بسم الله الرحمن الرحيم

يا فاطمة الزهرا سلام الله اغيثيني

آنچه در مقتل می‌خوانیم 18 جوان بنی‌هاشم در کربلا در روز عاشورا به شهادت رسيدندکه هرکدام از آن‌ها داراي بزرگي و آقايي خاصي بودند بعضي از آن‌ها پسران علي بن ابيطالب علیه‌السلام بودند و بعضي پسران امام حسين علیه‌السلام و بعضي از پسران مسلم  و امام حسن علیه‌السلام بودند و بعضي هم پسران حضرت زينب عليها سلام بودند در ارتباط با شهداي کربلا بنی‌هاشم داراي فضائلي هستند.بنی‌هاشم ویاران امام حسين عليه اسلام در شب عاشورا نشستند و چند جلسه برقرار کردند ، يک جلسه با حضرت ابوالفضل علیه‌السلام داشتند ، يک جلسه خود اصحاب باهم داشتند ، و يک جلسه هم با امام حسين علیه‌السلام داشتند. در آن نشستي که با حضرت ابوالفضل علیه‌السلام داشتند، زهير جمله‌ای به حضرت ابوالفضل علیه‌السلام گفت که حضرت سواره چنان به رکاب اسب فشار داد که رکاب اسب ابوالفضل تَرَک برداشت، زهير آمد و رکاب حضرت ابوالفضل را گرفت و دست ايشان را گرفت و به لب آورد و بوسيد و گفت يَل ام‌البنین حسين تنهاست. تا اين جمله را حضرت شنيد چنان غضب کرد و به اسب فشار آورد که رکاب اسب تَرَک خورد و گفت سفارش برادرم را به من می‌کنی؟ و شايد اين به‌این‌علت بود که عصر روز عاشورا براي حضرت ابوالفضل و برادرانش امان‌نامه آورده بودند چون از طرف مادري با شمر فاميل بودند و اين دل‌شوره افتاده بود در دل بعضی‌ها.

جلسه‌ای که اصحاب خودشان با خودشان داشتند: جمع شدند و عهد بستند که فردا تا ما زنده هستيم يک نفر از بنی‌هاشم نبايد به ميدان برود اول ما می‌رویم، ما نباشيم که حسين علیه‌السلام داغ اولادش را ببيند. اول صبح، سپاه عمر سعد شروع به تيرباران کرد که سی‌وچند نفر از اين 72 نفر همان لحظه‌ي اول شهيد شدند و 40 نفر باقی ماندند براي جنگ تن‌به‌تن. جنگ طول کشيد که قول بعضي از مقاتل اذان ظهر را حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام گفته‌اند. امام نماز را به جماعت خواندند. اما ساعتي بعدازظهر،فقط يک نفر از ياران امام زنده بودند؛ و آخرين شهيد، غلامِ امام حسين علیه‌السلام «جون » بود.

جون كسي بود كه امیرالمؤمنین (ع) او را به ۱۵۰ دينار خريد و به ابوذر بخشيد. هنگامی‌که ابوذر را به منطقه «ربذه» تبعيد كردند اين غلام براي كمك به او به آنجا رفت و بعد از رحلت جناب ابوذر به مدينه مراجعت كرد و در خدمت امیرالمؤمنین (ع) بود تا بعد از شهادت آن حضرت که به خدمت امام مجتبي (ع) و سپس به خدمت امام حسين (ع) رسيد و همراه آن حضرت از مدينه به مكه و از مكه به كربلا آمد.

هنگامی‌که جنگ در روز عاشورا شدت گرفت او خدمت امام حسين (ع) آمد و براي ميدان رفتن از ایشان اجازه خواست.

حضرت فرمودند: در اين سفر به اميد عافيت و سلامتي همراه ما بودي، اكنون خويشتن را به خاطر ما مبتلا مساز.

