بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا اغیثینی

هشتم ماه محرم، 27 شهریور 97

 

محورهای سخنرانی:

حسین علیه‌السلام عالم‌گیر است

عمر سعد در شب هشتم محرم تصمیم به جنگ گرفت

تمام انسان‌ها بر سر دوراهی انتخاب قرار می‌گیرند

توسل به حضرت علی‌اکبر(ع)

سوغات ما از مجلس امام حسین علیه‌السلام

امام حسین(ع) می‌خواهند با این اذکار و دعاها ما را به کجا برسانند؟

توضیحاتی در باب سیاه پوشی برای عزا

نگاه امام حسین(ع)

الهی به درگاهت هزاران بار تکبیر و تهلیل و تحمید و تسبیح و تقدیس عرضه می‌داریم که امسال ماه محرم مجدداً زنده هستیم و عزاپوش امام حسین علیه‌السلام هستیم.

حسین علیه‌السلام عالم‌گیر است

ایام ویژه و خاص است. امشب، شب تاسوعا و شب عجیبی است. مؤمنین، مؤمنات، عارفان، اهل عقل، اهل خرد، اهل بینش، اهل دانش و اهل معنا به هر مذهب و هر مکتب و هر دین و هر اعتقادی که باشند، این دو شب با امام حسین علیه‌السلام یک رابطه‌ برقرار می‌کنند.

حتی کسانی که آتش‌پرست هستند در هندوستان شب تاسوعا و شب عاشورا را با امام حسین علیه‌السلام انس خاص برقرار می‌کنند. هندی‌ها را دیده‌اید که آتش درست می‌کنند آن هم با چوب سندلوس نه با چوب معمولی. چوب سندلوس وقتی می‌سوزد آتش داغ تداوم دارد. بعد پای برهنه، حسین حسین گویان، روی این آتش راه می‌روند و هیچ کدام پایشان نمی‌سوزند و تاول نمی‌زند و قرمز نمی‌شود.

سال‌ها است که این کار را می‌کنند و اکثراً مسلمان نیستند؛ آتش‌پرست و هندو هستند اما عشق امام حسین آن‌ها را وادار می‌کند به روی آتش بروند.

وقتی با آن‌ها صحبت می‌کنیم، می‌گویند روز عاشورا حسین فقط هندوستان است و هیچ کجای دیگر نیست. حسین برای ما است و به هندوستان می‌آید و حاجت ما را می‌دهد و دست ما را می‌گیرد و در خانه‌های فقیرانه‌ی ما، حسین با ما انس می‌گیرد. معتقد هستند هر کس هر جا بخواهد حسین را در روز عاشورا صدا کند باید به هندوستان برود.

وقتی علت را جویا شویم می‌گویند در تاریخ کهن آمده است که روز عاشورا در چکاچک جنگ، پادشاه هندی که مسلمان بود در میان بیابان گرفتار شیران درنده شده بود. صدا زده: یا حسین بن علی؛ و حسین از میدان کربلا به داد او رسیده است؛ و امام حسین در روز عاشورا از میدان کربلا به هندوستان آمده است و او را نجات داده است و بعد برگشته است به میدان جنگ رفته است و جنگ را ادامه داده است.

به همین خاطر می‌گویند هر عاشورا، حسین بن علی(ع) به هندوستان می‌آید و باید ببیند که ما خودمان را برای حسین بن علی(ع) به آتش می‌کشیم. باید ما را ببیند که برای حسین(ع) زنجیرهای تیغ‌دار به شانه می‌زنیم و عشقمان را ببیند.

وجود امام حسین(ع) بین‌المللی است و فقط برای شیعیان و مسلمانان نیست. امام حسین دریای واسعه‌ی خداوند است.

در یک روز و یک بعدازظهر، 72 تن از یارانش و 18 نفر از بنی‌هاشم و حدوداً 120 نفر را کشته‌اند و 120 سر بریده برای زاده‌ی معاویه عیدی برده‌اند و آن روز را عید اعلام کرده‌اند و جایزه‌ها گرفته‌اند و افتخار کرده‌اند و گمان کردند حسین را در کربلا دفن کرده‌اند و رفتند.

معذرت می‌خواهم از امام حسین که این جمله را می‌گویم؛ بدن غرق در خون امام حسین را نگذاشتند که دفن بشود به این هوا که گرگان بیابان بدن امام را بخورند و شیران بیابان بدن امام را پاره‌پاره کنند و آثاری از امام نماند.

تنها متوکل عباسی 24 مرتبه حرم امام حسین را آتش زد و 24 مرتبه صندوق‌خانه‌ی حرم را برداشت.

وهابی‌ها وقتی به کربلا حمله کردند، صندوق‌خانه را برداشتند و 5 هزار شیعه را کشتند و در خیابان‌ها، حمام خون راه انداختند و صندوق‌خانه را آتش زدند و در حرم غرق به خون امام حسین(ع)، قابلمه‌ی قهوه گذاشتند و قهوه دم کردند و خوردند!

اما طبق آمار، امروز چهارهزار و پانصد نقطه‌ی عالم، عزای امام حسین علیه‌السلام برقرار است.

نویسنده‌ی کتاب حسین و ایرانی‌ها، یک مستشرق آلمانی است. در مقدمه کتاب نوشته است که من به سفر اقیانوس رفته بودم و همه‌ی وسایل تفریحی در کشتی‌مان بود و همه سرگرم تفریح بودند. یک روز از جلوی کابین یک مسافر رد شدم و دیدم صدای ناله می‌آید. در باز بود و از لای درب نگاه کردم، دیدم مردی پیراهن خود را درآورده است و ظرفی میوه گذاشته است و غذاهای خود را نخورده است و گذاشته است در کنار میوه‌ها و اشک می‌ریزد و خودش را می‌زند.

من مسئول کشتی را خبر کردم و گفتم این آدم حالش بده است و خودزنی می‌کند. گویی به سرش زده است. او را احاطه کردیم. او به زمین افتاد و چیزهایی گفت و ما او را تماشا کردیم تا اینکه متوجه ما شد.

