بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا اغیثینی

سی‌ام شهریور 1399، دوم صفر 1442

 

محورهای سخنرانی:

گوشه‌ای از هر مجلس روضه‌ به وجود نازنین حضرت زهرای مرضیه(س) بازمی‌گردد

اشک‌های محبان در مظلومیت امام حسین(ع) و نجات از دوزخ

مصیبت‌های عظیم اهل‌بیت(ع) در ماه صفر و در ورود به شام

برخی از درس‌هایی که از نحوه‌ی عملکرد اهل‌بیت(ع) در شام می‌گیریم

 

به ماه صفر وارد شدیم که به سنگینی روز اول آن، عالم روزی را به خود ندیده است. ان‌شاءالله که وجود نازنین حضرت مهدی(عج)، دور از تمام بلایا و امراض و گرفتاری‌ها باشند. خدا را قسم می‌دهم به خرابه نشینان شام، مابقی غیبت ایشان را به این بزرگواران ببخشد و به زودی شاهد ظهور ایشان باشیم.

مجلس روضه و مجلس انس با اهل‌بیت(ع) است و انس با نام امام حسین(ع) و با کاروانی که از کربلا حرکت کرده و چیزی به پایان ظاهراً اسارت اهل‌بیت(ع) باقی نمانده است. کم‌کم وارد دهه‌ی اربعین می‌شویم و باید خود را کم‌کم محک بزنیم که از عاشورا تا اربعین چه تغییر و تحولی در ما ایجاد شده است و تا چه اندازه به معرفت و کمالات ما افزوده شده و چه تغییرات مثبتی در ما ایجاد شده است و چه چیزهایی از ما کنده و دور شده است زیرا دهه‌ی اربعین امام حسین(ع)، همان‌گونه که دهه‌ی زیارت مخصوص ایشان است، دهه‌ی مخصوص تفکر و تعقل و نتیجه گرفتن از چهل روز گریه کردن بر فرزند برومند حضرت زهرا(س) هم هست.

گوشه‌ای از هر مجلس روضه‌ به وجود نازنین حضرت زهرای مرضیه(س) بازمی‌گردد

این روزها معمولاً در مجالس، روضه‌ی حضرت زینب(س) و سایر خرابه نشینان شام را می‌خوانند اما هر روضه‌ای که در مجالس خوانده شود، یک طرفِ این روضه‌ها به وجود مقدس حضرت زهرا(س) بازمی‌گردد. ما این نکته را شنیده‌ایم که حضرت زهرا(س) به خواب حضرت زینب(س) آمدند و ایشان، سر را بر دامان مادر نهادند و گریه کردند و عرض کردند که مادر جان چه بر ما گذشت؟ وقتی خواست که سخن آغاز کند، مادر فرمود: دخترم! آرام باش در تمام منازل اسارت با شما بودم، در شام غریبان، در عصر عاشورا و… با شما بودم و لحظه‌ای از شما نگذشت مگر اینکه من همراهتان بودم. بنابراین ما هر روضه‌ای را که بخوانیم باید وجود مطهر ایشان را مهمان کنیم و دست توسل به دامن ایشان بزنیم و به نامِ نامی ایشان دعا کنیم تا خداوند متعال دعاها را به اجابت برساند.

حال می‌خواهم خداوند تبارک و تعالی را قسم بدهم به دو بانوی دست به کمر گرفته، به دو بانوی صورت سیلی خورده‌ی کبود، به دو بانوی پهلو شکسته، به دو بانوی دل‌شکسته‌ی داغ‌دیده، به دو بانوی رنج‌کشیده و دردکشیده و صابره، حضرت فاطمه‌ی زهرا و حضرت رقیه(س)، دردی نباشد مگر اکنون درمانش را امضا بفرماید، خیری نباشد مگر اینکه نزولش را امضا بفرماید و دعا کننده‌ای نباشد مگر اینکه اکنون خداوند متعال حاجتش را روا بفرماید.

