محورهای سخنرانی:
علامت ایمان کامل
توشههای حضرت زینب(س) از امام حسین(ع)
اثرات زیارت امام حسین(ع)
معمولاً روضهخوانها در شب شام غریبان و یا سوم امام حسین(ع) و یا روز آخر ماه محرم یکبند میخواندند: «ما مزد عزاداری از فاطمه میخواهیم». مرحوم خانم مالک به روضهخوان میفرمودند: اینگونه نخوان بلکه اینگونه بگو: «ما عذر عزاداری از فاطمه میخواهیم» زیرا عزاداریهای ما بسیار ناقص است و نتوانستیم آنگونه که شایستهی مجلس و مجلس نشینیِ امام حسین(ع) است، رفتار کنیم و فقط ران ملخ است و وجود حضرت سلیمان؛ مورچه زمانی که میخواست به نزد حضرت سلیمان(ع) برود، قصد کرد که برای ایشان هدیهای ببرد. با خود اندیشید که چه چیزی را بهعنوان هدیه ببرد. مشاهده کرد که ملخی مرده است و ران آن ملخ را بهعنوان هدیه نزد سلیمان نبی(ع) برد. اطرافیان سلیمان خواستند که او را مضحکه کنند، سلیمان گفت: او را مضحکه نکنید و هدیه را از مور پذیرفت و از او تشکر کرد و فرمود: او در همین حد توان داشت.
امروز باید بگوییم: ای سلیمانِ هستی که از سلیمان نبی، برتر هستی، اشک و ناله و خرج ما همان ران ملخ است و به امیدی آن را به نزد شما پسر فاطمهی زهرا(س) آوردهایم به امید آنکه این هدیه را از ما بپذیرید.
مجلس امام حسین(ع) از سه مطلب خالی نیست. یکی از این موارد، اشک بر امام حسین(ع) است.
امام صادق(ع) فرمودند: کاملترین مؤمنان از جهت ایمان، کسانی هستند که سه علامت در آنها جمع است: 1- علامت اول اینکه دارای اخلاق نیکو هستند 2- علامت دوم اینکه رقت قلبشان از بقیه بیشتر باشد 3- علامت سوم اینکه سوز و گریهشان دربارهی ما اهلبیت شدید و بیشتر باشد.
این اخلاق نیکو یعنی مدارا با مردم. کسی کاملترین ایمان را دارد که مدارایش با مردم بیشتر است؛ که راه آن نیز توسط ائمهی اطهار(ع) گفته شده است.
امام سجاد(ع) فرمودند: ای مردم! انسانها را دستهبندی کنید، یک دسته از تو بزرگتر هستند که آنان را بهمنزلهی والدین خود قرار بده و آن حرمت و ادب را که باید در مورد والدین خود رعایت کنی با آنان نیز رعایت کن ؛ یک دسته از تو کوچکتر هستند که آنان را بهمنزلهی فرزندان خود قرار بده و همانگونه که عیب اولاد خود را میپوشانی و مشکل او را حل میکنی و در مقابل جهالت او صبوری میکنی، با این دسته نیز اینگونه باش؛ یک دسته نیز همسن تو هستند، آنان را بهمنزلهی خواهران و برادران خود حساب کن و همانگونه که برای آنان خیر میخواهی با این دسته نیز اینگونه باش. این دیدگاه باعث میشود که مردم جامعه برای همدیگر خیرخواهی کنند.
امام صادق(ع) فرمودند: مردم را به سمت ما دعوت کنید به غیر از زبانتان؛ بلکه با رفتارتان اینگونه کنید.
در مسائل اخلاقی بحث مدارا با مردم بسیار مهم است که خداوند در آیهی 63 سورهی فرقان خطاب به پیامبر این مدارا را میآموزد: «وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً»؛ با اینکه رسول اکرم(ص) استاد اخلاق است و برای مکارم اخلاق مبعوث شده است. به همین خاطر هر گونه اهانتی که به ایشان میکردند، ایشان از کنارشان عبور میکرد. به ایشان مجنون و دیوانه میگفتند و اهانتهای دیگر میکردند اما ایشان مدارا میکرد.
