محورهای سخنرانی:
زیارت عاشورا جزو برنامهی روزانهی ما باشد
رسیدن اهل بیت(ع) به شام
رفتن اهل بیت(ع) به شهر شام، سبب ورود اسلام علوی به این شهر شد
گریهی خالصانه بر امام حسین(ع) سبب استحالهی ما در ایشان میشود
زیارت امام حسین(ع) سبب توسعه در امور مختلف میشود
حال کسی که معرفتش توسعه پیدا کرده است چگونه است؟
کسانی که میخواهند زیارت کامل عاشورا را بخوانند، به این نحوه بخوانند: زیارت ششم امیرالمؤمنین، زیارت عاشورا و سپس دعای علقمه را بخوانند.
روزهای پایانی ماه محرم است. انشاءالله که محرمهای زیادی را ببینیم و توفیق خواندن زیارت عاشورای امام حسین(ع) را روزانه داشته باشید.
از امام جعفر صادق(ع) سؤال کردند که چند سال یکبار به کربلا برویم؟ امام فرمودند: اگر نزدیک هستید و مشکلی ندارید، سالی یکبار بروید و اگر دور هستید و مشکل دارید، دو سال یک بار بروید و اگر باز هم برایتان مقدور نیست تلاش کنید که هر سه سال یکبار بروید. مجدد سؤال کرد که اگر به هر دلیلی نتوانستیم این گونه برویم چه کاری انجام بدهیم؟ امام فرمودند: هر جا که هستید، دلتان که تنگ شد، زیارت عاشورای امام حسین را بخوانید به نیابت زیارت قبر مطهر امام حسین علیهالسلام.
جا دارد که روزانه این زیارت جزو برنامههای روزانهی ما باشد تا از خیرات و برکاتش بهرهمند شویم.
طبق نقلها به احتمال زیاد، روز اول صفر، کاروان اسرای کربلا وارد شهر شام میشود. وقتی کاروان از کربلا در روز یازدهم حرکت کرد، 85 زن و بچه اسیر بودند؛ از کوفه که بیرون میرفتند از این تعداد، 50 نفر و بعضی مینویسند که کمتر از 50 نفر برای اسارت به سمت شام حرکت کردند. عدهای که برای اسارت به شام برده شدند فقط اهلبیت بودند و مابقی نبودند؛ مابقی را خانواده و قبایلشان که اهل کوفه بودند، آمدند و فدیه دادند و آنها را آزاد کردند و رفتند.
نقل است که وقتی کاروان سرها را آوردند، یکی از سرها را به گردن اسب به جهت تحقیر آویزان کرده بودند که سر حبیب بوده است. کسی که اسب سوار بوده و این اسب را میبرده است، نقل میکند: پسر بچهی 14 ، 15 سالهای به دنبال من حرکت میکرد و هر جا میرفتم به دنبال من حرکت میکرد. نزدیکهای غروب بود و نزدیک دارالاماره بودیم که من ایستادم و از پسر بچه سؤال کردم چرا امروز به دنبال من بودی. پسر بچه گفت آن سری که به گردن اسب است، سر پدر من است و من پسر حبیب هستم. هر مقدار که فدیه بخواهی من به تو میدهم، سر پدر من را به من بده. مرد مبلغ زیادی گفت و پسر بچه با چند نفر دیگر برگشت و فدیه را آورد و سر را گرفتند و شستوشو دادند و دفن کردند.
اکثر شهدای کربلا را که سرهایشان را به داخل کوفه آوردند، همان جا اقوامشان فدیه دادند و سرها را گرفتند و شستوشو دادند و دفن کردند. تنها سرهای بنیهاشم باقی ماند که 18 سر بودند.
وقتی اسرا به شهر شام رسیدند تعداد محدودی بودند. از 50 نفر، عدهای بین راه از بین رفتند بعضی از بانوان و کودکان از بین رفتند و از مابقی هم که به شهر شام رسیدند، 9 بچه یا 7 بچه در این چند روزه در شام بر اثر بیماری پوستی از بین رفتند. خرابه زندانی بود که جانیان را در آن نگه میداشتند و دیوارهایش در حال ریزش بود به همین جهت زندان را عوض کردند. این بزرگواران را در جای متروکه و بسیار کثیفی نگه داشتند که حضرت سکینه فرمودند: بدن تمام ما تاول زد و به سوزش و خارش دچار شدیم و به سختی این مدت را طی کردیم…
زیارت حضرت رقیه(س) بسیار دیدنی است. یک نفر عروسک میآورد، یک نفر گهواره میآورد و یک نفر ناله میزند. میگویند پیرمردی به زیارت رفت و با خودش یک سوزن برد. سوزن را نشان داد و گفت: رقیه جان! میگویند خارها در پایت فرو رفته است، سوزن آوردهام خارها را درآوردم… مرد دیگری به سینه زد و یک شیشه درآورد و گفت: رقیه جان! بچههای ما چوپان هستند در بیابان میدوند پاهایشان که زخم میشود از این روغنها به پایشان میمالیم، شما در اسارت بسیار دویدهاید…
کمکم به پایان ماه محرم رسیدیم. شبهای توسل و دعا است. شبهایی که گویی به پایان مسابقه رسیدهایم و دوندگان در میدان مسابقهی حسینی به سرعتِ سِیر خود اضافه میکنند. این شبها هم خوشحال هستیم که دعوت شدهی مجلس حسینی هستیم و هم ناراحت هستیم که مبادا حق مطلب را ادا نکرده باشیم.