 «جون» خود را بر قدم‌هاي مبارك امام حسين (ع) انداخت و بوسيد و گفت: اي پسر رسول خدا، هنگامی‌که شما در راحتي و آسايش بوديد من كاسه‌ليس شما بودم و حال كه به بلا گرفتار هستيد شمارا رها كنم؟

«جون» با خود فكر كرد: من كجا و اين خاندان كجا؟ ! بنابراين گفت: آقاي من، رنگ من سياه است و بوي من بد، شرافت خانوادگي هم ندارم . يا اباعبدالله، لطف فرموده مرا بهشتي نماييد تا روسفید شوم و بويم خوش گردد و شرافت خانوادگي به دست آورم. آقاي من، از شما جدا نمي‌شوم تا خون سياه من با خون شما خانواده مخلوط گردد. جون مي‌گفت و گريه مي‌كرد به حدي كه امام حسين (ع) هم گريستند و اجازه دادند. جون وقتي به ميدان می‌رفت مانند اصحاب، خودش را معرفي نکرد و  از خاندانش نگفت چون کسي را نداشت او این‌گونه رجز می‌خواند « أَمیرِی حُسَیْنٌ وَ نِعْمَ الاَمیر». هنگامی‌که روي زمين افتاد، امام حسين (ع) سر او را به دامن گرفت و بلندبلند گريست و دست مبارك خود را بر سروصورت جون كشيد و فرمود: « بارالها، رويش را سفيد و بويش را خوش فرما و با خاندان عصمت (ع) محشورش نما» امام در روز عاشورا گونه به گونه دو نفر گذاشتند يکی حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام و ديگري جون. او ازجمله شهدايی بود که امام از زير اسب‌ها جمع کرد و به خيمه آورد.

نوبت به بنی‌هاشم رسید، اولین نفر چه کسی می‌رود؟؟؟ حضرت ابوالفضل(ع) اجازه ميدان خواستند امام حسين علیه‌السلام فرمودند تو علم من و همه‌ی لشگر من هستی اگر بروي دیگرکسی برایم نمی‌ماند.

زيباترين و رشیدترین و نزدیک‌ترین کس به امام حسين علیه‌السلام علی‌اکبر است پس امام، علی‌اکبر(ع) را مجهز کرد و او به میدان رفت بعد از ایشان حضرت ابوالفضل(ع) سه نفر از برادرانش را به ميدان فرستاد، سپس زينب کبرا(ع) دو پسرش را به ميدان فرستادند.

و قاسم آمد براي اجازه گرفتن برای ميدان.

تمام بنی‌هاشم وقتي به ميدان می‌رفتند:

  1. اعلام می‌کردند که ما وفادار به حسين(ع) هستيم و ایشان را ترک نمی‌کنیم.
  2. ترتيب رفتنشان از جلیل‌ترینشان بود ابتدا علی‌اکبر(ع) بعد پسران علي علیه‌السلام و سپس پسران حضرت زينب و ادامه می‌یافت تا پائين.

3 . تمامشان که به جنگ می‌رفتند اعلام می‌کردند که براي چه به جنگ آمده‌اند:

آمده‌ایم به دفاع از قرآن، زيرا تفسير و تاويل قرآن و معناي قرآن را بني اميه به ناروا تغيير می‌دهند ما آمده‌ایم تا از فرهنگ قرآن دفاع کنيم.

تمام بنی‌هاشم اين رجز را خواندند.

4 . تمام بنی‌هاشم در رجزهايشان تحقير کرده‌اند.

چه کساني را تحقیر کرده‌اند؟

سه نفر بودند در کربلا  که بسیار جولان دادند.

یک. شبث بن ربعي: افتخار می‌کرد که من تير را به چشم عباس علیه‌السلام زدم و می‌گفت چرا دیگران می‌گویند علی‌اکبر را کشته‌اند، او را من کشته‌ام.