قطعاً امام علی(ع) میدانستند که مردم به ایشان تهمت بینمازی میزنند اما ایشان جوابی نمیدادند و خداوند متعال شهادت امام علی(ع) را در محراب مسجد قرار داد تا همه بدانند که ایشان نماز میخواندند و حرفشان را باطل کند.
این مدارا و مکارم اخلاق را باید از امام سجاد(ع) بیاموزیم. ایشان از کوفه تا شام که بر مرکب اسارت سوار شدند تا روز اول صفر که به بازار شام وارد شدند فقط با حضرت زینب(س) سخن گفتهاند و مدام زیر لب ذکر میگفتهاند. در جایی نقل نشده است که ایشان چه ذکری را زیر لب میگفتند اما بزرگانی مانند خانم مالک میفرمودند که اما تمام مسیر اسارت، آیهی «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ» خواندهاند تا وارد بازار شام شدهاند. ایشان سه مرتبه در شام به خداوند متعال پناه برده است. ایشان فرمودند: الشام الشام الشام… یعنی پناه میبرم به خداوند از شام؛ از ایشان دلیل را که جویا شدند ایشان فرمودند: زیرا شامیها به ما اهانت کردند.
اهانت اول به وجود مبارک امام سجاد(ع) بود، پیرمردی جلو آمد و جلوی ناقهی امام سجاد(ع) را گرفت درحالیکه خون از گردن و دستها و پاهای امام جاری بود ایشان عمامه بر سر نداشتند و پاهای مبارک برهنه بود و اگر پیراهن امام بالا میرفت دندههای ایشان به شماره بود و یک پوستی بر روی استخوان کشیده بود و گونهها برجسته و چشمان به گود نشسته بود؛ پیرمرد گفت: تو علی بن حسین هستی؟ امام فرمودند: بلی. پیرمرد گفت: دیدی خداوند با شما چه کرد؟ دیدی خداوند شما را معدوم کرد؟ این سرهای بریده برای شما است. امام استاد بیان و کلام است و اگر سر مبارک را بالا میکرد آتش از آسمان بر این مردم میبارید، اما ایشان فرمودند: عجله نکن صبر کن تا اذان بگویند آنگاه معلوم میشود که ما معدوم شدهایم یا نه! و امام روی مبارک را از آن ملعون برگرداندند و دیگر با او سخن نگفتند.
سخن این پیرمرد توهین و زخمزبان است اما امام در مقابل او فقط با منطق سخن میگوید.
در طول بازار هرچه اهانت کردند امام پاسخ ندادند تا در مسجد اموی که فرمود به من اذن بدهید بر روی این تختهها بنشینم و سخن بگویم.
در قصر وقتی یزید ملعون با عصا به امام حسین(ع) اهانت کرد، امام سجاد(ع) فقط یک جمله فرمودند: یزید! اگر پیامبر(ص) اکنون زنده بودند و این کار تو را میدیدند چه چیزی به تو میگفتند؟
امام اضافه بر این اصلاً سخنی نفرمودهاند.
امام صادق(ع) در ادامهی حدیث فرمودند که علامت دوم ایمان کامل این است که رقت قلبش از بقیه بیشتر باشد.
تمام ائمه(ع) در دعاهایشان از چند چیز به خداوند پناه میبردند؛ و یکی از آن موارد این است که عرضه میدارند: خداوندا به تو پناه میبریم از علمی که منفعت نداشته باشد، از چشمی که اشک نداشته باشد و از قلبی که قسی باشد (قلبی که درد دیگران را احساس نکند و برای کسی نسوزد).
مرحوم آیتالله شفتی در ایام تحصيل خود در نجف و اصفهان بهقدری فقير بود كه غالباً لباس او از زيادی وصله به رنگهای مختلف جلوه میکرد، گاهی از شدت گرسنگی و ضعف، غش میکرد، ولی فقر خود را كتمان مینمود و به كسی نمیگفت.
روزی در مدرسه علميهی اصفهان وجه مختصری به او رسيد. چون مدتی بود گوشت نخورده بود، به بازار رفت و با آن پول جگر گوسفندی را خريد و به مدرسه بازگشت. در مسیر راه ناگاه در كنار کوچهای چشمش به سگی افتاد كه بچههای او به روی او افتاده و شير میخوردند، ولی از سگ بيش از مشتی استخوان باقی نمانده بود و از ضعف، قدرت حركت نداشت.
