بسم الله الرحمن الرحيم

يا فاطمة الزهرا سلام‌الله اغيثيني

 

اولین کسی که برای امام حسین (ع) سینه زده است حضرت زینب (س) بوده است. ایشان هنگامی‌که بالای تل زینبیه ایستاده بودند، دیدند که گرگان بنی امیّه می‌دوند به سمت قتلگاه تا سر از بدن حسین(ع) جدا کنند؛ دودستی به سینه زدند و فریاد زدند: واحسینا، واعطشانا، واغریبا, وامحمّدا، واعَلیا… تا اینکه خودشان را به قتلگاه رساندند.

پس این دست که ما بر سینه می‌زنیم به نیابت از حضرت زینب(س) می‌زنیم.

دوم بار نیز، حضرت زینب(س) بودند که برای حسین(ع) سینه زدند. شب شام غریبان هنگامی‌که می‌خواستند کاروان را ببرند وقتی کنار قتلگاه رسیدند هیچ‌کس بدن حسین(ع) را نشناخت حتی حضرت رباب(س)، ام لیلا(س)، حضرت سکینه(س)، حضرت رقیه(س). همه‌ به دنبال بدن حسین(ع) می‌گشتند ناگهان دیدند که بی‌بی آمد به سمت بدنی متلاشی و آغشته به خاک و خون، بدنی که نه سر داشت نه دست و نه جای سالم، بدنی عجیب‌وغریب، ایشان دست‌ها را بالا بردند و محکم به سینه کوبیدند و گفتند: وا حسینا، واعریانا… سپس زیر لب چیزی زمزمه کردند که ارکان عرش الهی لرزید؛ یک ناله زدند که دل دوست و دشمن به درد آمد گفتند: ای بدنی که یک‌زمانی روی سینه‌ی پیغمبر(ص) می‌خوابیدی چرا عریان بر روی خاک کربلا افتاده‌ای؟! آنگاه همه فهمیدند که آن بدن، بدن حسین(ع) است. همه آمدند به زیارت بدن اِلّا یک نفر آن‌هم امام سجاد(ع) بودند زیرا که روی ناقه بودند و دست‌ها و پاهایشان را بسته بودند. ایشان نتوانستند به زیارت بدن بیایند اما از آن بالا می‌دیدند و می‌گریستند.

راوی نقل می‌کند که دختربچه‌ی 5 ساله‌ام روی پشت‌بام با بچه‌های دیگر بازی می‌کرد. بچه‌ها او را هول دادند از بالا افتاد روی شیشه‌های گلخانه، شیشه‌ها شکست، بچه به زمین افتاد و متلاشی شد. او را به بیمارستان نکویی قم بردند، من به دکتر گفتم: اول خدا بعداً شما. یک نگاهی به من کرد و گفت: خدا را ولش کن، کاری که علم می‌تواند بکند کسی نمی‌تواند انجام دهد برای این بچه‌ای که من می‌بینم عِلم هم کاری نمی‌تواند بکند. همین‌که دکتر گفت خدا را ول کن گویی چیزی در دل من شکست، بسیار ناراحت شدم. دکترها گفتند که بچه را باید به تهران ببرید. او را به تهران بردیم. بعد از یک ماه که بچه‌ام بی‌هوش بود دکتر مرا صدا کرد گفت: این بچه حتی اگر به‌احتمال یک درصد هم زنده بماند برای همیشه از کمر فلج خواهد شد؛ اگر زنده بماند باید از الآن تا آخر عمر روی تخت باشد، بروید دعا کنید که زودتر خلاص شود. مادرش از کنار تخت بچه تکان نمی‌خورد. برگشتم قم به خانه‌ام؛ در اتاق پذیرایی یک تمثال ابوالفضل(ع) داشتیم که سوار بر اسبی بود که به فرات می‌زد؛ نیمه‌شب بیدار شدم، وضو گرفتم پای این تمثال نشستم و سینه زدم، گریه کردم و ابوالفضل(ع) گفتم، آن‌قدر ناله زدم که خوابم برد. در خواب دیدم روی تپّه‌ای ایستاده‌ام و ابوالفضل(ع) با اسبشان بالا آمدند و فرمودند: چه می‌خواهی که این‌قدر گریه می‌کنی و می‌گویی یَل‌ام البنین! از من چه می‌خواهی؟ گفتم: آقاجان! فرزندم در حال مرگ است. آقا فرمودند: بلند شو و در پی کار خود برو که غمی نیست.