از او پرسیدیم که چرا این کار را می‌کنی؟ آیا بیمار هستی؟ گفت: امروز دهم ماه محرم است و من مسلمان هستم و امروز روز عاشورا است. گفتم: عاشورا چیست؟ او تعریف کرد و گفت ما عاشقان حسین(ع) زمین باشیم یا در آسمان باشیم و یا در دریا و یا خشکی باشیم، در این روز برای حسین علیه‌السلام خرج می‌دهیم و گریه می‌کنیم و انفاق می‌کنیم. این‌ها را گذاشته‌ام که پذیرایی کنم و من برای حسین علیه‌السلام گریه می‌کنم.

وقتی از حسین بن علی گفت من یک‌باره دیدم همه‌ی ما بر حسین بن علی گریه می‌کنیم، ناخدا، خدمه‌ها و همه در حال گریه هستیم. با خود عهد بستم وقتی به خشکی رسیدم راجع به این حسین تحقیق کنم و کتاب بنویسم.

نه تنها برای اینجا، برای عالم برزخ هم هست.

خدا حاج آقا سراج را رحمت کند. یکی از علما گفت خوابش را دیدم. در چهارراه منیریه با دو مداح دیگر بود.سلام و علیک کردیم. پرسیدم: عالم برزخ چه خبر؟ شما که مرده بودید! این جا چه کار می‌کنید؟ گفت: هر سؤالی داری سریع بپرس، ما سه نفر عجله داریم.

گفتم: در عالم برزخ چه عجله‌ای دارید؟ (ایام محرم بود). گفت: فاطمه‌ی زهرا سلام‌الله‌علیها در ملکوت روضه دارد. ارواح مؤمنین و مؤمنات جمع هستند و امروز ما سه نفر باید برویم روضه بخوانیم و نوبت روضه‌خوانی ما سه نفر است.

حسین(ع)، عالم‌گیر است. حدیث و روایت است که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله فرمودند: هر کس می‌خواهد نگاه کند به صورتی که بین آسمانیان زیباتر و معروف‌تر و عزیزتر است و از میان صورت‌های زمینی‌ها بیشتر دوستش دارند، نگاه کند به صورت حسین بن علی علیه‌السلام.

ادامه‌ی بحث:

عمر سعد در شب هشتم محرم تصمیم به جنگ گرفت

روز هشتم ماه محرم است و دیشب تکلیف کربلا معلوم شد. تا دیشب عمر سعد مماشات می‌کرد. دیشب معلوم شد که امام حسین(ع) باید بجنگد و مهیای جنگ بشود.

شمر، نامه‌ای از ابن زیاد برای عمر سعد آورد که در نامه‌ی ابن زیاد نوشته بود: عمر! شنیده‌ام با حسین مدارا می‌کنی و حسین چاه آب کنده است. (چون دیشب یا پریشب امام حسین(ع) نوزده قدم از خیمه‌شان به سمت قبله رفتند و شمشیرشان را زمین زدند و آب درآمد. مشک‌ها را پر کردند و لباس شستند. امام حسین(ع) عقب آمدند و چشمه پر شد. عراق پر از آب است سه متر بکنی آب درمی‌آید. خبر به ابن زیاد رسیده که حسین بن علی(ع) در حال چاه زدن است؛ و ابن زیاد نامه فرستاد که مواظب باش و نگهبان بگذار که جرعه‌ای آب به خیام حسین نرسد).

امشب وقتی یاران امام رفتند برای آوردن آب، سربازان ابن زیاد که آن‌ها را می‌شناختند، گفتند آب بخورید و سر و رویتان را بشورید اما یک قطره آب حق ندارید با خود ببرید. به حسین بن علی و اهل‌بیت حسین آب نباید برسد؛ اما شما می‌توانید بخورید.

در نامه بود که: آب به حسین ممنوع است (خجالت می‌کشم بگویم) درندگان بیابان از آب بخورند اما اولاد فاطمه و علی از این آب حق خوردن ندارند! شنیده‌ام مدارا می‌کنی مدارا را کنار بگذار. نامه به دستت رسید، یا حکومت ری را به شمر بده و یا با حسین بجنگ. اگر اسیر شد، دست بسته به کوفه بیاور و من او را به شام می‌فرستم. اما اگر کشته شدند، بعد از کشته شدن مُثله کن.

اما حسین را وقتی کُشتی، اول بر پشت حسین(ع) اسب بتازان، من نذر کردم اگر حسین را کشتم استخوان‌هایش را خُرد کنم! سپس برگردان و بر سینه‌ی حسین اسب بتازان…

به همین خاطر بر 40 اسب، نعل تازه کوبیده بودند و مهیا بودند که بعد از شهادت امام حسین علیه‌السلام چنین حرکت پلیدی را انجام دهند.

نامه را خواند و خبر به امام حسین(ع) رسید. امام حسین(ع) از عمر سعد دعوت کرد که جلسه‌ای داشته باشیم. در نزدیکی همین جایی که الآن قتلگاه امام حسین علیه‌السلام است (سوق السلام نوشته شده است) جلسه داشتند. سی نفر از اصحاب امام حسین علیه‌السلام و سی نفر از آن‌ها نشستند. امام حسین(ع) فرمودند یاران من برگردند و فقط عباس(ع) و پسرم علی‌اکبر(ع) بمانند. عمر هم یارانش را برگرداند و فقط غلامش و پسرش را نگاه داشت.

امام حسین(ع) فرمودند: عمر سعد چه می‌خواهی بکنی؟! می‌خواهی با من بجنگی؟! یادت می‌آید من و تو با هم در کوچه بازی می‌کردیم (عمر و امام حسین با هم در بچگی دوست و هم‌بازی بودند) پیامبر آمدند من را گرفتند و سرم را بالا بردند و زیر گلویم را بوسیدند و پیراهنم را بالا زدند و ناف و سینه‌ی من را بوسیدند و بعد در صورت تو نگاه کردند و سه مرتبه فرمودند: حسین! خدا لعنت کند قاتل تو را. وقتی جدم رفت، رنگ تو پریده بود و به من گفتی چرا جدت به من نگاه کرد؟ مگر من قاتل تو هستم؟ من که تو را نمی‌کشم چرا من را نگاه کرد و لعنت کرد؟ عمر سعد! حواست را جمع کند نکند تو بخواهی بوسه گاه پیامبر را ببری!