هر چه به پایان محرم و به دههی اربعین و به ورود کاروان به شام نزدیک میشویم، یک مسئله برای ما مُحرز میشود: اینکه گویی تمام کربلا به این جهت چیده شد و اتفاق افتاد تا اسلام علوی وارد شهر شام بشود. دمشق بسیار با کوفه متفاوت است. کوفیان حکومت امام علی(ع) را دیدهاند و تربیت شدهی امام علی علیهالسلام هستند. کوفیان امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) را میشناختند و کودکی حضرت علی اکبر(ع) را دیده بودند. با این وجود، این جنایت را انجام دادند! اما شامیها اصلاً امام سجاد(ع) را ندیده بودند و آشنا نبودند و در شام 50 سال است که معاویه، علیه اسلام علوی تبلیغ کرده است و در تمام نماز جمعهها به امیرالمؤمنین(ع) بد گفتهاند و حضرت علی(ع) را بد معرفی کردهاند.
جمعی پیش معاویه بودند که مردی آمد و شروع کرد پدر و مادرش را نفرین کرد. معاویه گفت: برای چه این مقدار نفرین میکنی؟ مرد گفت: برای اینکه بدترین خیانت را در حق من کردهاند و بدترین ظلم را کردهاند. مرد گفت: نام من را علی گذاشتهاند، از این بدتر ممکن است؟!
تاریخ میگوید که فرد 40 ، 45 سالهای نبود که در شام باشد و اسمش علی باشد، اینقدر مردم بغض علی(ع) را داشتند!
کوفهای که علیشناس بود به آن نحوه برخورد کرد، شامی که اصلاً اینها را نمیشناخته اینها چگونه از اولاد علی بن ابیطالب استقبال میکند؟!
در این شام که جشن و بدگویی است، اهل بیت را از صبح وارد بازار شام کردند و تا شب گرداندند و شب به قصر یزید ملعون بردند. مورخین سنی مینویسند: شب که آنها به قصر یزید وارد میشدند، مردم کوچه و خیابان، یزید را لعن میکردند. به این ترتیب اسلام وارد شام شد. با سه تا ده دقیقه: یک ده دقیقه امام سجاد(ع) در مسجد اموی سخن گفتهاند؛ نگذاشتند بیش از این امام سخن بگویند؛ و دو خطبهی کوتاه دیگر هم حضرت زینب(س) داشتند، یکی در بازار شام و دیگری در قصر اموی. خطبهای که حضرت زینب خواندند چنان یزید را به وحشت انداخت که بعد از آن اگر کار داشت پیغام میداد که امام سجاد(ع) بروند و عمهاش همراهش نباشد.
امام سجاد علیهالسلام در طول زندگی، منبرشان همان منبر مسجد اموی بود و دیگر نگذاشتند که به منبر بروند، آنچه بوده در قالب دعا بوده است. اگر امام محمد باقر(ع) مکتب تشکیل دادند به خاطر صبر امام زینالعابدین(ع) بوده است.
ابوخالد کابلی از افغانستان به مدینه رفت و یکی از شاگردهای امام زینالعابدین(ع) است. ابوخالد میگوید دلم برای مادرم تنگ شده بود، میخواستم مادرم را ببینم. نزد امام سجاد(ع) آمدم و گفتم: مرخصی به من میدهید بروم مادرم را ببینم؟ امام فرمودند: صبر کن و فردا برو. فردا یک کاروان از راه دور میآید، از مصر میآیند و یک دختر بیمار دارند و همه جا بردهاند و ناامید شدهاند. پدرش گفته هر کس او را مداوا کند به او ده هزار درهم میدهم. کاروان که رسید تو به پدرش بگو من او را مداوا میکنم و ده هزار درهم را به من بده. ابوخالد رفت و دختر را دید که دست و پایش را بستهاند، گویی جن زده است. به پدرش گفت: من او را مداوا میکنم. ابوخالد گفت من میروم و برمیگردم. امام به ابوخالد فرمودند: دستت را روی گوش چپ دختر بگذار که این دختر جن زده است و در گوش راستش بگو زینالعابدین میگوید: ملعون! از بدنش خارج شو وگرنه سر و کارت با من است. بعد دستت را بگذار روی آن گوش و بگو: دیگر برنگرد هرگز، زینالعابدین میگوید اگر برگردی تو را به آتش میکشم.
ابوخالد رفت و کارها را انجام داد. دختر رعشه داشت. وقتی جملات را گفت، دختر آرام شد و گفت چرا من حجاب ندارم؟ و حال دختر خوب شد.
ده هزار درهم را گرفت و نزد امام برگشت و به امام داد. امام فرمودند: این را برای خودم نمیخواستم تو میخواهی بروی مادرت را ببینی من نمیخواستم تو دست خالی بروی، نمیخواستم تو دست خالی از درب خانهی من بروی.
هر امامی که به امامت مبعوث شود و هر پیامبری که به پیامبری مبعوث شود، باید چند چیز را دارا باشند:
– یکی از آنها معجزه است. دیگری کرامت است. انبیای مرسل، علم لَدُنی باید داشته باشند و عمدهی مسائلی که امام و پیامبر باید داشته باشند، سعهی صبر است یعنی حوصله و ظرفیت بسیار گسترده.
