مانند مادرت شدهای، قد خمیدهای! آقا چرا عبا به سرخود کشیدهای
با درد کهنهای به نظر راه میروی مانند مادرت چقدر راه میروی!
خونجگر به سینه بهاجبار میدهی راهی نرفته! تکیه به دیوار میدهی
داغ غریبی تو، نمک بر جگر زند خواهر نداشتی که برایت به سر زدند
اینجا مدینه نیست،چرا دلخوری شما در کوچههای طوس زمین میخوری چرا
با «یا علی» بهزانوی خسته توان بده خاک لباسهای خودت را تکان بده
مقداری از عبای شما پاره شد،ولی… نیزه نزد کسی به تو از کینهی علی
اینجا کسی به پیرهن تو نظر نداشت فکر و خیال گندم ری را به سر نداشت
اینجا کسی به غارت انگشترت نرفت چشمی به سمت مقنعهی خواهرت نرفت
وحید قاسمی
یکی از اتفاقاتی که بالای سر رسولالله صلیالله علیه و آله افتاد این روایت است :
شب آخر عمر پیامبر صلیالله علیه و آله حال ایشان لحظهبهلحظه رو به وخامت میرفت و خود سنیها در کتابهای معتبرشان دارند در داروی که آن دو زن برای پیامبر تهیه میکردند مقداری هم سم میریختند و هر دفعه بر عارضهی پیامبر اضافه میکردند .
آخر شب بود و پیامبر صلیالله علیه و آله از همه خواستند که اتاق را ترک کنند و همه رفتند و فقط حضرت فاطمه سلامالله علیها و حضرت علی علیهالسلام و امام حسن و امام حسین در اتاق بودند و پیامبر صلیالله علیه و آله رو به علی علیهالسلام کردند و گفتند : علی جان تو هم به همراه پسرها بروید من میخواهم با فاطمه تنها باشم و من همدست حسین را گرفتم و از اتاق بیرون آمدیم و دیدم عایشه پشت در گوش ایستاده است .
عایشه به تمسخر گفت : تو را هم بیرون کردند .
امام علی علیهالسلام هم در جواب عایشه گفتند : شاید ما را بیرون کردند تا تو سر به در نگذاری و از احوال داخل نتوانی خبر بگیری .
ساعتی گذشت و ما هیچ از داخل نمیشنیدیم بهجز نجوای .
ساعتی بعد فاطمه در را باز کردند و امام علی علیهالسلام و حسین را به داخل فراخواندند.
امام علی علیهالسلام میگوید : وقتی صورت فاطمه را دیدم و آن آه و ناله و آن رنگ چهرهی فاطمه را دیدم گویا جان از تکتک وجودم دارد خارج میشود ، به رسول اکرم عرض کرد یا رسولالله گویا تسلیم مرگ شدید و گریه کردیم .
پیامبر صلیالله علیه و آه فرمودند : شما گریه نکنید ، اکنون وقت آن است که من برای شما و دخترم گریه کنم ، اکنونکه دارم از این دنیا میروم ناراحت از این دنیا میروم قوم من دستبهدست دادند که شمارا اذیت کنند و دخترم را آزار بدهند و…
حسین صورتهایشان را روی پاهای ایشان گذاشتند و گریه میکردند و میگفتند از خدا بخواهید ما را از دنیا ببرد .
رسولالله فرمودند : علی جان گریه بچهها مرا ناراحت میکند آنها را آرام کن .
رسولالله رو به فاطمه کرد و گفت : قسم به آن خدای که مرا به نبوت مبعوث کرد تو نزد خدا مقامی داری که ملائک از همراهی تو فخر میکنند و از خدا میخواهند آنها را به نور و شکل تو درآورد . و تو اولین خلق هستی که وارد بهشت میشوی .
به آن خدایی که مرا مبعوث کرده است تو سرور زنانی هستی که وارد بهشت میشود و در روز قیامت که در جهنم باز میشود مهیبی میزند که تمام انبیاء از نوح و ابراهیم و موسی و… بیهوش میشوند و تمام ملائک مقرب خداوند بیهوش میشوند جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و.. همه بیهوش میشوند ، اما ناگهان صدا از رب الارباب میآید ای جهنم ساکت باش و لهیبت را جمع کن که فاطمه دختر خاتمالانبیا داخل بهشت میشود و صدای تو موجب آزار و اذیت فاطمه میشود .