مرحوم شفتی به خود خطاب كرد و گفت: اگر از روی انصاف داوری كنی، اين سگ برای خوردن جگر، از تو سزاوارتر است، زيرا هم خودش و هم بچههایش گرسنهاند، از اين رو جگر را قطعهقطعه كرد و جلوی آن سگ انداخت.
خود مرحوم شفتی نقل میکند: وقتیکه پارههای جگر را نزد سگ انداختم گویی او را طوری يافتم كه سر به آسمان بلند كرد و صدایی نمود، من دريافتم كه او در حق من دعا میکند. از این جريان چندان نگذشت كه يكی از بزرگان، از زادگاه خودم شفت مبلغ دويست تومان برای من فرستاد و پيام داد كه من راضی نيستم از عين اين پول مصرف كنی، بلكه آن را نزد تاجری بگذار تا با آن تجارت كند و از سود تجارت، از او بگير و مصرف كن.
من به همين سفارش عمل كردم، بهقدری وضع مالی من خوب شد كه از سود تجارتی آن پول، مبلغ هنگفتی به دستم آمد و با آن حدود هزار دكان و كاروانسرا خريدم و يک روستا را در اطراف محلمان به نام گروند بهطور دربست خريداری نمودم، كه اجارهی كشاورزی آن هرسال نهصد خروار برنج میشد، دارای اهل و فرزندان شدم و قريب صد نفر از درِ خانه من نان میخوردند. تمام اين ثروت و مكنت بر اثر ترحمی بود كه من به آن سگ گرسنه نمودم و او را بر خودم ترجيح دادم.
از لحاظ معنویت نیز بسیار پیشرفت کردند بهطوریکه مرجع تقلید شدند و حال معنوی خوبی نیز پیدا کردند. ایشان خدمتکاری داشتند که شبها خدمت ایشان بود. او نقل میکرد که از نصفه شب به بعد، آقا دیوانه میشود و عمامه را از سر برمیدارد و سر به دیوار میزند و خدا را تا صبح صدا میکند و صبح عاقل میشود و به سر کلاس درس میرود. از همه مهمتر که ایشان نماز صبح را از همه دیرتر اقامه میکردند زیرا تمام نماز صبحهایشان را پشت امام زمان (عج) میخواندند و بعد برمیگشتند و نماز را به جماعت اقامه میکردند.
قساوت قلب، اثرِ مستقیم لقمه و خوراک است؛ یا لقمه حرام است یا انسان پرخوری میکند یا ریزهخواری میکند یا نجس خوری میکند. گاهی خوراک انسان حلال است اما نجس و پاکی را رعایت نمیکند.
امام صادق(ع) میفرماید: خوردن در هنگام سیری خِرَد و عقل انسان را کم میکند.
عنوان بصری سالها زحمت کشید تا خدمت امام صادق(ع) رسید و گفت: یابن رسولالله! من تمام مکاتب را رفتهام و کتابها خواندهام و اساتید زیادی دیدهام، اکنون پیرمرد شدهام و خدمت شما آمدهام به داد من برسید و مرا نجات دهید.
امام صادق(ع) چند جمله به ایشان فرمودند و جملهی اول این است که مواظب باش در هنگام سیری لقمهای نخوری زیرا لقمه سر سیری، عقل و خِرَد انسان را کم میکند و مانع اندیشهی انسان میشود.
در ادامهی حدیث امام صادق(ع) در مورد ایمان کامل، مورد سوم را ایشان اینگونه فرمودند که: سوز و گریهاش دربارهی ما اهلبیت شدید و بیشتر باشد. این شخص از ارتباط با امام حسین(ع) خسته نشود.
بعد از اربعین برنامهای داشته باشید که هر روز صبح، زیارت عاشورا بخوانید، ظهرها حدیث کساء بخوانید و شبها زیارت آل یس بخوانید که برکات زیادی نصیب شما میشود.