وقتی حضرت موسی(ع) به نبوت مبعوث شد، ندا آمد به سوی فرعون برو و او را هدایت کن. موسی(ع) اولین چیزی که در برابر فرعونی که ادعای خدایی میکرد خواست، سینهی وسیع بود؛ و دیگر بیان از خداوند خواست که تأثیر کلام داشته باشد تا بتواند به منطق قوی حرفش را اثبات کند؛ و دیگر خواست که وزیری داشته باشد.
اوج سینهی وسیع را پیامبر اسلام(ص) دارند، در مقابل ابوجهل و ابولهب و در مقابل توهینها و آزارها؛ و بعدش امام علی علیهالسلام دارند. اما در مورد همهی این بزرگواران، جایی این ظرف لبریز میشود.
امام علی علیهالسلام 21 سال در خانه نشستند و بدیهای بسیار دیدند و سکوت کردند، حتی در برابر کتک خوردن حضرت زهرا سلامالله علیها سکوت کردند. اما صبح دفن حضرت زهرا(س)، دم درب خانهی علی(ع) شعار میدادند که دختر پیامبر ما را چه کردی؟ دفن کردی ما میخواستیم نماز بخوانیم. به 40 زن بیل و کلنگ دادند تا 40 قبری که حضرت علی(ع) کنده بودند تا مکان مزار حضرت زهرا(س) مشخص نباشد را بکَنند تا بدن حضرت زهرا(س) را بیرون آوردند و تشییع جنازه کنند!
وقتی خبر به حضرت علی علیهالسلام رسید، دستمال سرخشان را بستند و عبای زردشان را پوشیدند و ذوالفقار را از نیام کشیدند و روی یکی از قبرها نشستند و ذوالفقار را روی زانو گذاشتند و فرمودند: به خدا قسم اگر به یکی از این قبرها دست بزنید ذوالفقار را از نیام بیرون میآورم و حمام خون راه میاندازم، صبر علی را سر آوردید.
آنها میدانستند که این ننگ عالم است که اگر شما بر حق هستید چرا در دفن دختر پیامبر، شما را راه ندادند؟ و هنوز هم نتوانستهاند جواب بدهند.
حضرت زهرا سلاماللهعلیها صبر مطلق است اما یک جا این صبر تمام میشود. حضرت به مسجد آمدند و فرمودند نفرین میکنم. سلمان فارسی میگوید دیوار مسجد آنقدر بالا رفت که یک انسان میتوانست از زیرش رد شود؛ که الآن بریزد بر سر مردم. امام علی علیهالسلام داد زدند سلمان به داد برس بگو تو دختر پیامبر رحمة للعالمین هستی. وقتی به ملاقات آمدند، حضرت زهرا(س) به امام علی عرض کردند: پرده بکش من آن دو نفر را نبینم.
روایت است که در روز قیامت، اولین کاری که خداوند میکند روضه برای امام حسین(ع) برگزار میکند. هر کس در دنیا در روضهی حسین(ع) گریه کرده است، خداوند او را دعوت میکند. روضهخوان حضرت زهرا سلاماللهعلیها است. یک طرف دوشش پیراهن پاره پارهی امام حسین(ع) است و یک طرف پیراهن غرق در خون امام حسن مجتبی(ع) است. حضرت زهرا(س) میایستند و میگویند: خدایا! از تو تقاضایی دارم، حسین را نشانم بده. یک لحظه ندا میآید سر بالا کنید و همه سر بالا میکنند و بدنی بیسر و سری بیبدن بین زمین و آسمان میبینند و حضرت زهرا صیحه میزنند و غش میکنند. وقتی به هوش میآیند دو کلام میگویند: خدایا انتقام قاتلانش و خدایا تمام محبانش را به من ببخش.
اما عجب صبری دارند حضرت زینب(س) که بالای تله زینبیه میایستند و… اما چه اتفاقی افتاد که در بازار شام دو مرتبه صبرشان لبریز شد و دو مرتبه نفرین کردند؟ یک بار زمانی که سنگ به پیشانی امام حسین(ع) زدند و مجدد خون آمد و یک مرتبه دیگر هم نفرین کردند.
گریه موجب میشود تمام وابستگی ما به غیر خدا در درون ما شسته شود و از بین رود. گریهی خالصانه بر امام حسین(ع) ما را با امام حسین(ع) قاطی میکند و ما اجین با ایشان میشویم. ما فانی میشویم در حسین(ع)؛ و حسین(ع) فانی در خداوند است بنابراین میشویم بندهی خاص خداوند. اثر گریه بر امام حسین(ع) این است که مَجاز را بشوید.
گریه برای اینکه این استحاله را انجام دهد، 5 شرط لازم است:
خودشان فرمودند که ما را واسطه قرار دهید. ما گدا هستیم اما قیمت گریهها نمیتواند باشد و گریه فقط ادای حق پیامبر است.
دزد بود و مال مردم میدزدید. مداوم هم مجلس حسین هم میآمد و گریه میکرد. بعدها که توبه کرد، خودش گفت: شبی خواب دیدم وقتی که مردم جنازهی من را میبردند و من وضعم خوب نبود، داد میزدم حسین به دادم برس. امام حسین(ع) آمدند و فرمودند: من مگر دزد هستم که حامی دزدها باشم؟
جایی امام حسین(ع) شفاعت دزد را میکند که در همین دنیا شفاعتش میکند.
