بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا اغیثینی

سوم صفر، 21مهر 97

 

محورهای سخنرانی:

روضه‌های ماه صفر با روضه‌های ماه محرم متفاوت است

ادامه‌ی بحث وظایف ما در مجالس امام حسین(ع): 1. توجه به پدیده‌ی گریه بر امام حسین(ع) 2. زیارت ایشان 3. دعا برای فرج 4. معرفت به امام حسین(ع)

جریان انقلاب اُسرای کربلا در شام

 

امام حسین(ع) به فکر تمام بخش‌های مجالس روضه‌ی خود بوده است؛ به همین خاطر امام صادق(ع) فرموده‌اند: کسانی که به زیارت جدم حسین(ع) به کربلا، پیاده یا سواره می‌روند یا در مجلس ایشان می‌نشینند و عرق می‌ریزند، به دُرهای عرقی که می‌ریزند خداوند متعال مَلَکی خلق می‌کند که الی یوم القیامة به جای آنان استغفار می‌کنند و ذکر می‌گویند و ثواب آن در نامه‌ی عمل آنان نوشته می‌شود.

روضه‌های ماه صفر با روضه‌های ماه محرم متفاوت است

روزهای اوج عزاداری امام حسین(ع) است. روز چهارم صفر، مجلس روضه‌ی ایشان برای اولین بار برگزار شده است. در قصر یزید ملعون، حضرت زینب(س) مجلس را به پیراهن امام حسین(ع) و پرچم پاره‌پاره‌ی حضرت عباس(ع)، مزیّن کردند و زنان و مردان شامی برای امام حسین(ع) عزاداری کردند. به همین خاطر روضه‌های ماه صفر متفاوت با روضه‌های ماه محرم است بالأخص دهه‌ی اول ماه صفر.

اگر در این دهه بالأخص روز چهارم صفر به وجود نازنین حضرت زینب(س) و حضرت رباب(س) و حضرت رقیه دختر دردانه‌ی امام حسین(ع)، متوسل شوند و نذر روضه کنند، قطعاً دست خالی برنمی‌گردند.

به بسیاری از علما در مکاشفه و رؤیا بالأخص کسانی که بیمار دارند، امام حسین(ع) سفارش روضه‌ی حضرت رقیه(س) کرده‌اند؛ که در خانه‌شان روضه برقرار کنند و بعد طعام بدهند و این قید طعام به این خاطر است که حضرت رقیه(س) گرسنه بودند.

وقتی ام‌کلثوم برای حضرت رقیه(س) بی‌قراری می‌کردند، حضرت زینب(س) فرمودند: خواهر! تو باید به من کمک کنی باید بقیه را آرام کنم حال باید تو را هم آرام کنم؟ حضرت ام‌کلثوم(س) فرمود: رقیه ابتدای شب نمی‌خوابید. از او پرسیدم که چرا نمی‌خوابی؟ او گفت: دلم درد می‌کند زیرا گرسنه هستم و ضعف دل نمی‌گذارد من بخوابم…

به همین جهت روضه برقرار کردن برای حضرت رقیه(س) و طعام دادن برای ایشان بسیار مجرب است.

پسر بزرگ مرحوم شیخ عباس قمی، منبری بود و مجالس بسیار معظمی داشت. به مرور زمان ایشان گلو درد گرفت و اطبا گفتند که ایشان به سرطان حنجره مبتلا شده است و حالتی رسید که مطلقاً نمی‌توانست سخن بگوید و تمام نیازهایش را بر روی کاغذ می‌نوشت. این وضعیت ادامه داشت تا ماه رمضان. ایشان نقل می‌کند که به همه قول داده بودم که می‌آیم اما توان سخن گفتن نداشتم. شبی به مسجد رفتم و متوجه شدم جلسه خلوت است و شخص دیگری به جای من مشغول سخنرانی است. گریه‌کنان آمدم و با ناراحتی خوابیدم. فردا نیز بسیار ناراحت بودم و عصر، وقت دکتر داشتم.