در اوج جنگ و انقلاب، مرحوم امام خمینی(ره) هر روز عاشورا با صد لعن و صد سلام میخواندند. مرحوم آقای بهجت هر روز صبح به حرم حضرت معصومه(س) میرفتند و بالای سرِ حضرت، زیارت میخواندند و ایستاده با اشک و سوز عاشورا را میخواندند. آنهایی که به امام حسین(ع) وصل شدهاند میدانند که عاشورا چه فتح الفتوحی است.
در اصفهان، در حسینیهای در روز عاشورا عزاداری میکردند. پیرمردی عصازنان آمد و از مداح اجازه گرفت که بر بالای منبر برود و روضه بخواند. قبول نکردند اما او بسیار اصرار کرد و گفت من داستانی دارم، میخواهم آن را برای مردم تعریف کنم. بر بالای منبر رفت و گفت: ای عزاداران! من اهل اصفهان هستم. در جوانی، در فلان محله زندگی میکردم. هنگامیکه بیستساله بودم، عاشق دختر مسیحی در محلهی جلفا شدم. به پدر و مادرم برای خواستگاری رفتن، بسیار اصرار کردم اما آنها قبول نکردند و گفتند: آنها مسیحی هستند و ما مسلمان. من هم بعد از مدتی تصمیم گرفتم که مسیحی شوم تا به وصال او برسم. مرا به کلیسا بردند و من مسیحی شدم. با آن دختر ازدواج کردم.
روزی با همسرم بر روی سیوسهپل نشسته بودیم و تفریح میکردیم، روز عاشورا بود و دستههای سینهزنی عبور میکردند. همسرم از من پرسید: اینها هر ساله چه میخواهند؟! من پُز روشنفکری دادم و گفتم: 1400 سال پیش، کسی به نام حسین، کشته شده و اینها دست از سر او برنمیدارند، معلوم نیست ماجرای او راست یا دروغ بوده و اصلاً دعوا بر سر چه چیز بوده است، ماجرا تمام شده اما مردم دستبردار نیستند… وقتی این جملات را گفتم، پشتم شروع به خارش کرد، آن را خاراندم اما خارش همچنان ادامه داشت، به خانه رفتم و همچنان خارشم ادامه داشت، هر کاری کردم، خارش تمام نشد.
در این هنگام، پیرمرد پشت لباس خود را بالا زد و همهی عزاداران دیدند که اثر زخم عمیقی بر روی پشت او باقی مانده بود. سپس پیرمرد ادامه داد: مرا به دکتر و به بیمارستان بردند، نمونهبرداری کردند و گفتند بیماری واگیردار است. اتاقی را خالی کردند و مرا در آن گذاشتند. پشتم زخم بود و بسیار میسوخت. روزها میگذشت، غذایم را در اتاق میانداختند و میرفتند. کمکم همسرم هم دیگر به دیدنم نمیآمد. من هم بسیار ضعیف و رنجور شده بودم. روزی شنیدم که صاحبخانه و همسرش با یکدیگر صحبت میکردند و میگفتند: شب که شد، او را در رودخانه میاندازیم تا خلاص شویم، به ما مربوط نیست که بدنِ علیل او را نگه داریم.
آن شب نمیدانم چه شد که چند نفر از دوستانم به ملاقات من آمدند، به آنها گفتم: داخل نیایید که بیماری من واگیردار است. آنها گفتند: اشکالی ندارد، چند دقیقه میآییم و بعد میرویم. آمدند و احوال مرا پرسیدند. به آنها گفتم: بسیار مریض هستم؛ و جریان صحبتهای صاحبخانه را برای آنها تعریف کردم و از آنها خواستم که تابوتی را درست کنند و مرا در آن قرار دهند و به بیابان ببرند تا در آنجا بمیرم. آنها گفتند: باید صبر کنی چون فردا، روز عاشورا است! به آنها گفتم: من را حسین(ع) غضب کرده است، پس به من لطف کنید و فردا تابوت را بیاورید و مرا کنار درب حسینیه بگذارید تا زمانی که دستههای سینهزنی عبور میکنند، گردوغبار آنها بر بدن من بریزد. آنها قبول کردند و مرا به حسینیه بردند. دستهی اول سینهزنان که آمدند، من گفتم: یا اباعبدالله! شما حرّ را بخشیدی، او راه را بر شما بسته بود و دل خواهرت را شکسته بود، من راه را نبستم. دستهی دومِ سینهزنان که آمدند، من هم سینه زدم و گفتم: آقاجان! جوانی و نادانی کردم، مرا ببخشید. دستهی سوم متوسل به حضرت عباس(ع) بودند، من هم دامن عباس(ع) را گرفتم و مادر ایشان، حضرت فاطمه(س) را به مشک عباس(ع) قسم دادم. ناگهان دیدم اسبسواری ایستاده است، به من نگاهی کرد و فرمود: برادرم تو را بخشید، بلند شو و سینه بزن. گفتم نمیتوانم بایستم، دستم را بگیرید. فرمود: مگر نمیدانی که عباسِ بیدست هستم؟ خودت را تکان بده و بایست.