72 رذیلهی اخلاقی داریم و 72 فضیلت اخلاقی. ایام محرم مکتب امام حسین(ع) است. سعی کنیم این 72 را با هم جابهجا کنیم، رذائل را دور کنیم و فضائل را جایگزین کنیم.
خدا کربلایی احمد تهرانی را رحمت کند. خدا خانم مالک را هم رحمت کند. میگفتند: وجودت کربلا است قلبت میدان کربلا است، هواهای نفسانی شمر هستند و عقلت امام حسین(ع) است. آخر هر شب حساب کن در کربلای وجودت حسین(ع) پیروز بوده است یا شمر.
من تا توبه نکنم واجد شرایط توبه نمیشوم. برای دریافت واسعه خداوند خودم را واجد شرایط کنم. چگونه واجد شرایط شوم؟ باید وسعت پیدا کنم. چه چیزی موجب وسعت میشود؟ رمز تمام توسعه را خداوند در وجود امام حسین علیهالسلام قرار داده است.
هر چیزی را در زندگی اگر توسعه ندهی و در محدودیت باشد، به زودی اثرش در دنیا محو میشود.
اگر صد میلیون تومان پول داشته باشی، ده میلیون طلا بخری و ده میلیون مسافرت بروی، ده میلیون اسباب بخری و … به این صورت پولت تمام میشود چرا که مصرف کردی و توسعه ندادی. حال اگر این پول را به کار بیندازی بعد از مدتی توسعه پیدا میکند.
آنچه خداوند به ما داده است یک رمزی برای توسعه در آن قرار داده است و آن، امام حسین(ع) است.
1ـ توسعه در مال
بسیار حدیث داریم که روضهی امام حسین(ع) و زیارت امام حسین(ع) چه با خواندن زیارت عاشورا چه با رفتن به کربلا موجب توسعهی مالی میشود.
اگر قرار باشد قرض کنی و به مکه بروی اسلام اجازه نمیدهد، اگر برای رفتن به عمره قرض کنی اسلام اجازه نمیدهد، برای رفتن به مشهد و سامرا و کاظمین و نجف هم ضرورت ندارد اما قرض برای کربلا رفتن را اجازه میدهد. پولی که خرج میکنی گاهی ده برابر میشود و گاهی برایت هفتاد برابر میشود و گاهی برایت هفتصد برابر میشود و مالت توسعه پیدا میکند.
حاج ماشاالله کرمان خانهی کوچکی داشت و مریض بود. نذر روضهی امام حسین کرد و امام حسین در آن خانه شفایش را داد. از خارج کشور برای روضهاش میآیند تمام اطرافش خانههایشان را نذر کردند و اضافه شد به خانهی حاج ماشاالله.
2ـ توسعهی حافظه
آلزایمر بیماری عاشقان امام حسین(ع) نیست. میخواهی چیزی را حفظ کنی صبح سه مرتبه بگو: «صلی الله علیک یا اباعبدالله».
آیت الله نجفی مرعشی اواخر عمرشان بسیار ناتوان شده بودند. زیر بغلشان را میگرفتند و برای تشکیل کلاسهای درسشان به مسجد اعظم میآوردند. یک بار یک خارجی در دلش میگوید ایشان که مردنی است، میخواهد درس بدهد؟ آقا روی منبر مینشیند و رو به فرد میکند و میگوید: درست است که مردنی هستم و حالم بد است، بگذار شروع کنم تا ببینید. فرد میگوید تعجب کردم اول که ذهنم را خواند و بعد هم که شروع کرد سه ساعت متصل مسلسلوار گفت و دوباره زیر بغلهایش را گرفتند و بردند.
خدا خانم مالک را رحمت کند. در منزلی بودیم پسر آیت الله مرعشی گفتند اجازه نامههای خانم چه شد؟ از تمام مراجع تقلید زمانش اجتهاد داشت و سواد نداشت. میپرسیدیم خانم کجا درس خواندید اشکشان میآمد و میگفتند پای سماور امام حسین علیهالسلام.
در تهران در همین اواخر یک خدمتکار مؤمنی بود که عاشق امام حسین(ع) بود و روضههای امام حسین(ع) میرفت و استکان جمع میکرد و… هر جا اسم امام حسین(ع) بود آنجا میرفت و خدمتی میکرد. یک شب، جوانها میخواستند سرکارش بگذارند. شب جمعهای که میخواستند دعای کمیل بخوانند به او گفتند تو باید بعد از نماز مغرب و عشا دعای کمیل را بخوانی. او که سواد نداشت، با تعجب گفت من بخوانم؟ گفتند آری. گفت میخوانم؛ و مفاتیح را برداشت و سؤال کرد: کمیل کدام است؟ برایش آوردند و نگاهی کرد و ورق زد و یک ساعت بعد کمیل را از حفظ خواند و غلغلهای برپا کرد.
به او تهمتی زدند که خانه نشینش کردند و دق کرد و از دنیا رفت به طوری که خانوادهاش هم برای دفنش نرفتند و قرار شد شهرداری او را دفن کند. (وقتی جنازه را در بهشت زهرا برای شستوشو میبرند، هر جنازهای که کفن همراه جنازه نباشد کفن شهرداری را برایش استفاده میکنند).
