بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا اغیثینی

نهم محرم، 28 شهریور 97

 

محورهای سخنرانی:

بیان برخی نکات تاریخی

توسل به وجود مبارک حضرت ابوالفضل(ع)

چرا حضرت عباس(ع) باب‌الحوائج هستند

شب عاشورا، شب شوریدگان عاشق پارسا

فعالیت‌های دیگر امام حسین(ع) علاوه بر نماز و مناجات در شب عاشورا

امام حسین(ع) شش مرتبه‌یاران خود را امتحان کرده‌اند

تکمیل عقاید یاران در باب امامت

دعا چیست و ارزش دعاکننده در دین ما چگونه است؟

مقام رفیع حضرت ابوالفضل(ع)

در میان اهل‌بیت(ع)، امیرالمؤمنین طبع شعر بسیار قوی داشته‌اند و حضرت زینب(س) و امام حسین(ع) از ایشان به ارث برده بودند. حضرت رباب(س) هم طبع شعر داشتند. در کتاب‌هایی نقل شده است که امام حسین(ع) و حضرت رباب(س) شب‌هایی را با هم مشاعره می‌کردند زیرا بانوی نمونه و مقدسی بوده‌اند و حضرت سکینه(س) نیز این طبع شعر را به ارث برده بودند و ایشان در باب واقعه‌ی کربلا یک دیوان شعر دارد. وقتی حضرت زینب(س) رأس مطهر امام حسین(ع) را بر روی نیزه دیدند، شعری سرودند به این مضمون:

ای هلال یک‌شبه‌ی من چه زود غروب کردی.

در اینکه به چه دلیل حضرت زینب(س) امام را با وجود اینکه سنی از ایشان گذشته بود، به هلال یک‌شبه تشبیه کرده‌اند، تفسیرهای گوناگونی گفته شده است. اما بیشتر قول مورخین این است که اگر به ماه شب اول یا دوم نظر کنید، در دل این هلال، یک ستاره‌ی کوچک وجود دارد؛ و حضرت زینب(س) مشاهده کرد که در کنار رأس مطهر امام حسین(ع)، رأس مطهر حضرت علی‌اصغر(ع) بر نیزه قرار دارد و این پدر و پسر را به هلال یک‌شبه تشبیه کردند.

برخی نکات تاریخی

مورخین معتقد هستند که فقط رأس مطهر حضرت قاسم(ع) به کوفه و شام برده نشده است و به ایران آمده است و در امامزاده قاسم در شمیران دفن شده است. می‌گویند که رأس مطهر حضرت عباس(ع) را بر روی نیزه نکرده‌اند و در کوفه و شام رأس مطهر دیده نشد و در جعبه حمل می‌شده است و گویا همسر حضرت عباس(ع) و یکی از فرزندان ایشان در کربلا بوده‌اند و برخی نقل می‌کنند که این کودک در کربلا به شهادت رسیده است و به مدینه باز نگشته است اما قول ضعیفی است.

قول قوی‌تر این است که ایشان دو فرزند پسر داشته‌اند و حضرت ام‌البنین(س) وقتی برای عزاداری به بقیع می‌رفته‌اند این پسر کوچک حضرت عباس(ع) را بر روی شانه‌های خود سوار می‌کردند و پسر دیگر که بزرگ‌تر بوده است همراه با مادرش که لُبابه نام داشته است و از خاندان اهل‌بیت(ع) نیز بوده است به کربلا آمده‌اند و هر دو پسر حضرت عباس(ع) عالِم و دانشمند شده‌اند و یکی از آنان به ایران آمده است.

در برخی از مقاتل آمده است که رأس مطهر حضرت عباس(ع) تا شام دیده نشد و در شام در مقابل یزید ملعون، سر دیده شد؛ که یکی از مصیبت‌هایی که در آنجا اتفاق افتاد این بود که این کودکان رأس مطهر عموی بزرگوارشان را دیدند.

در مقاتل، وداع امام حسین(ع) با حضرت عباس(ع) نوشته نشده است زیرا امام حسین(ع) با ایشان وداع نکرده است زیرا ایشان با هر کس وداع می‌کرد او دیگر از میدان جنگ برنمی‌گشت و به خاطر اینکه کودکان از بازگشت عمو، مأیوس نشوند، با ایشان وداع نکرد و حتی اجازه ندادند که حضرت عباس(ع) لباس رزم به تن کنند.

از روضه‌های داغ کربلا بعد از روضه‌ی امام حسین(ع)، روضه‌ی حضرت عباس(ع) است و از بدن ایشان چیزی باقی نمانده بود به جهت اینکه وقتی مَشک پاره شد، حضرت ایستاد و دیگر حرکت نکرد زیرا نمی‌دانست به کجا برود، قصد فرار نداشت و از طرف دیگر آبی هم نداشت که به سمت خیمه‌ها بیاید، پس ایستاد و بدن مبارک آماج تیرها شد ضمن اینکه سر و صورت اسب هم خونی شده بود و اسب فقط بالا و پایین جولان می‌داد و راه به جایی پیدا نمی‌کرد که قمر بنی‌هاشم(ع) را ببرد.

به قول مرحوم خانم مالک(ره) این ایستادگی حضرت عباس(ع) در یک جا، باعث شد دشمن چنان قساوتی با بدن ایشان بکند که وقتی امام حسین(ع) به نزدیکی ایشان رسیدند، متوجه شدند که بدن ایشان را مانند سیبل تیراندازی کرده‌اند! و این بدن را آماج تیرها کرده‌اند و اکثر تیرها نیز مسموم بوده است….

در جنگ‌ها مرسوم نبود که کسی تیر سه شعبه بیاورد. حرمله‌ی ملعون معروف‌ترین و هنرمندترین تیرانداز عرب بود. وقتی به کربلا آمد، این سه تیر سه شعبه را با خود آورده بود. اولین تیر سه شعبه را به یکی از چشمان حضرت عباس(ع) زد. تیر دوم را به حلقوم حضرت علی‌اصغر(ع) زد و تیر سوم زمانی که امام حسین(ع) خسته شد و نشست و پیراهن مبارک خود را بالا آورد تا پیشانی خود را پاک کند سینه‌ی امام را نشانه گرفت و تیر را در سینه‌ی امام حسین(ع) کاشت… تلاش امام حسین(ع) این بود که خون به زمین نریزد و گاهی با لباس و گاهی با دست، خون مبارک را جمع می‌کردند و گاهی به دست‌ها و گاهی به صورت خون را می‌مالیدند و عرضه می‌داشتند: «بسم الله و بالله و علی ملّة رسول الله».

از امام سجاد(ع) سؤال کردند که آقاجان! به چه دلیل امام چنین می‌کردند؟ امام سجاد(ع) پاسخ دادند که اگر خون قلب امام حسین(ع) به زمین می‌ریخت، زمین هرگز گیاهی از خود بیرون نمی‌داد؛ و امام در آن حال نگران بودند که مبادا مردم دچار قحطی و بُخل زمین بشوند.