من ایستادم درحالیکه اصلاً ضعف و دردی نداشتم. دسته به حسینیه رسید، جلو رفتم که روضه بخوانم آنها قبول نکردند. به آنها گفتم: من همان مُردهی داخل تابوت هستم، حسین(ع) مرا بلند کرده است، بگذارید من روضه بخوانم. قبول کردند. بلندگو را گرفتم و گفتم: بچه که بودم، با مادرم به مجالس روضه میرفتم، آنجا میشنیدم که میگفتند: حضرت فاطمه(س) روضهی وداع را بسیار دوست دارد. شروع کردم به خواندن روضهی وداع امام حسین(ع) با امام سجاد(ع)؛ آن زمان که امام سجاد(ع) پرسید: پدر جان! یارانتان حبیب، زهیر، بریر و… کجا هستند و امام حسین(ع) پاسخ دادند: آنها کشته شدند. امام سجاد(ع) پرسیدند: برادرم علیاکبر(ع) کجا هستند، ساعتی است که به من سر نزده است؟! چون شنیدنِ داغ برادر، سخت است، پس امام حسین(ع) چیزی نگفتند و فقط سر خود را پایین آوردند. امام سجاد(ع) اصرار کرد که برادرم کجاست؟! آنگاه امام حسین(ع) فرمودند: جز من و تو، مردی باقی نمانده است.
آن مرد گفت: تا من این جمله را گفتم، دیدم دو خانم وارد شدند، مُلهِم شدم که یکی از آنها، خانم حضرت زهرا(س) است و دیگری خانم زینب کبری(س) است. حضرت زینب(س) به من فرمودند: مادرم میفرمایند: دوباره بخوان؛ و من دوباره خواندم. آنگاه بانو، صیحهای زدند و از حال رفتند. صدایی آمد که: دوباره نخوان! فاطمه(س) بیهوش شدند.
پیرمرد گفت: ای مردم! من معجزهی اباعبدالله(ع) هستم.
بنابراین ما در زندگی سرمایهای جز سوز و اشک بر امام حسین(ع) نداریم.
امام صادق(ع) فرمودند: وقتی اشکت برای حسین(ع) بر اثر سوز سینهات بر گونهات جاری شد، به خداوند سوگند، خداوند آتش جهنم را بر وجود تو حرام میکند. اشک بر امام حسین(ع) انواع برکات دارد.
در مقتل میخوانیم که وقتی امام حسین(ع) از خیمه بیرون آمدند تا به میدان بروند، حضرت زینب(س) جلو آمدند و آستین امام حسین(ع) را گرفتند و کشیدند و عرض کردند: «مَهلاً یا أخی، تَوَقَّف حَتّی اَتَزَوَّدُ مِنکَ وَ مِن نَظَرَ إليک» برادرم! آهستهتر. بایست، بگذار تا یک بار دیگر تو را نگاه کنم و توشه بردارم.
حضرت زینب(س) با یک نگاه به امام حسین(ع) سه توشه برداشتند:
زینب(س)، همهی این سه مورد را، وقتی امام حسین(ع) ایستادند و دست خود را بر قلبشان قرار دادند، دریافت کردند؛ تابش حکمت، نور ولایت، صبوری و نعمتهایی که یک امام دارد، همه به قلب حضرت زینب(س) منتقل شد.