عمر سعد گفت: چه کنم؟ ابن زیاد من را مأمور جنگ با تو کرده است.

امام حسین(ع) فرمودند: برای چه می‌خواهی با من بجنگی؟ رها کن و تسلیم من هم نشو بگذار و برو.

گفت: نمی‌توانم. برای اینکه در کوفه باغ و اموال دارم. اگر بگذارم و بروم، همه را مصادره می‌کند.

امام فرمودند: من در طائف باغ دارم، در مدینه اموال دارم و ثروتمند هستم. من همه را به تو می‌دهم.

عمر سر به زیر انداخت.

امام فرمودند: جواب بده چه می‌گویی؟

گفت: زن و بچه‌ام کوفه هستند. می‌ترسم زن و بچه‌ام را بگیرند و اسیر کنند. پسر معاویه است.

امام نگاهی کردند و فرمودند: من، زن و بچه ندارم؟ دختر تو اسیر نشود و دختر زهرا(س) اسیر شود؟! اهل‌بیت پیامبر(ص) اسیر شوند؟!

عمر سر به زیر انداخت.

امام حسین(ع) فرمودند: جواب بده و تکلیف را معلوم کن.

عمر سر بالا آورد و گفت: حسین! من عاشق حکومت ری هستم، (خجالت می‌کشم روی منبر بگویم) من عاشق آب ری، نان ری و زنان ایرانی هستم. من حکومت را گرفته‌ام و در جیبم هست، نمی‌توانم از حکومت دست بکشم. سال‌ها برای رسیدن به این موقعیت صبر کرده‌ام.

امام فرمودند: من بهشت را به تو وعده می‌دهم؛ ری بالاتر است یا بهشت؟ زنان ری یا حوران بهشتی؟ آبِ ری یا شراباً طهورا؟ نان ری یا سفره‌های بهشتی؟

وقتی امام این را فرمودند، عمر سعد بلند شد، امام حسین(ع) هم بلند شدند.

عمر گفت: حسین! نمی‌توانم بگذرم. بهشت نسیه است اما وعده‌ی یزید در جیبم هست.

امام فرمودند: امیدوارم از نان ری نخوری. امیدوارم در رختخوابت داغی شمشیر را بچشی (که در رختخواب سرش را بریدند.)

(انسان پله‌پله سقوط می‌کند. تا به حال، ساکت بود اما به اینجا که رسید) عمر پوزخندی زد و گفت: گندمش نصیبم نشود جُوی آن که نصیبم می‌شود.

وقتی امام رفتند، شمر مهیا بود. گفت: چه می‌کنی؟ گفت من خودم کار حسین بن علی را تمام می‌کنم. فرماندهی را به تو نمی‌دهم. می‌دانید که به هم ری نرسید. از کربلا به ایران هیچ کس نتوانست حکومت کند. از کربلا به ایران فقط یک چیز رسیده است و آن هم سر قاسم بن حسن است که امامزاده قاسم شمیران است.

یک تاجر ایرانی، نه سرباز ایرانی، در سپاه عمر سعد بود. شب شام غریبان وقتی سرها را بریدند و تقسیم کردند، او گفت یکی هم به من بدهید. من می‌روم ایران به حاکم ایران نشان بدهم. سر حضرت قاسم را به او دادند که سر را به ایران آورد. می‌گویند شش، هفت ماه طول کشید تا دفن شود و توسط زنان ایرانی دزدیده شد و با گلاب شست‌وشو دادند و دفن کردند.

تمام انسان‌ها بر سر دوراهی انتخاب قرار می‌گیرند

انسان حس می‌کند تمامی انسان‌ها بین دو راهی وحشتناک زندگی قرار می‌گیرند. بارها و بارها بین این دو راهیِ زندگی قرار می‌گیریم که یک طرف شیطان با تمام نوا صدا می‌کند و یک طرف نوای الهی است.

روایت داریم که روز قیامت، یقه‌ی شیطان را می‌گیرند که تو مرا وادار به گناه کردی. شیطان می‌گوید: من گفتم، در عوض، خدا هم به تو گفت که انجام بده، تو چرا به صدای من گوش دادی؟! این انتخاب خودت بوده است.

توسل به حضرت علی‌اکبر(ع)

دو نفر نزد پیامبر(ص) آمدند و شتری آوردند. هر دو می‌گفتند که شتر برای آن‌ها است. دعوا داشتند. شاهد آوردند. یکی از آن دو، فامیل‌هایش را به عنوان شاهد آورد و شتر برای او شد. وقتی داشتند می‌رفتند، دیگری گریه کرد و گفت یا رسول الله! شتر برای من است. رسول الله(ص) فرمودند: این فرد شاهد آورده است. گفت: یک کاری انجام دهیم. من شتر را از او می‌خرم، پولش را می‌دهم. شتر را نحر کنید و جگرش را دربیاورید اگر جگرش زخم داشت، شتر من است اگر نداشت شتر برای آن فرد است. قبول کردند. وقتی شتر را نحر کردند، دیدند که روی جگرش زخم عمیق سیاهی است. فرد گفت: بچه‌اش را جلوی چشمش نحر کردند و من دیدم این شتر چطور گریه می‌کرد.

روایت است کسی که داغ جوان ببیند خداوند حساب نمی‌کشد، می‌گوید در دنیا سوخته است جگرش کباب شده است.

اولین زائر علی‌اکبر(ع)، امام حسین(ع) است. می‌خواهی به زیارتش بروی؟ به ما گفته‌اند وقتی حاجت مهم دارید، فقط یک بار بگو تو را به علی‌اکبر… . وقتی رفتی کربلا، با سر زانو برو پایین پای امام حسین(ع) چرا که حسین با سر زانو آمده است کنار علی‌اکبر… یک‌بار فقط قسمش بده.

مرحوم آقای نجفی مرعشی می‌گوید یازده حاجت مهم داشتم. دنیوی، اخروی، علمی، نفسانی، اخلاقی، خانوادگی و مالی. گفتم: خدایا چه کنم؟ بروم کربلا حرم امام حسین(ع) دعا کنم.