بعدازظهر کمی استراحت کردم، در خواب دیدم که دالان تاریکی در مقابل من قرار دارد (هر کسی که بخواهد بمیرد این دالان تاریک را می‌بیند اما برای برخی امام حسین(ع) در انتهای دالان درب باز می‌کنند و نور می‌آید اما برخی در همان تاریکی از دنیا می‌روند) و دچار رعشه و لرز شدم. ناگهان دیدم که امام حسین(ع) در مقابل من هستند. من عبای ایشان و سر زانوی ایشان را بوسیدم و از وضعیت خودم شرح‌حال دادم. امام حسین(ع) به من فرمودند به شوهر خواهرت که سید است بگو روضه بخواند. از ایشان پرسیدم که چه روضه‌ای بخواند؟ درحالی‌که سید آنجا نشسته بود. امام حسین(ع) فرمودند: روضه‌ی دخترم رقیه را بخواند.

سید شروع کرد به خواندن روضه‌ی رقیه (س). وقتی به اینجا رسید که رقیه(س) زیر غل و زنجیر در کنج خرابه‌ی شام جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و عمه جانش با همان غل و زنجیر او را دفن کرد، جلوی گریه‌ی امام حسین(ع) را نمی‌شد گرفت و چنان آقا گریه می‌کردند و رقیه رقیه می‌گفتند و به سینه‌ی خود می‌زدند که من نیز نمی‌توانستم جلوی خود را بگیرم و مشغول بی‌قراری بودم که پسرم مرا از خواب بیدار کرد. بلند شدم و آن‌قدر ناراحت شدم و برای او نوشتم که چرا مرا از خواب بیدار کردی؟! من در معیت امام حسین(ع) مشغول روضه گوش دادن بودم.

من را به دکتر بردند و هرچه دکتر مرا معاینه کرد تعجبش بیشتر شد. ایشان گفت شما شفا گرفته‌اید و ذره‌ای اثر سرطان ندارید.

از آن به بعد جناب مهندس زاده هر منبری که می‌رفتند روضه‌ای از حضرت رقیه(س) نیز می‌خواندند.

اشک بر امام حسین(ع) با هیچ گریه‌ای قابل مقایسه نیست و یک «پدیده» است که از مظلومیت ایشان به وجود آمده است و این پدیده را روز یازدهم محرم وقتی حضرت زینب(س) آن بدن را دید و فریاد کشید که: آیا تو برادر من هستی که از دیشب تاکنون به این شکل درآمده‌ای؟ به وجود آورد.

قریب به پنجاه و اندی سال این دو خواهر و برادر در کنار هم بزرگ شده‌اند و یک سال با هم تفاوت سنی دارند اما یک شب برادرش را ندیده است و دیگر او را نمی‌شناسد که چنین با بدن ایشان کرده‌اند.

از گریه‌ی حضرت زینب(س) زنان آتش گرفته و فریاد زدند، از اشک آنان کودکان فریاد زدند و گریه کردند، از ناله‌ی کودکان، عمر سعد شروع به گریه کرد و از گریه‌ی او لشگر عمر سعد به گریه و فغان درآمد و از هیاهوی ناله‌ی لشگریان، شیطان فریاد زد و از فریاد شیطان اسب‌ها و شترها و آسمان گریه کرد و خورشید قرمز شد و این پدیده همه‌ی عالم را گرفت و هر کجا خورشید و ماه می‌تابد، کسی وجود دارد که برای امام حسین(ع) گریه کند.

ادامه‌ی بحث وظایف ما در مجالس امام حسین(ع): 1. توجه به پدیده‌ی گریه بر امام حسین(ع) 2. زیارت ایشان 3. دعا برای فرج 4. معرفت به امام حسین(ع)

در مجالس امام حسین(ع) ما باید به چند مسئله توجه کنیم.