از علمای ربانی ما میگوید: در مکاشفهای حضرت زینب(س) را دیدم، به ایشان گفتم: خانمجان! این مسیر، خطرناک و بسیار سخت بود، دشمن تا بن دندان مسلح؛ و همگی لجّاره بودند. شما چگونه نزد ابن زیاد ملعون رفتید و آنگونه به او هجوم بردید؟
(اگر کسی به ابن زیاد، میگفت «یابن مرجانه»، ابن زیاد او را مورد غضب شدیدی قرار میداد. معلوم نبود که پدرِ عبیدالله کیست. مادرش مرجانه، در زمان جاهلیت، پرچم سرخی بر درب خانهاش زده بود که نشانهی بدنامی او بود. آدمی که نطفهی سالم داشته باشد، قتل عمد نمیکند. در فردا روزی، وقتی یزید گفت که من با علی ابن حسین چه کنم؟ عدهای گفتند: او را بکش، آلِ علی همگی زبانشان برّنده است. یزید خواست که دستور قتل امام سجاد(ع) را صادر کند که امام محمدباقر(ع) که کودکی پنجساله بودند، بلند شدند، با یزید سخن نگفتند بلکه رو کردند به آن عده و فرمودند: یزید که از فرعون بدتر است؛ و شما هم از فراعنه بدتر هستید، وقتی موسی(ع) را بر روی زانوی فرعون گذاشتند و موسی(ع) ریش او را کشید، فرعون دردش آمد، گفت: نکند او قاتل من باشد، پس من او را میکُشم، اطرافیانش گفتند: او کودکی بیش نیست، او را نکش. آنها فرعون را از کشتن موسی(ع)، منع کردند چون حلالزاده بودند اما نطفههای همهی شما، خلل دارد زیرا به فرعونِ زمانِ خود، دستور قتل میدهید! امام محمدباقر(ع)، پنجساله است اما اینچنین منطقی قوی دارد.
حضرت زینب(س) وقتی وارد شدند و دیدند که ابن زیاد به امام حسین(ع) اهانت میکند، به او رو کردند و او را مخاطب قرار دادند و فرمودند: «یابن مرجانه». عبیدالله بسیار خشمگین شد. حضرت زینب(س) چهار جمله با او سخن گفتند و در هر چهار جمله، او را با لفظ «یابن مرجانه» مخاطب قرار دادند. حضرت زینب(س) فرمود: یابن مرجانه! سری که مقابل تو است از سلالهی پیامبر خدا(ص) است.)
این عالم بزرگوار میپرسد: یا زینب(س)! شما چگونه به او و یزید هجوم بردید؟ خانم پاسخ دادند: به خداوند سوگند، از کربلا تا آخر سفر، چه در خواب و چه در بیداری، چه در بیابان و چه در شام و بازار و دارالاماره؛ در تمام این ایام، بهاندازهی بند انگشتی ترس از آنها به دلم نیفتاد. (ایشان، این شجاعت را از امام حسین(ع) توشه گرفتهاند). ما هم در این مجالس مینشینیم تا از نگاهِ حضرت زینب(س) توشه بگیریم زیرا مجلس اهلبیت(ع) از نگاه ایشان، دور نیست.
شهید مطهری میگوید: در کتابی نویسنده، مسیحیان را با شیعیانِ امام حسین(ع) مقایسه کرده بود. نوشته بود که مسیحیان هر ساله در شب شهادت مسیح(ع)، جشن میگیرند، لباس نو بر تن میکنند، به دیدار یکدیگر میروند، هدیه میدهند، خوش میگذرانند و خوشحال هستند که مسیح(ع)، در راه خداوند شهید شده است زیرا شهادت را قُرب میدانند اما شیعیانِ امام حسین(ع) بر سر و سینهی خود میزنند و اشک فراوانی میریزند؛ سپس نویسنده، نتیجه گرفته بود که مسیحیان، بهتر هستند زیرا شهادت را قُرب میدانند و شیعیان، شهادت را ذلت میدانند.
