بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا(س) أغیثینی

 

امروز روز وفات پیامبر(ص) و روز شهادت امام حسن(ع) است. امروز بحث در باب پیامبر (ص) است. اما همه چیز پایانش به کربلا ختم می شود.

پیغمبر(ص) بر منبر مسجد مدینه سخن می گفتند که هیاهویی بر پا شد، مرد صیادی از دور آمد درحالی که بچه آهویی در بغلش بود، گفت: یا رسول الله! من بارها دیدم برای شما هدیه می آورند، من مرد بسیار فقیری هستم دلم می خواست برای شما هدیه ای بیاورم برای همین به صحرا رفتم این بره آهوی کوچک را صید کردم خواستم بیاورم و به شما هدیه کنم. یا رسول الله! می خواهید آن را ذبح کنم؟ پیغمبر(ص) فرمودند: نه سرش را نبر، ایشان آن را گرفتند و به امام حسن(ع) که کم سن و سال بودند دادند و فرمودند: عزیزم برو و با آن بازی کن. امام حسین(ع) بره آهو را دیدند که با امام حسن(ع) بازی می کند؛ نزد پیامبر(ص) آمدند و فرمودند: من نیز آهو می خواهم، پیامبر(ص) صحبتشان را با مردم ادامه دادند، امام حسین(ع) بغض کردند و دوباره به پیامبر(ص) فرمودند: من نیز آهو می خواهم؛ مردم که در مسجد بودند به این صحنه نگاه می کردند، دیدند که آهویی به همراه بره آهویی از دور می آید در حالی که بره آهو در جلوی آهوی مادر حرکت می کند، آن دو آهو به مسجد وارد شدند، به اعجاز پیامبر(ص) زبان آهوی مادر باز شد و گفت: یا رسول الله! من دو بره داشتم یکی را صیاد صید کرد و آن را برای شما آورد، این یکی مایه ی دلخوشی من بود اما به من ندا آمد: حسین(ع) بره آهو می خواهد و بغض کرده است قبل از این که اشک حسین(ع) بر گونه اش سرازیر شود بره ات را برسان، که اگر حسین(ع) گریه کند عرش خدا می لرزد. از راه دور من و بره ام دوان دوان دویدیم تا بیاییم. بره ی من را به حسین(ع) هدیه کن تا او گریه نکند. پیامبر(ص)، حسین(ع) را در آغوش گرفتند و آن بره را به ایشان دادند و سپس برای مادر آن آهو دعا کردند. حال، ما عرض می کنیم: یا رسول الله! پس کنار علقمه که حسین(ع) در کنار پیکر عباس(ع) نشسته بود و گریه می کرد، چه بر سر عرش و ملائک عرش آمد؟!…

وقتی تاریخ اسلام را مطالعه می کنیم، می فهمیم که کربلا پایان خط تمام آداب اسلام است. آنچه که حسین(ع) در کربلا انجام داده است تفسیر کامل آیات قرآن است.

محورهای قرآن و کربلا:

قرآن سه محور اصلی دارد:

محور عشق:

یک محور قرآن بر اساس عشق و محبت است، بر پیامبر رحمة للعالمین، خدای الرحمن الرحیم قرآنی را فرستاده است که تمام ابواب رحمت خدا در آن گشوده و باز است. قرآن کتاب دوستی، صلح، آشتی و در نهایت کتاب عشق به خداوند تبارک و تعالی است. انگیزه ی قرآن در بسیاری از آیاتش بر این است که دل بندگان را با عشق حقیقی که همان عشق به مبداء است، آشنا و متصل کند. بنده وقتی عاشق خداوند می شود که بتواند به نفس خودش، نه بگوید آنگاه انسان عاشق خداوند می شود. یعنی وقتی انسان به عشق مجازی پشت پا زد به عشق حقیقی که عشق خداست می رسد. من چه موقع ای می توانم عاشق خداوند شوم؟ قرآن می گوید: زمانی که به هواهای نفسانی ات، به وسوسه های نفسانی ات، به خود محوریت در زندگی، نه بگویی و خدا محور شوی، در این صورت شما عاشق خداوند تبارک و تعالی می شوی. نمونه اش در کربلا است وقتی حضرت عباس(ع) وارد شریعه شد لب هایش از شدت عطش زخم شده بود زبانش نیز زخم بود و سه شبانه روز بود که ایشان آب نخورده بودند و تمام روز عاشورا سوار بر اسب دویده بودند. شریعه خنک بود. داخل که رفت از آب نخورد، چرا؟ عقل، شرع، دین می گوید بخور تا بتوانی بجنگی، اما عشق می گوید نخور. عاشق واقعی کسی است که وقتی معشوق تشنه است او نیز تشنه باشد. عباس(ع) به عشق حقیقی رسید زمانی که به نفسش نه گفت.