حسن علیهالسلام از سمت راست و حسین علیهالسلام از سمت چپ و حورالعین از بالای سر ، تو را همراهی میکنند و در لوای حمد که در دستان علی علیهالسلام است جایت میدهند . در این هنگام من وارد میشوم و در اول کار ، مخاصمه با دشمنانت میکنم که چرا دخترم را اذیت کردند و حسنم را زهر دادند و حسینم را آنطور در کربلا شهید کردند و…
بهطوریکه به صد در صد پشیمانی میرسند و آتش جهنم را برایشان میخواهم . و قسم به خدای که مرا آفریده است به شرطی وارد بهشت میشوم که هر که فاطمه را دوست داشته باشد نجات بده و هر که به زیارت فاطمه رفته نجات بده و اگر یکی از دوستانت را در صحرای محشر گرفتار باشد از خدا میخواهم که نجات بده .
میبینم که حسن علیهالسلام دست در آتش میکند و محبانش را از آتش بیرون میآورد .
پیامبر صلیالله علیه و آله آخرین وعده را به دخترش میدهد که من داخل بهشت نمیشوم تا محبانم را نجات دهم .
دعا میکنم همین روزها عازم مشهد شوی و این بحث را در حرم یک دور بخوانی و با شناخت و وظیفه مندی بیشتر به حرم امام رضا علیهالسلام بروی .
امام رضا علیهالسلام را مأمون شهید کرد و در روایت میخوانیم کهامام رضا علیهالسلام به مأمون گفت من را که میکشی اما با پسرم کاری نداشته باش که اگر پسرم را بکشی چیزی از عمرت باقی نمیماند که همینطور هم شد و بعد از شهادت امام جواد علیهالسلام مأمون عمری نکرد .
مأمون عباسی سه بار امام رضا علیهالسلام را مسموم کردند .
1 . بار اول غذای امام را به زهر آغشته کردند کهامام چند روزی را بدحال بودند و سم اثر نکرد و حالش بهبود یافت .
2 . بار دوم با انگور عسگری که با سوزن زهر را داخل انگور کردند اما این بار هم سم اثر نکرد و امام چند روز بیمار بودند و مأمون به ملاقات ایشان رفتند و باز امام حالشان بهبود یافت .
3 . بار سوم امام را با آب انار مسموم کردند که خود مأمون با دستهای آغشته به سم آب انار را گرفت و امام را مهمان کردند و آب انار را به ایشان دادند که بنوشند .
این سؤال پیش میآید کهامام رضا علیهالسلام که میدانستند داخل این سم است پس چرا آن را خوردند ؟ و این سؤال برمیگردد به اینکه ما شناخت کامل به ائمه نداریم .
وقتی امام را دعوت کردند به خوردن آب انار جلاد پشت پرده ایستاده بود و مأمون به امام گفت که نوع مرگ را خودت انتخاب کن یا با سم و یا با شمشیر .
امام رضا علیهالسلام برای اینکه شیعیانش را نجات دهد سم را انتخاب کرد چون میدانست آشوب میشود و شیعیان به خونخواهی امام رضا علیهالسلام بلند میشوند و مأمون همهی شیعیان را میکشد .
امام آب انار را خوردند و عبا را به سر کشیدند و به خانه رفتند تا کسی امام را نشناسد و نداند کهامام از کجا آمدهاند و وقتی به خانه رسیدند به اباصلت گفت در را ببند و هیچکس را به خانه راه نده و دَر را به روی احدی باز نکن .بیم آن میرفت که اگر مثل دفعهی قبل سم اثر نکرد آقا را به شمشیر بکشند و شیعیان به خونخواهی قیام کنند و خون و خونریزی شود و شیعیان را بکشند .
یاسر غلام امام رضا علیهالسلام نقل میکند : وقتی امام نزدیک ظهر به خانه آمدند آنقدر لرز داشتند که دندانهای امام به هم میخوردند و زود رختخواب پهن کردم . امام مرا صدا زدند و فرمودند یاسر آیا اهل خانه غذا خوردند ؟ اما امام که اهل خانه نداشت همه در مدینه بودند !! امام فرمودند : سفره بی اندازید و غلامان و کنیزان آمدند و امام سراغ همه را گرفت که فلانی که اسبها را تیمار میکرد چرا نیست ؟ او را همصدا بزنید . و امام با آن لرز سر سفره نشستند تا همه غذایشان را بخورند .