از خواب بیدار شدم، بسیار خوشحال شدم، آمدم تهران دیدم همسرم حالش بهتر از دیروز است گفت: دیشب کجا بودی؟ گفتم: خانه. گفت: خانه نبودی، کجا رفته بودی؟ گفتم: مگر چه اتفاقی افتاده؟ گفت: من یک‌لحظه کنار بچه خوابم برد، خواب ابوالفضل(ع) را دیدم که آمدند نامه‌ی مرخصی دخترمان را دادند و گفتند که همسرت امشب در حسینیه‌ی ما برای ما عزاداری کرده است.

اطبا آمدند و من و همسرم اصرار کردیم یک‌بار دیگر او را معاینه کنند. فرزندم به هوش آمد، چشم‌هایش را باز کرد و ساعتی دیگر گفت: گرسنه‌ام است… .

بچه را بردند عکس‌برداری بعضی از دکترها زانویشان لرزید و نشستند و متفقاً گفتند: معجزه شده، نه اثری از شکستگی بود، نه اثری از فلجی بود، نه اثری از زخمی بود. دو روز دیگر فرزندم را به خانه آوردم و کنار تمثال ابوالفضل(ع) قربانی کشتم. شفای فرزندم را گرفته بودم.

سر سفره‌ی امام حسین(ع) دو لقمه را برای ما گذاشته‌اند یکی لقمه‌ی اشک و دیگری لقمه‌ی معرفت. هرچه به‌روز عاشورا نزدیک می‌شویم لقمه‌ی اشک، فراوان‌تر می‌شود زیرا ایّام، ایّام خاص گریه کردن و اشک ریختن است. این روزها هر کار نیکی کنیم امّا گریه نکنیم عقب‌مانده‌ایم. گریه بر امام حسین(ع) در ماه محرم مانند روزه در ماه رمضان می‌ماند. ما روزه‌ی مستحبی زیاد می‌گیریم اما روزه‌ی مستحبی کجا و روزه‌ی ماه رمضان کجا! در روزه‌ی ماه رمضان است که نفس کشیدنت تسبیح می‌شود، روزه‌های دیگر این‌گونه نیست. در طول سال ما به مجلس روضه می‌رویم و گریه می‌کنیم بر حسین(ع) اما گریه در ایّام محرم کجا و گریه در اوقات دیگر کجا! همان‌طور که ما در ماه رمضان فکر سحر، تلاوت قرآن، عبادت، افطار و… هستیم در ماه محرم مخصوصاً دهه‌ی اول باید فکرمان شنیدن مناقب و مقاتل امام حسین(ع)؛ و آماده کردنِ خود برای گریه بر اباعبدللّه(ع) باشد.

مرحوم خانم مالک(ره)، دو سه ماه مانده به ماه محرم باید روزی یک‌بار عدسی می‌خوردند چون می‌گفتند: عدسی اشک را زیاد می‌کند دو سه ماه زودتر می‌خورم تا چشمه‌ی اشکم برای امام حسین(ع) پر باشد.

بعد از واقعه‌ی عاشورا می‌گویند این غذای جناب رباب(س) بود و چیزی جز عدسی نمی‌خوردند.

به مرحوم آشیخ جعفر مجتهدی گفتند: آقای فلانی منبری است به مشهد آمده و وقت ملاقات می‌خواهد فرمودند: خیر، وقت ندارم. سؤال کرد: فردا چطور؟ باز فرمودند: فردا هم وقت ندارم، به او وقت نمی‌دهم و نمی‌خواهم او را ببینم. گفتند: او که اهل منبر است! ایشان فرمودند: او چهل سال است که منبر می‌رود و اشک مردم را برای امام حسین(ع) درمی‌آورد اما خودش یک قطره برای حسین(ع) اشک نمی‌ریزد نمی‌خواهم قیافه‌اش را ببینم.