هر مجلس روضه‌ای، گوشه‌اش به وجود نازنین حضرت زهرای مرضیه(س) بازمی‌گردد. من گمان نمی‌کنم که مادری به اندازه‌ی ایشان به طور مستقیم داغ اولاد و نوه دیده باشد و اینکه کنار داغ هر کدام از آنان ایستاده باشد. کنار بدن هر کدام از فرزندان، چه آنان که با سم به شهادت رسیدند و چه آنان که با شمشیر به شهادت رسیدند، وجود نازنین ایشان حضور داشته‌ است. روحی از بدن مفارقت نمی‌کند مگر اینکه ایشان حضور دارند بالأخص در کنار بدن مطهر و منور امام حسین(ع) و به جرئت می‌توان گفت که در هیچ جا به اندازه‌ی گودال قتلگاه به حضرت زهرا(س) سخت نگذشته است زیرا معمولاً هر کسی را که به قتل برسانند و به هر مدل که او را به قتل برسانند، به مقتول مهلت می‌دهند که جان بدهد زیرا این، حق طبیعی و مسلم هر جانداری است. مرغی را که سر می‌برند رها می‌کنند تا بال بال بزند و جان بدهد. گوسفندی را که سر می‌برند، رها می‌کنند تا به راحتی جان بدهد. زمانی که آن کافران، ناقه‌ی صالح را زخمی کردند، دور ایستادند تا ناقه جان دهد و دیگر به ناقه‌ی زخمی سنگ نزدند تا ناقه کاملاً جان داد.

در طول تاریخ بشریت ما شهیدی را سراغ داریم که وقتی رأس مطهرش را از بدن جدا کردند، زیر ضربات چوب و سنگ و لگد جان داد و فرصت جان دادن به او ندادند! ایشان حسین بن علی (ع) است و مادرش صدیقه‌ی طاهره(س) ناظر بر این ماجرا بودند.

یا فاطمه! شما مادر دردانه‌ای مانند حسین بن علی(ع) هستید اما حق جان دادن را از پسرتان گرفتند و صبر نکردند که جان تمام بشود. گرگان بنی‌امیه به گودال قتلگاه ریختند و حسین(ع)، این شهید بی‌بدیل و بی نمونه، زیر دست و پا جان دادند!

اشک‌های محبان در مظلومیت امام حسین(ع) و نجات از دوزخ

برخی نمی‌توانند این نکته را درک کنند که چرا گریه بر امام حسین(ع) انسان را به مقام شفاعت کنندگی قیامت می‌رساند و نه جایگاه شفاعت شوندگی.

در روایت آمده است که چون روز قیامت می‌شود، پیامبر اکرم(ص) کمر شفاعت را می‌بندند و به کنار دوزخ می‌آیند و فریاد می‌زنند که ای جهنم تو را قسم می‌دهم به آن‌هایی که در دنیا به اولاد من محبت کرده‌اند، به اولاد فقیر و سادات مستضعف ترحم کرده‌اند و خمس مال به آنان داده‌اند، دور شو و آنان را نترسان تا آنان عبور کنند. اما جهنم هیچ حرکتی نمی‌کند و همچنان زبانه می‌کشد. پیامبر اکرم(ص) ادامه می‌دهند که تو را قسم می‌دهم به حق کسانی که زکات داده‌اند و دل فقرا را شاد کرده‌اند و شکم گرسنگان را سیر کرده و بدن برهنگان را پوشانده‌اند و به آن شادی که به دل فقرا ایجاد کرده‌اند، دامن خود را جمع کن و مهلت بده تا عبور کنند. اما جهنم همچنان زفیر می‌کشد. پیامبر اکرم(ص) می‌فرمایند: تو را قسم می‌دهم به آنانی که در راه خداوند متعال جهاد کرده‌اند، تو را قسم می‌دهم به آنانی که حج گزارده‌اند، از امت من دور شو. دوزخ فریادی می‌کشد که انبیا از ترس از کرسی‌هایشان به زمین می‌افتند و خود پیامبر اکرم(ص)، صاحب مقام محمود، مضطرب می‌شوند و شروع می‌کنند به لرزیدن و سپس می‌فرمایند: تو را قسم می‌دهم به اشک‌هایی که محبان حسینم در مظلومیت حسینم ریخته‌اند، به آن ناله‌ها و آه‌هایی که در مصیبت اهل‌بیتم از سینه کشیده‌اند، دور شو زیرا شیعیان و عاشقان و زائران حسینم، تاب دیدن تو را ندارند، مهلت بده تا آنان عبور کنند.