دو. حرمله: سه تا تير سه شعبه با خود به کربلا آورده بود، تير سه شعبه تا قبل از آن فقط براي شکار حيوانات مثل کرگدن و فيل و… استفاده می‌شد اما اولين بار در کربلا  آورده شده بود، او هر سه تیر را هم مسموم کرده بود که يکي را به جناق سینه‌ی امام حسين علیه‌السلام و دیگری را به چشمان ابوالفضل علیه‌السلام و آخري را هم به حلقوم حضرت علی‌اصغر علیه‌السلام زد.

سه. شمر: وقتي به سمت مقتل می‌رفت خنجرش را طوري گرفته بود که حضرت زينب(ع) در تل زينبيه برق آن را می‌دید. کاروان‌سالار اُسرا هم شمر بوده است.

تمام  بنی‌هاشم اين سه نفر را در رجزهايشان تحقير کرده‌اند که شما کسی نيستيد. حتي خود امام حسين علیه‌السلام هم وقتي شمر به روي سینه‌ی ایشان قرار گرفت، فرمودند: كيستـى كه بـه جـايگاهى چـنين بـلند گام نهاده و بر بوسه گاه رسول خدا(ص) جاى گرفته‌ای؟

شمر روى سينه حضرت نشسته, محاسن امام را گرفته بـود و در پـى كشتن بـود. امام(ع) خنديدند و فرمودند: می‌دانی كه هستـم؟ شمر گفت: خوب می‌شناسمت. مادرت فاطمه, پـدرت على مرتـضى, جـدت محـمد مصطفى و دشمنت خداى بزرگ است. تو را می‌کشم و هيچ نمی‌هراسم.

امام گفت: تو که حـسـب و نسـب مرا می‌شناسی, چـرا مرا می‌کشی؟

شـمر گفـت: اگر من نكـشـم, چـه كـسـى از يزيد جـايزه بـگيرد؟

امام(ع)فرمود: جايزه يزيد پـيش تو محبوب‌تر است يا شفاعت جدم رسول خدا(ص)؟

شـمر گفت: دانگى از جـايزه يزيد پـيش من از شـفاعت تـو وجـدت محبوب‌تر است.

امام پرسيد: كيستى؟

گفت: شمربن ذى الجوشن.

امام فرمود: دامن زره را از چهره‌ات بردار.

وقتـى شمر چهره نماياند, امام فرمود: راست گفت جدم رسول خدا(ص) که سگ ابلقي تو را می‌کشد.

5 . تمام ریزودرشت بنی‌هاشم از زخم نمی‌ترسیدند . امام حسين علیه‌السلام متوسط القامت بودند. از شکم تا گلوي آقا هفت وجبِ يک مرد بود اما بيش از 70 زخم شمشير در همين منطقه بود؛ این، غير از زخم نيزه و چيزهاي ديگر بود.

6 . تمام بنی‌هاشم افتخارات خود را می‌گفتند که ما از بنی‌هاشميم، ما از تبار جعفر طيار هستيم و ریشه‌ی ما حمزه سیدالشهدا است، ریشه‌ی ما حيدر کرار است .

کودکان هم جزء شهدای کربلا بودند: عبدالله رضي – عبدالله بن حسن – محمد بن ابي سعيد که از نوادگان مسلم(ع) بود- علی‌اصغر – دو کودک دیگر هم که در شام غريبان از ترس جان دادند؛ و در کنارشان نوجوانان دیگری از بنی‌هاشم هم به شهادت رسیدند همانند حضرت قاسم(ع).

روضه‌ی حضرت قاسم علیه‌السلام عاشقي و شهادت است شهادت ایشان يک شهادت معمولي و يک ميدان رفتن معمولي نيست. انسان طبيعتاً زیباپسند است و زيبايي را دوست دارد خصوصاً آن زيبايي که هم زيبا است و هم خوب.

هر چه زيبايي و خوبي چیری بيشتر باشد مردم آن را بيشتر دوست دارند.

دوست داشتن پله دارد، آخرين پله‌ی دوست داشتن عاشقي است و عاشقي يعني دلدادگي، یک‌چیز بايد به نظر آدم خيلي زيبا و خيلي خوب باشد تا آدم عاشق آن شود وقتي عاشق شدي اختيار از دستت می‌رود، اختيارِ عاشق دست معشوق است.

رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست     می‌کشد هر جا که خاطرخواه اوست

عشق هم پله دارد، عاشق آن‌قدر بالا می‌رود تا آخرين مرحله عشق که از خود بی‌خود شدن است. عاشق به‌جای می‌رسد که ديگر خودش را نمی‌بیند و خود را نمی‌خواهد و خودکامگی و خودپسندی و خودبینی ندارد. آنچه دنبالش است فقط معشوق است، عاشق آرزوي وصل دارد .وصل هم پله دارد.

عاشقِ خدا، گاهي با عبادت و ذکر و نماز و زيارتش و…وصل می‌شود و آخرين پله‌ی اتصال اين است که عاشق و معشوق دوگانگي باهم  نداشته باشند و يکي بشوند. تمام دوگانگی‌ها از بين برود و عاشق در معشوق فنا شود.

آن‌کسی که خدا را دوست دارد و دوستيش را به عشق تبديل می‌کند و عشقش را به وصال تبديل می‌کند و وصال را به يگانگي تبديل می‌کند بايد درراه خدا کشته شود راه ديگري ندارد که شهادت هم برايش فنا است و هم برايش بقا است و هم برايش ديدار و هم برايش وصال است و هم شیرین‌تر از عسل.

شب عاشورا آقا نگاه می‌کند و حرف می‌زند، بازهم نگاه می‌کند و سخن می‌گوید. قاسم(ع) دم درب نشسته بود. چرا آنجا نشسته بود؟ قاسم يعني تقسیم‌کننده؛ ایشان بسیار کارکرده بود و همانند غلامان دم در نشسته بود؛ امام(ع) به همه وعده‌ی شهادت را داد ولي به قاسم(ع) چيزي نگفتند. قاسم(ع) گفت عمو جان فردا بچه‌ها هم شهيد می‌شوند؟ امام(ع) نگاهش کردند و فرمودند: مرگ در ذهن تو چگونه است؟ قاسم(ع) گفت: شیرین‌تر از عسل. امام فرمودند: آري، اما بعد از دردي جانکاه برایت.

هنگام ظهر علي اکبر(ع) به میدان رفت سه پسر حضرت ام‌البنین هم رفتند فرزندان حضرت زينب هم رفتند؛ قاسم(ع) آمد و گفت: عمو جان اجازه می‌دهید به میدان بروم؟

امام(ع) هم عمویش هست و هم معلم، هم پدرش و هم معشوقش، هم امام و هم رهبرش؛ و هم همه‌کس اش هست. تا گفت بروم رنگ امام(ع) پريد. گفت خیر، برو به خيمه. او بازگشت به خيمه. لحظه‌ای بعد آمد و گفت عمو جان بروم ؟ دست‌های امام(ع) را بوسيد و گريه کرد، باز امام اجازه ندادند او رفت و دوباره آمد و گفت عمو جان بروم؟ و افتاد به‌پای امام و پاهاي امام را می‌بوسید و گريه می‌کرد که مرا نااميد نکنید مادرم را نااميد نکنید، چرا به من اجازه نمی‌دهید؟ امام(ع) بلندش کردند و فرمودند به میدان برو.

