و به آیات جهنم که می رسیدند لرز می کردند! حال متاسفانه قرآن خواندن ما توأم با بی ادبی و بی توجهی است. خوراکی می خوریم و قرآن می خوانیم! و…
فرمودند: هر کس قرآن باز کند و شروع به خواندن کند یک نبوت در جلوی او قرار دارد، یعنی اینکه الان خودش پیامبر است و فقط تنها به او وحی نمی شود، نبوت روی زانویش و روی دستش است. آن زمان که قرآن را باز می کنی فرق تو با پیامبر این است که به ایشان وحی شده است ولی به تو وحی نمی شود.
پس حرمت آن را حفظ کنید و زیبا بخوانید و زیبا گوش دهید.
امیرالمومنین علی علیه السلام در مسجد کوفه نماز جماعت می خواندند چهار هزار نفرپشت حضرت نماز می خواندند، خوارح و منافقین هم بودند، حضرت قامت نماز را بستند و شروع کردند به خواندن سوره حمد، “بسم الله الرحمان الرحیم، الحمدلله رب العالمین”، یک نفر از پشت سر حضرت، شروع کرد به خواندن قرآن ؛ « وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْکَ وَ إِلَي الَّذينَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ[1] ( متلک به حضرت گفتند، می خواستند بگویند که علی تو یک زمانی آدم خوبی بودی چون مشرک شدی عملت باطل است) تا شروع کرد به خواندن قرآن حضرت حمد را نگه داشت، مرد قرآن خواندن را که تمام کرد حضرت، حمد را ادامه دادند “الرحمن الرحیم مالک یوم الدین”، مرد دوباره شروع کرد به خواندن قرآن، دوباره حضرت، حمد را نگه داشتند، مرد که قرآن را تمام کرد حضرت دوباره حمد را ادامه دادند، مرد دوباره شروع به خواندن قرآن کرد، پس دوباره حضرت، حمد را نگه داشتند، تا پنج مرتبه قرآن را خواند و حضرت حمد را نگه داشتند و او که تمام کرد حضرت ادامه دادند، نماز که تمام شد حضرت یک آیه خواندند: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ»[2]. حضرت به خودشان دلداری می دادند.
نماز خوان ها گفتند: آقا جان! او از خوارج و منافقین است، شما چرا حمد را قطع کردید؟! نماز را قطع کردید و اجازه دادید که او بخواند؟! حضرت فرمودند: مگر شما در قرآن نخوانده اید که می فرماید: « وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ». توقع داشتید او قرآن بخواند و من هم بخوانم و به این آیه عمل نکنم!
امام حسن علیه السلام فرمودند: دعا برای ما فقط وسیله اجابت نیست بلکه از سریعترین وسایلِ تکامل است.
ما خدا را می خوانیم که به کمال برسیم شما هم خدا را بخوانید تا به کمال برسید.
هیچکس امام را ندید مگر لبهای امام(ع) به ذکر تکان می خورد.
امام حسن علیه السلام فرمودند: خدا درب دعا را برایت باز نکرده که درب اجابت را برایت ببندد، خدا درب عمل را برایت باز نکرده که درب قبولی را برایت ببندد و خدا درب شکر را باز نکرده که درب زیاد کردن نعمت را ببندد.
حضرت فرمودند: به هر مشکلی که برخوردید یک هفته این ختم را بردارید از روز جمعه شروع می شود:
روز جمعه هفتاد مرتبه بگو: وَإِلَـهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ.
روز شنبه هفتاد مرتبه بگو: الم اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ.
روز یکشنبه هفتاد بار بگو: وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ.
روز دوشنبه هفتاد بار بگو: سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحيمٍ.
روز سه شنبه هفتاد بار بگو: فَسَيَكفيكَهُمُ اللهُ وَهُوَ السَّميعُ العَليمُ.
روز چهارشنبه هفتاد بار بگو: بسم الله الرحمن الرحیم وَتَوَکَّلْ عَلَى الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ.
و روز پنجشنبه هفتاد بار بگو: فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ.