(حسین(ع) مظلوم است زیرا حق آب را از او دریغ کردند و تمام حقوقی را که خودشان برای جنگ‌ها در نظر گرفته بودند، از ایشان سلب کردند. حتی حق جان دادن را هم از ایشان گرفتند و سر مطهرش را از قفا جدا کردند و حتی مهلت جان دادن هم به ایشان ندادند.)

جهنم چون مظلومیت امام حسین(ع) را می‌شنود، دامنش را به اندازه‌ی هفتاد ذرع جمع می‌کند و دور می‌شود. آنگاه پیامبر اکرم(ص) فریاد می‌زنند که یا فاطمه! برخیز که امروز، روز شفاعت است. حضرت فاطمه(س) به هیئتی که بسیار عجیب است برمی‌خیزند در حالی که در یک دست، دندان شکسته‌ی پدر را دارند و به یک بازو، عمامه‌ی غرق به خون علی بن ابیطالب(ع) را که در محراب نماز شکافته شده دارند و به یک دست، جگر هفتاد پاره‌ی حسن(ع) و به یک شانه پیراهن چاک‌چاک حسین(ع) را انداخته‌اند و دست به قائمه‌ی عرش می‌زنند و طلب شفاعت می‌کنند.

ناگاه محشر به هم می‌ریزد و توجه‌ها جلب می‌شود و همه مشاهده می‌کنند که حسین بن علی(ع) وارد می‌شود با هفتاد و دو شهید که هر کدام رأس بریده‌ی خود را به دست گرفته‌اند و با دست دیگر، قاتل خود را گرفته‌اند و به محشر وارد می‌شوند. خودِ امام حسین(ع) با یک دست قاتل خود را گرفته است و با دست دیگر، رأس بریده‌اش را در دست گرفته و خون چکان وارد می‌شود. غلغله‌ای به پا می‌شود که تا عرش می‌رسد. آنگاه نگاه می‌کنند و می‌بینند که دو شهید هستند که رأس خود را به دست ندارند و دست قاتل خود را هم نگرفته‌اند درحالی‌که رأسشان جدا شده است. یکی جناب علی‌اصغر(ع) طفل شش ماهه‌ی امام حسین(ع) که در آغوش مادربزرگش وارد محشر می‌شود و توان اینکه رأس مطهرش و دست قاتلش را در دست بگیرد، ندارد و آن دیگری عباس(ع) است که دست در بدن ندارد که سر به دست وارد شود و دست قاتل را به دست بگیرد و وارد محشر شود.

«اللّهمّ صلّ علي محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم و ارزقنا معرفتهم و محبّتهم و شفاعتهم و وفّقنا لما تحبّ و ترضي وَ اجعل خاتمة امرنا خيراً»

مصیبت‌های عظیم اهل‌بیت(ع) در ماه صفر و در ورود به شام

روز دوم ماه صفر است اما بحث من، در خصوص روز ورود به ماه صفر است. ماه صفر، به جهت مصائبی که بر اهل‌بیت عصمت و طهارت وارد شده است ماه بسیار سنگینی است و عبور از آن، مشکل است. به طوری که فرموده‌اند که روزانه صدقه بدهید تا از مشکلات این ماه به راحتی عبور کنید. مخصوصاً برای وجود نازنین حضرت صاحب الزمان(عج).

روز اول ماه صفر را با تحقیقی که سال‌ها کرده‌ام، کمتر از روز عاشورا نمی‌بینم و معتقد هستم که کمتر از روز عاشورا نیست به جهت اینکه روز ورود اهل‌بیت(ع) به شام است. از امام زمان(عج) سؤال کردند: آن روضه‌ای که شما در زیارت ناحیه‌ی مقدسه عرضه می‌دارید که یا جداه آن‌قدر گریه می‌کنم که خون از چشمانم سرازیر شود، کدام مصیبت است؟ آیا مصیبت امام حسین(ع) است؟ امام فرمودند: مصیبتی است که خود جدم حسین(ع) نیز بر آن گریه می‌کنند و علی‌اکبر(ع) هم بر آن گریه کرده است و عباس(ع) هم بر آن گریه کرده است و آن‌، مصیبت عمه جانم زینب کبری(س) است.