محور صبر:

یک محور قرآن صبر است، پیامبر(ص) تمام رنج ها و سختی ها را قبول کرد تا بگوید که اگر انسان صبور نباشد به جایی نمی رسد. صبر و ظفر هر دو دوستان قدیم اند، بر اثر صبر نوبت ظفر آید. هر کس دنبال ظفر است باید صبور نیز باشد. در هر امری که ظفر می خواهد باید صبوری کرد و تحمل کرد. برای همین است که خداوند صبر همه را امتحان می کند، صبر نوح(ع) را امتحان کرد اما آخر او صبرش تمام شد و فرمود: خدایا بلا را بفرست. صبر ایوب(ع) را امتحان کرد اما آخر ایوب خسته شد و به درگاه خدا طلب تمام شدن امتحان را کرد. موسی(ع) را امتحان کرد اما موسی برید و فرعون را نفرین کرد، اما در تاریخ اسلام و در واقعه ی کربلا یک جا نداریم که زینب(س) تحملش تمام شده باشد!

محور وحدت:

از درس های مهم قرآن وحدت است، این که همه با هم یکی شوند. در زمان امام حسین(ع) هر چیزی که ایشان می گفتند یارانشان نیز همان را می گفتند. اما در زمان امام حسن(ع) این گونه نبود تشتت بود هر چه ایشان می گفتند یارانشان تک به تک نظر دیگری می دادند و روی نظر خود پافشاری می کردند.

وحدت یاران امام حسین(ع) باعث شد که پیروزی امام حسین(ع) تا امروز هم ادامه داشته باشد. از علمای ما بود نقل می کند: پیاده از نجف به کربلا می رفتم، دو خار مغیلان در پایم رفت و پایم را زخم کرد، به یکی از موکب ها رسیدم پسر جوانی من را داخل برد و پاهایم را در آب گرم گذاشت و سوزن آورد و خارها را در آورد، پماد زد و پاهایم را ماساژ داد، حمام برایم آماده کرد و غذا به من داد، من را ناز و نوازش می کرد و برای من وسایل خواب مهیا کرد و من خوابیدم، خواب دیدم که امام زمان(عج) وارد موکب شدند و اطراف آن را نگاه کردند و سپس به آن پسر فرمودند: به حسین(ع) قسم که من به حال تو غبطه می خورم که این طور عاشقانه به زائران حسین(ع) خدمت می کنی.

ذکر صلواتی پر فضیلت:

امروز روز توسل به پیامبر(ص) است. روز این صلوات است: « اللَّهُمَّ رَبَّ الْبَيْتِ الْحَرامِ وَ رَبَّ الرُّكْنِ وَالْمَقامِ وَ رَبَّ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ رَبَّ الْحِلِّ وَالْحَرامِ بَلِّغْ رُوحَ مُحَمَّدٍ صَلَّى الله عَلیهِ و اله عَنِّي السَّلام»

مضمون این صلوات این است: خدایا خودِ تو اکنون سلام من را به پیامبر(ص) و آلش برسان. این صلوات را هر روز بعد از هر نمازت سه مرتبه بخوان یا سه مرتبه صبح و سه مرتبه شامگاه بخوان. این صلوات تمام نواقص اعمال و اخلاق روزانه ی شما را برطرف می کند، زیرا که ثواب این صلوات بسیار زیاد است. از صلوات های عجیب در توسل به پیامبر(ص) است. اگر مشکل و حاجتی دارید با وضو و بسیار با احترام و ادب 92 مرتبه این صلوات را به عدد نام پیامبر(ص) بگویید و به ایشان هدیه کنید.

نیت توسل به حضرت فاطمه(س) و اجابت:

امروز روز توسل به حضرت فاطمه(س) است. ایشان دو جا امروز عزاداری می کند گاهی برای پدر گاهی برای پسرشان. هر ختم و توسلی را باید انجام داد تا حاجت گرفت، ولی فقط یک جا، همین که نیت کنی حاجتت را می گیری و آن نیز توسل به حضرت فاطمه(س) است.