آیا خون گلوی مبارک امام حسین(ع) به زمین ریخته شد؟ در مقاتل به‌طور مستند آمده است که این خون گلو در گودال قتلگاه به زمین ریخته نشده است. هر مسلمان اهل لا اله الا الله وقتی می‌خواهد از دنیا برود باید بر بالین او حضرت رسول اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) و حضرت زهرا(س) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) حاضر باشند؛ پس در کنار گودال قتلگاه این چهار وجود مبارک باید می‌بودند و در روایت مستند آمده است که جبرئیل تمام خون گلوی مبارک امام حسین(ع) را جمع کرد و قطره‌ای از این خون در گودال قتلگاه نریخت؛ و چهل منزل که رأس مطهر را بالای نیزه می‌بردند از رگ‌های بریده خون می‌آمد اما خون به زمین نمی‌ریخت و بر روی دسته‌ی نیزه خشک می‌شد.

امروز روز جهانی حضرت عباس(ع) است و ایشان باب‌الحوائج است و شخصیت جهانی است. وقتی کسی نذر ایشان می‌کند، ایشان کاری به دین و مذهب شخص ندارد بلکه موظف است به فریاد او برسد.

حکایت

چندین سال قبل در سفارت ایران در آلمان، خانمی مسیحی کار اداری داشت. متوجه شد که سفارت کمی شلوغ است و در کنار در سفارت شیر توزیع می‌کنند و لباس مشکی پوشیده‌اند و پرچم زده‌اند و شخصی صحبت می‌کند و بقیه گریه می‌کنند. سؤال کرد که آیا ساعت کاری نیست؟ کارمندان سفارت گفتند: امروز عاشورا است و سفارت تعطیل است. خانم از واقعه‌ی عاشورا و توزیع شیر سؤال کرد و کارمندان واقعه را تعریف کردند.

خانم نگاهی کرد و گفت: من پسر چهارده‌ساله‌ی فلج در خانه دارم و برای او نذر شیر می‌کنم. اگر پسرم از جا بلند شده بود من مسلمان می‌شوم. خانم آلمانی به خانه‌ آمد. وقتی درب را باز کرد، پسر فلج او از روی تخت بلند شد و گفت: مادر! من می‌توانم روی پاهای خود بایستم. خانم علت را جویا شد و پسرش گفت: دو نفر آقا آمدند و یکی جوان بود و دیگری پسری کوچک را در آغوش گرفته بود. گفتند: ما دو پسر حسین(ع) هستیم و این برادر کوچک من است که هر کجا بخواهد برود من او را در آغوش می‌گیرم. مادر تو نذر برادرم کرده است و من آمده‌ام تا تو را از روی زمین بلند کنم. به مادرت بگو که نذر برادر من را انجام دهد. مادر! تو کجا رفته بودی و چه کرده بودی؟

آن خانم مسلمان شد و گروه کثیری از این مسئله متوجه امام حسین(ع) شدند.

حکایت

یکی از علما نقل می‌کند که برای تبلیغ به یکی از مناطق هندوستان رفتم. متوجه شدم که بر بالای درب خانه‌هایشان پرچم سبز یا اباالفضل زده‌اند. (مرحوم خانم مالک می‌فرمودند که حتماً در خانه‌هایتان پرچم عزای حسینی داشته باشید و گاهی در زیر پرچم سینه بزنید و عزاداری کنید زیرا روزی به آن نیاز پیدا می‌کنید). علت را جویا شدم. گفتند: آن‌قدر از حضرت عباس(ع) کرامت دیده‌اند که برای حفظ زندگی‌هایشان یک پرچم سبز «یا اباالفضل» زده‌اند. من نیز به تبعیّت از آنان چنین کردم و ده سال این پرچم بالای درب خانه‌ی من بود. مأموریت من تمام شد و به ایران آمدم. دختر هجده‌ساله‌ام سرطان گرفت و تمام دکترها او را جواب کردند. به حال جان دادن افتاد و تمام اطرافیان بی‌قراری می‌کردند. من به یاد پرچم افتادم و پرچمی که به همراه خود از هندوستان آورده بودم را از بالای درب خانه‌ام کندم و روی دخترم کشیدم و گفتم: یا اباالفضل! ده سال است که در زیر پرچم تو زندگی کرده‌ام، یک معجزه کن و دخترم را به من برگردان. به خود ابوالفضل(ع) قسم وقتی پرچم را بر روی دخترم کشیدم پلک‌های دخترم به هم خورد و نگاهی به درب خانه کرد و گفت: پدر جان! ابوالفضل(ع) را دریاب و به دنبال پسر ام‌البنین(س) برو!

توسل به وجود مبارک حضرت ابوالفضل(ع)

به ما دستور داده‌اند که هر کس حاجت فوری دارد، به مکان مقدس برود و در آنجا یاد حضرت عباس(ع) و علقمه کند و دلش بشکند، قطره‌ای اشک برای ایشان بریزد و هفتاد مرتبه بگوید: «لا فَتى اِلاّ عَلى لا سَیفَ اِلاّ ذُوالفَقار یا اباالفضل».

روضه‌خوانی نقل کرد که مجالس روضه‌ی زیادی داشتم و برای شب نیز به پیرزنی قول داده بودم که برای نوحه‌خوانی به خانه‌اش بروم. وقتی همه‌ی مجالسم تمام شدند، بسیار خسته بودم و به خانه‌ام آمدم و با خود اندیشیدم که پیرزن‌ها با هم کاری می‌کنند، از خستگی به خواب رفتم. حضرت زهرا(س) را در خواب دیدم و فرمودند: برای چه خوابیده‌ای؟ مهمانان پیرزن چای خورده‌اند و منتظر آمدن تو هستند. عرض کردم: بی‌بی جان! سینه‌ام خسته است و نمی‌توانم بخوانم. ایشان فرمودند: آیا از سینه‌ی من خسته‌تر است و از دل من شکسته‌تر است؟ تو هنوز نمی‌دانی که من سینه‌ی خسته و دل‌شکسته می‌خرم؟

قدم به قدم با هم همراه شدیم و به عظیم‌ترین، غریب‌ترین، نورانی‌ترین، حزین‌ترین، پرکارترین و نتیجه‌بخش‌ترین شب تاریخ بشریت رسیدیم. همه‌ی این رفتن‌ها و نشستن‌ها و گریه کردن‌ها و موعظه شنیدن‌ها مقدمه‌ای بوده است برای درک این شب نورانی و دریافت مواهب امشب.