* مسئله‌ی اول پدیده‌ی گریه بر امام حسین(ع) و اثر آن است و دیگری زیارت ایشان و اثر آن است. وقتی زائر به زیارت امام حسین(ع) می‌رود، حق ندارد با آن شخصیتی که می‌رود با همان منش و شخصیت برگردد زیرا زائر باید متحول شده برگردد و باید تغییر کند و اثرات زیارت در درون و بیرون و اخلاق و رویه و منش زندگی این شخص، خود را نشان دهد که در غیر این صورت فقط ثواب زیارت را برده است.

امام صادق(ع) فرمودند: اگر هزار حدیث را حفظ کنید (در برخی از کتاب‌ها نوشته‌اند ده هزار حدیث) به‌اندازه‌ی فهمیدن یک حدیث نیست.

امام زمان(عج) توقیع (نامه) داده‌اند و به افراد مختلف نیز فرموده‌اند که: هر کس بعد از گریه برای جدم حسین(ع) برای من دعا کند حتماً حتماً حتماً من برای او دعا می‌کنم.

شما اگر یک دوست یا فامیل مؤمن داشته باشید و مشکلی برای شما پیش بیاید، حتماً با او تماس می‌گیرید و درخواست می‌کنید که برای شما و رفع مشکلتان دعا کند. حال فرض کنید که این شخص امام زمان(عج) باشد. اکنون که برای امام حسین(ع) گریه کرده‌ایم، برای فرج امام زمان(عج) دعا کنیم، آقا برای ما دعا می‌کنند.

انسان‌های زیادی باید برای ایشان دعا کنند تا بلکه به مرحله‌ی اجابت برسد و به‌طور مثال صد سال از طول غیبت ایشان کم شود و یا ده سال کم شود اما دعای امام(عج) همین‌که برای ما دعا کنند آن لحظه به اجابت می‌رسد و دعای ایشان برگشت ندارد زیرا دعای ایشان «کُن فَیَکُون» است و اجابت آن به بعداً موکول نمی‌شود و درهمان لحظه اجابت صورت می‌گیرد.

و این چه فضیلتی است که انسان به هر سختی خود را به مجالس روضه‌ی امام حسین(ع) برساند و اشک بریزد و برای فرج امام زمان(عج) دعا کند و آقا نیز برای او دعا کنند.

دعا بعد از گریه بر امام حسین(ع) و زیر گنبد ایشان و در مجلس ایشان و دعای دسته‌جمعی مورد قبول خداوند متعال است. حال بزرگ‌ترین اجتماع شیعیان در مجالس امام حسین(ع) صورت می‌گیرد و بزرگ‌ترین اجتماع در اربعین اتفاق می‌افتد که در یک روز چندین میلیون شیعه همه فریاد «یا حسین» سر می‌دهند. حال اگر می‌خواهید «امام زمانی» شوید و منتظر واقعی ایشان شوید و پرونده‌ی شما را قبول کند و برای شما توفیق بخواهد و مورد توجه ایشان باشید، باید اول «حسینی» و مجلس نشین و گریه کن و زائر و عاشق و خادم امام حسین(ع) شوید؛ زیرا تمامی اجابت دعا نامی از امام حسین(ع) را با خود به همراه دارد.

امام زمان(عج) با ناراحتی فرموده‌اند: کاش برخی اوقات شیعیان من جمع می‌شدند و از من سخن می‌گفتند. به ایشان عرض کردند: شیعیان و محبان شما بسیار دور هم جمع می‌شوند. آقا گریه کردند و فرمودند: اینان برای من جمع نمی‌شوند بلکه برای دردهای خودشان جمع می‌شوند؛ و مثال زدند که مسیحیان وقتی متحیّر و سرگردان می‌شوند دور هم جمع می‌شوند و انجیل می‌خوانند و از انجیل به دنبال راهکار هستند. کاش شیعیان من به قدر انجیل به من توجه می‌کردند و در تحیّرهای زندگی‌شان به دنبال من می‌آمدند.