این تجلی رأفت امام رضا علیهالسلام است .
اباصلت میگوید : امام به من گفتند که دَر را ببندم و امام در این حال 50 یا 70 بار براثر این سم بلند شدند و به داخل حیاط رفتند و آمدند مانند آدم مارگزیده به خود میپیچیدند .
به امام رضا علیهالسلام گفتم آقا کسی را خبر کنم ؟ امام فرمودند نه ، کسی که باید کاری کند خودش میآید .
ناگهان دیدم پسربچهای میآید و امام رضا علیهالسلام میگویند الیَّ الیَّ بیا بغل من .
پرسیدم آقازاده شما از کجا آمدید ؟ دربسته است .
ایشان فرمودند آن خدایی که مرا از مدینه آورده از دربسته هم عبور میدهد .و سر را به سینه امام رضا گذاشتند و به من گفت ابا صلت برو بیرون و من از بیرون فقط زمزمه میشنیدم و مدتی بعد آقازاده به من فرمودند ک اباصلت آب آماده کن و قبل از آنکه برسند کارهای پدرم را انجام دهم .
اما روزی که به امیرالمؤمنین علیهالسلام متوسل میشویم آن روز برای من و پامنبری من روز خاصی است و آقا عنایت خاص میکنند . امام علی علیهالسلام مانند پدربزرگ ما هستند .
امروز میخواهیم روضه امام رضا علیهالسلام و ام جواد علیهالسلام را ببریم کربلا و پیوند بزنیم به روضه امام حسین علیهالسلام و حضرت علیاکبر .
امام حسین علیهالسلام در وز عاشورا بالای سر هر شهیدی رفتند و او را به سینه چسباندند و سر را به شانه تکیه دادند و سر را بهزانو گذاشتند تا جان دادند . اما دو شهید را نتوانستند این کار را بکنند که یکی حضرت علیاکبر علیهالسلام بود .
امام وقتی بالای سر حضرت علیاکبر علیهالسلام رسیدند نتوانستند حضرت را بلند کنند آنقدر بدن تکهتکه شده بود که هر طرف را بلند میکردند بدن ….. به این خاطر امام خم شدند و صورت جوان خود را بوسیدند همهی مقاتل مینویسند که در آن لحظه حضرت علیاکبر علیهالسلام زنده بودند امام حسین علیهالسلام به چشمان فرزندش نگاه کردند فهمیدند که حضرت علیاکبر میخواهند حرفی بزنند ولی نمیتوانند و امام با انگشت سبابهشان خونها را از دهان مبارک علیاکبر خارج کردند تا بتوانند حرف بزنند ولی علیاکبر یک نگاه کرد و آهی کشید و جان بهجان تسلیم کرد آنگاه جوان بنیهاشم آمدند و علیاکبر را به خیمه بردند .
زانوی حضرت علی علیهالسلام فقط و فقط در شهادت حضرت زهرا سلامالله علیها لرزید . یکی از شاگردان امام علی علیهالسلام حارث بن اعور است کهامام از اسرار با او سخنها گفتند ،حارث میگوید شبی با مولایم علی علیهالسلام درحالیکه دست من در دستان مولایم بود و من گرمای دستان ایشان را حس میکردم و امام در گوش من از اسرار حرف میزند و محکم راه میرفتیم و ناگاه حس کردم دست علی علیهالسلام مثل یخ شد گویی که روح در بدن ایشان نیست و آقا بغض کردند و چشمهایشان سرخ شد و به پهنای صورت گریه کردند و تنشان لرزید و کنار کوچه نشستند و آقا آهی کشید و من گفتم الآن آسمان به زمین میافتد ، پرسیدم آقاجان چه شد ؟
امام درحالیکه بغض داشتند فرمودند چشم من به مَرَّه بن عبدی افتاد که از کوچه رد شد و رفت وقتی او را دیدم یاد عاشورا افتادم و آن روز که شمشیرش را بر فرق علیاکبر چنان میزند که تا پیشانی او را به دونیم میکند .
علی جان آیا برای حسین دلت سوخت یا برای علیاکبر . برای زینب دلت سوخت یا برای فاطمه !! آن زمان علیاکبر علیهالسلام 4 ساله بودند .
برویم مشهد و در ارتباط با مشهد امام رضا علیهالسلام صحبت کنیم .