فرمودند حق نداری گمان کنی که خدا آن درب بسته را برایت باز نمی کند. زیرا تمامی این آیات وعده های رحمانی هستند و گوینده امام حسن علیه السلام است.
بسیار بخشنده بودند، آنقدری که از ایشان انتقاد کردند که چرا همهی زندگی خود را بخشیدی؟! و چندین مرتبه نیمی از اموالت را بخشیدی؟! پس امام(ع) پاسخ دادند: من سائل درگاه خداوند هستم، دستم به درگاه خداوند خالی است چون دوست ندارم خدا دست مرا خالی برگرداند پس دوست ندارم دستی که به سمتم دراز می شود را خالی برگردانم.
(این جا دقت کن به مبنای بخشندگی ایشان که به طمع بهشت نیست!)
سپس فرمودند: خدا مرا عادت داده که رحمتش را بر من بباراند و من هم خدا را عادت داده ام که ببیند من رحمتم را در دامن بقیه بریزم، می ترسم من ترک عادت کنم و خدا هم ترک عادت کند.
در صبر، ایوب(ع) را خجالت زده کرد، ملائکه آسمان را خجالت زده کرد. در صبر و تعاملی که با صلح معاویه داشت، عده ای از یاران ترکش کردند، عده ای او را مذمت کردند و عده ای قهر کردند و عده ای به سمت معاویه رفتند؛ هنوز که هنوز است سوال می کنند که چرا امام حسن علیه السلام با معاویه صلح کردند؟!
مردم را جمع کردند و فرمودند: به خدا قسم آنچه برای مصالح مسلمین و حفظ شیعیان و پیروانم انجام دادم( منظور ایشان صلحی است که با معاویه بستند) از آن چه خورشید از هنگام طلوع تا زمان غروب بر آن می تابد بهتر و بالاتر است و برکاتش بیشتر است، مردم نشنیدید که پیامبر اکرم صلوات الله فرمودند: این دو پسرِ من، چه بنشینند و چه قیام کنند سید جوانان بهشت هستند؟! این برای شما کافی نیست که مرا زیر سوال می برید؟!
با مردم آن جامعه که به فاطمه(س) آنگونه هجوم آورده شد و آنها فقط نگاه کردند؛ علی(ع) خانه نشین شد و آنها فقط نگاه کردند؛ علی(ع) کشته شد و آنها فقط نگاه کردند؛ حال، تعامل ایشان را با این مردم ببین:
ولید بن عقبه که از آن ملعون های روزگار بود مریض شد و مردم به ملاقات او می رفتند امام هم به ملاقات او رفت، امام(ع) حالش را پرسیدند؛ اول خجالت کشید و رنگ به رنگ شد، سپس گفت: پسر فاطمه( اسم علی را نمی آورد)! حس می کنم آخرین روزهای عمرم است از همه حلالیت طلبیده ام و از بدیهایم معذرت خواسته ام و بخشش خواسته ام و به خاطر رفتارهای بدم توبه کرده ام، اما بابت رفتارهایی که با پدرت کردم نه توبه می کنم و نه طلب بخشش؛ و پشیمان هم نیستم. همه نگاه کردند که اکنون امام(ع) چه می کند؟! امام(ع) سکوت کردند، بلند شدند و خداحافظی کردند و رفتند. به ملاقات اینچنین آدمی آمدند، اما تعامل را ببین!!!
بیست و یک سال علی علیه السلام خانه نشین بود و امام حسن علیه السلام کنار ایشان بودند، نه یک کلمه جلوتر گفتند و نه عقب تر. هر گاه علی علیه السلام یاد حضرت زهرا علیها السلام کردند ایشان زانو بغل کردند و گریه کردند و فرمودند: آنچه من در آن کوچه دیدم هیچ کس ندید!!! و گریه می کردند.
سه بار فرمود: وای وای وای بر کسی که عاق والدین شود چه مرده باشند و چه زنده. چه طور عاق والدین می شویم؟!