از ذوقي که از امام(ع) اجازه را دریافت کرده خداحافظي نکرده، پشت کرد به امام  و دوان‌دوان رفت که امام(ع) صدا زدند: قاسم برگرد. امام(ع) دست‌هایشان را زير بغل قاسم بُردند و او را بلند کردند و بالا آورده و قلبشان را چسباندند به قلب او؛ پاهاي قاسم آويزان شده بود امام(ع) صورت و پيشاني قاسم را بوسيدند و آن‌قدر گريه کردند که نشستند روي زمين و به حال ضعف افتادند. بعد از مدتی که امام (ع) آرام گرفتند برادرزاده را رها کردند و فرمودند به میدان برو. او آمد به خيمه، مادر بر تن قاسم دشداشه سفيد کرد چون قاسم عاشق است و براي وصل می‌رود، يک سربند هم که در عرب دامادها بر سر می‌بندند بست، شمشير را برداشت و حتی حمايل نکرد، نعلينش را پوشيد  بند چپ نعلش را هم نبسته بود. با عمه‌ها هم وداع کرد، امام (ع) دست برد زير عمامه قاسم  و مقداري از موها را برداشت و نصف صورتش را پوشاند و گفت ماه‌پاره‌ی حسن می‌ترسم چشمت کنند بگذار همه‌ی صورتت را نبينند.

قاسم به ميدان رفت و رجز خواند. از سپاه کسي به جنگش نمی‌رفت می‌گفتند چرا حسين اين بچه را فرستاده است.

پس كارزار سختي نمود و با آن کم‌سالی، سی‌وپنج تن را به درك فرستاد. حميد بن مسلم گفته كه من در ميان لشكر عمر سعد بودم پسري ديدم كه به ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و پيراهنی در برداشت و نعليني در پا داشت كه بند يكي از آن‌ها گسیخته شده بود و من فراموش نمي‌كنم كه بند نعلين چپش بود، عمرو بن سعد ازدي گفت: به خدا سوگند كه من بر اين پسر حمله مي‌كنم و او را به قتل مي‌رسانم، گفتم سبحان‌الله اين چه اراده است كه نموده‌اي؟ اين جماعت كه دور او را احاطه كرده‌اند از براي كفايت امر او بس است ديگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شريك كني؟ گفت به خدا قسم كه از اين انديشه برنگردم، پس اسب برانگيخت و رو برنگردانيد تا آنگاه‌که شمشيري بر فرق آن مظلوم زد و سر او شكافت پس قاسم به‌صورت بر روي زمين افتاد و فرياد برداشت كه عمو جان به فريادم برس. چون صداي قاسم به گوش حضرت امام حسين علیه‌السلام رسيد تعجيل كرد مانند عقابي كه از بلندي به زير آمد صف‌ها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله‌بر لشكر كرد تا به عمرو قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغي حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پیش‌داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صيحه عظيمي زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام علیه‌السلام بربايند همین‌که هجوم آوردند بدن قاسم(ع) پامال سم ستوران گشت و از اين لحظه معرکه شد سینه‌ی قاسم…

و صداي قاسم آمد که عمو جان نجنگ سم اسب‌ها استخوان‌های مرا خرد کردند. امام(ع) لشگر را دور کرد و نشست بالاي سر قاسم. آن جوان در حال جان كندن بود  و پاي به زمين مي‌سايید، حضرت فرمودند: سوگند به خدا كه دشوار است بر عموي تو كه او را بخواني و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودي نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتي كه ترا كشتند. هذا يَوْم وَاللهِ كَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.

آنگاه قاسم(ع) را از خاك برداشت و در برکشید و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به‌سوی خيمه روان گشت درحالی‌که پاهاي قاسم در زمين كشيده مي‌شد. پس پیکر او را آورد و بر روي پیکر علی‌اکبرش گذاشت.

ادامه‌ی بحث:

در روزهاي قبل گفتيم که دو لقمه‌ی معنوي در سفره‌ی ماه محرم گذاشته‌اند:

1.لقمه‌ی اشک  2. لقمه‌ی معرفت

پيامبر صلی‌الله عليه و آله به امام حسين علیه‌السلام فرمودند: حسين جان خداي تبارک‌وتعالی دو چيز به تو داد که تو را همانند منِ پيغمبر، اُسوه و مقتدا قرارداد.