امشب را به چند شکل می‌توان سپری کرد. می‌توانید نماز مغرب و عشا را بخوانید و به هیئت بروید و عزاداری کنید و سحر به خانه بیایید و بخوابید و روز عاشورا را نیز به همین منوال سپری کنید و بعد همه چیز تمام می‌شود. نوع دیگر این است که به روضه‌ها برویم، بسیار عزاداری و گریه و ندبه کنیم (زیرا تا عالم برپا است روضه‌ی کربلا تمام نمی‌شود و هر ساله تازه است و امشب و فردا و شام غریبان ملائک اشک‌های شما را جمع می‌کنند و به حوض کوثر می‌ریزند و وقتی روز قیامت برپا می‌شود، به هر کس به آن اندازه‌ای که در مجالس روضه، اشک ریخته و ارتباط برقرار کرده است سهم آب گوارا از حوض کوثر می‌دهند) و فقط به همین اکتفا کنیم. نوع دیگر این است که با هم به گفتگو بنشینیم که آیا امشب پیام دارد؟ آیا پیام امشب مبازره و جنگ و حماسه و جان‌فشانی و ولایت و عرضه‌ی خون به خداوند متعال است؟ و سهم ما در آن پیام چقدر است و تا چه اندازه از آن سهم را گرفته‌ام و چقدر از آن را هنوز دریافت نکرده‌ام. اگر آن سهم را دریافت کنم چه اتفاقی برایم رخ می‌دهد و اگر دریافت نکنم به کدام جهت کشیده می‌شوم و انتهای کارم به کجا ختم خواهد شد؟

چرا حضرت عباس(ع) باب‌الحوائج هستند؟

ابتدا به این مسئله بپردازیم که وقتی کاروان به کربلا وارد شدند، امام حسین(ع) پرسیدند: اینجا کجا است؟ افراد جواب‌های متفاوتی دادند تا اینکه شخصی عرضه داشت اینجا کربلا است. امام از اسب پایین آمدند و با شمشیر خطی بر روی زمین کشیدند و فرمودند: کرب و بلا. اینجا سرزمین کرب است، کرب به معنای غصه، ناراحتی، اشک، گریه، رنج کشیدن و داغ دیدن است؛ و بلا به معنای امتحان و آزمایش است. فرمودند: کربِ آن را خود بر دوش می‌کشم. زیرا هیچ‌کس طاقت آن را ندارد، هیچ‌کس طاقت جان دادن کودک شش‌ماهه بر روی دست را ندارد، هیچ پدری تحمل العطش دختر خردسال خود را ندارد. در مورد بلا، دو مدل نقل می‌کنند. یک مدل نقل می‌کنند که امام فرمودند: بلا برای شیعیان من باشد که خداوند شیعیانم را به من، کربلایم، مقصدم، معرفتم و سوز بر من امتحان می‌کند، ناگهان گویی آقا پشیمان بشوند به حضرت عباس(ع) نگاه کردند و فرمودند: بیم آن را دارم که شیعیانم آن همه بلا را نتوانند بکشند پس کرب برای من و بلا برای تو عباس! شانه‌های حضرت عباس(ع) تاب تحمل کرب را نداشت زیرا ایشان داغ امام حسین(ع) را ندید اما امام حسین(ع) داغ حضرت عباس(ع) را دید و کرب بیشتر کشید و حضرت زینب(س) کرب بیشتری کشید زیرا داغ همه‌ی اینان را دید.

روز عاشورا حضرت عباس(ع) علاوه بر اینکه سقا و علمدار و حامی حرم بودند، یک لقب اضافه نیز گرفت و آن برطرف‌کننده‌ی غصه و کرب از صورت امام حسین(ع) بود. در آن روز واویلا، هر کجا که کار گره می‌خورد امام حسین(ع)، حضرت عباس(ع) را صدا می‌کردند. اگر میدان گره می‌خورد می‌فرمود: برادر جان برو و مشکل را برطرف کن. اگر بدنی پامال اسب‌ها شده بود، امام حسین(ع) ایشان را صدا می‌کرد. اگر دشمن هوای حمله به خیمه‌ها را داشت، اگر حضرت زینب(س) کار داشت، اگر مجروح در وسط میدان بود، اگر غصه بر روی صورت حضرت حسین(ع) می‌نشست، عباس می‌آمد و کرب را از صورت امام حسین(ع) کنار می‌زد. پس در روز عاشورا علاوه بر اینکه حضرت عباس(ع) بلا را می‌کشید، کرب امام حسین(ع) را نیز بر دوش کشید و به مقام «کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ» رسید. حال یک نکته‌ی عرفانی است که می‌گوید: عالمیان نگاه می‌کردند و قصه و حکایت حضرت عباس(ع) را خواندند و متوجه شدند که شانه‌های حضرت عباس(ع) بسیار قوی است و کرب و بلا را با هم بر دوش می‌کشد، پس گفتند: یا عباس! حال که شما آن‌قدر قدرت دارید بلا و غم ما را هم بر دوش بکشید تا راحت به آرزویمان برسیم، پس ایشان باب‌الحوائج شد و آنجایی که ما از همه‌ی دنیا ناامید می‌شویم می‌گوییم: «یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِکْشِفْ کَرْبى بِحَقِ اَخْیکَ الْحُسَیْنِ علیه السلام» و ایشان می‌آید و بار را بر دوش می‌کشد.

شب عاشورا، شب شوریدگان عاشق پارسا

شب عاشورا کار، بسیار زیاد است و جریان بسیار عمیق است. عده‌ای معتقد هستند امشب، شب حماسه، جنگ بی‌پایان و حرب است اما من می‌خواهم نام امشب را به نام دیگری عوض کنم.

ساعات نزدیک به غروب، امام حسین(ع) بیرون خیمه سر را بر روی زانوان خود نهاده بودند. ناگهان صدای شیهه‌ی اسب‌ها آمد. حضرت زینب(س) به بیرون از خیمه دویدند و متوجه شدند که دشمن قصد حمله دارد درحالی‌که معاهده امضاء کرده بودند که روز تا غروب بجنگند اما شب را آتش‌بس اعلام کنند و دست از جنگ بردارند و مجروحان را مداوا کنند.

حضرت زینب(س) به نزد امام حسین(ع) آمد و عرضه داشت: برادرم! دشمن قصد حمله دارد. امام حسین(ع) بر خاستند و به حضرت زینب(س) فرمودند: اکنون خواب جدم رسول‌الله(ص) را دیدم که ایشان فرمودند به زودی به من ملحق خواهی شد (خبر شهادت خود را به خواهر دادند).

امام حسین(ع)، حضرت عباس(ع) را صدا زدند و فرمودند: «يا عباس! ارکب بنفسي أنت يا أخی…»؛ ای عباس! سوار شو، جانم فدايت، و به نزد آن قوم برو و به آنان بگو چه می‌خواهند؛ و چه پيش آمدی برای آن‌ها پيش آمده و بپرس برای چه آمده‏اند (دقت کنید امام حسین(ع) در مقام امام این سخن را می‌گویند).

حضرت عباس(ع) رفتند و بعد بازگشتند و فرمودند: مولای من! اینان می‌گویند یا بیعت کنید (که در این صورت امام را اسیر می‌کردند) یا جنگ کنید. امام حسین(ع) فرمودند: اکنون می‌خواهند بجنگند؟ حضرت عباس(ع) عرضه داشتند: بله. امام حسین(ع) فرمودند: ما شب نمی‌جنگیم، تلاش کن که امشب را مهلت بگیر. (به ذهن حضرت عباس(ع) هم شاید آمده باشد که دلیل آن کار امام حسین(ع) چیست) امام فرمودند: «لعلنا نصلي لربنا و ندعوه و نستغفره، فهو يعلم اني كنت احب الصلاة له وتلاوة كتابه و كثرة الدعاء والاستغفار»؛ امشب براي پروردگارمان نماز به جا آوريم و به درگاه او دعا نموده و طلب بخشش كنيم. خدا می‏داند كه من نماز برای او و خواندن كتابش و زيادی دعا و استغفار را دوست می‏دارم.