هر چه به عاشورا نزدیک می‌شویم انگار به شب قدر ماه رمضان نزدیک می‌شویم.

گریه‌ی امروز متفاوت است. از امروز آب را بستند. امروز سواری از کوفه آمد و نامه برای عمر سعد ملعون از طرف ابن زیاد آورد. این نامه چند فراز دارد اولین فرازش این است که: عمر سعد! هنگامی‌که نامه‌ی من را باز و رؤیت کردی بلافاصله بین فرات و حسین بن علی(ع) حائل شو به‌طوری‌که حتی یک قطره آب به او نرسد. به‌تلافی تشنگی خلیفه‌ی مؤمن، متقی، زکّی و شهید، عثمان بن عفان(به حیله‌ی معاویه و یاری عایشه عثمان را در خانه‌اش اسیر کردند و نگذاشتند که آب به او و خانواده‌اش برسد. امیرالمؤمنین(ع) سه پسرش ابوالفضل عباس(ع) و حسن مجتبی(ع) و امام حسین(ع) را مأمور کردند تا به عثمان و خانواده‌اش آب برسانند اما باز آن را گردن اولاد علی(ع) انداختند و گفتند که اولاد علی(ع) آب را بر عثمان بسته‌اند برای اینکه مردم را توجیه کنند زیرش نوشته بود به‌تلافی عطش عثمان). در خط دیگر نامه نوشته بود: من ابن زیاد آب را حلال کردم بر یهود و مسیحی و حرام کردم به حسین و اهل‌بیتش.

500 سواره‌نظام را به سرکردگی یکی از اشرار کوفه به نام عمروبن حجاج؛ که او نامه نوشته بود برای امام حسین(ع) که به کوفه بیا؛ مأمور کردند به شریعه‌ی فرات، به‌طوری‌که می‌گویند یک برّه اگر می‌خواست برود و آب بخورد راه نداشت چه رسد به آدم. امشب هنوز ته مشک‌ها آب هست اما امام (ع) بلافاصله از امشب آب را جیره‌بندی کردند. قاسم یعنی تقسیم‌کننده، حضرت قاسم(ع) مسئول تقسیم کردن آب شدند به تعداد نفرات، آن‌هایی که بچه‌دارند بیشتر؛ و آن‌هایی که بچه ندارند کمتر. سه نفر از امروز به بعد آب نخوردند: زینب کبری(س)، عباس(ع) و حسین(ع). این سه نفر جیره‌ی آبشان را به بقیّه دادند و سه روز تشنگی کشیدند. فقط خدا می‌داند که بی‌آبی بر سر حسین(ع) و اهل‌بیتش چه آورد! به‌طوری‌که شب شام غریب وقتی لشگر عمر سعد ریختند در خیمه‌ها، یکی از سپاهیان گفت: امیر، اسیر می‌خواهی ببری؟ گفت: آری. گفت: پس آب را بازکن زیرا اطفال از تشنگی کبود شده‌اند اگر آب نخورند می‌میرند و اسیری در کار نخواهد بود. در وداع آخر امام حسین(ع) به حضرت زینب(س) فرمودند: سر من که بر بالای نیزه رفت برای بچه‌ها آب بگیر تا من زنده‌ام آن‌ها آب نمی‌دهند.

حال سؤال این است که برای امام حسین(ع) کدام داغ سنگین‌تر بوده: داغ برادر؟ داغ فرزندان؟ یا اسیری بچه‌ها؟ اما از این‌ها بدتر هم بود و آن شماتت دشمن بود.

اسلام، دین اخلاق، ترحم و ادب است. اسلام دین یاوه‌گویی، شماتت، سرزنش و زخم‌زبان نیست. شماتت آن‌قدر بد است که امام حسین(ع) می‌فرمایند که هرروز صبح می‌شنیدم که پدرم دعا می‌کند و می‌فرماید:” اللهمَّ إنِّي أعُوذُ بِكَ مِن دَرَكِ الشَّقَاءِ، وَشَمَاتَةِ الْأَعْدَاءِ”

“خدایا به تو پناه می‌برم از درجات بدبختی و از شماتت دشمن”. نکند آدم در موقعیتی قرار بگیرد که دشمن انسان را شماتت کند.