* وظیفه‌ی ما در مجالس امام حسین(ع) تقسیم‌بندی است: ابتدا گریه و ناله برای امام حسین(ع) و بعد دعا برای فرج امام زمان(عج) است.

در احادیث و روایات آمده است که در زمان غیبت امام زمان(عج) انسان‌ها با ایمان از خواب برمی‌خیزند و شب کافر می‌خوابند و بالعکس با ابمان می‌خوابند و کافر از خواب برمی‌خیزند؛ و تنها کسی نجات پیدا می‌کند که اهل دعا باشد و قشنگ‌ترین و جامع‌ترین وِرد این است:

«اَللَّهُمَّ اِنِّی اَسئَلُکَ بِفاطِمَةَ وَ اَبیهَا وَ بَعلِهَا وَ بَنیهَا عَجِّل فِی فَرَجِ صاحِبَ الزَّمان» که بسیار ذکر اثربخشی است زیرا بعد از گفتن هر یک بار از این ذکر، امام زمان(عج) برای شما دعا می‌کنند.

(ورد، ذکری است که بدون عدد گفته شود).

اهل‌بیت(ع) به ما نزدیک هستند. امام حسین(ع) فرموده‌اند: از سمت چپ عرش، مستقیم به گریه‌کنان و مجلس‌نشینانم نگاه می‌کنم یعنی چشم از اینان برنمی‌دارم زیرا ایشان «عین الله» هستند و در عین حال تمام کائنات را زیر نظر دارند.

آقای مهدی پور نقل زیبایی دارد. گفت: یکی از دوستان آمد و گفت که بلندگویتان را برای روضه به ما قرض می‌دهید؟ قبول کردم و به همسرم گفتم که نماز مغرب و عشا را که خواندیم، من تو را به همراه باند و بلندگو سر خیابان می‌رسانم، تو در کنار آن‌ها باش تا برگردم و باند دیگر را بیاورم تا با تاکسی به مجلس آنان ببریم. بعد از خواندن نماز، همین‌که یکی از باندها را برداشتم و با همسرم به نزدیک درب خانه‌ام رسیدم، یکی از آشنایان را دیدم. با هم سلام و علیک کردیم. او گفت می‌خواهید بلندگو و باند را به خانه‌ی فلانی ببرید؟ من ماشین دارم و شما را می‌رسانم. از او پرسیدم که صاحب مجلس شما را به دنبال من فرستاده است؟ گفت: خیر؛ مرا امام حسین(ع) به دنبال شما فرستاده است. من در خانه‌ام خواب بودم. امام حسین(ع) به من فرمودند که آقای مهدی پور قرار است که بلندگو و باند را به خانه‌ی فلانی ببرد و می‌خواهد ناموسش را به سر خیابان ببرد و منتظر نگه دارد تا بلندگو و باند را به مجلس ببرند. با ماشین او را به مجلس برسان. من یک ساعت است که در این خیابان راه می‌روم و خجالت می‌کشیدم که درب خانه‌تان را بزنم.

آقای مهدی پور می‌گوید که به او تعارف کردم که به داخل خانه بیا و بنشین تا برای تو و همسرم یک روضه‌ی امام حسین(ع) بخوانم و گریه کنیم که آقا آن‌قدر به ما نزدیک است و به ما نگاه و نظر دارد.

* کار مهم دیگر در مجلس ایشان، معرفت پیدا کردن به وجود امام حسین(ع) است. مجلس ایشان ریشه در قرآن دارد. بالأخص در مسئله‌ی شام و ورود اهل‌بیت به شام.

جریان انقلاب اُسرای کربلا در شام

امام سجاد(ع) را در روز یازدهم محرم به زنجیر بسته‌اند، شهادت رقیه(س) موجب ترس یزید شد و زنجیر را از دست و پای امام(ع) باز کردند، ایشان در طی این مدت به غل و زنجیر جامع بسته شده بودند.