امام علي علیه‌السلام به امام حسين علیه‌السلام فرمودند: تو از قديم اسوه بودي و از قديم مقتدا بودي ( از زمان خلقت نوري نه خلقت جسماني)

خداوند حزن و گريه و رجوع هر مصیبت‌زده را به سمت تو قرار داده است. کُل عالم در عالم را خداوند رجوعش را به سمت تو گذاشته است و ده دليل دارد:

  1. وقتي خداوند آدم را آفريد در ملکوت نور پنج‌تن را جلوي حضرت آدم مُمَثَل کرد و یک‌یک پنج‌تن را معرفي کرد تا رسيد به امام حسين علیه‌السلام، در اين هنگام بغض راهِ گلوي آدم را بست. او علت را جويا شد و خداوند فرمود: حزن در حسين(ع) است.
  2. به شنيدن نامش. ان شالله آن‌قدر رقيق و لطيف شوي که با شنيدن نامش گريه کني.
  3. وجود امام حسين علیه‌السلام و ياد ايشان سبب انکسار دل است. يک قطره اشک که براي امام حسين علیه‌السلام بريزي روز قيامت خداوند قيمت نمی‌گذارد و می‌گوید آن را بَردار و برو که خودِ حسين(ع) قيمت بگذارد.

خدا با اشک ما کار ندارد خدا با فلسفه‌ی گريه ما کار دارد براي چه گريه می‌کنم و براي چه کسي گريه می‌کنم؟

وقتي براي غريبي امام حسين علیه‌السلام گريه می‌کنی خداوند غريبيِ امام(ع) را به تو می‌دهد نه قيمت اشکت را. وقتي براي عطش حسين علیه‌السلام گريه می‌کنی خداوند قيمت عطش امام حسين علیه‌السلام را به تو می‌دهد نه قيمت اشک تو را، به وزن عطش امام حسين علیه‌السلام به تو مزد می‌دهد.

  1. نظر کردن به قبرش گریه‌آور است.

کسي که گريه نمی‌کند قسی‌القلب است.

لقمه دوم لقمه معرفت است.

همه‌ی ما در شناختن امام حسين علیه‌السلام مسئول هستيم بايد بشناسيم و بايد بشناسانيم.

شناخت امام حسين علیه‌السلام چهار مرحله دارد که 1.  يک مرحله‌اش را فقط خدا می‌داند 2.  يک مرحله را اهل‌بیت(ع) می‌شناسند 3. يک مرحله را علما بايد زحمت بکشند و تحقيق کنند و قرآن بخوانند و دربیاورند و به عوام معرفي کنند.4. مرحله آخر براي عوام است.

پيامبر صلی‌الله عليه و آله فرمودند: خداوند يک حرارتي از امام حسين علیه‌السلام در دل مؤمن روشن می‌کند که تا ابد روشن است و خاموش نمی‌شود.

پيامبر صلی‌الله عليه و آله در حديثي رو به امام حسين علیه‌السلام کردند و فرمودند: اين حسين هرگز اثرش کهنه نمی‌شود .

اثر حسين(ع) چيست ؟ اثر حسين(ع) کربلا است؛ حضرت فرمودند اثر امام حسين علیه‌السلام کهنه نمی‌شود و رسمش از بين نمی‌رود. اگر کرورکرور شب و روز از آن بگذرد، اگر ائمه‌ی کفر تمام کوشش و جهادشان را بياورند وسط و تمام وسایل گمراهی‌شان را بياورند برای محو فرهنگ امام حسين علیه‌السلام، نمی‌توانند کاری از پیش برند.

آنتوان بارا نويسنده مسيحي در کتابش می‌گوید تا زمان، زمان است و جهان باقي است انقلاب حسين جهاني و باقي است. او چهار دليل می‌آورد که يکي از آن اين است که انقلاب ايشان اخلاقي است.

خداوند در آيه 16 سوره‌ی حدید می فرماید: أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا يَکُونُوا کَالَّذينَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ.

آیا وقت آن نرسیده است که دل‌های مؤمنان در برابر ذکر خدا و آنچه از حقّ نازل کرده است خاشع گردد؟! و مانند کسانی نباشند که درگذشته به آن‌ها کتاب آسمانی داده شد، سپس زمانی طولانی بر آن‌ها گذشت و قلب‌هایشان قساوت پیدا کرد و بسیاری از آن‌ها گنه‌کارند!