غسال نزد یکی از علما رفت و گفت وقتی ریل جنازه را آورد، دیدم کنارم جوان خوشاندام زیبا و معمم سیدی هست و میگوید او این گونه بشوی، دست در جیبش کرد و گفت این سدر را رویش بریز، این کافور را بریز، و کفنی داد و گفت این کفن را بپیچ، و یک برد یمانی داد و گفت این را رویش ببند. پیچیدم و برگشتم دیدم آقایی نیست و من با جنازه تنها هستم. دویدم گفتم سید کجا رفت؟ گفتند کدام سید؟ کسی نیامده است.
3ـ توسعهی علمی
توسعه علمی را خداوند در اسم و زیارت امام حسین قرار داده است.
بزرگی مانند علامه قاضی طباطبایی که هم زاهد هستند و هم عارف و عابد میگویند من هر چه دارم از زیارت سیدالشهدا(ع) دارم.
مرحوم علامه طباطبایی فیلسوف و مفسر قرآن میگویند که من هر چیزی که دارم از زیارت امام حسین(ع) است و هیچ کس در عالم معنویت به هیچ مرحله معنوی نمیرسد مگر در حرم امام حسین(ع) و یا در توسل به امام حسین(ع).
روح بلند آیت الله بهجت شاد. میگویند خدا میداند که در اتفاقات تولد و شهادت امام حسین(ع) و در اسارت اهل بیتش و … چه رحمت واسعهای نهفته است؛ و خداوند رموز تمام توسعه را در وجود حسین بن علی(ع) قرار داده است.
4ـ توسعهی آبرو
افراد حسینی، انسانهایی هستند که هم در دنیا و هم در برزخ و قیامت نزد خداوند صاحب اعتبار هستند. هیچ ثروتی در دنیا به اندازهی آبرو و اعتماد، ارزش ندارد. انسان وقتی آبرو و اعتبار داشت، امین جان مردم است و امین ناموس و مال مردم است. این اعتبار و آبرو از مکتب امام حسین(ع) حاصل میشود.
5ـ توسعه در اولاد
برای کسی که اولاد ندارد و میخواهد اولاد دار شود؛ و کسی که دارد و میخواهد اهل شود؛ و کسی که میخواهد نسلش زیاد شود.
6ـ توسعه در سلامتی؛ توسعه در سلامت چشمِ گریه کن امام حسین علیهالسلام، در سلامت سلولهای بدن، در سلامت گوش، در سلامت جوارح بدن
به کربلا برو و سینهی خود را به ضریح امام حسین(ع) بچسبان تا خدا به تکتک سلولهای بدنت سلامتی بدهد.
7ـ توسعه در عمر
طبق فرمودهی امام صادق(ع)، مجلس نشینی برای امام حسین(ع) جزو عمر حساب نمیشود. زائر حسین(ع) که به کربلا میرود، هر مقداری که میرود مازاد بر عمرش است.
چند چیز عمر انسان را توسعه میدهد: 1. زیارت امام حسین(ع) 2. نشستن در روضهی امام حسین(ع) 3. دعای یتیم 4. دعای انسان مظلوم که او را کمک کنیم 5. خدمت به پدر و مادر 6. رفتن به صلهی رحم 7. صدقه دادن در راه خداوند تبارک و تعالی. سرآمد اینها در زیارت امام حسین علیهالسلام است.
امام علی علیهالسلام فرمودند: مردم به صلهی رحم و کارهای خیر بیشتر زنده میمانند تا به عمری که خداوند برایشان مقدر کرده است. مردم به گناهانشان بیشتر میمیرند تا به اجلشان.
8ـ توسعه در ایمان و معرفت
«أَلَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» ایمان به غیب وقتی آمد به دنبالش «وَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ» است. ایمان به غیب، نماز را میآورد و انفاق، ایمان به قیامت، ایمان به انبیای گذشته و ایمان به کتب گذشته را میآورد و در آخر میفرماید: «أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ ایمان به غیب از دل خودش تمام اینها را میآورد.
در قرآن «یُقیمُونَ الصلاة» و «یُعطون الزکاة» با هم میآید. اینها یک رشته است که یک سرش به خداوند وصل است و سر دیگرش به جامعه وصل است. یک انسان خداشناسِ اجتماعی، به داد جامعه میرسد نه نمازخوانِ منزوی و بیتفاوت.
لازمهی نماز و زکات و ایمان به قیامت و لازمهی هدایت و… چیزی نیست مگر رسیدن به توسعهی معرفت؛ و توسعهی معرفت در مکتب امام حسین(ع) است.
انسانهای گنهکار بسیاری بودند که با عنایت امام حسین(ع) هدایت شدند.
عالم اصفهانی میگوید جوانی پیش من آمد و گفت شما منبری هستید. قصهی خودم را میگویم، اگر باور ندارید بروید محلمان تحقیق کنید. شرترین فلان محلهی اصفهان هستم. هر کاری که فکر کنید من انجام دادهام. یک شب عاشورا پدر و مادرم فلان حسینیه رفته بودند، من هم سوار بر ماشین بودم و در کوچهها دور میزدم که خانمی دست بالا کرد و من او را سوار کردم. گفتم: کجا برویم؟ گفت: حسینیه. شهر خلوت بود و من بیرون شهر رفتم. زن لرزید و بسیار گریه کرد و التماس کرد و من گوش نکردم. گفت: من بچه دارم، همسر دارم، آبرودار هستم؛ امشب شب عاشوراست به خاطر حسین به من رحم کن. به خدا سادات هستم میگویم جدهام فاطمهی زهرا دست بر سرت بکشد.