مرحوم مطهری میگوید: در پاسخ به او باید گفت: اولاً مسیح(ع) کشته نشده است؛ اما به باورِ شما مسیحیان، اگر هم، کشته شده باشد، شما خوشحالی میکنید که مسیح(ع) کشته شد تا گناهان ما بخشیده شود؛ شما، مسیح را سپر بلای خود میدانید و ایشان را وسیلهای برای توجیه گناهان و معاصی خود میدانید، به همین جهت خوشحال هستید اما دیدگاه ما نسبت به شهادت امام حسین(ع) دو چیز است: یکی اینکه گریهی ما گریهی شوق است زیرا پیامبر(ص) به امام حسین(ع) فرمود: حسین جان! تو در نزد خداوند مقامی داری؛ و به آن نمیرسی مگر اینکه در خون خود بغلتی. بنابراین ما شوق داریم که حسینِ مان، بالاترین مقام را نزد خداوند دارد.
از طرف دیگر، گریهی ما گریهی تأسف است، گریه میکنیم و تأسف میخوریم که چگونه عدهای لجّاره به اسم اسلام، آنقدر مُنحط شدند و با اسلام، پیامبر(ص)، قرآن و اخلاق، بیگانه شدند که پسر پیامبرشان را سر بریدند! اگر این گریهها نباشد چهبسا این مسئله دوباره در جامعهی مسلمین تکرار شود. ما با اشکهایمان اعلام میکنیم که ای آدمها! تا دنیا برپاست، ما نمیگذاریم این عیبِ بزرگ، پوشیده و فراموش شود.
در مجالس امام حسین(ع)، اولین مسئله، گریه بر امام حسین(ع)؛ و دومین مسئله، سوق به سمت امام حسین(ع)، زیارت و تربت ایشان است.
به شما عزیزان سفارش میکنم که: نباشد مسلمان شیعهای که کیفش از تربت امام حسین(ع) خالی باشد! همیشه ذرهای تربت، همراه داشته باشید که اَمان است. حتی برای بدنام و بدکار هم اَمان است.
آمدند از امام صادق(ع) پرسیدند: فلان زن بدنام را دفن کردند اما دیدند که جسدش بیرون از قبر است، دوباره و چندباره او را دفن کردند اما هر بار جسدش بیرون از قبر آمده بود! امام(ع) فرمودند: ذرهای از تربت جدم حسین(ع) را در قبر او بریزید تا قبر، او را تحویل بگیرد…
فقط خداوند ارزش تربت حسین(ع) را میداند! همراه داشتن آن و احترام به آن، شفای هر درد است.
مرحوم آقای نراقی نقل کردند: در قدیم، قباهای بلند میپوشیدند که جیب آنها پایینِ لباس قرار داشت. پنج، شش برادر بودیم که همه آخوند بودیم. پدر و مادرمان به ما سفارش میکردند که مراقب باشید مُهرتان را داخل جیبتان نگذارید چون هنگام نشستن، زیر بدن شما قرار میگیرد و به آن بیحرمتی میشود. یکی از برادران من، بیتوجه بود؛ و یکی-دو مهر را که در جیب خود قرار داده بود، هنگام نشستن، زیر ران پایش قرار گرفته و شکسته شده بود. مادر و پدرم وقتی فهمیدند، او را دعوا کردند. فردا صبح، پدرم ما را نشاند و آن برادرم را هم نشاند، سپس شروع به گریه کرد و گفت: دیشب امام حسین(ع) را در خواب دیدم، به من فرمودند: فرزندانت را صدا بزن بیایند. من شما را صدا زدم و همه آمدید و صف بستید. یکییکی به نزد امام(ع) میرفتید و ایشان به شما جایزه، عمامه، عبا، عطر و… میداد؛ نوبت به تو که رسید، آقا فرمودند: چرا به تربت من بیحرمتی میکنی؟! چرا تربت را در جیب پایین قبایت میگذاری و بر روی آن مینشینی؟ سپس امام(ع) یک شانه به سمت تو انداختند و به تو اعتنایی نکردند.
برادرم از ناراحتی فریاد «التوبه التوبه» سر داد.