سخت‌ترین مرحله‌ی اسارت برای حضرت زینب(س)، ورود به شام بوده است و سنگین‌ترین روز و پر مصیبت‌ترین و پر اشک‌ترین و پرسوزترین روز برای وجود نازنین حضرت مهدی(عج)، روز اول صفر بوده است که هر ساله تکرار می‌شود. مصائب شام از جهت‌هایی میزان یا حتی جلوتر است از مصائب روز عاشورا؛ و این، به دلیل مشکلاتی است که برای حضرت زینب کبری(س) و اهل‌بیت عصمت(س) در مدت ورود به شام و اقامت در آن به وجود آمده است.

کسانی که می‌خواهند در رابطه با کربلا و عاشورا منبر بروند و صحبت کنند لازم است که یک دوره تاریخ شام را مطالعه کنند. صاحب‌نظران به روز اول صفر، نمی‌گویند روز ورود اُسرا بلکه می‌گویند روز غوغای عالم و روز ایجاد بزرگ‌ترین غوغای عالم که در هیچ زمانی تکرار نشده است و دیگر تکرار هم نخواهد شد.

از جنبه‌های مختلف باید به مسئله‌ی شام نگاه کرد. یک جنبه‌ی آن، جنبه‌ی مصیبت زایی است، مصائبی که در اینجا بر اُسرا وارد شده است. بنی‌امیه تمام امکانات خود را به کار گرفته بودند تا در شام، ورود اهل‌بیت(ع) به بدترین شکل ممکن باشد و ورود رأس‌های بریده به شکل خاص در این شهر به نمایش دربیاید تا بتوانند بنی‌هاشم را از اسلام و از کل صحنه‌ی سیاست حذف کنند.

آنچه در کربلا و کوفه و در چهل منزل اسارت برای اهل‌بیت(ع) فراهم کردند، همه مقدمه‌ی ورود به شام بود. یزید آرزو داشت که امام حسین(ع) را دست بسته وارد شام کند و عباس(ع) را دست بسته وارد شام کند. وقتی این آرزو برای او محقق نشد، دستور داد که اُسرا را به گونه‌ای وارد کنند که برای همیشه از صحنه‌ی سیاست حذف شوند. دستور داد: از دورترین دروازه آنان را وارد دارالخلافه کنید که جمعیت بیشتری اینان را ببینند و سنگ و چوب بیشتری بخورند و آتش بیشتری بر سر آنان ریخته شود و زنان رقاصه‌ی بیشتری در مقابلشان برقصند و اهانت بیشتری به آنان شوند.

برخی کُتُب نوشته‌اند که سه روز کاروان اُسرا را پشت دروازه‌های شهر نگه داشتند اما خیلی‌ها هم معتقد هستند که فقط سه ساعت آنان را نگه داشته‌اند. کاروان از راه رسیده و خسته و تشنه و گرسنه و داغدار بوده و درهای دروازه را باز کرده‌اند و به شهر مزین و آذین بسته، کودکان و اطفال و زنان زخمی را وارد کرده‌اند و مهلت استراحت و نفس کشیدن به آنان نداده‌اند زیرا می‌دانسته‌اند که کاروان چه زمانی می‌رسد و همه چیز را از قبل آماده و مهیا کرده بودند.

به هنگام ورود اُسرا، هزاران نفر را برای تماشا آوردند درحالی‌که اسیران دست و بازوانشان از پشت به طناب بسته بود و طناب به گردنشان بود، از کوچک‌ترین آنان که شاید حضرت رقیه(س) و امام محمدباقر(ع) بودند تا بزرگ‌ترین آنان که شاید حضرت زینب کبری(س) بوده است و مردان بر شترهای بی‌جهاز و زنان بر استرهای لاغر بدون روپوش سوار بودند. نشستن بر روی شتر بسیار سخت است و معمولاً تخته گهواره‌ای بر یک سمت و تخته گهواره‌ای دیگر در سمت دیگر می‌نهند و آن را مفروش می‌کنند و سایه‌بان می‌گذارند. اما امام سجاد(ع) فرمودند که بر شترانی که ما را سوار بر آن کرده بودند، تخته‌های نتراشیده نهاده بودند و عمدتاً شتران چموش و لنگ بودند و یک نفر با بدن سالم به شهر شام وارد نشد و رنجی را که یک خانم هجده ساله برای سوار شدن بر این مرکب‌ها کشیده است، دختر سه ساله هم کشیده است.