چند بار حسین حسین گفت و من را لرزاند. دور زدم و جلوی حسینیه پیادهاش کردم و به خانه رفتم. تلویزیون را روشن کردم دیدم همه جا عزاداری است، من هم گریهام گرفت. مادرم آمد و گفت: رضا! خانهمان بوی امام حسین میآید، تو نشستهای برای امام حسین گریه میکنی.
به اتاق رفتم و درب را بستم. فردا صبح که بلند شدم گویی کسی من را به سوی حسینیه هل داد. من به حسینیه رفتم. همه تعجب کردند و من را تحویل گرفتند. بعد از اینکه هیئت تمام شد، رئیس کاروان گفت ما به کربلا میرویم پاسپورتت را میدهی به کربلا بیایی؟ گفتم پول ندارم. گفت مهمان من هستی.
همراهشان رفتم ابتدا به نجف رفتیم. من به حرم امام علی(ع) نرفتم. از خجالت بیرون صحن مینشستم. بعد به کربلا رفتیم. همه به حرم رفتند، من رویم نمیشد بروم. سه روز گریه کردم و در روز آخر، روحانی کاروان دستهای من را گرفت تا به حرم ببرد. گفتند حسین بخشنده است و سینهی من را به ضریح امام حسین(ع) چسباندند. بیرون آمدم یک چیز دیگر شدم.
5، 6 ماه گذشت مادرم گفت حالا که سر به راه شدهای میخواهم برایت زن بگیرم. خواستگاری رفتیم. دختر که چای آورد یک داد زد و از حال رفت. به هوش آمد، از او پرسیدند چه شد؟ گفت دیشب فاطمةالزهرا(س) را خواب دیدم فرمودند فردا پسر خوبی را خودم به خواستگاریات میفرستم و تو را نشان من داد، نکند نه بگویی.
در کتابها بسیار میخوانیم که حضرت موسی علیهالسلام التماس خداوند میکند و با هفتاد هزار ملک هبوط میکند و پایین میآید و امام حسین علیهالسلام را زیارت میکند و تا سحر در حرم امام حسین(ع) بیتوته میکند.
چرا همه انبیا از آسمان اجازه میگیرند و فوج فوج زیارت میکنند و برمیگردند؟
شبهای جمعه که میشود، مدام همه انبیا و اولیا و شهدا و حضرت عباس(ع) از ملکوت اعلا به حرم امام حسین(ع) میآیند و مادرش فاطمه(س) و مادربزرگهایش همه میآیند.
الآن که اینجا هستیم در احاطهی هوا هستیم. کسی که به کربلا میرود، انبیا و اولیا و شهدا همه او را احاطه میکنند و در ارواح انبیا و اولیا وارد میشود.
آنها میآیند که ترفیع مقام و ترفیع درجه بگیرند.
دو حال دارد:
1ـ حال اولش این است که میفهمد و متوجه میشود که کِی و کجا و چه ساعت و چه وقتی و با چه بیانی و چه زمانی چه بخواهد.
شخصی خدمت امام صادق(ع) رسید و عرض کرد: آقا جان! چرا من دعا میکنم و خداوند حاجت من را نمیدهد؟ امام فرمودند: چگونه دعا میکنی؟ گفت: میگویم خدایا! این را میخواهم، آن را میخواهم.
امام فرمودند: اینگونه دعا کن: وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان و بعد مؤدب اول دادههایت را بشمار و شکرش را به جا آور. بعد یک مقدار تمجید کن (یا ستار العیوب، یا غفار الذنوب، یا مالک یوم الدین و …) و بعد صلوات بر پیامبر بفرست و بعداً حاجتت را بخواه آن هم اول برای دیگران حاجت بخواه.
کوری در مشهد در مسیر حرم امام رضا(ع) مینشست. مقوایی جلویش بود و روی آن نوشته شده بود: «من کور هستم به من کمک کنید». هر روز خیلی کم به او کمک میکردند. یک روز یک خانم معلمی رد میشد. کور صدای پای او را شنید. معلم دید هیچ کسی چیزی به او نداده است و نزدیک ظهر است. معلم مقوا را برداشت و پشت آن نوشت: «بهار است جهان زیبا است و من نمیتوانم ببینم». جمله عوض شد و ساعت دیگر آمد دید کاسهی فرد کور پر از پول است. کور صدای پای او را شناخت. پرسید خانم چه کاری انجام دادی که هر کسی آمد یک سکه انداخت؟ معلم گفت: من لغتت را عوض کردم و جمله گداییات را عوض کردم.
آسید محمود سیستانی برادر بزرگ آیت الله سیستانی، میگوید: یک روز به کلاس درس در مشهد میرفتم اما دلم نمیخواست که به کلاس درس بروم، سحر حرم امام رضا(ع) بودم اما باز هم دلم به حرم میرفت. هر کاری کردم نتوانستم به کلاس درس بروم. به حرم رفتم و در صحن انقلاب نشستم و گریه کردم، سلامی دادم و مناجات کردم. پیرمردی کنار دستم ایستاد و گفت: آسید محمود! گفتم: بله. گفت: امام رضا(ع) میفرماید طی الارض میخواهی به تو بدهم؟ گفتم: خیر. گفت: طی السان میخواهی؟ گفتم: خیر. گفت: فلان چیز را میخواهی؟ همه را گفتم: خیر. گفت: امام رضا(ع) میفرماید چه چیزی میخواهی؟ گفتم: معرفت به امیرالمؤمنین(ع) و امام زمان(عج).