پدر و مادر خود را از احسان دور بداریم، در هر احسانی که می کنید باید والدین شما باشند، و عاق می شوی زمانی که از ایشان دوری کنی و رفت و آمد نکنی.
امام را خداوند حافظ حد و مرزهای دینتان قرار داده است، چه مرده باشند و چه زنده؛ دشمنان دین، نمی توانند چنین آدمی هایی را تحمل کنند، پس آنها را مسموم کردند.
تب امام(ع) شدید بود، سرشان روی سینه امام حسین علیه السلام بود، وصیت کردند: برادرم خودت مرا بشوی، کفن کن و نماز بخوان سپس اگر گذاشتند مرا کنار قبر پیامبر(ص) دفن کن و گرنه لحظه ای مرا زمین بگذار تا تجدید عهدی با پیامبر(ص) کنم آنگاه مرا برگردان و در بقیع دفن کن. امام حسین علیه السلام و حضرت عباس(ع) و محمد حنفیه؛ سه برادر، برادر را شستند کفن و حنوط کردند. امام حسین علیه السلام به تنهایی نماز خواند، پس او را بیرون آوردند و در جایی قرار دادند که برای همه نماز می خواندند. افراد بنی امیه، سعید بن عاص فرماندار مدینه را هل می دادند که تو برو و بر او نماز بخوان، بنی هاشم گفتند: خیر، حسین(ع) باشد و او نماز بخواند، حسین علیه السلام فرمودند: امروز تقیه لازم است، بیایید نماز بخوانید، بر سر جنازهی برادرم دعوا نکنید! تابوت را بلند کردند تا ببرند و در کنار پیامبر(ص) دفن کنند که مروان حکم به منزل عایشه رفت و به او خبر داد: پسر فاطمه را می برند که در خانهی تو دفن کنند! اگر فردی از بنی هاشم آنجا دفن شود کار تو تمام است! او را سوار بر قاطر کرد و آورد، پس عایشه بر سر قبر پیامبر صلوات الله علیه رفت و فریاد زد: حسین! چرا به من ستم می کنی و به من آزار می رسانی، اگر برادرت را اینجا بیاوری و صدا بلند کنی و کلنگ بزنی و حرمت پیامبر را بشکنی (دست بُرد و تکیه ای از موهایش را بیرون آورد) تمام موهایم را می تراشم و روی زمین می ریزم، امام حسین(ع) فرمود: خودت را بپوشان، برادرم فرموده نگذارم خونریزی شود وگرنه من به تو اعتنا نمی کردم، زیرا تو قبل از ما اینجا کلنگ زدی و پدرت و آن یکی را دفن کردی، و حرمت را شکستی، حالا که نوبت برادر من شده حرمت پیامبر(ص) می شکند؟!!!
مروان چهل نفر آدم مسلح را آورد که فریاد می زدنند: امروز روز جنگ است، جنگ بهتر از گریه و زاری است. همسر حضرت زینب علیهاالسلام آمدند و جلوی تابوت را بلند کردند و گفتند: می رویم به سمت بقیع؛ مردم! جنگ و خون ریزی نکنید!!!
نمی دانم که کجا خونریزی شده! اما زمانی که بدن مطهر را در قبر گذاشتند و سنگ لحد را چیدند امام حسین علیه السلام مرثیه ای خواندند، گفتند: بعد از این، روغن به سر نمی زنم و عطر به خود نمی زنم چگونه عطر به خود بزنم در حالیکه جلوی چشمم جنازه برادرم را تیر باران کردند!!!
همین مروان که عایشه را خبر کرده و تیر اندازی کرده بود به سمت تابوت آمد و زیر تابوت را گرفت، امام حسین علیه السلام فرمود: خیلی بی حیا هستی!!! اکنون تیر انداختی و حالا می آیی و زیر تابوت را می گیری؟! مروان گفت: اگر حسن بود همین” بی حیا” را هم به من نمی گفت…
[1] – سوره زمر/39
[2] – سوره غافر/55