آیا تا به حال از خودمان این سؤال را پرسیده‌ایم که چرا اهل‌بیت(ع) که هفت الی ده روز در شام مانده‌اند، وقتی وارد این شهر شدند، جشن و سرور، دف و چنگ و رقص، چوب و آتش و سنگ، ناسزا و توهین و… بود اما در روز چهارمِ ورود اُسرا، روضه‌ی امام حسین(ع) در این شهر برقرار شد؟! چه اتفاقی افتاد؟! مگر امام سجاد(ع) چقدر به منبر رفتند؟! ایشان فقط حدود ده دقیقه صحبت کردند. چه شد که در این شهر که حدود پنجاه سال تبلیغات ضد علوی در جریان بود، روز چهارم ورود اسرا به شام، روضه‌ی امام حسین(ع) برقرار شد؟ و روز هفتم یا دهم صفر که اُسرا از شام می‌روند، زنان شامی پابرهنه، بر سرزنان آن‌ها را تا بیرون از شهر شام بدرقه کردند؟!

چرا از این دست سؤالات به ذهن ما نمی‌رسد که بپرسیم و خطیب و مبلغ وادار شود که تحقیق کند؟!

مفصل‌ترین کسی که واقعه‌ی شام را روایت کرده است، سهل ساعدی است. او پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) را دیده بود؛ حال، پیرمردی شده و در مسیر سفرش به شهر شام می‌رسد. از آذین بندی و پایکوبی در این شهر تعجب می‌کند و سؤال می‌کند چه خبر است؟! اهالی شهر می‌گویند: عده‌ای اسیر خارجی آورده‌اند. (خارجی یعنی عده‌ای که کافر شده‌اند و از اسلام برگشته‌اند و به خلیفه‌ی مسلمانان خروج کرده‌اند. بنی‌امیه چنان تبلیغ کرده‌ بودند که آن پیرزنی که به صورت امام حسین(ع) سنگ می‌زد، باور کرده بود که امام حسین(ع) خارجی است. به او باورانده‌ بودند که حضرت زینب(س) خارجی است. به او باورانده‌ بودند که این سرها، سرهای بریده‌ی خارجی است که دامن بچه‌های خود را پر از سنگ کردند که به آن‌ها بزنند و به نظر خودشان از اسلام و حریم قرآن دفاع کنند. دندان مقدس امام حسین(ع) در طول سفر سالم بود اما در بازار شام بر اثر سنگی که به سر مقدس ایشان اصابت کرد، شکست. به آن‌ها باورانده بودند که این آقا از اسلام و خلیفه‌ی مسلمین خروج کرده، خلیفه او را کشته است و سر او را می‌گردانند تا مایه‌ی عبرت شود تا کسی خروج نکند.)

سهل ساعدی می‌گوید: من جلوتر رفتم تا ببینم این خارجی‌ها چه کسانی هستند. دیدم سرهایی بر بالای نیزه‌ها است و اهل‌بیتِ آن‌ها همراه با سرها هستند. آن‌ها را به شکل کافران اسیر کرده بودند (بعد از اسلام، صورتِ زن اسیر را باز نمی‌گذاشتند مگر اینکه کنیز یا کافر باشد. آن‌ها را به طناب نمی‌بستند و در بازار نمی‌گرداندند مگر اینکه کافر یا کنیز باشد.)