به کربلا رفتم و غسل کردم. شب جمعه‌ای حرم رفتم. ماندم خلوت شود. می‌خواستند درب‌ها را ببندند، رفتم نزد سرکشیک. گفتم: من فلانی هستم قسمت می‌دهم بگذار امشب من در حرم بمانم. قبول کرد. درب را بست و رفت. من ماندم کجا بروم به بالا سر؟ زیر قبه بروم؟ یا …؟ با خود گفتم همان‌طور که در دنیا آقا به علی‌اکبر(ع) نگاه می‌کردند، الآن هم نگاه آقا پایین پا است.

رفتم پایین پا. می‌خواستم دعا بخوانم که دیدم صدای قرآن خواندن می‌آید. دیدم پدرم نزدیک ضریح نشسته است و قرآن می‌خواند (درحالی که پدرش از دنیا رفته بود). سلام کردم. از من پرسید تو اینجا چه می‌کنی؟ گفتم: من حاجتمند هستم، آمده‌ام حاجت بگیرم. پرسیدم حال شما چگونه است؟ پدرم گفت: بهترین احوال برزخ را دارم، من قاری قرآن حرم امام حسین(ع) هستم و 24 ساعت در اینجا قرآن می‌خوانم. گفتم: حاجت دارم. گفت: عجله کن امام حسین(ع) دارد بیرون می‌رود. گفتم: به کجا می‌رود؟ گفت: یکی از زائرهایش مریض شده؛ امام به عیادتش می‌رود. گفتم من حاجتم زیاد است. پدرم گفت: وقتی امام را دیدی، سلام کن و بگو تو را به علی‌اکبر و دیگر هیچ نگو.

من دیدم امام از ضریح بیرون است. گفتم: السلام علیک یا اباعبدالله، آقا جان شما را به علی‌اکبرت. امام فرمودند: این روا، این روا، این روا، و این روا و سپس من به خودم آمدم دیدم پایین پا نشسته‌ام.

در مدینه حضرت علی‌اکبر(ع) سفره‌دار بودند. شب‌ها در خانه‌شان پشت‌بام ‌خانه آتش روشن می‌کردند و می‌گفتند: غریب آتش را ببیند و بیاید، گرسنه بیاید، مسافر بیاید، درمانده بیاید و بداند درب خانه‌س پسر حسین(ع)، باز است.

سوغات ما از مجالس امام حسین علیه‌السلام

از مجلس امام حسین(ع) باید سوغاتی ببریم؛ چرا که مجلس امام حسین(ع) به منزله‌ی حرم امام حسین(ع) است و شما هر روز مشرف می‌شوید و به زیارت می‌روید و وقتی از زیارت به خانه می‌روید، حتماً باید با خود سوغات ببرید. سوغاتی که ما از اینجا روزانه می‌بریم دعاها و اذکار است.

اولین لقمه، لقمه‌ی اجابت است.

بهترین حالت دعا، حالت گریه بر امام حسین(ع) است؛ و بهترین مکان دعا، مجلس امام حسین علیه‌السلام است؛ و بالاترین ذکر، برای دعا کردن و برای به اجابت رساندن دعاها، ذکر «یا حسین» است. وقتی نشستی، دلت که شکست، «یا حسین» که گفتی، حدیث قدسی است که ملک دست بر سرت می‌گذارد و می‌گوید درب‌های رحمت را خداوند برایت باز کرده است.

مرسوم است ریاضت می‌کشند و شاگردی می‌کنند و سختی می‌کشند و استاد می‌بینند و ختم‌ها می‌گیرند تا اسم اعظم را پیدا کنند. به این دلیل که می‌گویند وقتی اسم اعظم را به زبان جاری کردی، تمام کائنات در اختیارت است. وقتی اسم اعظم را بر زبان جاری کردی، خداوند به تمام کائنات می‌گوید در اختیارش باش. به زمین و زمان، عرش، فرش، لوح، قلم، کرسی و به تمام ملائکه می‌گوید در اختیارش باش ببینید چه می‌خواهد.

اندک کسی اسم اعظم را پیدا می‌کند. نزد دانشمند عارفی آمد و گفت شما اسم اعظم بلد هستید به من بگویید. اصرار فراوان کرد. عارف گفت: برای چه می‌خواهی؟ باز هم اصرار کرد تا اینکه عارف قبول کرد و گفت فردا بیا به تو بگویم. نمازی به او یاد داد و خواند و ذکری گفت و آدابی انجام داد.

فردا غسل کرد و لباس خوب پوشید و رفت. وقتی نشست، عارف گفت: مهیا هستی؟ گفت: بله. عارف گفت: حفظش می‌کنی؟ گفت: بله. هدر نمی‌دهی؟ گفت: بله. سه مرتبه قسم خورد و الله اسم اعظم خداوند، «یا حسین» است.

به محض اینکه «یا حسین» می‌گویی، خداوند به کائنات می‌گوید در اختیارت باشند.

خوش به حال کسی که در مجلس امام حسین(ع)، با حسین(ع) بگرید و نام حسین(ع) را صدا بزند و دعای امام حسین(ع) را بخواند.

زندگانی امام حسین علیه‌السلام مملو است از دعا، ذکر، مناجات و دعاهای توحیدی. کسی که می‌خواهد خدا را بشناسد، توحید افعالی، توحید صفاتی، توحید ذاتی و توحید ثبوتی، به سراغ دعاهای امام حسین(ع) برود. کسی که می‌خواهد از صفات، اسماء، جلال، جمال و جبروت خداوند بگذرد و به ذات خداوند برسد، برود دعاهای امام حسین علیه‌السلام را بخواند.

امام حسین علیه‌السلام این دعا را صبح و شام می‌خواندند:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ مِنَ اللَّهِ وَ إِلَی اللَّهِ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ تَوَكَّلْتُ‏ عَلَی اللَّهِ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْلَمْتُ نَفْسِي إِلَيْكَ وَ وَجَّهْتُ‏ وَجْهِي إِلَيْكَ وَ فَوَّضْتُ أَمْرِي إِلَيْكَ إِيَّاكَ أَسْأَلُ الْعَافِيَةَ مِنْ كُلِّ سُوءٍ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَكْفِينِي مِنْ كُلِّ أَحَدٍ وَ لَا يَكْفِينِي أَحَدٌ مِنْكَ فَاكْفِنِي مِنْ كُلِّ أَحَدٍ مَا أَخَافُ‏ وَ أَحْذَرُ وَ اجْعَلْ لِي مِنْ أَمْرِي فَرَجاً وَ مَخْرَجاً إِنَّكَ تَعْلَمُ وَ لَا أَعْلَمُ وَ تَقْدِرُ وَ لَا أَقْدِرُ وَ أَنْتَ عَلَی‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.[1]

یک سال بر این دعا مداومت کنید، بهره‌ها می‌برید.