شاید این سؤال به ذهن بیاید که مگر امام حسین(ع) نماز واجب به گردن دارد که می‌خواهد نماز بخواند؟ خیر؛ منظور از نماز در اینجا، نافله‌ی شب است.

وقتی حضرت عباس(ع) به نزد دشمن آمد، در میان آنان ولوله ایجاد شد. عده‌ای قبول نکردند و عده‌ای دیگر گفتند: حیا کنید نوه‌ی پیامبر(ص) یک شب از ما مهلت می‌خواهد او هیچ‌گونه نمی‌تواند فرار کند و نیرویی نیز نمی‌تواند به او ملحق شود. امشب را به او مهلت بدهیم.

امام حسین(ع) این را می‌داند که این سخن ایشان در تاریخ ثبت می‌شود و تا دنیا پابرجا است، هر کجا مجلسی به نام حسین(ع) برقرار می‌شود این حدیث گفته می‌شود زیرا این چند کار جزء آداب امشب است.

فردا در این میدان جنگ خواهد بود. باید شمشیرها را آماده کنند و صیقل بدهند، وصیت‌نامه بنویسند، در کنار خانواده‌شان باشند، وصیت‌نامه تنظیم کنند، اما امام می‌گویند که ما امشب می‌خواهیم نماز بخوانیم و دعا کنیم. به همین جهت امشب، شب حماسه و جنگ نیست بلکه در فرهنگ حسین شناسان، شب شوریدگان عاشق پارسا است پس هر کس عاشق است، امشب در گوشه‌ای بنشیند و با خدای خود به زبان نماز و دعا و تلاوت قرآن، عشق‌بازی کند.

راوی نقل می‌کند که همان‌طور که از کندوی عسل صدای زمزمه‌ی زنبوران می‌آید، از سپاه امام حسین(ع) نیز همین صدای زمزمه می‌آمد و عده‌ای به قیام و عده‌ای به رکوع و عده‌ای به سجده و عده‌ای به قرائت قرآن مشغول بودند.

البته باید به این نکته توجه داشت که همه‌ی شب را به این کارها اختصاص ندادند زیرا نیاز نیست انسان نماز و دعای طولانی داشته باشد. در فرهنگ اسلام یک دعای کوچک وجود دارد که رسول اکرم(ص) فرمودند که اگر این دعا را در رکوع نماز بخوانید دوای تمام دردها است و حاوی مضامین توحیدی و معرفتی و اخلاقی است.

امام(ع) بخشی از شب را به دعا و نماز و نیایش سپری کردند زیرا ایشان از این کار خود پیامی دارند. سید بن طاووس می‌گوید: امام حسین(ع) از اینکه فرمودند امشب می‌خواهم نماز و قرآن بخوانم و استغفار و دعا کنم، می‌خواهند این پیام را برسانند: ای مردم! اگر شیعه در مجاهده می‌خواهد شیر روز باشد، باید ابتدا عابد شب باشد.

اگر می‌خواهی مجاهد میدان علم، سیاست، اخلاق و نبرد با دشمن خارجی باشید، امام حسین(ع) این پیغام را برای شما داده است که این کار ممکن نمی‌شود مگر اینکه شما عابد شب باشید و رابطه‌تان را با خداوند قوی کنید تا بتوانید روز از عهده‌ی کارهای سخت بربیایید.

در آیات ششم و هفتم سوره‌ی مزمل آمده است: «إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلًا * إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَوِيلًا». کسانی که کارهای سخت و مجاهده دارند اگر در شب به درگاه خداوند بایستند و اندکی با خداوند گفت‌وگو کنند، در روز قدم‌های محکم‌تری برمی‌دارند و زانوان قوی‌تری دارند.

پیامبر(ص) عرض کرد: خداوندا از سختی کار بسیار خسته شده‌ام. از جانب خداوند متعال ندا آمد که اگر می‌خواهی روزها سبک‌تر و قوی‌تر و فعال‌تر باشی، دوسوم شب را نماز بخوان.

کسانی که شبانه با خداوند ارتباط دارند، روزها در میدان عمل، زانوان محکم‌تری دارند و ایستادگی بیشتری می‌کنند و سود بیشتری از گذران عمر خود می‌کنند.

شب عاشورا نام دیگری نیز دارد. شب بلافاصله‌گی عاشقان با معشوق است. کسی که می‌خواهد فاصله‌اش را با خداوند بردارد، امشب، شب این کار است و این فاصله‌ها با نماز شب برداشته می‌شود زیرا در حدیث آمده است که تمام خوبی‌ها، شما را تا درب خانه‌ی خداوند متعال می‌رساند اما عبادت و خلوت شبانه، شما را به قرب خداوند می‌رساند؛ و با دعا و نماز در دل شب، شما با خداوند عاشق و معشوق بلافاصله می‌شوید.

امشب امام حسین(ع) بسیار کار دارند و نمی‌توانند تا صبح فقط به دعا و مناجات بپردازند. پس چرا امشب را مهلت می‌گیرند که دعا و مناجات کنند و نماز بخوانند؟!

فعالیت‌های دیگر امام حسین(ع) علاوه بر نماز و مناجات در شب عاشورا

امشب، شبی خلوت در مدینه نیست که امام(ع) تا صبح دعا کنند و نماز بخوانند. امشب یک پیام دارد و آن، اینکه اگر شبی را برای رضای خداوند نخوابید و پرستاری، یتیم داری و یا مبارزه کنید، همه‌ی این کارهای شما همانند نماز و دعاست.

امشب امام حسین(ع) دستور دادند که اطراف خیمه‌ها را خندق کندند؛ و این، نماز و دعای امام حسین(ع) است. امشب داخل خیمه‌ها را هیزم ریختند که فردا صبح آتش بزنند تا دشمن، راهی به خیمه‌ها نداشته باشد. خودِ این کار، نماز و دعا است.

امام حسین(ع) شش مرتبه‌یاران خود را امتحان کرده‌اند

حبیب ابن مظاهر در جوانی یک بار برای امام حسین(ع) مرده است و امام(ع) او را دوباره زنده کرده است؛ اما در کربلا باز هم امام حسین(ع) او را امتحان کرده است. برخی از یاران امام(ع)، پیرمردهای روزگار دیده هستند اما باز امام(ع) آن‌ها را امتحان کرده است. امام(ع) از پیرمردها تا جوانان و حتی حضرت قاسم(ع) را امتحان کرده است.

بنده به تحقیق می‌گویم که حضرت قاسم(ع) در کربلا، داماد شدند نه اینکه مراسم عروسی بگیرند، خیر؛ امام حسین(ع) به امام حسن(ع) قول داده بودند که قاسم(ع) داماد او شود؛ پس امام(ع) دخترش را در کربلا به عقد قاسم(ع) درآورد. برای جوان پانزده، شانزده‌ساله، اوج لذتِ دنیا، عقد کردن و همسر گرفتن است. امام حسین(ع) با این کار، قاسم(ع) را در دلِ دنیا انداخت سپس شب عاشورا از او سؤال کرد: با این شرایط جدید، اگر فردا به میدان بروی و شهید شوی، مرگ در ذهن تو چگونه است؟ ایشان عرض کرد: شیرین‌تر از عسل است.