طلبه ی جوانی بود که در یکی از مدارس اصفهان تحصیل می کرد. شخصی از او طلبی داشت. نقل می کند: آن شخص آمد و درِ خانه را زد و شروع به دعوا کردن با من کرد و گفت: تا فردا ظهر طلبت باید حاضر باشد، گفتم: خواهش می کنم تا فردا به من مهلت بده. او رفت و من فردا امتحان داشتم، با خود گفتم: یا فاطمه ی زهرا! من امشب بیدار می شوم و نماز استغاثه به شما می خوانم بلکه شما کمکم کنید تا مشکلم حل شود. کتابم را باز کردم و شروع به درس خواندن کردم. بسیار غمگین بودم به طوری که قطره قطره اشک می ریختم، چشمم سنگین شد و خوابم برد تا هنگام اذان صبح بیدار شدم، بسیار ناراحت شدم که نتوانستم نیمه شب، نماز توسل به حضرت فاطمه(س) را بخوانم. با حالتی بسیار غمگین نماز صبح را خواندم کتاب ها را برداشتم و به حوزه رفتم، برای اولین بار پای درس آیت الله احمد امامی نشستم، در حالی که دلم شور می زد. ناگهان آقا اشاره کردند به من و گفتند: تو بیا. گفتم: با من هستید؟ گفتند: بله، پاکتی از جیبشان در آوردند و گفتند: شما در کلاس ننشین، این را بگیر و برو مشکلت را حل کن. رفتم بیرون و نامه را باز کردم، در آن نوشته شده بود: مکتب فاطمة الزهرا. و زیر آن هم نوشته بود: مبلغ ده هزار تومان به او قرض دهید زیرا او مقروض است. کنار خیابان نشستم و بسیار گریه کردم. گفتم: یا فاطمه(س)! من فقط نیت توسل به شما کردم و شما پاسخ من را دادید!

از آخرین نصایح حضرت رسول(ص):

* باید برای قیامت، کار کرد؛ قصاص دنیا راحت تر از قصاص آخرت:

روز شهادت پیامبر(ص) است. همه چیز برای پرواز روح ایشان به ملکوت آماده است. حال پیامبر(ص) از نظر جسمانی وخیم است. این چند روز اخیر پیامبر(ص) چیزی را زیر لب زمزمه می کند: خدایا امت من را از آتش جهنم نجات بده. کار دوم در این چند روزه این بود که فاطمه(س) را صدا می زدند و در حالی که دستشان را می گرفتند، می فرمودند: دختر رسول الله! برای قیامت خودت کاری بکن و به امید شفاعت من نباش. به امید امداد گرفتن از من نباش برو و برای قیامتت تدارک ببین. سپس صفیه(عمه ی پیامبر(ص)) را صدا می زدند و به ایشان نیز همین سخنان را می گفتند. به تک تک اقوام و خویشان نیز همین سخنان را می گفتند. این روزهای اخیر یک منبر رفته، و آن منبر، منبر قصاص بوده است. تب ایشان شدید بود، رنگشان پریده بود و زیر بغلهایشان را علی(ع) و فضل بن عباس گرفته بودند و ایشان را آوردند. منبر ده پله داشت و ایشان روی پله ی دوم نشستند، به سختی به جمعیت نگاه کردند و فرمودند: ای مردم! خدا را گواه می گیرم، حلالی را حرام نکردم و حرامی را حلال نکردم. هر کاری که گفتم شما انجام دهید خودم نیز انجام دادم، با شما گرسنگی و فقر و درد و غریبی و هجرت کشیدم. هر چه گفتم نکنید خودم نیز نکردم، سپس فرمودند: قصاص دنیا آسان تر از قصاص آخرت است من تحمل قصاص آخرت را ندارم. آیا کسی از من طلبکار است؟ یک نفر بلند شد و گفت: من یک درهم از شما طلبکارم. پیامبر(ص) فرمودند: طلبت را می بخشی یا می خواهی؟ گفت: طلبم را می خواهم. ایشان فرمودند: یا علی طلبش را بده، علی(ع) طلب را دادند، سپس باز فرمودند: کسی کاری ندارد؟ روز جدایی و فراق نزدیک است. جوانی بلند شد و به پیامبر(ص) گفت: یا رسول الله! من دهانم و چشمم کنترل ندارد و غرایزم زیاد است، می توانید برای من دعایی کنید تا خداوند من را هدایت کند. پیامبر(ص) دستان لرزانشان را بالا آوردند و او را دعا کردند و از خداوند برای او توفیق خواستند. دعای پیامبر(ص) نیز به استجابت رسید. سپس دوباره فرمودند: ای مردم، قصاص دنیا بسیار راحت تر از قصاص آخرت است. سپس مردی بلند شد و گفت: یا رسول الله! شما روزی مرا با تازیانه زدید در حالی که سوار بر اسب بودید و بر اسب می زدید تازیانه شما به من برخورد کرد، پیامبر(ص) فرمودند: آیا حلال می کنی؟ آن مرد گفت: نه من قصاص می خواهم. امام حسن(ع) که در آن زمان کم سن و سال بودند در کنار پیامبر(ص) ایستاده بودند، فرمودند: جدم بیمار است من را به جای ایشان بزن. آن مرد گفت: نه خوشان را می خواهم قصاص کنم. امیر المومنین(ع) فرمودند: من را به جای ایشان بزن هر چه قدر که دوست داری. او گفت: نه خودشان را می خواهم قصاص کنم. حضرت فرمودند: عصای من را بگیر و بزن، آن مرد گفت: عصا نه تازیانه بود. پیامبر(ص) به بلال رو کردند و گفتند: برو از فاطمه(س) تازیانه ی من را بگیر. بلال رفت و فاطمه(س) علاوه بر تازیانه گردنبند خودشان را نیز دادند و فرمودند: به آن مرد بگو که از قصاص بگذرد و پدرم را حلال کند در عوض، من در قیامت، به او وعده ی شفاعت می دهم، مرد گفت: خیر، من قصاص می خواهم! تمام مردمی که در مسجد بودند دو زانو نشسته بودند و پیامبر(ص) متوجه شدند که بعد از این ماجرا مردم او را اذیت خواهند کرد برای همین فرمودند: به حق خودم قسمتان می دهم که بعد از من، او را آزار نرسانید. و سپس به مرد فرمودند: بیا جلو. آن مرد آمد، علی(ع) پیراهن پیامبر(ص) را بالا زدند، پوست نقره فام و تب دار پیامبر(ص) مشخص شد، تازیانه را به دست مرد دادند و پیامبر(ص) فرمودند: هر طور که می خواهی بزن. آن مرد تازیانه را تاب داد و تاب داد… اما نزد! تازیانه را پرتاب کرد و پیامبر(ص) را در آغوش گرفت و سر و صورت ایشان را بوسید. سینه اش را به پوست پیامبر(ص) می مالید و می گفت: یا رسول الله، روزی شما گفتید: هر پوستی به پوست شما بخورد به جهنم وارد نخواهد شد و آتش جهنم آن را نخواهد سوزاند. می خواهم شما را لمس کنم تا به جهنم نروم. باز پیامبر(ص) فریاد زدند: قصاص دنیا بهتر از قصاص آخرت است. حضرت علی(ع) حضرت را به منزل آوردند.

* ای مردم، هر نفسی طعم مرگ را خواهد چشید:

جبرئیل سه روز آخر عمر رسول خدا(ص)، روزی یک بار آمد، و به ایشان فرمود: یا رسول الله! خداوند به شما سلام می رساند. حالتان چه گونه است؟ ایشان فرمودند: غمگین و ناراحت هستم. تا سه روز همین را گفتند، روز سوم جبرئیل رفت و دیگر نیامد تا روزی که پیامبر(ص) می خواستند رحلت کنند. ناگهان صدایی از بیرون خانه آمد:« السلام علیک یا اهل بیت النبوه و رحمة الله و برکاته، كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ »،ای مردم هر نفسی طعم مرگ را خواهد چشید، همان گونه که انسان نمی تواند آب نخورد غیر ممکن است که بنی آدم طعم مرگ را نچشد. روزی تمام انسان ها مزه ی مرگ را می چشند. مرگ مزه دارد، برای عده ای شیرین تر از عسل و برای عده ای تلخ تر از حنظل است. برای عده ای به راحتی نانی که از خمیر بیرون می آوری و برای عده ای مثل ماندن زیر سنگ آسیاب است. «واِنَّما تُوَفَّونَ اُجُورَكُم یَومَ القِیامَةِ»؛ خداوند اجر تمام مردم را در روز قیامت می دهد. دنیا کوچک است نمی شود خداوند تمام اجر گریه بر حسین(ع) را در دنیا بدهد، قیامت وسعت دارد. اجر خوبی ها و پاکی ها و صبرها و عفت ها و طاعت ها را خداوند در روز قیامت خواهد داد. سپس شروع به نصیحت کرد: به درستی هر مصیبتی را در راه خداوند شکیبایی است و هر مصیبتی را می توان با صبر تحمل کرد و برای هر هلاکت شونده ای یک جانشینی هست. برای هر از دست رفته ای خداوند جبرانی مشخص کرده است. به خداوند تکیه کنید و به خداوند امیدوار باشید، همانا ماتم زده کسی است که از ثواب محروم باشد. آنگاه پیغمبر(ص) فرمودند: علی جان متوجه شدی چه کسی بود؟ علی(ع) فرمودند: خیر. ایشان فرمودند: خضر پیامبر(ع) بود. به جهت تسلیت آمده بود.