این دعا را امام حسین(ع) شب عاشورا و صبح عاشورا هم خوانده‌اند؛ چرا که این دعا را صبح و شب می‌خواندند.

توضیحات:

اگر کسی بخواهد ایمانش ثابت بشود و با روی سفید روز قیامت به ملاقات خداوند برود؛ 4 چیز ارکان ایمان انسان را قوی می‌کند:

اول: توکل است.

دوم: تفویض (واگذاری کارها به خداوند).

سوم: راضی بودن به قضای پروردگار.

چهارم: تسلیم بودن در مقابل امر الهی.

«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْلَمْتُ نَفْسِي إِلَيْكَ وَ وَجَّهْتُ‏ وَجْهِي إِلَيْكَ»؛ خدایا! من صورت و رویم را از همه‌ی هستی گرفته‌ام و فقط به تو نگاه می‌کنم. خدایا! هیچ چیز هستی، حواس من را از تو پرت نمی‌کند. من چشم خود را از شهوات گرفته‌ام و چشم‌هایم را به سوی تو کرده‌ام.

«وَ فَوَّضْتُ أَمْرِي إِلَيْكَ»؛ همه‌ی کارهایم را دست تو واگذار کرده‌ام.

«إِيَّاكَ أَسْأَلُ الْعَافِيَةَ مِنْ كُلِّ سُوءٍ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»؛ خدایا! از تو عافیت و رستگاری از تمام بدی‌ها را می‌خواهم. از تو خدا می‌خواهم نیت بدم و اخلاق بدم را درمان کنی و اندیشه‌ی مریضم و زبان بدگویم را درمان کنی.

از بدترین بدی‌ها، داشتن اخلاق بد است. نساختن اخلاق و درست نکردن اخلاق است.

آسید ابوالحسن اصفهانی مرجع تقلید تراز اول، امام زمان(عج) را در خانه‌اش ملاقات می‌کردند. از حجره بیرون آمد. مرد فقیری، که فقر به او فشار آورده بود، آقا را دید و شروع به فحش دادن کرد. طلبه‌ها خواستند او را بزنند. آقا اشاره کرد که هیچ نگویید. تا دم درب خانه آقا آمد. آقا گفت: بایست. آقا رفت در بشقابی مقداری پول ریخت و برای مرد آورد و گفت: ببخشید حواسم به تو نبوده و فقر به تو فشار آورده است، بگیر اما خواهشی از تو دارم. بعد از این خواستی جلوی این‌ها فحشم بدهی، فحش ناموسی نده.

چرا امام زمان به خانه‌اش می‌آید؟! چرا امام، هم‌نشین می‌شود با این فرد؟! چرا ما در مجلس امام حسین(ع)، بعد از مجلس با یکدیگر دعوا می‌کنیم؟!

زمانی که خان مروی می‌خواست مدرسه‌ی مروی در تهران را بسازد، علما را دعوت کرد و زمین را وقف کرد و کلنگ را آورد. موقع کلنگ زدن گفت: هر کس اگر حتی یک نماز صبح قضا دارد کلنگ نزند. همه کنار رفتند. خودش آمد و گفت: به جلال خدا قسم دو رکعت نمازم قضا نشده است. کلنگ زد و مدرسه را ساخت و وقف کرد برای طلاب و شرایطی هم برایشان گذاشت.

یک روز یک طلبه آمد و گفت: آقا! فلان طلبه در اتاقش، در کتابخانه‌اش، ردیف سوم پشت فلان کتاب یک چیز، یک ابزار حرام مخفی کرده است. خان گفت: در مدرسه من؟ گفت: بله.

خان به مدرسه رفت و به اتاق طلبه رفت و کتاب اولی را برداشت، گفت: این چیست؟ طلبه گفت: جامع المقدمات. کتاب بعدی را برداشت، گفت: این چیست؟ (می‌خواست دانه‌دانه بگردد) طلبه جواب داد و … . کتاب مذکور را برداشت و شی‌ء را پشت کتاب دید. شی‌ء را برداشت و گفت این چیست؟ طلبه گفت: این ستار العیوبی خداوند است. یعنی خان! نروی آبرویم را ببری. خان، شیء را گذاشت و کتاب را گذاشت و گریه‌کنان بیرون آمد و گفت یا ستارالعیوب من ندید گرفتم تو هم گناه من را ندید بگیر.

ملاآقا جان به کربلا می‌رفت. به کرمانشاه رسید. عزای امام حسین(ع) بود. شب، کشاورزها آمدند برای عزاداری. نشستند و احوال‌پرسی کردند و چای خوردند و صحبتی کردند و بدون سخنرانی و منبر خداحافظی کردند و رفتند.

ملاآقا جان گفت: اینجا کجا بود؟ گفتند: روضه امام حسین. گفت: قهوه‌خانه‌ی امام حسین(ع) است یا روضه‌ی امام حسین(ع)؟ چای خوردید و رفتید؟ گفتند: باید چه کنیم؟ گفت: از حسین(ع) بگویید، سینه‌زنی کنید و گریه کنید و ذکر مصیبت بگویید.

گفتند: ما این‌ها را بلد نیستیم. ما چای به یاد امام حسین(ع) می‌خوریم و می‌رویم.

ملا آقا جان گفت: خودتان را مسخره کرده‌اید؟ به خانه رفت. گفت شب در عالم مکاشفه، حضرت زهرا(س) آمدند و فرمودند: حاج ملا آقا جان! به تو چه مربوط که روضه‌ی حسین من را به هم زدی؟ آن‌ها به یاد حسین من چای می‌خوردند، تو چه کاره هستی؟ به چه حقی می‌خواهی تعطیل کنی؟

افشاگری، آبرو بردن، بدزبانی، شخصیت خُرد کردن، اهانت کردن، غیبت کردن و تهمت زدن، عیب است چه با زبان باشد و چه با انگشت در فضای مجازی باشد. گناه است. و قرآن می‌فرماید «وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ»؛ فتنه در مورد کسی از قتل بدتر است. آبروی کسی را ببری نسلش را بیچاره کرده‌ای.