امام صادق (ع) می‌فرماید: کسی را شماتت نکن که خدا به او رحم می‌کند و مشکلش را رفع می‌کند و تو را گرفتار به همان گرفتاری می‌کند.

شماتت آن‌قدر سخت است که انبیای بزرگ الهی وقتی شماتت می‌شدند صبرشان به سر می‌آمد.

ایوب پیغمبر(ع) ده نفر از پسرانش در یک‌روزه مردند، اموالش را سیل برد، خانه‌اش آتش گرفت، مزرعه‌اش آتش گرفت و سوخت، بدنش بیمار شد به بیماری بد پوستی، همسرش نیز به خانه‌ی مردم برای کلفتی رفت. تمام این‌ها آمد، اما ایوب(ع) صبر کرد تا وقتی شماتت شنید که مردم گفتند: تو اگر پیغمبری چرا خدا تو را به این روز انداخته است؟ و چرا خدا تو را به اجابت نمی‌رساند؟ ایوب(ع) دست‌هایش را بالا آورد و گفت: خدایا دیگر صبرم به سررسید. خدایا طاقت شماتت مردم را ندارم. خداوند ایوب(ع) را شفا داد و امتحان را از او برداشت.

امام محمدباقر(ع) فرمودند: بعضی از آدم‌ها شناخته‌شده‌اند و مردم آن‌ها را می‌شناسند وقتی خدا آن‌ها را در جهنم می‌اندازد عذاب را تحمّل می‌کنند؛ می‌سوزند اما صدایشان در‌نمی‌آید چون می‌ترسند که در بهشت، بهشتی‌ها آن‌ها را بشناسند و شماتتشان کنند و بگویند این فلانی است که به جهنم رفته. حاضر هستند جهنم را تحمل کنند اما مردم شماتتشان نکنند زیرا عذاب جهنم، درد جسم است اما شماتت، درد روح است.

امام حسین(ع) معصوم است اما در دو جا در روز عاشورا کنار دو بدن نفرین کرده است یکی کنار علی‌اکبر(ع) و دیگری کنار ابوالفضل عباس(ع). معصوم نفرین نمی‌کند اما ایشان در کنار دو بدن نفرین کردند، ایشان هر جا شماتت شنیدند نفرین کردند.

هنگامی‌که آب را بستند نادانی به نام عبدالله بن حصین ازدی ملعون اولین کسی بود که داد زد: یا حسین! نظاره می‌کنی آب فرات را که چگونه زلال است انگار آسمان سوراخ شده و این آب مستقیم اینجا ریخته است، به خدا قسم نمی‌گذاریم تو یک قطره از آن را بچشی تا بمیری. تا این را گفت ابی‌عبدالله(ع) دست‌هایش را بالا آورد و گفت: خدایا او را تشنه بکش و هرگز او را نبخش. بعد از واقعه‌ی کربلا آن ملعون هرچه آب می‌خورد سیر نمی‌شد تا وقتی‌که مرد.

نامرد دوم عمروبن حجاج است. او برای امام حسین(ع) نامه داده بود که میوه‌ها رسیده، مزارع آماده‌ی درو، نهرها پر آب، گلّه‌ها پروار و… حسین جان ما فقط یک رهبر الهی نداریم اگر به کمک ما نیایی در قیامت نزد جدّت دامنت را می‌گیریم. همین آدم از امروز مأمور به بستن آب بر امام حسین(ع) شد. هنگامی‌که امام حسین(ع) در گودال قتلگاه افتادند او اولین نفری بود که رفت شمشیر برداشت و به سمت قتلگاه رفت. گفت: من سر از بدن حسین جدا می‌کنم این افتخار برای من است؛ اما از گودال قتلگاه مانند دیوانه‌ها بیرون دوید شمر جلویش را گرفت گفت: کجا می‌دوی؟ گفت: نتوانستم او را بکشم نگاهش و چشم‌هایش مثل علی بود.