در کتاب «دارالسلام» از حاجی نوری از مرحوم آیتالله سبزواری نقل میشود: در زمان قدیم، پیاده به کربلا میرفتیم. در یک سفر، رئیس کاروان گفت: اتفاق عجیبی افتاده است، یک نفر جلوی کاروان ما راه میرود، ما که اتراق میکنیم، او غیب میشود، هنگام غذا خوردن، دوباره میآید و غذا میگیرد!
وقتی کاروان به راه افتاد، من دقت کردم و دیدم رئیس کاروان درست میگوید، او شبیه آدم است اما پاهایش بر روی زمین نیست و بر روی هوا راه میرود و هیبت عجیبی دارد. ابتدا ترسیدم اما سپس او را صدا زدم و گفتم: تو چرا اینگونه راه میروی؟! تو چه کسی هستی؟ ما تو را نمیشناسیم! گفت: من از جنیان هستم و شیعهی علی ابن ابیطالب(ع) هستم. حادثهای برایم پیش آمد که بهسختی گرفتار شدم، نذر کردم که خداوند گرفتاری مرا بردارد و من در عوض، در معیت یک عالِم به کربلا بروم. وقتی فهمیدم که شما به کربلا میروید، همراه شما شدم تا نذرم را ادا کنم؛ ما جنیان هم هر وقت گرفتار میشویم، نذر کربلا و زیارت امام حسین(ع) میکنیم…
در زیارت امام حسین(ع) چه چیز نهفته است؟
این جمله، دنیایی از معرفت را در خود دارد.
در زمان شاه، دکتر مناقبی سخنران بود. ایشان داماد علامه طباطبایی بودند. در جوانی و در دوران تحصیل و دانشگاه، رتبهی اول دانشگاه تهران بود. ایشان آنچنان تیزهوش و باسواد بود که روزی که دکترایش را میدادند، شاه به دست خودش، مدرکش را به او داد.
ایشان میگوید: شاه که مدرکم را میداد، یک لحظه به دلم افتاد که امام زمانم غریب است! امریکا و انگلیس خواستار بورسیه کردنِ او بودند، همه گونه امکانات برایش فراهم بود اما ایشان به همهی آنها پشتپا زد، لباس روحانیت بر تن کرد و سخنران شد، هوش و استعداد و علم و بیان و موقعیت خود را در راه شناخت امام زمان(عج) خرج کرد چون احساس کرد که باید امام زمانش را از غریبی به درآورد.
ایشان با آن کس که خود را خوار و ذلیل میکند و صدقه بگیرِ کشورهای خارجی میکند تا به هر قیمت برود و آنجا زندگی کند، بسیار متفاوت است.
بنابراین زیارت امام حسین(ع) احیاگری و تحرک ایجاد میکند.
اعمال روز اول ماه صفر:
فردا، اول ماه صفر است، پیامبر اکرم(ص) فرمودند: ماه صفر، سنگینی دارد، به جهت رفع سنگینی آن:
و دههی اول ماه صفر، هر روز ده مرتبه بخوانید:
«يَا شَدِيدَ الْقُوَى وَ يَا شَدِيدَ الْمِحَالِ يَا عَزِيزُ يَا عَزِيزُ يَا عَزِيزُ، ذَلَّتْ بِعَظَمَتِكَ جَمِيعُ خَلْقِكَ فَاكْفِنِي شَرَّ خَلْقِكَ يَا مُحْسِنُ يَا مُجْمِلُ يَا مُنْعِمُ يَا مُفْضِلُ، يَا لا إِلَهَ إِلّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذَلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ».
یکی از اثرات این ذکر که حاوی ذکر یونسیه است، این است که انسان را از ظلمت بیرون میآورد زیرا حضرت یونس(ع) در سه ظلمت گرفتار بود: ظلمت شکم ماهی، ظلمت دریا، ظلمت شب. ذکر یونسیه انسان را از ظلمت تکبر، جهل و دنیادوستی بیرون میآورد. یونس(ع) در شکم ماهی، ذکر یونسیه را گفت آنگاه خداوند به او نداد داد: اگر این ذکر را نمیگفتی، تو را بیرون نمیآوردم. خداوند فرموده است: هر مؤمنی که این ذکر را بخواند، او را مانند یونس(ع) از ظلمت نجات میدهم.