سپس در زدند، فاطمه(س) در را باز کرد، ایشان با آن همه عظمت از دیدن آن مرد که پشت در ایستاده بود رعشه گرفتند. آن مرد گفت: می خواهم پیامبر(ص) را ملاقات کنم. فاطمه(س) فرمودند: ایشان بیمارند. پیامبر(ص) فرمودند: فاطمه جان در را باز کن، می دانی او چه کسی است؟ او ویران گر لذت هاست، ملک مرگ است. هنگامی که می آید تمام لذت های دنیا از بین می رود، پراکنده ی جماعت است، بیوه کننده ی زن ها و یتیم کننده ی فرزندان، خراب کننده ی خانه ها و آباد کننده ی قبرهاست. فاطمه(س) در را باز کرد، او آمد. پیامبر(ص) فرمودند: برای ملاقات آمدی یا آمده ای جانم را بگیری؟ او فرمود: اگر اجازه بدهید برای قبض روح آمده ام اگر نه برمی گردم. سپس پیامبر(ص) فرمودند: جبرئیل کجاست؟ او گفت: جبرئیل در آسمان اول است ملائکه به ایشان تسلیت می گویند. بیست و سه سال رابطه‌ی تنگاتنگ با شما داشته اکنون ملائکه به او تسلیت می گویند. پیامبر(ص) فرمودند: می توانی صبر کنی تا او بیاید. او گفت: بله. جبرئیل آمد، پیغمبر(ص) فرمودند: جبرئیل من را بشارت بده آیا مزدی نزد خداوند دارم؟ او گفت: یا رسول الله! درهای آسمان باز است ملائکه صف کشیده اند و می خواهند روحت را گل باران کنند، ایشان فرمودند: الحمدلله، اما بشارتم بده. او گفت: یا رسول الله، درهای بهشت باز است و نهرها جاری است درختان برای تعظیم خم شده اند و منتظر روح شما هستند، تا شما را احترام کنند، ایشان فرمودند: الحمدلله، باز مرا بشارت بده. گفت: یا رسول الله! روز قیامت، اولین شفاعت کننده شما هستی و شفاعتت قبول است، فرمودند: الحمدلله، جیرئیل بشارتم بده. گفت: یا رسول الله! چه چیزی می خواهید بشنوید؟ ایشان فرمودند: به من بگو بعد از من قاریان قرآن، روزه داران ماه رمضان، حاجیان خانه ی خدا، شب زنده داران دل شب به کجا پناه ببرند؟ امیدشان که خواهد بود و تکلیفشان چه خواهد شد؟ جبرئیل فرمود: خداوند به تو سلام می رساند و می گوید تو را می برم اما قبرت در میان مردم است هر که قبرت را زیارت کند در دریای رحمتم غرقش می کنم، تو را می برم اما نامت میان مردم است، هر که تو را صدا کند در دریای رحمتم غرقش می کنم، تو را می برم اما صلواتت در میان مردم است، هر که بر تو صلوات بفرستد او را در دریای رحمتم غرق می کنم، تو را می برم اما درِ توبه را برای امتت باز می گذارم. هر گاه بعد از گناهی توبه کنند چنان آنها را پاک می کنم که گویا گناهی نکردند. پیامبر(ص) فرمودند: امتم گناه می کنند اما فراموشکار اند یادشان می رود که توبه کنند، جبرئیل گفت: خداوند می فرماید: یک سال قبل از مرگشان اگر توبه کنند می بخشم، ایشان فرمودند: آخر نمی دانند که چه هنگام می میرند، جبرئیل فرمود: یا رسول الله، شما نگران نباش اگر جان به حلقشان برسد و توبه کنند گناهانشان را می بخشم. باز پیامبر(ص) فرمودند: مرا بشارت بده. جبرئیل فرمود: خداوند می فرماید در روز قیامت همه ی امت ها را نگه می دارم، اول امت تو را به شفاعت تو، دامادت و دخترت و نوه هایت می رسانم تا در بهشت مستقر شوند و سختی قیامت نکشند، سپس امتهای دیگر را. در این هنگام فرمودند: عزرائیل اکنون بیا و جانم را بگیر. سر پیامبر(ص) در دامان علی(ع) است عزرائیل جلو آمد، سمت راستش فاطمه(س) نشسته بودند، دکمه های پیراهن پیامبر(ص) را باز کردند امام حسن(ع) حضور داشتند اما حسین(ع) نبودند، عزرائیل از پای پیامبر(ص) شروع کرد تا زانوی ایشان آمد پیامبر(ص) آهی کشید، عزرائیل ادامه داد تا به سینه رسید، پیغمبر(ص) صدا زدند: خدایا سکرات مرگ را بر من راحت کن. فاطمه(س) ناله زدند، جبرئیل رویش را برگرداند، پیامبر(ص) فرمودند: جبرئیل چرا مرا نگاه نمی کنی؟ او فرمود: یا رسول الله! چگونه می توانم شما را در این حالت ببینم! جان به حلقوم پیامبر(ص) آمد هاله ی نوری از دهان پیامبر(ص) در آمد، علی(ع) آن را گرفت و آن را بلعید. آنگاه صدا زدند: «انا لله و انا الیه راجعون» مراسم پیامبر(ص) را شروع کردند. ایشان به علی(ع) وصیت کرده بودند: علی جان مرا غسل بده، مرا کفن کن و اول خداوند در عرش بر من نماز می خواند. سپس جبرئیل آنگاه میکائیل آنگاه اسرافیل سپس فرشتگان دیگر بر من نماز می خوانند. سپس صف به صف مردم بیایند بر من نماز بخوانند تا اجر و ثواب الهی را دریافت کنند.