پسرانی که امام حسین(ع) به کربلا آوردند یکی علی‌اکبر(ع) و دیگری علی‌اصغر (ع) بود. وقتی امام حسین(ع) به علی‌اکبر(ع) نگاه کردند فرمودند: اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً به پیغمبر(ص) است. ظاهر و باطن ایشان شبیه‌ترین مردم به پیامبر(ص) بود و سپس فرمود: خدایا گواه باش که راست می‌گویم.

و هنگامی‌که امام(ع) حضرت علی‌اصغر(ع) را در دستشان گرفتند به او نگاه کردند و فرمودند: اشبه الخلق به پیامبر(ص). صورتش شبیه‌ترین صورت‌ها به پیامبر(ص) است. چشم‌هایش، نگاهش، پیوستگی ابروانش، رنگ پوستش شبیه‌ترین مردم به رسول اکرم(ص) است. مادرش رباب(س) است که دختر امری القیس است. ایشان استاندار شام در زمان قدیم بود و حضرت رباب(س) دختر استاندار شام بوده است. امری القیس سه دختر داشت، نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد و عرض کرد: علی جان! سه دختردارم همگی مؤمنه، پاکیزه و باتقوا. می‌خواهم این سه دخترم، باقی عمر در خانه‌ی تو باشند. دختر بزرگم نامش “محیاه” است می‌خواهم به عقد شما درآید. دختر دومم “سلمی”است می‌خواهم به عقد امام حسن(ع) درآید و دختر سومم “رباب” است که می‌خواهم به عقد امام حسین(ع) درآید.

علی‌اصغر(ع) به‌گونه‌ای پسرخاله‌ی حضرت قاسم(ع) می‌شود. حضرت رباب(س) یک سال بعد از همسرش امام حسین(ع) بیشتر زنده نماند. در طول این‌یک سال هم نه آب‌خنک خورد و نه غذای گرمی‌ خورد، نه رخت نو پوشید و نه زیر سایه رفت. مدتی بعد از واقعه‌ی عاشورا زنانی به دیدن حضرت زینب(س) رفتند در زدند و داخل رفتند به بی‌بی گفتند: خانم‌جان، کنیز تازه خریدی؟ فرمود: خیر. گفتند: پس این زن سیه‌چرده کیست؟ فرمود: وای بر شما او رباب(س) است.

علی‌اصغر(ع) شش‌ماهه است اما در بسیاری از کتاب‌های ما علما بیش از 30 لقب برای ایشان ذکر کرده‌اند که هر لقب بابی است به معرفت ایشان. بالاترین و معروف‌ترین لقب ایشان مظلوم است. بزرگان ما نوشته‌اند هر جا شنیدی گفتند:” اللّهم بِدَمِ المظلوم” منظور علی‌اصغر(ع) است، هر جا گفتند: مظلوم، منظور امام حسین(ع) است.

در کتاب “عروۀ الوثقی” نوشته‌شده: مردی آمد نزد امام موسی کاظم(ع) و عرض کرد: آقاجان! من عادت دارم بعد از هر نماز واجبم سجده می‌کنم ذکری به من بدهید که تمام حجاب‌ها از زمین تا ملکوت با گفتن این ذکر در سجده، بر من برداشته شود. خدا را با این دلم ببینم و سیر سمایی و سلوکی کنم. امام(ع) فرمودند: سه مرتبه در سجده بگو:” اللّهم اُنشِدُکَ بِدَمِ الْمَظلوم”. خدا را قسم بده به خون مظلوم.

آن‌یکی آمد نزد معصوم دیگر و گفت: آقا حاجتمندم، گره کور به کارم افتاده؛ چاره‌ای بفرمایید. ایشان فرمودند: دو رکعت نماز بخوان توسل بگیر به شش‌ماهه‌ی ابی‌عبدالله(ع) و در قنوتش انگار که قنداق او در دستت است سه مرتبه بگو: ” اللّهم اُنشِدُکَ بِدَمِ الْمَظلوم“. خاطرجمع باش که دستت پایین آید حاجتت را گرفته‌ای.