جوان دانشجو از دانشگاه فردوسی مشهد گفت: آسید محمود! انقدر هم که علی علی میکنی خبری نیست. گفت تو از کجا میدانی خبری نیست؟ جوان گفت: علی هر کاری میتواند بکند؟ گفت: بله. گفت: یعنی الآن میتواند سیصد هزار تومان پول به من بدهد؟ گفت: بله. جوان گفت: خب بگو به من بدهد.
آقا گفتند: یا امیرالمؤمنین یاذالکرم … (دو بیت است، بیت اول را آقا خواندند و هنوز خواندن شعر تمام نشده بود) درب زدند. شخصی آمد و گفت: سیصد هزار تومان پول داخلش هست و نذر امام علی(ع) است و در اختیار شما است. آقا به دانشجو گفتند: بردار برو.
گفت رفتم مکه فقط معرفت امام علی(ع) را خواستم مدینه، مشهد، کربلا، حرم حضرت عباس، سامرا و کاظمین همین را خواستم. آمدم نجف کنار ضریح امام علی علیهالسلام پرده کنار رفت دیدم در کائنات تا ملکوت، طبقات زمین، تمام نبات، تمام جماد، همه با هم میگویند: یا علیُ یا علیُ یا علی…
2- کسی که توسعهی معرفتی پیدا کرده است، این را متوجه میشود که نمیبایست در اتصال به ملکوت اعلی، مادیات طلب کند.
از قصههای قشنگ قرآن، قصهی قارون است. انسان بسیار مقایسه میکند. قرآن دو مقایسه را بیان میکند: مقایسهی صعودی و مقایسهی نزولی. بعضی دائماً خود را از جهت مادی با بالاترها مقایسه میکنند. در عالم بشریت دو آدم ثروت فوقالعاده داشتند یکی سلیمان و یکی قارون.
قرآن در رابطه با قارون دو تفکر را بیان میکند: قارون سوار بر اسب با خدم و حشم میرفت و مردم او را تماشا میکردند. «قَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا يَا لَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِيَ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»؛ کسانی که دید دنیوی داشتند میگفتند: ای خاک بر سر ما! کاش آنچه قارون دارد ما هم مثل آن را داشتیم، همانا او حظ بزرگی میبرد. این سخن کسانی است که ارادهای جز حیات دنیا ندارند.
اما دیدگاه دوم: «وَ قَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ يْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِّمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا وَ لَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الصَّابِرُونَ»؛ کسانی که خداوند به آنها علم داده است و معرفتشان بالا است میگفتند: وای بر شما! ذخیره نزد خداوند برای اهل ایمان خیر است.
قارون پسر خالهی حضرت موسی(ع) بود. وقتی حضرت موسی(ع) به او گفت حق خدا را بده، گفت چه حقی؟! من کار کنم و به خداوند بدهم؟! کار کردم و حق خودم است. به زن فاحشهای کیسه پولی دادند و گفتند موسی که برای خواندن خطبه رفت بلند شو و بگو موسی این کیسه پول را به من داده است تا با من به بستر آید. زن رفت و وقتی بلند شد که این حرفها را بزند، زبانش چرخید و گفت: قارون این پول را به من داده است تا من بیاییم و به موسی تهمت بزنم.
حضرت موسی(ع) پایین آمد و نفرین کرد. خداوند گفت موسی! قارون در اختیارت. حضرت موسی گفت زمین او را بگیرد. زمین او را گرفت. قارون التماس و خواهش کرد: موسی! پسر خاله تو هستم. موسی گفت: محال است. قارون به ته زمین رفت.
ندا آمد موسی ما گفتیم زمین در اختیارت، آنقدر که قارون گفت «موسی موسی…» اگر یک بار میگفت «خدای موسی» اختیار زمین را از تو میگرفتم. موسی تو رحمش نکردی. وقتی زمین قارون را بلعید کسانی که میگفتند خوش به حال قارون، گفتند: چه خوب شد که ما مثل قارون نبودیم.
پیامبر اکرم(ص) فرمودند: کسانی که دید دنیوی دارند (و چشمشان به دست مردم و به دارایی مردم است) دو بلا بر سرشان میآید: حزنشان زیاد میشود (تا اینکه تبدیل میشود به افسردگی) و تأسف و غصهی آنها دائمی میشود.
عمار یاسر سه درهم بدهکار به فرد یهودی بود. یهودی یقهی عمار را گرفت. گفت من پولم را میخواهم. شب بود. امام علی(ع) به عمار رسید، فرمود: عمار! کلوخ را بردار. عمار برداشت. امام فرمودند: بگو «یا علی». عمار «یا علی» گفت و کلوخ، طلا شد. امام فرمودند به اندازهی سه درهم به او بده. بدهی را داد و یهودی رفت. عمار مابقی طلاها را پرت کرد و گفت نمیخواهم. امام فرمودند بگو یا علی. عمار «یا علی» گفت و کلوخ شد. امام علی(ع) فرمودند: عمار چرا نمیخواهی؟ عمار گفت: ترسیدم طلا چشمم را بگیرد و من را از تو دور کند.
پیامبر اکرم(ص) صبح نماز را خواندند و فرمودند: دیشب چه کسی آبروی یک مؤمن را خرید و قرضش را ادا کرد؟ امام علی(ع) عرض کردند: من. پیامبر(ص) فرمودند: چه کسی بود؟ عمار گفت: من.