اینکه در دلِ دنیا بروی، آنگاه بتوانی بیرون آیی، مرد میدان هستی. امام حسین(ع) حضرت عباس(ع) را هم امتحان کردند. به ایشان فرمودند: به همراه همسر و فرزندان من و خودت، از اینجا برو. حضرت عباس(ع) از غصه بر زمین نشستند و عرض کردند: برادرم! من به کجا بروم تا شما اینجا هستید؟!

پسرِ یکی از یاران امام(ع) را اسیر کرده بودند. خبر آوردند که برای آزاد کردنش، فدیه می‌خواهند. امام حسین(ع) به پدرش فرمود: یک صندوق از پارچه‌های زربافت به همراه پول، طلا و شمشیر به تو می‌دهم تا بروی و فرزندت را آزاد کنی (امام(ع) دنیا را بر دامن او ریخت) اما او عرض کرد: اگر شیران بیابان، من و پسرم را تکه‌تکه کنند، من پسر فاطمه‌ی زهرا(س) را تنها نمی‌گذارم.

امام(ع) شش مرتبه آنان را امتحان کردند. مرتبه‌ی آخر، زینب(س) به همراه ابوالفضل(ع) اطراف خیمه‌ها قدم می‌زدند و عباس(ع) نگهبانی می‌دادند. زینب(س) به ایشان فرمود: نکند فردا، این اندک یاران هم، حسین(ع) را تنها بگذارند!

نافع بن هلال نگهبانی می‌داد. این سخنِ حضرت را شنید. به نزد حبیب بن مظاهر رفت و به او گفت: زینب(س) نگران است که ما فردا امام(ع) را تنها بگذاریم. حبیب بن مظاهر بقیه‌ی یاران را صدا زد و همگی کنار خیمه‌ی امام حسین(ع) رفتند و امام(ع) را صدا زدند. امام(ع) بیرون آمدند و فرمودند: چه می‌خواهید؟ آن‌ها عرض کردند: ما چگونه با شما بیعت کنیم که دلِ دختر علی(ع) آرام بگیرد؟ جان ما فدای جانتان، مال ما فدای مالتان، فرزندان ما فدای فرزندان شما. به خدا قسم، تا خون در رگ‌های ماست، نمی‌گذاریم اطفال شما تیری بخورند.

از این سروصدا، همسران و دختران آن‌ها از خیمه‌ها بیرون آمدند و چهارزانو بر روی خاک‌ها نشستند و عرض کردند: یا اباعبدالله! مردان ما اگر بخواهند فرار کنند، عمود خیمه‌ها را بیرون می‌آوریم و خودمان آن‌ها را می‌کُشیم.

وقتی‌که بانوان هم این‌گونه سخن گفتند، امام(ع) دیگر آن‌ها را امتحان نکردند. این بانوان، پای سخنی که گفتند، ایستادگی کردند.

علی بن مظاهر خوشحال و خندان آمد نزد همسرش که تازه عروس بود و گفت: امام حسین(ع) فرمودند که من هم فردا به شهادت می‌رسم؛ و فرمودند: اگر در قبایل این اطراف، آشنا دارید، بروید و زنان و دخترانتان را به آن‌ها بسپارید زیرا فردا، خواهرم زینب(س) و بانوان را به اسیری می‌برند. حال، تو هم بار ببند که تو را ببرم نزد قبیله‌ی بنی اسد که با من آشنا هستند که آنجا بمانی تا خیال من راحت شود. همسرش گفت: آیا تو می‌خواهی در روز قیامت نزد فاطمه(س) سربلند باشی که پسرش را تنها نگذاشتی اما من خجل باشم که دخترش را تنها گذاشتم؟! محال است که من اینجا را ترک کنم. حال که این‌گونه گفتی، من به تو هم اذن میدان نمی‌دهم؛ نزد امام حسین(ع) برویم.

نزد امام(ع) آمدند. او عرض کرد: آقاجان! من به شوهرم اجازه‌ی میدان رفتن نمی‌دهم مگر اینکه به من قول دهد که روز قیامت مرا شفاعت کند؛ و دیگر اینکه زینب(س) مرا حمایت کند. امام حسین(ع) گریستند و فرمودند: من به تو قولِ بیشتری می‌دهم و آن، اینکه خودم تو را شفاعت می‌کنم. دستت را در دست زینب(س) بگذار. سپس فرمود: زینب جان! او را مانند دخترانم حمایت کن.

تکمیل عقاید یاران در باب امامت

امشب امام حسین(ع)، بعد از امتحان یاران، جای آنان را در بهشت نشانشان دادند. سپس توحید آنان و همچنین عقاید آنان در باب امامت را تکمیل کردند. ایشان فرمودند: آیا می‌دانید من، که هستم؟ اگر مرا با پیامبر(ص) می‌سنجید، من نوه‌ی ایشان هستم. اگر مرا با علی(ع) می‌سنجید، من پسر او هستم. اگر مرا با فاطمه(س) می‌سنجید، من فرزند او هستم. آیا می‌دانید من در مقام خلافت اللهی چه کسی هستم که می‌خواهید فردا در رکاب من شهید شوید و در راه من جان دهید؟

ایشان ادامه دادند: رسول‌الله(ص) به من فرموده است: حسین! به عراق می‌روی و در آنجا کشته می‌شوی و سر از بدنت جدا می‌شود. عده‌ای از یارانت به همراه تو کشته می‌شوند و سر آن‌ها از تن جدا می‌شود. شما به محض اینکه به شهادت رسیدید، مستقیم در ملکوت، نزد پنج پیامبر اولوا العزم، مهمان می‌شوید. نام آن سرزمین که در آن کشته می‌شوید، عمورا (سرزمین جاودانه) است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از بین ببرد و محو کند.

(طاغوتیان تمام تلاش‌های خود را برای محو کردن آن، کردند اما نتوانستند. متوکل عباسی، به مرد یهودی پول داد که شبانه، برود و مزار امام حسین(ع) را بکند و بدن بی‌سر او بیرون آورد و در جای دیگر دفن کند تا مردم ببینند که بدنی در این مزار نیست، پس دیگر به زیارت نیایند. او کلنگ را بر قبر کوبید همین‌که خواست قبر را باز کند، رعشه‌ای گرفت، فریادی زد و همانند دیوانگان سر به صحرا گذاشت.

گاو آهن بر قبر انداختند و گندم کاشتند تا اثر قبر را محو کنند؛ اما مردم از لابه لای گندم‌ها عبور می‌کردند و قبر مطهر را زیارت می‌کردند. این حوادث در تاریخ اسلام نوشته شده است. در زمان متوکل عباسی هرکس به زیارت می‌رفت، دستش را قطع می‌کردند، اکثر شیعیان در آن زمان، یک دستشان قطع شده بود و برخی هم دو دست.)

ادامه‌ی حدیث: مردانی که در آن صحرا با تو شهید می‌شوند، از عشق خداوند و از عشق به تو، زخم شمشیر را احساس نمی‌کنند (زخم شمشیر ابتدا محل بریدن را داغ می‌کند سپس می‌بُرّد. امام حسین(ع) وقتی به اینجای سخن رسیدند آیه‌ی «يا نارُ كُونِى بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ» را خواندند و بر یارانشان دمیدند.)