روایت داریم که آمدن حضرت علی‌اصغر(ع) به محشر عجیب است. ناگهان بوی عطر و مشک و عنبر می‌آید و همه به هم می‌گویند چه خبر است؟ منادی ندا می‌دهد: علی‌اصغر(ع) را می‌آورند. قنداقه ی خونین و بی‌سر او روی یکدست فاطمه(س) است و سرش در دست دیگر فاطمه(س) است. قاتلش زنجیر به گردن دارد، او را می‌کشند به دنبال حضرت فاطمه(س) و فاطمه(س) صدا می‌زند: خدایا انتقام خون این مظلوم را بگیر. همه گریه کن‌هایش در آنجا نیز گریه می‌کند و ایشان می‌فرمایند: خدایا هیچ‌کس را ازاینجا به جهنم نبر.

چرا به علی‌اصغر(ع) مظلوم می‌گویند:

  1. زیرا ایشان حتی نجنگیده بود. امام حسین(ع) هنگامی‌که آمد ایشان را ببرد، زره خود را درآورد، کلاه خودش را نیز زمین گذاشت. اسلحه را زمین گذاشت و ردای پیغمبر(ص) را که همه می‌شناختند پوشید و عمامه‌ی پیغمبر(ص) را بر سر گذاشت که همه آن را می‌شناختند. این‌گونه رفت تا دشمن فکر نکند که ایشان برای حمله می‌آید و تیر بی اندازند ببینند که حسین(ع) اسلحه ندارد.

نویسنده‌ی مسیحی می‌گوید: رباب(س) تا دید که امام خود را به این‌گونه آماده می‌کند، علی‌اصغر(ع) را در قنداقی گران‌بها پیچید، گردنبند عاج دور گردن ایشان بست، یک بازوبند ارزشمند نیز بر بازویش بست.

  1. همه‌ی شهدا کشتند و کشته شدند همه هنگام شهادت دست‌وپایشان باز بود اما تنها شهیدِ دست‌وپابسته حضرت علی‌اصغر(ع) بود به‌طوری‌که وقتی تیر آمد حسین(ع) بند قنداق را باز کرد تا ایشان بتواند راحت جان دهد.
  2. به گلوی هیچ شهیدی تیر نزدند الّا علی‌اصغر(ع). امام(ع) ایشان را زیر عبا گرفتند تا آفتاب به ایشان نخورد و ایشان تشنه‌تر نشود. امام(ع) آمدند جلوی دشمن و علی‌اصغر(ع) را تا جایی که می‌توانستند بالا گرفتند که همه ببینند. آن نویسنده‌ی مسیحی می‌گوید: شعار امام(ع) از صبح روز دهم تا به آن لحظه این بود:”القتل اولى من ركوب العار” یعنی کشته شدن بهتر از عار است. امام(ع) هنگامی‌که طفل را بالا آورد فرمود: ای مردم، منت برسر پسر پیغمبر بگذارید و قطره‌ای آب به طفل دهید. این نویسنده می‌گوید: اگر حسین(ع) پسرش را نزد یهود برده بودند به ایشان آب می‌دادند. وِلوله در سپاه دشمن افتاد که آب بدهیم، عمر سعد که دید این‌چنین شده به حرمله گفت: تیر بزن. تیر، سه شعبه داشت یک شعبه به گلوی علی‌اصغر(ع) خورد، یک شعبه به بازوی حسین(ع) خورد، یک شعبه هم به دل فاطمه(س) خورد.

راوی می‌گوید: در خیابان قزوین تهران راه می‌رفتم. آن موقع که محله‌ی بدنام‌ها بود. خانمی محجّبه با مرد موقّری در کنارش به همراه دو بچه صدایم کرد گفت: حاج‌آقا! گفتم: بله. گفت: من دنیا و آخرت را مدیون شما هستم. گفتم: چرا؟ گفت: در اینجا در تکیه‌ی شوفرها دهه‌ی اول محرم شما روضه می‌خواندی و من از زنان یکی از خانه‌های بدنام بودم. دهه‌ی اول محرم کار نمی‌کردم اما چون همه من را می‌شناختند در روضه‌ها نمی‌آمدم و اینجا بیرون از حسینیه کنار جوی می‌نشستم. شما روضه می‌خواندی و من بر حسین(ع) گریه می‌کردم. یک‌شب گفتم: حسین جان! از دست خودم خسته شدم من را از منجلاب بیرون آور. ایشان هم مرحمت کردند و این مرد مؤمن را سر راه من قرارداد و با من ازدواج کرد، این دو نیز بچه‌های من هستند.