سهل ساعدی می‌گوید: همین طور که به آن‌ها نگاه می‌کردم، نیزه‌ای بلند و سر مقدسی را بر آن دیدم، آن‌قدر اُبهت و عظمت داشت که نمی‌شد به‌طور مستقیم به او نگاه کرد. از این سر، نوری ساطع بود که گمان می‌کردی خورشید بر بالای نیزه است (نور امام حسین(ع) ماجرا دارد. امام حسین(ع) فرزندِ دوم حضرت زهرا(س) است؛ فرزند اول امام حسن(ع) است، امام حسن(ع) هم نور هستند اما بروزِ نوریِ امام حسین(ع) به‌گونه‌ای دیگر است زیرا قرار است که «مِصباحُ الهُدی» و شعله‌ی هدایت شوند. بروز نوری ایشان آن‌قدر بود که وقتی حضرت زهرا(س) به ایشان باردار شد، نزد پیامبر(ص) آمدند و عرض کردند: این فرزندم با فرزند اولم متفاوت است، از وقتی که در بطن من مستقر شده است، هنگام شب به چراغ نیاز ندارم حتی هنگام خیاطی در شب هم برای نخ کردنِ سوزن، به چراغ نیاز ندارم. امام حسین(ع) هنگام کودکی، با کودکان دیگر در کوچه بازی می‌کردند. وقتی هنگام شب در کوچه‌های مدینه می‌دویدند، همه‌ی مردم، نوری را می‌دیدند که یک لحظه، خانه‌های آن‌ها را روشن کرد، پس آن‌ها می‌فهمیدند که حسین ابن علی(ع) از آنجا عبور کرده است. ایشان این نور را همه جا به همراه داشتند تا کربلا. زنان قبیله‌ی بنی اسد گفتند: نمی‌توانستیم نزدیک گودال قتلگاه برویم زیرا هاله‌ای از نور، به آسمان می‌رفت. همین نور را اگر سر مطهرش به داخل تنور خولی رفته باشد، همسر خولی دیده است. او گفت: من نوری را از تنور می‌دیدم که به آسمان می‌رفت. همین نور را یحیی یهودی در دیر خود می‌بیند، تعجب می‌کند و می‌پرسد این سر مطهر از آنِ کیست که این‌گونه نور دارد؟)

سهل ساعدی می‌گوید: محاسن این سر مطهر، گِرد بود، گویی تازه اصلاح کرده بود. جوگندمی و وسمه کشیده و خضاب شده بود؛ ته محاسن جوگندمی بود و پایین محاسن، وسمه کشیده و خضاب شده و مانند شبق، سیاه بود. چشمان سیاه و ابروان به هم پیوسته، بینی کشیده داشت، مانند خوشه‌ی خرما براق. لبخند بر لبش نقش بسته بود و نگاهش به افق و دوردست‌ها بود.

( – شاید یک معنای لبخند امام حسین(ع) این بود که به تمام بساط بنی‌امیه که به راه انداخته بود و حبابی بیشتر نبود، لبخند تمسخر می‌زدند. به اینکه بنی‌امیه گمان می‌کردند که پیروز شدند و اسلام را از بین بردند.

– شاید هم لبخند تعجب بود که: چگونه مسلمانان، اولاد پیامبرشان را آن‌قدر نمی‌شناسند که سنگِ جفا بر سر بریده‌اش نشانه گرفته‌اند؟

– شاید لبخند تعجب بود که: مگر مسلمان نیستید و پیامبر شما، «رحمة للعالمین» نیست؟ به فرض محال این اُسرا اگر از کفار هم باشند، آیا باید سر بریده را نزد دختر پنج‌ساله قرار داد؟!

– شاید لبخند رضایت بود که: خدایا! راضی هستم به رضای تو و هرچه تو بپسندی، من هم می‌پسندم، حتی در این بازار و میان این انظار.

– نگاه امام حسین(ع) به دوردست‌ها است و هزار و اندی سال بعد را می‌بیند که هنگام اربعین بیش از بیست‌وپنج میلیون عاشق، با پای پیاده به زیارتش می‌روند. ایشان زمانی را می‌بیند که فرزند برومندش مهدی(عج) پرچم «یا حسین» را بر فراز بام تمام خانه‌های دنیا برافراشته می‌کند و ایشان ثمره‌ی انقلابش را در آخرالزمان خواهد دید.