سپس امام(ع) فرمودند: ما و شما به زودی محضر پروردگار می‌رویم اما من نمی‌روم که نیایم، بلکه من به دنیا باز می‌گردم؛ من رجعتی دارم همراه با پدرم امیرالمؤمنین(ع)، درست در آن روزی که مهدی آل محمد(ص) ظهور خواهد کرد (اگر تو هم دوستدار حسین(ع) هستی باید به‌گونه‌ای زندگی کنی که بتوانی دوباره به دنیا بازگردی) جدم رسول‌الله(ص)، ذوالفقار و پرچم و لوای حمد را به پدرم علی(ع) می‌دهد، کمک‌ها و همچنین اسب‌های ابلقی از آسمان می‌آیند که جبرئیل، میکائیل و اسرافیل(ع) سوار بر آن‌ها هستند و به کمک ما و مهدی(عج) می‌آیند. من و پدرم، ذوالفقار به دست، اقصی نقاط عالم را می‌گردیم. من به مسجد کوفه می‌روم و با انگشتِ معجزه‌گرم، سه چشمه از روغن، شیر و آب به راه می‌اندازم. آنگاه به هندوستان می‌روم و بتکده‌ها را خراب می‌کنم، سپس اسلام را به یهود و نصارا عرضه می‌کنم. ای شیعیان ما! در آن زمان، خداوند به هر شیعه‌ای یک فرشته می‌دهد تا غم و غصه را از صورت او بردارد (تازه آن زمان، زندگی معنا می‌گیرد) در آن زمان بیماری کوری، برص، زمین‌گیری و انواع گرفتاری‌ها به برکت اعجاز من، همگی از بین می‌روند. خداوند برکتش را به زمین نازل می‌کند؛ درخت‌ها چنان میوه می‌دهند که شاخه‌ها روی زمین قرار می‌گیرند. مردم به هر جا نگاه می‌کنند، فقط رنگ سبز و سبزی می‌بینند. در زمستان درختِ زمستانی، میوه‌ی زمستان و تابستان را با هم می‌دهد؛ در تابستان همچنین. آیا در قرآن نخوانده‌اید «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُري آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»، اهل مردم شهرها اگر ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، من تمام درهای رحمت آسمان و زمین را برایشان باز می‌کنم.

سپس امام(ع) فرمودند: ای شیعیان ما! کسانی که در آن زمان زندگی کنند یا اجازه‌ی رجعت بگیرند، خداوند هر خیرِ پنهانی را برایشان آشکار می‌کند. اگر به سفر بروند و از خانواده‌ی خود بی‌خبر باشند، زمین برایشان اخبارِ آن‌ها را می‌گوید. در آن زمان مردم، دشمنان اهل‌بیت(ع) را لعنت می‌کنند (که زندگی در جوار امام حسین(ع) این گونه بود؟ خداوند لعنت کند کسانی را که نگذاشتند ایشان امامت کنند و مردم اینگونه زندگی کنند)، لعنت می‌کنند آنان که زمین و مردم را این‌گونه بی‌بهره کردند.

بنابراین امام(ع) به آن‌ها می‌فرماید که ایشان و هرکس که بخواهد همراه ایشان باشد را، دوباره به دنیا باز می‌گردانند. ایشان وسعت عظیمی از زندگی و طول عمر را به روی بشر باز می‌کنند که محدود به هفتاد، هشتاد سال عُمر نیست.

بنابراین در شب عاشورا، امام حسین(ع) عقاید یارانش را در مورد مسئله‌ی امامت، به تکامل رساندند.

امشب عطش در کربلا بیداد می‌کند. حضرت سکینه(س) حدود شانزده‌ساله بودند. دختر حضرت رباب(س) و خواهرِ تنی حضرت علی‌اصغر(ع) و به قولی خواهر تنیِ حضرت رقیه(س) بوده‌اند. سکینه (س) فرمود: عطش بر من غلبه کرده بود. با دو نفر دیگر به خیمه‌ی عمه(س) آمدیم شاید ایشان مقداری آب، ذخیره داشته باشد. دیدم علی‌اصغر(ع) تشنه و بی‌تاب بر روی دستان عمه‌ام بی‌قراری می‌کند و عمه(س) برای او شعر می‌خواند: پسر برادرم! شکیبا باش؛ اگرچه می‌دانم جای شکیبایی نیست برای کودک شش‌ماهه‌ی عطشان و گرسنه!

سکینه(س) می‌فرماید: من خجالت کشیدم که به عمه(س) بگویم تشنه هستم. به عمه گفتم: عمه جان! بیایید این شیرخوار را به خیمه‌های عموها ببریم بلکه آبی داشته باشند. به خیمه‌ی عموها رفتیم اما هیچ‌کدام آبی نداشتند. به خیمه‌ی عموزاده‌ها و صحابه هم رفتیم اما آبی نیافتیم. ناگهان به عقب برگشتم و دیدم حدود بیست‌وپنج کودک به دنبال ما راه افتاده‌اند زیرا به هر خیمه‌ای به جستجوی آب رفته بودیم، کودکان تشنه به دنبال ما راه افتاده بودند که اگر آب پیدا کردیم، آن‌ها هم بنوشند.

بُریر و یحیی مازنی، از اصحاب، بسیار ناراحت شدند و عرض کردند: وای بر ما! ما باشیم و این اطفال تشنه باشند؟! تصمیم گرفتند که آن‌ها را به فرات ببرند و سیراب کنند؛ اما باز دوباره گفتند: شب است و ممکن است کودکان تیر بخورند و زخمی ‌شوند، پس تصمیم گرفتند کودکان را همراه نبرند، بلکه هر کدام مشک آبی بردارند و به فرات بروند و اگر یک نفر کشته شد، آن دیگری آب را به خیمه‌ها و کودکان برساند. به نزدیک فرات رسیدند، سربازان نگهبان متوجه شدند و گفتند بایستید. شما که هستید؟ فرماندهی سربازان آمد و بُریر را شناخت و اجازه داد که آب بنوشد. بُریر می‌گوید: وقتی پایم را در فرات گذاشتم و خنکای آب، دلم را جلا داد، گفتم: نفرین بر تو ای فرات! چند قدمیِ تشنگانِ اطفال حسین(ع) هستی… مشک را پر کردیم، در حال بازگشت بودیم که او سد راهمان شد و گفت: شما فقط اجازه دارید که خودتان از آب بنوشید و اجازه‌ی بردن آب را ندارید. مشک‌هایمان را گرفتند و جلوی چشمان ما دریدند، سپس او گفت: بریر! هرچه می‌خواهی از آب بنوش اما من مأمور هستم و به من نامه داده‌اند که از فرات، روباهان، شغالان، گرگان صحرا، وحوش، طیور و سگان درنده‌ی ولگرد بخوردند اما قطره‌ای به خیام حسین(ع) نرود!

آن‌ها نتوانستند آب فراهم کنند و شرمنده به نزد کودکان بازگشتند.

امام حسین(ع) شب عاشورا، باید این مسائل را هم سامان دهد اما ایشان مهلت می‌گیرد و می‌فرماید: می‌خواهم دعا کنم.