خداوند در قرآن برای گریه فصل باز کردند:

  1. در سوره‌ی توبه آیه‌ی 82 ” فَلْیَضْحَکُوا قَلیلاً وَ لْیَبْکُوا کَثیراً “. کم بخندید و زیاد گریه کنید.

خنده و گریه دو عکس‌العمل طبیعی انسان است. هم گریه‌ی خوب داریم و هم گریه‌ی بد. خنده بد داریم و خنده‌ی خوب.

فرمود پیغمبر(ص): اباذر اگر توفیق و توانایی گریه‌داری گریه کن، اگرنه قلبت را محزون بدار، اگرنه خودت را محزون بدار، زیرا خدا قلب قاسی را دوست ندارد.

گریه سریع‌ترین راهِ سلوک الهی است.

حدیث دوم: گریه نشانه‌ی رحمت خدا بر شماست، هرکه سالم است و گریه نمی‌تواند بکند، درِ رحمت خدا بر او بسته‌شده است.

  1. در سوره‌ی مریم خداوند می‌فرماید: از نشانه‌های دل‌رحیم و خاشع این است که وقتی آیات خدا را برایش می‌خوانند از عظمت آیات به زمین می‌افتند و گریه می‌کنند.” تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَن خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً “

دو نوع آیه داریم: آیه‌ی صامت و آیه‌ی ناطق. قرآن آیه‌ی صامت و اهل‌بیت(ع) آیه‌ی ناطق است. حسین(ع) آیه‌ی ناطق خداوند است.

  1. در سوره‌ی بنی‌اسرائیل: «وَ يَخِرُّونَ لِلاْذْقانِ يَبْكُونَ وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعاً»: آن‌هایی که چانه‌هایشان را روی زمین می‌گذارند و گریه می‌کنند خداوند به خشوعشان اضافه می‌کند و آن‌ها را دل‌نرم ترشان می‌کند.

حالا به چه چیز گریه کنیم:

  1. به زمان ازدست‌رفته، به عمر گذشته.

امام علی(ع): گریه به عمر ازدست‌رفته نشانه‌ی بزرگ شدن شماست.

همه‌چیز وقتی برود بازمی‌آید اِلّا عمر. وقتی رفت دیگر یک دقیقه‌اش هم باز‌نمی‌گردد.

  1. گریه بر گناهانی که کرده‌ام. بهترین حالت معنوی برای گنه‌کار، گریه است و توبه.

رسول‌الله (ص) فرمودند: هرکس بر گناهش گریه کند خداوند او را می‌بخشد. خوش به حال صورتی که خداوند وقتی در دل شب آن را نگاه می‌کند ببیند که گریه می‌کند؛ و گریه‌اش به گناهی است که کرده و آن را جز خودش و خدا هیچ‌کس نمی‌داند.

  1. گریه بر دل‌تنگی برای خدا، یا خوف از خدا. بهترین راه برای سیر و سلوک گریه از دل‌تنگی برای خداست.

پیغمبر(ص) به علی(ع) می‌فرماید: علی جان از ترس خدا اشک بریز که در مقابل هر قطره، خداوند برایت در بهشت یک‌خانه برپا می‌کند؛ و این گریه کلید رحمت و علامت قبولی توبه است و گشوده شدن درهای اجابت است. سپس به من و شما فرمودند: هر چشمی که از ترس خدا اشک بریزد خداوند کاخی از مروارید به هر قطره اشک برای او می‌سازد و داخلش چیزهایی می‌گذارد که تا نری و نبینی قابل‌درک نیست.

  1. گریه به ترس اینکه مبادا گناهان تکرار شوند و قلب من را سیاه کنند.

حضرت فرمودند: هرکس از ترس گناهانش اشک بریزد خدا دل او را نورانی می‌کند و اجازه نمی‌دهد که او بر گناه عادت کند.