ادامه‌ی توضیحات بندهای دعای امام حسین(ع):

«اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَكْفِينِي مِنْ كُلِّ أَحَدٍ»؛ من تو را خدایی می‌دانم که تو من را از همه‌ی مردم بی‌نیاز می‌کنی. وقتی تو را داشته باشم، نیاز به احدی ندارم.

«وَ لَا يَكْفِينِي أَحَدٌ مِنْكَ»؛ جز تو احدی نمی‌تواند مرا کفایت کند.

«فَاكْفِنِي مِنْ كُلِّ أَحَدٍ»؛ چنانم کن که در دنیا گردنم را پیش کسی کج نکنم. دستم را سمت کسی دراز نکنم. عزت نفسم بده.

«مَا أَخَافُ‏ وَ أَحْذَرُ»؛ چنانم کن از کسی نترسم و فقط از تو بترسم. وجودم مملو از ترس تو باشد.

«وَ اجْعَلْ لِي مِنْ أَمْرِي فَرَجاً وَ مَخْرَجاً إِنَّكَ تَعْلَمُ وَ لَا أَعْلَمُ وَ تَقْدِرُ وَ لَا أَقْدِرُ»؛ برای من در کارهایم فرج و راه خروج قرار بده. همانا تو می‌دانی و من نمی‌دانم و تو می‌توانی و من نمی‌توانم.

ائمه‌ی اطهار(ع)، محل تجلی اسم «شکور» خداوند

گاهی دعا در قالب یک ذکر است، وجود ائمه(ع) محل تجلی اسماء خداوند هستند.

از زیباترین اسم‌های خداوند «شکور» به معنی خدایی که تشکر می‌کنی، است. خداوند از بنده‌هایش تشکر می‌کند و تجلی این اسم، در وجود ائمه(ع) است. محال است صدایش بزنی و از تو تشکر نکند. محال است یک قدم برای حسین(ع) برداری و از تو تشکر نکند.

آیت الله رسولی محلاتی که نویسنده هستند، نمازشان را خواندند. بزرگواری بعد از نماز صبح به درب خانه‌شان آمد. آقا گفتند: خیر است آفتاب نزده چه شده است؟ گفت: مژده بده. آقا گفت: چه می‌خواهی؟ بزرگوار گفت: جانت را هم بدهی کم است. آقا گفت: مگر چه شده؟ بیا و بگو چه شده است.

بزرگوار نشست و گفت: دیشب در عالم رؤیا مهدی صاحب الزمان(عج) را دیدم. آقا به من فرمودند آفتاب نزده بعد از نماز صبح به سراغ تو بیایم و بگویم حضرت مهدی(عج) به تو سلام رساند و به تو گفت متشکرم متشکرم متشکرم. ممنون تو هستم از آن کاری که پای یخچال خانه‌ات کردی.

آقا غش کرد. آقا را به هوش آوردند و سؤال کردند که چه کردی؟ گفت: نصفه‌شب تشنه بودم. یخچال را باز کردم و آب خنک را خوردم و یاد حسین علیه‌السلام کردم و درب یخچال را بستم و پای یخچال برای امام حسین گریه کردم.

از علمای گرگان است، عارفی به او گفت در مکاشفه امام زمان(عج) را دیدم. سلام به تو رساندند و فرمودند از تو تشکر کنم و بگویم: از تو ممنون و متشکرم هستم که زیاد یادم می‌کنی. پرسید: ذکری داری؟

گفت: بله. سال‌ها است می‌گویم «اَللّـهُمَّ اَرِنيِ الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ»؛ ای خدا صورت زیبای مهدی زهرا(ع) را نشان من بده، این ذکر همیشگی من است.

منبری می‌گوید: گلویم درد می‌کرد و غذای آن روز هیئت ترش بود و من سریع رفتم و در خانه سوپ خوردم و خوابیدم. حضرت زهرا(س) به خوابم آمدند و فرمودند: سلام دادی و به سرعت رفتی و غذای پسرم را نخوردی. گفتم: بی‌بی جان! سینه‌ام درد می‌کرد. غذا ترش بود. گفت: تو هنوز بعد از یک عمر روضه نفهمیده‌ای درب دیگ‌ها را من بلند می‌کنم؟ (وقتی من درب دیگ را بلند می‌کنم دیگر ضرر ندارد).

امام حسین(ع) می‌خواهند با این اذکار و دعاها ما را به کجا برسانند؟

گویی امام حسین(ع) می‌خواهند سه در را برای ما باز کنند:

1 ـ باب شفاعت در دنیا و آخرت. دعوتت می‌کند تا باب شفاعت دنیا و آخرت برای تو باز شود.

امام حسین(ع) فرمودند: هر کس ما اهل‌بیت نبوت را دوست داشته باشد از ما اهل‌بیت است.

تعجب کرد گفت: از شما اهل‌بیت است؟ امام فرمودند: از ما اهل‌بیت است.

ماهیت شما تغییر پیدا می‌کند. گوشت و پوست و خون شما عوض می‌شود.

امام حسین علیه‌السلام فرمودند: هر کس ما اهل‌بیت را دوست داشته باشد، خداوند به واسطه‌ی این محبتی که از ما در دلش است، سرانجام را به سود او تمام می‌کند؛ اگر چه اسیری در بین دوردست‌ها باشد. هر کس ما اهل‌بیت را دوست داشته باشد گناهانش می‌ریزد مانند تند بادهایی که در پاییز می‌آید و برگ‌ها را می‌ریزاند.

امام حسین(ع) فرمودند: هر کس ما اهل‌بیت را دوست داشته باشد، ما به خود لازم می‌دانیم در حوزه‌ی شفاعت خودمان قرارش بدهیم.