دعا چیست و ارزش دعاکننده در دین ما چگونه است؟

دعا چیست که آن‌قدر ارزشمند است که حسین بن علی(ع) به دشمن رو می‌اندازد و مهلت می‌گیرد تا خدا را صدا بزند و به درگاه خداوند دعا کند؟

پیامبر اکرم(ص)، خاتم انبیا و خاتم رُسل است. خداوند در قرآن به جانِ ایشان قسم خورده است. همچنین خداوند در سوره‌ی احزاب، بر ایشان صلوات فرستاده و فرموده است: الی الابد، بر ملائکه و مؤمنین واجب است نامت را که شنیدند، صلوات دهند؛ وگرنه مرتکب گناه شده‌اند. اما در سوره‌ی انعام آیه‌ای عجیب وجود دارد که خداوند فرموده است: ای رسول من! برحذر باش مبادا در صورتِ کسانی که شبانگاه با من خلوت می‌کنند و سحرگاه به درگاه من دعا می‌کنند، اخم کنی. (برخی از آن‌ها انسان‌های خوبی هم نبودند اما آیه ادامه می‌دهد) حساب آن‌ها به تو مربوط نیست و حساب تو هم به آنان مربوط نیست. اگر رویت را ترش کردی، نام تو را در دفتر ستمکاران می‌نویسم!

این، مقامِ دعا کننده را می‌رساند. دعا، تعامل دو طرفه میان بنده و خداوند است. در قرآن آمده است: «أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ»، عالی‌ترین جنبه‌ی دعا این است که خداوند از دعا کننده، کشفِ سوء می‌کند و غم و ناامیدی را از چهره‌اش دور می‌کند. عالی‌ترین جنبه‌ی دعا این است که خداوند به دعا کننده، ظهور می‌کند؛ و انسان وقتی کامل می‌شود که به شهود خداوند برسد و این با دعا امکان‌پذیر است؛ بنابراین امام حسین(ع) با درخواستشان در شب عاشورا، این پیام را به ما رسانده‌اند.

ما روزی هفده رکعت نماز می‌خوانیم اما خداوند می‌فرماید: «لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» شاید با این نماز، رستگار شوید. ما یک ماه روزه می‌گیریم اما خداوند می‌فرماید: «لَعَلَّكُم تَتَّقونَ» شاید با این روزه، اهل تقوا شدید. اما خداوند در باب دعا در قرآن می‌فرماید: تو دعا کن، من تو را رشد می‌دهم و جاودانه‌ات می‌کنم (اینجا از کلمه‌ی شاید، استفاده نمی‌کند بلکه می‌فرماید حتماً).

همواره در دل انسان، ترس عجیبی وجود دارد و انسان را بر سر دوراهی، مضطر می‌کند؛ قسمتی از دل، به تو می‌گوید، زندگی گذرا است و تمام موجودات حتی زمین هم، زمانی از بین می‌روند؛ و این مسئله در دل انسان ترس ایجاد می‌کند که پایانِ من چه زمان است؟! چند سال یا چند روزِ دیگر؟! از طرف دیگر، قسمتی از دل می‌گوید که اگر گذرِ مطلق باشد، فایده چیست؟ باید بقایی هم وجود داشته باشد وگرنه هیچ و پوچ هستیم؛ و ناامید می‌شویم. به همین دلیل، انسان‌ها به دنبال بقا و ماندگاری می‌روند. عده‌ای با پول و ثروت به دنبال ماندگاری هستند، عده‌ای به دنبال مقام هستند که ماندگار شوند، عده‌ای برای ماندگاری به دنبال قدرت می‌روند مانند چنگیز و… اما هیچ‌کدام ماندگاری ندارند و به بقا نمی‌رسند؛ اما آن کس که عاقل و فهیم است، به سراغ کتب آسمانی می‌رود و متوجه می‌شود که در تمام این کتب، آمده است که بقا، در ایجاد رابطه با خداوند است.

و امام حسین(ع) جاودانه ساز است. هرکس با او همراه شود را هم، جاودانه می‌کند؛ نه فقط شهدای کربلایش را. به همین دلیل شب عاشورا امام(ع) مهلت می‌گیرند برای دعا کردن؛ زیرا می‌خواهند به ما این پیام را بدهند که برای جاودانه شدن، باید دعا کرد یعنی با خداوند اتصال ایجاد کرد و این اتصال، در غالب گفت‌وگو و مناجات است. به همین دلیل می‌گویند که نیمه‌شب، زمانی که همه خواب هستند، بیدار شوید زیرا تنهایی خودتان را احساس می‌کنید، آنگاه خداوند به شما ندا می‌دهد: «أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ» اگر بقا، تداوم، جاودانگی و رجعت می‌خواهید، به من اتصال پیدا کنید.

انسان‌ها چهار دسته هستند:

  1. دسته‌ای که اگر صد سال هم زندگی کنند، باز هم کودک هستند و از محدوده‌ی کودکی خارج نمی‌شوند، به بازیچه‌ها و سرگرمی‌ها (غذا، پوشاک، رنگ، آرایش و…) دل‌خوش هستند.
  2. عده‌ای در منطقه‌ی خود، سری میان سرها در می‌آورند و در شهر خود مثلاً رئیس فلان اداره، نویسنده، هنرمند و… می‌شوند.
  3. عده‌ای از زمان و مکان خود فراتر می‌روند، مانند مردان خوب و بد تاریخ: حافظ، ملاصدرا، ابوعلی سینا، چنگیز، حرمله، یزید و…
  4. عده‌ای از زمین و زمان فراتر می‌روند و به ملکوت می‌رسند و انسان‌های ملکوتی می‌شوند مانند ابوالفضل(ع).

مقام رفیع حضرت ابوالفضل(ع)

ایشان از دنیا فراتر رفته و به ملکوت اعلی رسیده است، آنجا که امام صادق(ع) فرمودند: «رَفَعَ ذِكْرَكَ فِي الْعِلِّيِّينَ»، به طوری که فرمود: حق ندارید هیچ‌کس را با ابوالفضل(ع) مقایسه کنید، نه در دنیا و نه در آخرت و نه در بهشت.

در حدیث دیگری فرمودند: روز قیامت، تمام بهشتی‌ها و شهدای بهشت می‌گویند: کاش جای ابوالفضل(ع) بودیم. آیا غبطه‌ی آنان به خاطر نوعِ شهادت ایشان است؟ حمزه(ع) را مُثله کردند، جگرش را بیرون آوردند و به دندان کشیدند اما ایشان هم به ابوالفضل(ع) غبطه می‌خورد. دست‌های حضرت جعفر طیار(ع) را هم بریده‌اند و سیصد زخم بر بدن داشتند اما ایشان هم به ابوالفضل(ع) غبطه می‌خورند. آن‌ها به چه چیز غبطه می‌خورند؟! آن‌ها غبطه‌ی معرفت ایشان نسبت به خداوند تبارک و تعالی را می‌خورند. خداشناسی و بندگی ابوالفضل(ع) به درگاه خداوند بوده که ایشان را سرآمد کرده است.