حضرت علی(ع) فرمودند: چشمی خشک نمی‌شود مگر براثر سخت‌دلی، دل‌هایتان سخت نمی‌شود مگر بر زیادی و تکرار گناه و کم توبه کردن.

  1. گریه براثر خوف از عذاب.

امام سجاد(ع): گریه می‌کنم بر وقتی‌که از قبرم بیرون می‌آیم هم عریان هستم هم ذلیل، هم باری بر دوشم است و به راست و چپ نگاه می‌کنم که ببینم کسی هست که به دادم برسد.

محکم‌ترین فراز دعای عرفه آزادی خواستن از آتش جهنم است.

راوی می‌گوید: امام حسین(ع) به‌دفعات از خیمه بیرون می‌آمدند و داخل می‌رفتند و در آخر بالای کوه عرفه رفتند سرشان را بالا آوردند احرام پوشیدند دست‌هایشان را بالا آوردند به‌گونه‌ای که سفیدی زیر بغلشان پیدا شد از نوک موی هر یک‌دانه از محاسنشان اشک جاری بود و گردنشان را کج کردند و جمله‌ای با ناله گفتند: خدایا یک درخواستی از تودارم اگر آن را به من بدهی چیز دیگری ندهی برایم مهم نیست و اگر آن را به من ندهی و چیزهای دیگری به من بدهی به کارم نمی‌آید و آن آزادی از آتش جهنم است.

  1. گریه از شوق خدا.

شعیب پیغمبر(ع) آن‌قدر گریه کرد که سه بار کور شد. خداوند به او فرمود: چه چیز می‌خواهی که این‌گونه گریه می‌کنی؟ او گفت: تو را دوست دارم و از عشق به تو این‌گونه گریه می‌کنم.

  1. گریه از روی رِقت قلب.

پیغمبر(ص) هرگاه فقیر، مریض و یتیم می‌دیدند گریه می‌کردند. سگ گرسنه می‌دیدند گریه می‌کردند ازبس‌که رقت قلب داشتند.

  1. گریه بر حسین(ع).

 گریه بر حسین(ع) موجب صلوات پیغمبر(ص) است. از عالی‌ترین الطاف خداوند درود و صلوات است. می‌گویند صلوات، خاصِ پیغمبر(ص) است مگر چند دسته. یکی از کارهایی که موجب می‌شود خدا بر ما صلوات(به معنای درود یا به معنای دعا) بفرستد: گریه بر حسین(ع) است.

بالاترین درجه‌ی معنوی را با گریه بر حسین(ع) می‌توان به دست آورد. این درجه هم‌نشینی با انبیا(ع) است.

شیخ الانبیا، حضرت ابراهیم(ع) است. پیغمبر(ص) و علما وقتی می‌خواهند دعا کنند می‌گویند که خدا تو را با ابراهیم خلیل(ع) هم‌نشین کند.

ابراهیم(ع) با ذبح پسرش این درجه را گرفت. وقتی این کار نشد ابراهیم(ع) گریه کرد، ندا آمد: چرا گریه می‌کنی؟ ابراهیم(ع) گفت: درجه‌ام کم شد، کاش خدا پسرم را قبول می‌کرد تا درجه و اجرم زیاد می‌شد. جبرئیل(ع) آمد و گفت: یکی از فرزندانت بچه‌اش قربانی می‌شود. ابراهیم(ع) گریه کرد ندا آمد: از میان جمیع خلق محبوب‌ترین نزد تو کیست؟ گفت: پیغمبر آخرالزمان(ص). جبرئیل گفت: او عزیزتر است یا خودت؟ فرمود: او و فرزندش نزد من محبوب‌تر از خودم و فرزندم هستند. جبرئیل گفت: کشته شدن پسرت به دست خودت برایت دردآورتر است یا کشته شدن پسر او به دست دشمن؟ فرمود: کشته شدن پسر او به دست دشمن برایم دردآورتر است. آنگاه جبرئیل بال زد و کربلا رانشانش داد. ابراهیم(ع) شروع کرد به گریه و ناله. سپس خداوند پیغامش داد که اکنون تو را به بالاترین مقام رساندم.