حاج مرزوق خدا رحمتش کند، دل‌سوخته‌ی امام حسین(ع) بود. وقتی از دنیا رفت، شب اول قبر، مریدان سر قبرش مانده بودند. نصفه‌شب صدایی از قبرش آمد که: چه می‌خواهید؟ چرا نمی‌روید خانه‌هایتان، نمی‌گذارید در جوار مولایم حسین بخوابم؟

حاج مرزوق روضه می‌خواند. برایش خبر آوردند که پسرت از دنیا رفته است. روضه‌اش را ادامه داد. گفتند پسرت از دنیا رفته است. روضه‌اش را خواند. دعا کرد و گفت فاطمه جان! نخواستم گریه‌ی مردم بر پسرت نصفه کاره بماند. به خانه آمد. جنازه‌ی پسر را بالا آورد و گفت من برای پسرت سنگ تمام گذاشتم ببینم تو برای بچه‌ام چه می‌کنی؟ بچه عطسه کرد و زنده شد و راه افتاد.

حاج مرزوق مریض شد. سه دختر داشت. راضیه، مرضیه و فاطمه. تب بالا رفت. دخترها خانه بودند، در اتاق نبودند.

حاج مرزوق می‌گوید صدا زدم: راضیه! دیدم خانمی آمد دم درب ایستاد. رویم نشد بگویم آب می‌خواهم. صدا زدم: مرضیه! خانم دو قدم جلو آمد رویم نشد. صدا زدم: فاطمه! خانم جلوتر آمد و گفت حاج مرزوق! چه می‌خواهی به من بگو.

گفتم آب می‌خواهم اما خجالت می‌کشم به شما بگویم. خانم گفت چرا خجالت می‌کشی؟ یک عمر نوکری حسین من را کرده‌ای. حالا چرا به تو آب ندهم؟ از زیر لباس آب درآورد و گفت بخور.

من خوردم و طبق عادت گفتم «السلام علیک یا اباعبدالله». تا گفتم، خانم فرمود: دلم گرفته است. روضه‌ای برایم بخوان. گفتم: خانم دکتر گفته نخوانم شما بگویید می‌خوانم. روضه‌ی چه کسی را بخوانم؟ خانم فرمودند: روضه‌ی علی‌اصغر را بخوان. من خیلی روضه‌ی علی‌اصغر را دوست دارم.

توضیحاتی در باب سیاه پوشی برای عزا

شب اول ماه محرم، شب انتخابات است. خداوند انتخاب می‌کند. شما انتخاب شده‌اید و به این جا آمده‌اید.

امام علی(ع) فرمودند: خداوند به کائنات نگاه کرد و ما را انتخاب کرد؛ و بعد نگاه دیگری کرد و دوستان ما و شیعیان را انتخاب کرد. کسانی که در شادی ما شاد هستند و در عزای ما گریان هستند، خدا برای ما انتخاب کرد که جان و مالشان و عمرشان و شیره‌ی جانشان را به ما بدهند.

انتخاب که شدی، اول کاری که انجام می‌شود، رنگت عوض می‌شود. همه چیز سیاه می‌شود. لباس سیاه، علم سیاه و خانه‌هایتان هم سیاه می‌شود.

کسانی که می‌گویند سیاه‌پوشی از زمان صفویه است اشتباه می‌کنند، می‌گویند از زمان ایرانی‌ها باب شده است، این اشتباه است. در یونان قدیم، روم باستان و ایران کهن ، وقتی عزادار می‌شدند، عزا را با لباس سیاه اعلام می‌کردند. هنوز اسلام نیامده بود. اسلام آمد و سنت‎‌های قشنگ را نگاه داشت. این سنت که کسی که عزیزی را از دست می‌دهد، سه روز یا هفت روز به نشانه‌ی عزا، رخت سیاه بپوشد. مگر بر امام حسین علیه‌السلام که یک اربعین است.

پیامبر(ص) دستور دادند در شهادت حمزه و جعفر طیار سیاه بپوشند.

حضرت زهرا(س) بعد از وفات پیامبر(ص)، دستار سیاه دور سر می‌بستند و در خیابان که می‌آمدند این دستمال سیاه، علامت عزا برای پیامبر(ص) بود (چون چادر همه‌ی زنان سیاه بود، ایشان این دستار سیاه را روی چادر به سر می‌بستند تا نشان عزاداری ایشان باشد).

امام حسن(ع) برای امام علی علیه‌السلام رنگ سیاه پوشیدند. امام حسین(ع) برای امام حسن(ع) رنگ سیاه پوشیدند.

امام سجاد(ع) برای امام حسین(ع) سیاه پوشیدند و فرمودندند: شیعیان! برای پدرم حسین(ع) رخت عزا تن کنید زیرا پدرم حسین(ع) آن پیراهن آخری که گرفتند و به تن کردند و به گودال قتلگاه رفتند، پیراهن سیاه بود.

نزد آیت الله بهجت آمد و پرسید پوشیدن سیاه مکروه است؟ فرمودند: آری اما اگر می‌خواهی راجع به امام حسین(ع) بپرسی، جواب دیگری به تو می‌گویم. پرسید: آقا چه می‌فرمایید؟ آقا گفتند: می‌گویم دلت ناخوش است (اگر می‌خواهی حسین را زیر سؤال ببری دلت ناخوش است).

از آسید ابوالحسن اصفهانی که مرجع تقلید بود، پرسیدند برای امام حسین(ع) سیاه بپوشیم؟ مکروه است یا ثواب؟ جواب دادند: ثواب است.

پرسیدند: با آن نماز بخوانیم یا موقع نماز لباس را عوض کنیم (اگر کسی پدرش فوت کند و سیاه بپوشد، نماز خواندن با لباس سیاه مکروه است. موقع نماز لباسش را عوض کند.) جواب دادند: برای امام حسین(ع) لباس سیاه بپوش و با آن نماز بخوان.

چرا که ارکان نماز را شکستند. همان‌طور که در آل یاسین می‌خوانی سلام به تو، «حینَ تَقعُد»، «حینَ تَرکَعُ وَ تَسجُد» وقتی رکوع هستی، سلام به تو امام زمان؛ وقتی قنوت هستی، سلام به تو؛ وقتی در سجده‌ای، سلام به تو؛ در قیام هستی، سلام به تو؛ در قرائت هستی، سلام به تو. لباس سیاه در سجده، قرائت، قنوت و رکوع بر تن من است؛ سلام بر حسین بن علی است. مانند آل یس برای امام زمان(عج) است.