پیامبر(ص) گریه کردند و فرمودند: جبرئیل نازل شد و خداوند به خاطر تو عمار، به ملائکه فخر کرد. اما چرا نخواستی؟ عمار گفت: ترسیدم ذوقش دلم را بگیرد و جای محبت علی را بگیرد. فرمود: میخواهی برایت دعا کنم که ثروتمند شوی؟ عرض کرد: نه یارسول الله. فرمود: پس چه دعا کنم؟ عرض کرد: دعا کنید که به عشق علی بمیرم.
پیامبر(ص) دعا کرد و عمار در سن نود سالگی در رکاب امام علی(ع) به شهادت رسید.
یکی از علما به همراه خانواده به کربلا رفتند. 5 فرزند داشتند که یکی از آنها نوزاد بود. رفتند نجف، ده تومان داشتند و خرج کردند. به کربلا رفتند، گفت: حاج آقا! پول دهید میخواهم پوشک بخرم. حاج آقا گفت: مگر تو پول نیاوردهای؟ گفت نه. حاج آقا گفت: من هر چه پاکت میگیرم به شما میدهم. گفتم: یعنی ما اصلاً پول نداریم؟ گفت: حاج آقا از شاگردانت بگیر، رفتیم ایران پس میدهیم. حاج آقا گفت: من پیش امام حسین(ع) خجالت میکشم دستم را پیش کس دیگری دراز کنم. رویم نمیشود از امام حسین(ع) هم مادیات بخواهم.
خانم به حرم حضرت عباس(ع) رفت و عرض کرد: آقا جان! همسرم پول همراه ندارد و بچهام بغلی است. همسرم عالم است و آبرویش را نمیخواهد گرو بگذارد، من پول میخواهم به من بدهید.
حاج آقا گفت: من بعدازظهر در حرم حضرت عباس(ع) منبر داشتم. منبرم تمام شد، دیدم بچهها دور کبوترها میدوند و در دست هر کدام تراول صدهزار تومانی است. سؤال کردم که پولها چیست؟ گفتند: آن آقا داده است. نزد پیرمرد رفتم و گفتم: برای چه این پولها را به بچهها دادهاید؟ پیرمرد گفت: صدا از ضریح حضرت عباس(ع) آمد که این مقدار پول به این بچهها بده که بدهند به مادرشان؛ و من اطاعت کردم.
پولها را به مادر دادند (در آن زمان خیلی پول بود). چند روز گذشت. گفتم: حاج خانم! پول داری بدهی؟ گفت: (مثلاً) یک تراول. حاج آقا گفت: مابقی را چه کردید؟ حاج خانم گفت: رفتم دفتر آیت الله سیستانی خمس دادم. حاج آقا گفت: الآن در این شرایط؟ حاج خانم گفت: سال خمسی است و نمیشد که خمس نداده چیزی بخوریم و حرم امام حسین(ع) به زیارت برویم. حاج آقا گفت: جشن تکلیف دختر شد. مهمانها رفتند. دخترم قلکش را شکست و 55 تومان پول بود. گفت: پدر! اول خمسم را بده من بدهکار سادات نباشم. آن مادر، این فرزند را تربیت میکند.
آنچه نزد خداوند است، خیر است و آن توفیق عمل صالح است. خودت را مقایسه کن. روضهی امام حسین(ع)، حرم امام حسین(ع) است. بگو من کجا این جا کجا؟!
یک سال من به عمره میرفتم. خدمت آقای ابوترابی رفتم و گفتم ذکر میخواهم. آقا فرمودند: ذکری به تو میدهم که عدد ندارد و ورد است هر مقدار که دلت میخواهد بگو زیاد بگو. دور طواف که راه میروی بگو: «من کجا این جا کجا؟» زیر ناودان طلا بگو من کجا و این جا کجا و …
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودهاند: در هر موقع از شب و روز که برایت مناسبتر بود ۱۲ رکعت نماز بخوان (شش نماز دو رکعتی) بعد از پایان ۱۲ رکعت، قدری ذکر خداوند بگو و خدا را حمد و ثنا کن و صلوات فرست.
سپس در حالت سجده، سورهی حمد و آیةالکرسی (تا هو العلی العظیم) و سوره توحید را به ترتیب ۷ مرتبه بخوان (در یک روایت هم هر کدام یک مرتبه بیان شده است) و سپس ده بار بگو:
«لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير»
سپس بنشین و دستها را بلند کن و بعد از آن این دعا را بخوان:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِمَعَاقِدِ الْعِزِّ مِنْ عَرْشِكَ وَ مُنْتَهَى الرَّحْمَةِ مِنْ كِتَابِكَ وَ اسْمِكَ الْأَعْظَمِ وَ جَدِّكَ الْأَعْلَى وَ كَلِمَاتِكَ التَّامَّةِ»
سپس حاجت خود را بخواه و مراقب باش که این نماز را به افراد سفیه و کمخرد، آموزش ندهی چرا که ممکن است برای حوائج بد بخواند (یعنی این نماز آنقدر سریع الاجابه است که کسی که میخواهد بخواند باید عقل و خردی داشته باشد که بداند برای چه این نماز را بخواند).
امشب و فردا شب و پس فردا شب این نماز را برای حوائج عمومی و فرج امام زمان(عج) بخوانیم.