زمین مشهد زمین مبارکی است ، سه امام زمینی که میخواستند در آن دفن شوند را خریدند .
1 . امام علی علیهالسلام از نجف عبور میکردند و آن سرزمین را خریدند و گذاشتند بماند .
2 . امام حسین علیهالسلام روز دوم محرم که وارد کربلا شدند و بنی اسد را خواست و فرمودند این سرزمین کربلا را میخواهم بخرم ، آیا حاضرید بفروشید و امام آنجا را به 60 هزار درهم خریدند و گفتند باشد برای زوار من و اگر کسی در اینجا زندگی کرد و خانه و باغی ساخت میتواند ساکن باشد وزندگی کند و کاسبی کند به یک شرط ، که زائر مرا تا سه روز پذیرایی کنند .
3 . امام رضا علیهالسلام وقتی به ایران دعوت شدند درمرو ساکن شدند و بزرگان خراسان پیش مأمون رفتند و گفتند پسر رسولالله که دنیای علم و دانش هستند درمرو ساکن شدند ، مرو کوچک است و لیاقت ایشان را ندارد .
خدمت امام رضا علیهالسلام رفتند و ایشان را به خراسان دعوت کردند و امام لب مرز مرو خراسان ایستادند و گفتند وارد نمیشوم مگر این منطقه را بخرم . بزرگان خراسان جمع شدند و امام فرمودند هر قیمتی شما بگویید من آن را میخرم و امام سجاده خود را پهن کردند و هر قیمتی که میگفتند پول آن را از زیر سجاده پرداخت میکردند .
حمید بن قحطبه از بزرگان دربار هارونالرشید بود ، زمانى كه هارونالرشید خليفه عباسى در شهر طوس بود، شبى مرا احضار كرد. وقتى بر او وارد شدم ، سرش را بلند كرد و به من گفت : اطاعت تو از خليفه چقدر است ؟ گفتم : بهجان و مال اطاعت كنم . پس سرخود را به زیر افكند و اذن برگشتن داد.
وقتى به خانه برگشتم لحظاتى نگذشت كه فرستاده خليفه آمد و گفت : خليفه را اجابت كن !
گفتم : انا لله و انا اليه راجعون ، شايد قصد كشتنم را كرده باشد. چون بر او وارد شدم سرش را برداشت و گفت : اطاعتت از خليفه چگونه است ؟ گفتم بهجان و مال و اهل و فرزندان .
پس تبسم كرد و اذن رفتن به من داد. وقتى به خانه برگشتم ، زمانى كوتاهى نگذشت كه فرستاده خليفه آمد و مرا برد به دربار و خلیفه گفت : اطاعتت از امير چقدر میباشد؟ گفتم بهجان و مال و زن و فرزند و دينم !!
خليفه خنديد و گفت : اين شمشير را بگير و 60 تن از اولاد فاطمه (س) را بکش .
من هم آنها كه سادات و اولاد على علیهالسلام و فاطمه علیهالسلام بودند را به قتل رساندم و همه اجساد را به چاه میانداختم .و در آخر پيرمردى بود كه موهايش هم زياد شده بود (به خاطر طولانى بودن زندان ) به من گفت : دستت بريده باد، اى بدذات ، چه عذرى برايت روز قيامت میباشد زمانی که خدمت جد ما پيامبر برسى و حالآنکه شصت نفر از فرزندان او را کشتهای پس ناگهان دست و بدنم لرزيد. اما من او را كشتم و بدنش را به چاه انداختم . این مکان در مشهد به بقعهی هارونیه معروف است .
امام رضا علیهالسلام این باغ را هم در همان لحظهی ورود به خراسان از حمید بن قحطبه خریدند و به او گفتند آن باغی که در آن سر اولاد ما را بریدی و در آن چاه انداختی میخواهم بخرم و قحطبه در عوض گفت آن قرآني به خطّ مبارك امام بود را درخواست کردند و امام علیهالسلام در عوض خرید آن باغ قرآن را به قحطبه دادند و امام سر آن چاه گریهها داشتند.
امام وقتی قسمتی از مِلک خراسان را خریدند با چوب جایی را مشخص کردند و فرمودند اینجا قبر من است .
عظمت شهر طوس
امام رضا علیهالسلام هنگامیکه مکان قبر خود را مشخص کردند فرمودند : به خدا قسم اینجا باغی از باغهای بهشت است .