چرا لباس سیاه عزا برای امام حسین 40 روز است؟ چون مجلس امام حسین(ع) را خدا برقرار کرده است. رسم ایران، دنیا، اروپا و اکثر جاها است که در مجالس رسمی، لباس سفید به تن دارند و روی آن جلیقه‌ی سیاه می‌پوشند. رنگ سیاه رنگ رسمی است برای مجالس بزرگ. وزیر می‌خواهد به وزارتخانه برود کت و شلوار مشکی یا سرمه‌ای تیره نزدیک به مشکی می‌پوشد. خدا می‌گوید مجلس حسین(ع) زمینی است و تو مهمان خدا هستی و رنگ سیاه رنگ مجالس بزرگ است.

به خانه‌ی آیت الله خویی رفت. دید آقا عمامه‌ی مشکی، قبای مشکی، عبای مشکی، جوراب مشکی پوشیده‌اند و روی فرش هم یک پارچه‌ی مشکی انداخته و دستمال مشکی هم به دست دارند و یقه کمی باز است و زیر پوش آقا هم مشکی است. گفت: سید! ناخوش می‌شوید. نجف است، 50 درجه گرما است و اینجوری رخت سیاه پوشیدن انسان را مریض می‌کند.

آقا گفت: تو نمی‌دانی من معجزه‌ی سیاه پوشی حسین هستم. گفت: نه چطور مگر؟

آقا گفت: پدرم روضه‌خوان بود. وقتی بالای منبر رفت و جمعیت زیادی بود و روضه‌ی امام حسین(ع) را خواند و گفت ای مردم هر کاری دارید به اهل‌بیت بگویید. دست از دامن اهل‌بیت نکشید. (پدرم بچه نداشت و مادرم نُه بچه سقط کرده بود.) وقتی پدرم گفت دامن اهل‌بیت را بگیرید، کسی رد شد و گفت تو که لالایی بلد هستی چرا خوابت نمی‌برد؟ پس چرا زنت چندین بار بچه سقط کرده است؟ آقا گریان به خانه آمد. مادرم علت را جویا شد و آقا جریان را تعریف کرد.

مادرم گفت: درست می‌گوید. بیا و یک نذری برای اهل‌بیت کن. پدرم گفت: پولی ندارم. مادرم گفت: محرم نزدیک است، بیا نذر کن من و تو دو ماه لباس سیاه برای امام حسین(ع) بپوشیم. نذر کردند و مادرم باردار شد و 4 ماه شد. نیمه شبی درب خانه ما را زدند. فرمودند: آقای خویی تو هستی؟ پدرم گفت: آری. زنت باردار است؟ 4 ماهش است؟ نگران هستی که بچه سقط شود؟ پدرم گفت: بله.

گفت: پیامبر(ص) سلامت رسانده است و فرموده‌اند به خاطر رخت سیاهی که برای حسین تن کرده‌اید، من بچه‌ات را نگاه داشتم و شفاعتش را کرده‌ام. سالم به دنیا می‌آید اسمش را ابوالقاسم بگذار و من تربیتش می‌کنم و عالمش می‌کنم، فقیه اهل‌بیت شود.

نگاه امام حسین(ع)

امام حسین(ع) دعوت کرده است، اول رنگ و مدلت عوض می‌شود. این هنر امام حسین(ع) است که همه به یک رنگ درمی‌آیند. نماینده‌ی مجلس در هیئت همان غذایی را می‌خورد که سوپر محله می‌خورد. سپس سلیقه‌ها را یکی می‌کند. سپس دل‌ها را نزدیک می‌کند. کجا این مسئله است که من می‌گویم حسین، همه با هم می‌گویند حسین. همه با هم بر یک مسئله گریه می‌کنیم.

چطور امام حسین این کار را می‌کنند؟

زهیر عثمانی زمان امام علی علیه‌السلام ابابکری و عمری و عثمانی بود. زمان امام حسین(ع)، عثمانی بود. امام حسین(ع) در گوش او چه چیزی گفتند که او حسینی شد و شهید شد؟ حر بن یزید، عثمانی است. زمان معاویه، سرلشکر است. امام حسین(ع) در گوش او چه چیزی گفتند که او شهید شد؟ امام حسین(ع) به جوان مسیحی چه گفتند؟

امام حسین(ع) هیچ چیزی به آن‌ها نگفتند. بعضی‌ها می‌گویند در گوش زهیر گفت من دارم می‌روم و … همین‌ها را امام علی(ع) هم می‌توانستند به زهیر بگویند، چرا نگفتند. امام حسین(ع) به حر چه گفتند؟ امام نگفتند بیا، گفتند بگذار من بروم. هیچ نگفتند. پس چگونه این اتفاق افتاد؟ امام حسین(ع) به آن‌ها یک نگاه کرده است.

بیایید خودمان را در معرض نگاه امام حسین(ع) قرار دهیم.

امام حسین(ع) از سمت چپ عرش به سه نقطه نگاه می‌کند:

1 ـ به چهار طرف کربلا که زوارش در حال رفتن هستند.

2 ـ به مجلس نشین‌هایش، به خدمتکارانش، به کسانی که رخت سیاه پوشیده‌اند.

3 ـ به چشم‌هایی که در حال گریه هستند. امام حسین(ع) به این چشم‌ها نگاه مخصوص می‌کند.

***

بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد / آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد

مقصود از تکلم طور از تو گفتن است / موسی نشد هر آنکه کلیم شما نشد

روز ازل برای گلوی تو هیچ‌کس / غیر از خدای عز و جل خون‌بها نشد

در خلقتش زمین و مکان‌های محترم / بسیار آفرید ولی کربلا نشد

گرچه هزار سال برای تو گریه کرده‌اند / یک گوشه از حقوق لب تو ادا نشد

ما گندم رسیده شهر ری توایم / شکر خدا که نان تو از من جدا نشد

یک گوشه می‌رویم و فقط گریه می‌کنیم / حالا که کربلای تو روزی ما نشد

داغ تو اعظم است تحمل نمی‌شود / در حیرتم چگونه قد نیزه تا نشد

[1] ابن طاووس، على بن موسى، مهج الدعوات و منهج العبادات، ص 157- قم، چاپ: اول، 1411 ق.