هدایت حضرت پیامبر(ص) به عقل:

پیامبر(ص) طی بیست و سه سال در مجموعه کتابی به نام قرآن بشریت را به سمت چند چیز هدایت کرده است:

  1. هدایت به سمت عقل. در هیچ کتابی به اندازه ی قرآن هیچ پیامبری بشر را به سمت عقل گرایی و به استفاده از عقل دعوت نکرده است. خداوند برای شما دو چراغ قرار داده است یک چراغ انبیا هستند. پیامبران آمدند تا مسیر ما را نورانی کنند، نه مسیر کوتاه زندگی را بلکه مسیر ما را از دنیا تا ملکوت اعلی، تا خدا نورانی کنند. با کلمات و وحی آسمانی به ما نشان دهند که چگونه انسان می تواند به خدا برسد. علی(ع) وقتی به خلافت ظاهری رسیدند، روی منبر اولین سخنشان این بود: ای مردم! من راه های آسمان را بهتر می دانم، تا راه های زمین را؛ در حکومت من مردم آسمانی می شوند، در معیت من مردم آسمانی می شوند، من آدرس ملکوت می دهم نه فقط آدرس دنیا. کار انبیاء این است. چراغ دوم عقل است. عقل نه تنها مسیر کوتاه زندگیمان را بلکه مسیرمان را تا بهشت خداوند روشن می کند. بشر محدود است، همه ی حس های ما محدود است و تمام اعضای ما کارشان محدود است، وجود بشر از هر جنبه محدود است، اما خداوند در این وجود محدود یک شیء نا محدود قرار داده است که با آن شیء تا شهود خداوند می توان رسید و آن عقل است. پیامبر(ص) فرمودند: خداوند ما را اشرف مخلوقات کرده زیرا شخصیت ما ظرفی است که خداوند عقل را در آن ظرف قرار داده است. وجود ما نگه دارنده ی عقل است برای همین به ملائکه فرمود تا ما را سجده کنند. علی(ع) فرمودند: عقل بشر آن قدر قدرت دارد که می توانی به وسیله ی عقل به حریم اسماء خداوند وارد شوی، به صفات خدا وارد شوی و به شهود باطنی نور خدا برسی. «وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» اگر از عقل استفاده کنید کائنات مسخرتان می شود، در این تسخیر نشانه و آیات توحید و به خدا رسیدن وجود دارد، برای قومی که عقل دارند. عقل محبوب ترین چیزی است که خداوند آفریده است. عقل وسیله ی فهم کلام خداست. «الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَیَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ»؛ شیطان شما را به فقر دعوت می کند و شما را به گناه می اندازد اما خدا به رحمت و فضل دعوت می کند و وقتی حکمت می دهد یعنی ثروت عظیم داده است و در آخر می فرماید: «مَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُواْ الْأَلْبَاب» کسانی این ها را متوجه می شوند که صاحب عقل و خرد باشند. خدا از همه ی وجود شما با عقلت با تو سخن می گوید. خداوند تکلیف به عقلت می کند به عقل می گوید: نماز، روزه، عفت و… از همه ی وجود ما عقلمان مخاطب خداست.
نشانه های عاقل:

پیامبر(ص) فرمودند: عاقل سه علامت دارد:

  • علامت اول این است که آدم عاقل در هر حال، عصبانیت، خوشی، داشتن، نداشتن و غیره… حق می گوید، حق می بیند، و به حق عمل می کند. ناراحتی و عصبانیت موجب نمی شود که حق را کتمان کند. حق محور است. اگر در جامعه ی بشری انسان ها حق گرا باشند و بر اساس حق عمل کنند مشکلی نخواهد بود.

پیامبر(ص) فرمودند: حضرت موسی(ع) خسته شد فرمود: خدایا می توانی فرعون را بکشی، آب و نانش را قطع کن تا بمیرد و ادعای خدا بودن نکند. ندا آمد: این کار را نمی کنم! چون محور خلقت بر این است که من وعده داده ام که هر که را بیافرینم آب و غذای او را بدهم و جزء حقوق او است با اینکه از فرعون عصبانی هستم اما حقش را نمی گیرم.

  • علامت دوم این است که هر کسی که به هر چیزی برای خودش راضی باشد برای دیگران نیز راضی باشد.
  • علامت سوم عاقل این است که در زمان عصبانیت دارای حلم باشد. حلم و خوداری کردن و قدرت تسلط بر خود در آن لحظه ای که نفسم و روانم از عصبانیت به جوش می آید، من با قدرت عقلم آن را خنک کنم. حلم برای آن زمانی است که به ما اهانتی می کنند و ما ناراحت می شویم. حلم یعنی اینکه ابتدا ناراحت و عصبانی نشویم بلکه در خلوت به گفته ی او فکر کنیم که او چه بدی در من دید که به من اهانت کرد.

سنایی غزنوی یک انسان خودفروخته ی جاهل بود، هنرش این بود که شعر بگوید و چاپلوسی سلطان محمود غزنوی را کند و پول بگیرد. اعلام کردند که سلطان محمود فردا بارعام می دهد و به زیباترین شعرها جایزه می دهد، سنایی شب نشست و شعر زیبایی گفت و به همسرش گفت بقچه ی حمام مرا ببند تا به حمام بروم سپس بیایم و به دربار بروم. به حمام که رفت دید دیوانه ای که در شهر بود و همیشه مست بود، در حمام نشسته و با تون تاب حمام که فردی بسیار کثیف بود شرابخواری می کنند. دیوانه، پیاله ای برای تون تاب پر کرد و به او گفت: بخور به کوری چشم سلطان محمود که فکر می کند فقط خودش خوش گذرانی می کند. یک پیاله ی دیگر را پر کرد و گفت: بخور این را هم به کوری چشم سنایی که هنرش را خرج انسان ظالمی چون سلطان می کند، بدبخت سنایی که تمام هنرش و طبع شعرش را خرج ظالمان می کند! سنایی ایستاد. (پیامبر(ص) می فرماید: هیچ لحظه ای در زندگی انسان زیباتر و قشنگ تر از لحظه ی بیداری نیست) سنایی حمام نرفت، به خانه آمد، وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و قلمش را برداشت و نوشت:

  ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خــــدایی       نروم جز به همان ره که توام راه نمایی

  همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم      همـه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی   تــو نماینده‌ی فضلـــی تو سزاوار ثنایی

یک شعر عظیم توحیدی گفت. همسرش به او گفت: مگر به دربار نمی روی؟! سنایی جواب داد: دیوانه ای مرا به دربار دیگری راهنمایی کرد. یک جمله، سنایی را عارف و عابد کرد.