به همین خاطر زیارت امام رضا علیهالسلام 150 ادب دارد و زائر امام رضا علیهالسلام باید با این 150 آداب باید برود ، اگرچه لطف آنها بزرگ است و به ما نگاه میکنند .
امام جواد ـ علیهالسلام فرمودند:میان دو کوه طوس زمین از خاک بهشت گرفتهشده و در آنجا گذاشتهشده است، هرکس داخل آن شود، روز قیامت از آتش جهنم در امان خواهد بود.
برای این مشهد فضائلی گفتند :
فضیلت مجاورت در کنار امام رضا علیهالسلام .
برای کربلا به آن عظمت میگویند زیارت کردی برو و کربلا را کسی وطن انتخاب نکند و ماندن زیاد در آن قساوت قلب میآورد . نجف را مجاورت انتخاب نکن برو زیارت کن و برو . فقط در کنار حرم امام رضا علیهالسلام مستحب است که خانه بخری و ساکن شوی .
حدیث – کسی که به زیارت پسرم امام رضا علیهالسلام برود و آنجا مجاور شود مثل کسی است که تمام رحمت خدا شامل حال او شده است .
اما ثواب نماز در حرم امام رضا علیهالسلام .
خواندن نماز در مسجد ثواب دارد اما در مقابل حرم ائمه ثواب نماز در حرم ائمه بیشتر از خواندن نماز در مسجد را دارد .مثلاً خواندن نماز در حرم امام علی علیهالسلام 200 هزار برابر ثواب دارد .
حضرت رضا علیهالسلام فرمود:
«لَا يُصَلِّي أَحَدُ مِنْكُمْ عِنْدَ قَبْرِي رَكْعَتَيْنِ الَّا اسْتَحَقَّ الْمَغْفِرَةَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلٍ يَوْمَ يَلْقَاهُ»
«نماز نمیخواند كسي نزد قبر من دو رکعت مگر آنكه سبب آمرزش گناهان نماز گزارنده میشود.[1]
طرف بالاي سر حضرت رضا علیهالسلام مسجدي است به نام مسجد بالاسر و آن حضرت زماني كه وارد اين بقعه میشدند در آنجا نماز میخواندند هركس روبه ضريح حضرت رضا علیهالسلام جانب قبله نماز بخواند مثل اين است كه به تمام قبور معصومين علیهمالسلام و خانه كعبه نماز خوانده است.
نمازي كه در حرم مطهر حضرت رضا علیهالسلام خوانده شود ثواب پنجاههزار نماز را دارد .[2]
امام جواد عليهالسلام فرمود: هركس قبر پدرم را در طوس زيارت كند، خدا گناهان گذشته و آيندهاش را ميآمرزد.
نماز در حرم امام رضا علیهالسلام قلب را از دنیا دور میکند .
گوهرشاد همسر شاهرخ میرزا به فکر ساختن مسجدی در کنار بارگاه ملکوتی امام رضا علیهالسلام افتاد؛ لذا تمام خانهها و زمینهای اطراف حرم را خریداری کرد.
ساختن مسجد شروع شد و گوهرشاد هرچند روز یکبار جهت سرکشی به ساختمان، به محوطه کار میآمد. روزی برای سرکشی ساختمان آمد، باد مختصری وزیدن گرفت، گوشه چادر خانم بهوسیله باد کنار رفت، یکی از عملهها چهرهی او را دید و دلباختهی آن زن شد.
جرئت ابراز علاقه نداشت، دو سه روزی نگذشت که عمله بیچاره مریض شد او پرستاری جز مادر دردمندش نداشت.
طبیب از علاج او عاجز شده مادر مهربان در کنار بستر تنها فرزندش گریه میکرد، فرزند چارهای ندید جز اینکه دردش را به مادر اظهار کند. مادر سادهدل و سادهلوح، برای رفع این مشکل به گوهرشاد خانم مراجعه کرده و درد فرزندش را با او در میان گذاشت و گفت: اگر کاری نکنی تنها پسرم از دستم میرود.
گوهرشاد به آن مادر دلسوخته گفت: ای مادر به خانه برو و سلام مرا به فرزندت برسان و بگو من حاضرم با تو ازدواج کنم. ولی شرطی را باید من رعایت کنم و شرطی را باید تو رعایت کنی.