اين آيه در طول تاريخ بسيار آدم‌ها را بيدار کرده است.

فضيل بن عياض ، يكي از دزدان معروف بود. کاروان‌ها را مورد دستبرد قرار می‌داد و با نهايت زبردستي ، اموال مردم را به غارت می‌برد. روزي از دختري خوشش آمد و از يارانش خواست دختر را براي او به محلي خلوت بياورند، شب‌هنگام فضیل وارد شهر شد و قلاب و کمند انداخت از بالاى دیوار و پشت‌بام به روى بام‌های دیگر رفت همین‌که خواست وارد منزل معشوقه خود گردد یک‌وقت شنید صدایی می‌آید خوب که گوش داد شنید صداى قرآن می‌آید و یکى قرآن می‌خواند:

الم یاءن للّذین آمنوا اَن تخشع قلوبهم لذکر اللّه .

آیا وقت آن نرسیده که قلب مؤمنان خاضع و خاشع گردد به ذکر خدا (دیگر دست از گناه بردارند و به یاد خدا باشند) این آیه چنان در او اثر کرد که از نیمه‌راه از دیوار فرود آمد وزندگی‌اش را دگرگون کرد و باکمال اخلاص و صفاى دل گفت: بله پروردگارا! هنگام خشوع و نزدیک شدن رسیده. او با شنيدن آيه دو سؤال از خود کرد که: فضيل! اين آيه چه کسی را صدا می‌زند و چه کسي صدا می‌زند؟

فضیل از صمیم قلب به‌سوی خدا بازگشت و توبه حقیقى نمود و همان شب راه خود را گرفت و رفت تا به یک خرابه‌ای رسید که در آنجا پناه آورد وقتى وارد خرابه شد دید عده‌ای تجار و مسافر دورهم نشسته‌اند و باهم صحبت می‌کنند آن‌ها مسافرینى بودند که از ترس فضیل ویارانش به آن خرابه پناه آورده بودند و بار انداخته و اکنون در فکر کوچ و حرکت بودند. با یکدیگر می‌گفتند از شر فضیل چگونه خلاصى پیدا کنیم قطعاً در این موقع شب بر سر راه ما کمین کرده تا دستبرد به اسباب و اثاثیه ما بزند.

فضیل از شنیدن این حرف‌ها بیشتر متأثر شد که چقدر من بدبخت بودم که پیوسته خاطرآسوده خانواده‌ها را به تشویش انداخته و نگران کرده‌ام چرا باید دل‌های از ترس او در اضطراب و پریشانى در این شب سیاه و ظلمانى بسر برند. از جاى خود حرکت کرد و خود را به کاروانیان معرفى کرد و گفت فضیل من هستم ازاین‌پس آسوده باشید زیرا فضیل توبه کرده و راه خدا را گرفته است. او به مکه رفت و از راويان حديث شد. روزی هنگام عاشورا دم در کعبه سکته کرد و درگذشت.

عالمي مثل شيخ جعفر شوشتري امام حسين علیه‌السلام را از قرآن استخراج کرده است. ا. می‌فرماید: می‌دانید آن‌های که ايمان به خدا دارند چه کسانی هستند؟ ایمان‌داران، کساني هستند که خداوند حسين شناسي و معرفت دوستانش را قسمت آن‌ها کرده است .

حسين شناس! وقت اش نرسيده که الآن دلت بلرزد و بر حسين(ع) گريه کني؟ پس کي می‌خواهی یکدل سير بر حسين(ع) گريه کني که هر دلي که براي حسين(ع) بلرزد براي خدا لرزيده است .

زیرا که خداوند فرموده هر کس او را دوست داشته باشد من را دوست دارد و هر کس به حسين(ع) دشمني کند با من دشمني کرده است و هر کس محبت حسين(ع) را داشته باشد محبت خدا را دارد.