از حضرت علی(ع) پرسیدند: «صمد» به چه معناست؟! ایشان پاسخ دادند: در آخرالزمان مردمی می‌آیند که لایه‌های علم را می‌شکافند و معنای «صمد» را متوجه می‌شوند. آن‌ها لایه‌های علم را می‌شکافند و معنای «قل هو الله احد» را می‌فهمند؛ این سوره برای مردم آخرالزمان است.)

سهل ساعدی می‌گوید: باد می‌وزید و محاسنِ مانند شبق‌اش را به راست و چپ می‌برد. نیاز نبود کسی سؤال کند این سر مطهر برای کیست؟ آن‌هایی که پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) را دیده بودند، می‌فهمیدند که این سر مطهر امام حسین(ع) است؛ پیشانی و چشم و ابرویش شبیه به پیامبر(ص) بود و لب و دهانش شبیه حضرت علی(ع) بود. دلم برای اُسرا سوخت، نزدیک آن سر مطهر، دختر بچه‌ای بود (حضرت سکینه(س) حدود پانزده، شانزده سال داشتند اما در طول سفر آن‌قدر رنجور شده بود که او را دختر بچه می‌پندارد)، جلو رفتم و از او پرسیدم: شما که هستی؟ او فرمود: من سکینه هستم و این سر مطهر برای پدرم حسین ابن علی(ع) است. پرسیدم: چه کاری می‌توانم برای شما انجام دهم؟ فرمود: اگر پولی داری به نیزه‌دارها بده تا سرها را از ما دور کنند که حواس مردم به سرها جلب شود و به ما کمتر توجه کنند.

اهل‌بیت(ع) را از محله‌ی یهودی‌ها عبور دادند، چرا؟! انتهای بازار شام، کاخ بنی‌امیه قرار داشت. آن ملعون ممنوع کرده بود که کسی در خانه‌اش بماند و همه به تماشا آمده بودند. به یزید خبر داده بودند که حضرت زینب(س) در کوفه و در طی مسیر، میان مردم، تحول ایجاد کرده است بنابراین یزید قصد کرد که آن‌ها را بکشد اما نمی‌توانست مستقیماً دستور کشتن آن‌ها را بدهد، پس تصمیم گرفت آن‌ها را از محله‌ی یهودیان عبور دهد تا یهودیان آن‌ها را بکشند. یهودیان آن محله، همگی از یهودیان خیبری بودند که پس از اینکه حضرت علی(ع) قلعه‌ی خیبر را فتح کردند، آن‌ها به شام آمدند و در دمشق مستقر شدند. ی

زید دستور داده بود که اعلام کنند، این اسرا که می‌آیند، اولاد علیِ خیبری هستند، هر کس داغ برادر و پدر و پسر و … دیده، هر کاری دوست دارد با آن‌ها کند! پس یهودیان انواع سنگ و آتش و خاکستر و… را به سمت اُسرا پرتاب می‌کردند.

چه شد که اُسرا با این همه رنج در طی چهل منزل، همراه با سر عزیزان در مقابل چشم، با گرسنگی، تشنگی، بی‌خوابی، صدمه و اهانت، زنده ماندند؟! آن‌ها فقط با یک وسیله زنده ماندند، با اتکا به ایمان و اعتماد به وعده‌های الهی. آن چیزی که انسان را می‌شکند، بی‌انگیزه می‌کند و هدف انسان را سلب می‌کند، این است که انسان، توکل و اعتماد به وعده‌های خداوند نداشته باشد.

روز عاشورا، حضرت سکینه(س) زانوی اسب امام حسین(ع) را گرفت و گفت: پدر جان! ما را به چه کسی می‌سپاری؟ فرمود: به وکیلم. پرسید: وکیل شما کیست؟ فرمود: «اللهُ وَکیلی».