اما شرطی که من باید رعایت کنم جدایی از شاهرخ میرزا است، اما شرطی که تو باید مراعات کنی پرداختن مهریه به من است و آن مهریه این است که چهل شبانهروز در محراب زیر گنبد مسجد نماز بخوانی.
مادر به خانه برگشت و تمام مسائل را با سرخود در میان گذاشت. پسر از این خبر آنچنان شادمان شد که بهزودی از بستر برخاست و باکمال اشتیاق قبول کرد که این مهریه را انجام دهد.
درهرصورت به محراب مسجد رفت و چهل شبانهروز در آنجا نماز خواند به این امید که به وصال گوهرشاد برسد. پس از چهل شبانهروز نماینده گوهرشاد به محراب آمد تا از حال او باخبر شود ولی متوجه شد که حال او تغییر کرده و اثری از علاقه و عشق به گوهرشاد در او نیست، نماینده گوهرشاد به او گفت: من از طرف خانم آمدهام. گفت: به خانم بگو علی بن موسی چیزهای به من نشان داد که من دیگر او را نمیخواهم و در این چهل روز امام رضا علیهالسلام خدا را به من نشان داد و من قید هر عشق مجازی را زدم و عشق مجازی دیگر عشق نیست .
امام علي النقي علیهالسلام روايت كرده هركه را بهسوی خداوند حاجتي باشد پس به زيارت جدم حضرت رضا علیهالسلام در شهر طوس برود و با غسل زيارت در نزد قبر آن حضرت دو رکعت نماز بهجا آورد و در قنوت نماز حاجت خود را بطلبد. دستت پایین نیامده دعایت مستجاب میشود و جدم حاجتت را میدهد .
ائمه اطهار علیهالسلام بهترین معلمان دعا و مناجات هستند .
من چه دعای کنم ؟
از دعاهایی که رسیده است و در مشکلات گفته میشود خواندش خوب است یکی این دعا میباشد. از قول حضرت رضا (ع) نقلشده است. امام رضا (ع) خود این دعا را از حضرت علی (ع) نقل میکنند. میتوان برای تمام مشکلات این دعا را خواند که عنایت خدا را بیشتر میسازد.
باللَّهِ أَسْتَفْتِحُ، وَ بِاللَّهِ أَسْتَنْجِحُ، وَ بِمُحَمَّدٍ أَتَوَجَّهُ، اللَّهُمَّ سَهِّلْ لِي حُزُونَةَ أَمْرِي كُلَّهُ، وَ يَسِّرْ لِي صُعُوبَتَهُ، إِنَّكَ تَمْحُو مَا تَشَاءُ وَ تُثْبِتُ، وَ عِنْدَكَ أُمُّ الْكِتَاب .[3]
به خدا افتتاح میکنم کار را و بهوسیله خدا طلب میکنم موفقیت و رستگاری را و رسیدن به آنچه میخواهم را از خدا درخواست دارم. و بهواسطه محمد (ص) به پیشگاه خداوند توجه میکنم. پروردگارا دشواری کار من و سختی آن را برای من آسان گردان. همانا که تو آنچه را که بخواهی محو کرده و یا ثابت میگردانی. همانا کهام الکتاب در نزد تو میباشد.
امام رضا علیهالسلام نماز صبح را میخواندند و بعد به تسبیحات فراوان و تکبیرهای فراوان و تهلیل های فراوان و تمحیدات فراوان میگذراندند و به سجده میرفتند تا طلوع آفتاب و بعد در خانه را به روی مردم باز میکردند و به مشکلات مردم رسیدگی میکردند و درس و بحثی داشتند تا اذان ظهر و بعد از نماز ظهر 100 بار شکرالله میگفتند و بعد از نماز عصر 100 بار حَمدً لله میگفتند و بعد از نماز مغرب و عشاء یک جزء قرآن« میخواندند و در نماز شبشان در قنوت 72 بار میگفتند استغفرالله وَ اَسئَلِهُ التوبَ .
از تو توبه میخواهم یعنی چه ؟
توبه یعنی بازگشت ، از تو میخواهم به سمت من نگاه کنی و اگر به خاطر گناهم پشت به من کردی حالا رو به من کن ، تا خدا نسبت به تو توجه نکند تو نمیتوانی به سمت خدا رو کنی ، خدا باید رو کند تا من بگویم خدایا مرا ببخش .