هر کس دامن حسين(ع) را بگيرد دامن خدا را گرفته است و هر کس حسين(ع) را زيارت کند فقط خدا را زيارت کرده است و هر قلبي که بلرزد به نام حسين(ع) درست مانند آن است که دلش لرزيده به ياد خدا.

وقتي اول آيه می‌گوید: الم یاءن للّذین آمنوا اَن تخشع قلوبهم لذکر اللّه و… شيخ جعفر مي گويد اين آيه مخصوص آمدن عاشورا و محرم است.

علي علیه‌السلام فرمودند : که شيعيان ما از اضافه‌ی گِل ما آفریده‌شده‌اند و نور ولايت ما را در آن‌ها گذاشتند و هر چه به ما اصابت کند به آن‌ها هم اصابت می‌کند.

نماز توسل به حضرت ابوالفضل علیه‌السلام

اين نماز را هفت شب می‌توانی نيت کني و بخواني.

دو رکعت و در هر دو رکعت بعد از حمد 400مرتبه  یاحیّ ویا قیوم

بعد ازسلام نماز 100 مرتبه  السلام علیک یا عباس ابن امیرالمومنین

سپس طلب حاجت و 100 مرتبه صلوات.

توسل ديگري براي هر گرفتاري: از شب چهارشنبه شروع می‌شود تا هفت شب و هر شب 100 مرتبه اين شعر را می‌خوانی:

ای ماه‌ بنی‌هاشم، خورشید لقا عباس    ‌ای نور دل‌ حیدر، شمع‌ شهدا عباس‌ از درد و غم‌ ایام‌ ما رو به‌ تو آوردیم       دست‌ من‌ مسکین‌ گیر ازبهر خدا عباس‌

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست

مست مدام شیشه می در بغل شکست

یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست

فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست

پروانه رهاشده از پیرهن شده است

او بی‌قرار لحظه فردا شدن شده است

بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس

بی‌تاب و بی‌قرار، سراسیمه چون جرس

سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟

بگذار تا رها شوم از بند این قفس

جز دست خط یار به دستم بهانه نیست

خطی که کوفی است ولی کوفیانِ نیست

گویی سپرده‌اند به یعقوب، جامه را

پر کرد از آن معطر یکریز، شامه را

می‌خواند از نگاه ترش آن چکامه را

هفت‌آسمان قریب به مضمون نامه را

این چند سطر را ننوشتم، گریستم

باشد برای آن لحظاتی که نیستم

آورده است نامه برایت، کبوترم

اینک کبوترم به فدایت، برادرم

دلواپسم برای توای نیم دیگرم

جز پاره‌های دل چه دلیلی بیاورم

آهنگ واژه‌ها دل از او برد ناگهان

برگشت چند صفحه به ماقبل داستان

یادش به خیر، دست کریمانه‌ای که داشت

سر می‌گذاشتیم به آن شانه‌ای که داشت

یک شهر بود در صف پیمانه‌ای که داشت

همواره باز بود درِ خانه‌ای که داشت

هرچند خانه بود برایش صف مصاف

جز او کدام امام زره بسته در طواف

اینک دلم به یاد برادر گرفته است

شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است

آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است

شعری که چشم حضرت مادر گرفته است

“از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد

وآن تشت را ز خون‌جگر باغ لاله کرد”

اینک برو که در دل‌تنگت قرار نیست

خورشید هم چنان‌که تویی آشکار نیست

راهی برای لشکر شب جز فرار نیست

پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟

مبهوت گام هاش، مقدس‌ترین ذوات

می‌رفت و رفتنش متشابه به محکمات

بغض عمو درون گلو بی‌صدا شکست

باران سنگ بود و سبو بی‌صدا شکست

او سنگ خورد سنگ، عمو بی‌صدا شکست

در ازدحام هلهله او… بی‌صدا شکست

این شعر ادامه داشت اگر گریه می‌گذاشت…

سید حمیدرضا برقعی