خداوند در قرآن فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا»؛ حتماً (غیر از این نیست که) خداوند بنا دارد که از اهل ایمان دفاع کند. بدانیم هر جا خداوند از من دفاع نمی‌کند، آنجا ایمانِ من مشکل دارد. خداوند کافر را بر اهل ایمان پیروز نمی‌کند مگر اینکه او از دایره‌ی ایمان خارج شده باشد. خداوند مدافع حضرت زینب(س) و اطفال و خانواده‌ی امام حسین(ع) است و آن‌ها هم این را باور دارند. وقتی به شام رسیدند و آن ملعون گفت که این دختر را به اسیری به من بده و یا اینکه عده‌ای گفتند آن‌ها را به بازار بردگان بفرستید و بفروشید که آن‌ها را به روم و کشورهای آفریقایی ببرند و آن‌ها از یکدیگر جدا و پراکنده شوند؛ وقتی این خبر به حضرت زینب(س) رسید، ایشان به اسرا فرمودند: نترسید! این موضوع را خداوند برای ما قرار نداده است؛ یعنی حضرت زینب(س) تمام جریان شهادت، اسارت، کتک خوردن، سرهای بالای نیزه، اسارت امام سجاد(ع) و… را می‌دانند و با بینش، به میدان آمده است.

آن ملعون که می‌نویسند «زحر بن قیس» یا «خولی» بوده است که سر مقدس امام حسین(ع) را نزد یزید آورد، زانو زد و گفت: تا زانو و رکاب اسب مرا طلا بریز زیرا سر کسی را آوردم که: جدش رسول‌الله(ص)، مادرش صدیقه‌ی طاهره(س)، پدرش علی مرتضی(ع)، برادرش حسن مجتبی(ع) و عمویش حمزه سیدالشهدا و جعفر طیار بود. وقتی این جملات را گفت، مجلس به هم ریخت، یزید ملعون برای اینکه آشوب را خاموش کند، گفت: اگر می‌دانستید چنین شخصی است، چرا سرش را بریدید و آوردید؟! سپس چنان تشری به او زد و او را تهدید به جدا کردن سرش کرد که او به سرعت گریخت…

عصر روز تاسوعا امام حسین(ع) به «زهیر بن قین» نگاه کردند. «زحر بن قیس» هم در سپاه دشمن در حال رژه رفتن بود. امام (ع) به زهیر فرمودند: مرا می‌کشند و سر مرا چهل منزل می‌بَرند به نزد یزید؛ آنگاه این ملعون (زحر بن قیس)، سر مرا در تشت می‌گذارد و طلب جایزه می‌کند که یزید چیزی به او نمی‌دهد و او را طرد می‌کند و او فراری می‌شود. (امام حسین(ع) ماجرای کربلا را تا اینجا بیان کرده بودند، چیزی نبود که ایشان بیان نکرده باشند و آن‌ها با بینش به این موضوعات به میدان آمده بودند).

بنابراین ما هم باید به این آیه اعتماد کنیم که ایمان داشته باشیم تا خداوند ما را حفظ کند.

از علمای بزرگ ما بود، خداوند ایشان را رحمت کند. به کلاس درس رفت، پس از تمام شدن کلاس درس، بسیار گریه کرد. شاگردان از ایشان پرسیدند: چرا امروز پریشان بودید؟ گویی اختیار دستتان نبود.

ایشان فرمود: دیشب در رؤیا مرا به محضر حضرت فاطمه(س) بردند. من از ایشان خواهش کردم که ایشان چیزی به من یاد دهند و راهنمایی بفرمایند که من در همه‌ی امور زندگی‌ام، موفق و سعادتمند شوم. حضرت فاطمه(س)، انگشت اشاره‌ی خود را بالا آوردند و فرمودند: همین قدر به تو بگویم که هیچ کلاس درس و منبر و سخنرانی را بدون یاد اباالفضلِ من آغاز یا تمام نکن…

هر ساعتی و هر مکانی برای هر دردی می‌توانی نام ایشان را صدا بزنی و این، خصوصیت اباالفضل(ع) است…