ایشان هر سه روز یکبار یک ختم قرآن میکردند .و از ایشان پرسیدند یا بن الحسن ما هم این کار را بکنیم ؟ امام فرمودند نه شما هر 10 روز یکبار این کار را بکنید .
نصایح امام رضا علیهالسلام .
امام رضا علیهالسلام نصایح فراوانی دارد : هر کس محاسبه نفس خویش کند سود برد و هر کس از آن غفلت کند دچار زیان شود، و هر کس بیمناک باشد ایمنی یابد، و آنکه از گذشت روزگار عبرت گیرد دارای بینش شود، و هر که از بینش برخوردار باشد دارای فهم شود و آنکه دارای فهم است عالم و دانشور است. آنکس که نادان را دوستدار شود در رنج افتد، بهترین دارایی آن است که آبروی آدمی بدان نگهداری شود، وبرترین خرد این است که انسان خویشتن را بشناسد. مؤمن اگر خشمگین شود خشم او وی را از طریق حق بیرون نمیبرد، و اگر خوشحالی و رضامندی یابد این خرسندی او را دچار باطل نمیسازد، و هنگامیکه قدرت و غلبه مییابد بیشتر ازآنچه حق دارد نمیگیرد.
اینها را به کار بگیر درراه امام حسین علیهالسلام و ببین امام علی بن موسیالرضا علیهالسلام چه آبرویی به تو میدهد .
امام حسین علیهالسلام : اگر از دنیا ترسیدی دیگر در قیامت ترس نداری و اگر در دنیا نترسیدی قیامت ترس داری .
هرکس عبرت بگیرد بینا میشود ، یا علی جان کورترین کورها کسی است که دوست و رفیق و همسایه خود را دفن میکند و هیچ عبرتی نمیگیرد .
آقای روحانی اهل اصفهان بود و خانمی داشت از آن زنهای ساده روستایی و هرسال به پدرم میگفت مرا به مشهد ببر من که از تو چیزی نمیخواهم و پدرم هرسال میگفت سال دیگر و تا یک سال مادرم گریه کرد و گفت من که از تو چیزی نخواستم و آن سال پدرم ما را برای سفر مشهد راهی کرد و راه افتادیم و اول آمدیم قم و آنجا پدرم همه ما را جمع کرد و گفت پولمان تمامشده نمیتوانیم مشهد برویم مادرت که خبر ندارد و سواد ندارد ببریدش حرم حضرت معصومه و به او بگویید مشهد است و ما هم قبول کردیم و مادرمان را به حرم بردیم و مدتی بعد دیدیم با گریه آمد و گفت درست است که سواد ندارم من رفتم حرم و ضریح را گرفتم و همش میگفتم یا امام رضا و… مردم به من گفتند مگر دیوانهای و…
با تو دیگر حرف نمیزنم و مرد رفت حرم حضرت معصومه و گفت خانم آبرویم دارد میرود خانم خرج زیارت داداشت را بده و…
دیدیم پدرمان با خوشحالی دارد میآید و با پاکتی پر از پول و ما را ماشین دربست گرفت و برد مشهد و در حسینیه اصفهانیها وقتی رسیدیم مادرمان گفت من طاقت ندارم من میخواهم بروم حرم و پدرمان هر چه اصرار کرد صبر کن خستگی درکنیم و غسلی کنیم و مادرمان قبول نکرد و بهتنهایی رفت و مدتی گذشت و مادرمان نیامد نگرانش شده بودیم مادرم آنجایی را بلد نیست و.. دیدیم مادرمان آمد پرسیدیم چه جوری رفتی ؟ مادرمان گفت : با خودم گفتم دنبال مردم میروم و به حرم میرسم دنبال خانه میرفتم او داخل مغازه شد و دنبال کس دیگر رفتم او به خانهاش رفت و…
نشستم گریه کردم آقا من چه جوری به حرمت بروم که مردی آمد و گفت گوشهی عبایم را بگیر تا به حرم ببرمت و آن مرد مرا به حرم برد و زیارت داد و گفت چه نماز بخوانم و..و زیارت که کردم آمدم صحن و همان آقا آمد و با انگشت راه را به من نشان داد و من یکراه سبز تا محل خانهمان دیدم و آن را گرفتم و آمدم .
[1] عيون اخبار الرضا صفحه432
[2] زبدة التاليف جلد3صفحه 263
[3] بحار الأنوار جلد 91 ص 315