به ما فرموده‌اند هر آدمی که می‌خواهد به توحیدِ مطلق و به فناء فی الله برسد و ذوب در اسم «الله» خداوند شود، برای او فتح باب نمی‌شود مگر به دست ابوالفضل(ع).

سید هاشم حداد، سال‌ها سلوک داشت اما به جایی نمی‌رسید. گفت: یک شب از حرم حضرت عباس(ع) گریان و نالان بیرون آمدم. در صحن، بدنم را جلوی چشمانم از من گرفتند و قیچی کردند، آن را ریز ریز کردند، ناگهان دو دستِ ابوالفضل(ع) پیدا شد، تکه‌های بدن مرا چیدمان کرد و از من، سید هاشم دیگری ساخت. صبح که از خواب بیدار شد، دست در کوره‌ی آهنگری می‌برد، دستش نمی‌سوخت و آتش به آن اثر نمی‌کرد. ابوالفضل(ع) او را به مقامی که می‌خواست و سال‌ها به دنبال آن بود اما نمی‌رسید، رساند.

سید علی قاضی(ره) فرمود: سال‌ها نماز مغرب را در حرم امام حسین(ع) و نماز عشا را در حرم حضرت عباس(ع) می‌خواندم و در این میان، بسیار گریه می‌کردم. سلوک و آداب بسیار داشتم اما فتح بابی نمی‌شد. یک شب که گریان از حرم بیرون می‌رفتم، سیدی که مانند دیوانه‌ها بود، جلوی مرا گرفت و گفت: سید! آیا نفهمیده‌ای که قبله‌گاهِ تمام اولیای خدا و ملجأ تمام دوستان خدا، این ابوالفضل(ع) است و باید دامن او را بگیری؟!

ابوالفضل(ع) معلم و استاد معرفت است به همین خاطر دربان درب خانه‌ی حسین(ع) است. شناخت و معرفت خداوند، دربی دارد به نام درب ولایت ائمه(ع)؛ و ولایت ائمه(ع)، خلاصه در ولایت حسین(ع) است، آنگاه دربان درب خانه‌ی حسین(ع)، ابوالفضل(ع) است.

وقتی دستان ابوالفضل(ع) بریده شد، آن‌ها را به آسمان بردند (کف العباس، مکانِ بریده شدن دستان مبارک ایشان است)، خداوند در عوض، همان‌جا در علقمه، به او دو بال داد «جناحین». چرا خداوند به ایشان بال داد؟ زیرا با این دو بال، سرعت عمل داشته باشد و هر کس، هر کجا ایشان را صدا می‌زند، به سرعتِ آمدنِ ملک به زمین به سراغ او بیاید.

هرکس ایشان را در خواب می‌بیند، دست‌هایش را نمی‌بیند اما چرا بال‌هایش را هم نمی‌بیند؟ زیرا دو بال ایشان ملکوتی است، پس باید چشم ملکوتی داشت تا بتوان بال‌هایش را دید.

شخصی گفت: در حرم ایشان بودیم. مردی آمد و تکه‌ای گوشت را بر زمین انداخت و گفت: پسرِ ام‌البنین(س)! از تو فرزند می‌خواستم اما نه این‌گونه؛ مگر می‌خواستی به گداهای کربلا اضافه کنی که به من فرزندی کر و کور و لال و فلج دادی؟! او را بگیر، برای خودت باشد. سپس بچه را به سمت ضریح پرتاب کرد و انگشت اشاره‌ی خود را به سمت حرم تکان داد و گفت: تشنه هستم، بین‌الحرمین می‌روم تا فالوده‌ای بخورم و بگردم، او را زود شفا بده و مرا معطل نکن که راهم دور است. مرد رفت.

ما از بی‌ادبی مرد بسیار تعجب کردیم. لحظاتی نگذشته بود که دیدیم ضریح و زمین حرم لرزید، عده‌ای ترسیدند و فرار کردند. در این میان، دیدیم که کودک، بلند شده است و به اطراف نگاه می‌کند و می‌گوید پدرم کجاست؟! خادمان حرم آمدند و او را بردند. پدرش بازگشت. ما به او گفتیم پسرت شفا گرفته و خادمان او را برده‌اند. پدر رفت، دست کودک را گرفت و راه افتاد که برود، نگاهی به ضریح کرد و گفت: ممنونم برادرِ زینب(س)! سپس به راه افتاد.

ما با تعجب گفتیم: به همین راحتی می‌روی؟! گفت: چه کنم؟! گفتیم: فرزندت شفا گرفت! گفت: چرا تعجب کردید؟! من او را نزد ابوالفضل(ع) آورده بودم، از شفا یافتنش تعجب نمی‌کنم؛ من عباس(ع) را می‌شناسم…

عالم بزرگواری گفت: با عالم دیگری در حرم ابوالفضل(ع) نشسته بودیم که جوان عربی را دیدیم که به زیارت آمد. بلند گفت: سلام علیکم ابوفاضل! حالِ شما چطور است؟ خوش می‌گذرد؟ حال ما هم بد نیست (گویی آقا با او احوال‌پرسی می‌کرد) دوباره گفت: خیر، پدر و مادرم را نیاورده‌ام، برای اینکه وضع مالی‌ام خوب نبود و مرکب نداشتم و پیاده آمدم به زیارت شما؛ شما که از احوال من خبر دارید. سپس نشست و پاهای خود را دراز کرد و گفت: زود باید بروم، منتظرم هستند، راهم دور است؛ پاهایم را ببین که چقدر زخم شده است (پاهایش خونین بود). لحظه‌ای نگذشت که پاهایش سالم شد. یک پایش را جمع کرد و پای دیگرش را دراز کرد و گفت: ابوفاضل! «الاحسانُ بِالاِتمام»، این یک پا را هم سالم کن. آن پایش هم سالم شد. گفت: آیا اجازه‌ی مرخصی می‌دهید؟ نمی‌توانم بمانم، دل پدر و مادرم شور می‌زند، اجازه‌ی رفتن بدهید. سپس بلند شد، ایستاد و دست بر سینه زد و گفت: فی امان ‌الله؛ و عقب عقب آمد تا بیرون برود.

کنار ما رسید. من به او گفتم: زیارتت قبول باشد، عجب زیارتی کردی. گفت: خب، شما هم زیارت کنید. گفتم: من هم زیارت می‌کنم. گفت: این‌گونه، نشسته زیارت می‌کنی؟! مگر نمی‌بینی ابوفاضل با دو بال در زیر بغل، روبروی تو ایستاده و نگاهت می‌کند؟

***

شکر خدا دعای سحرها گرفته است / دست مرا عنایت آقا گرفته است

شکر خدا، که چشم همیشه حسینی‌ام / اشکی برای روز مبادا گرفته است

بال فرشته است برای تبرکش / اطراف چشم‌های ترم را گرفته است

این جا حسینیه است، ملائک نشسته‌اند / جبریل هم برای خودش جا گرفته است

این دستمال گریۀ ماه محرمم / امروز بوی چادر زهرا گرفته است

حالا نفس نفس زدنِ سینه‌های ما / عیسی‌شده‌است ‌و طبع مسیحا گرفته‌است

دیروز بین خونِ خودش ریشه کرده بود / حالا درخت سیب شده پا گرفته است