اهل‌بیت(ع) را سوار بر استران بدون پالان کردند و تمام وسایل شادی را فراهم کردند. شام با کوفه متفاوت بوده است. در کوفه کسی نمی‌رقصید و دف و ساز نمی‌زد و کِل نمی‌کشید. کوفیان همین‌که رأس‌های بریده را دیدند و شناختند، صورت‌ها را لطمه ‌زدند و چنان گریه ‌کردند که امام سجاد(ع) به تعجب فرمودند: شما بر ما این گونه گریه می‌کنید پس چه کسانی پدر مرا کشته است؟! اما شامیان این‌گونه نبودند و هیچ شناختی از اهل‌بیت(ع) نداشتند و به یقین گمان می‌کردند که تعدادی خارجی، بر خلیفه‌ی مسلمین خروج کرده‌اند.

 یزید گمان می‌کرد می‌تواند با این نمایش که مردم ببینند که آن‌ها چگونه اسیر دستان یزید هستند، حقانیت خود و ناحق بودن حسین بن علی(ع) را به اثبات برساند. کما اینکه وقتی اُسرا به مجلس یزید وارد شدند، ملعون به حضرت زینب(س) گفت: دیدی خدا با برادرت چه کرد؟!

یزید گمان می‌کرد که با این نمایش، قدرت خود و ضعف طرف مقابل را می‌تواند به اثبات برساند که یعنی اگر مقابل من، حسین بن علی(ع) هم بایستند، من رأس او را جدا می‌کنم و اهل‌بیت او را اسیر می‌کنم و چنین قدرتی را دارم.

یزید گمان می‌کرد که با این نمایش و این نوع ورود اسرا به شهر شام، زهرچشم خواهد گرفت که کسی بعد از این، جرئت اعتراض به بنی‌امیه را نداشته باشد اگرچه بنی‌امیه تیشه به ریشه‌ی اسلام بزند و اختیار را از مردم سلب کند.

یزید ملعون، از هنگام ورود اُسرای اهل‌بیت(ع) در قصر نشسته بود و گویا از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد، همین‌که سرهای بریده را دید شعری سرود که این مضمون را دارد: من طلبم را از بدهکار خود، محمد و علی، گرفتم. من خون اجداد کشته شده‌ی خود در جنگ بدر را از محمد و علی طلبکار بودم و اکنون طلبم را وصول کردم.

یزید ملعون آدمی بود که کشتگان کافر را با حسین بن علی(ع) مساوی و برابر می‌دانست! دستور داد که زنان و کودکان را بر مرکب‌های بدون پوشش سوار کنند و صدها پرچم بالا ببرند. با صدای تکبیر و تهلیل و تحمید، پای سرهای بریده، نیزه‌دار با نیزه‌های حامل سرها، بازی می‌کرد و این اذکار را می‌گفت! در چینش سرها، ابتدا سرهای پسران علی بن ابیطالب(ع) بود. ابتدا رأس مطهر قمر منیر بنی‌هاشم عباس(ع) که لبخندی بر لب داشت که گویا به بنی‌امیه و تمام بساط بنی‌امیه‌ی ملعون، لبخند تمسخرآمیز می‌زند، سپس رأس پسران دیگر ام‌البنین(س)، سپس رأس فرزندان عقیل و سپس رأس مطهر علی‌اکبر(ع) و آنگاه رأس مطهر امام حسین(ع) بود.

رأس مطهر امام حسین(ع) از عصر روز عاشورا گرفتار دستان منحوس خولی ملعون بود و همان شام غریبان رأس را به خولی دادند تا به کوفه ببرد. او رأس را یا کنج مسجد نهاد و یا به تنور خانه‌اش برد که تا فردا نزد ابن زیاد ملعون ببرد. وقتی نمایش ابن زیاد ملعون با رأس مطهر امام حسین(ع) تمام شد، مجدداً رأس مطهر را به خولی داد تا در جایی نگه دارد تا روزی که دستور برسد و روانه‌ی شام بشود. خولی، رأس مطهر را به خانه‌ی همسر خود برد و او وقتی رأس امام را در دستان خولی ملعون دید، خولی را با چوب از خانه بیرون کرد. وقتی دستور آمد که سرها را به شام بفرستید، عبیدالله به خولی ملعون گفت که خودت رأس حسین را به شام ببر.

روز اول صفر وقتی سرهای شهدا را وارد شهر شام کردند، خولی ملعون مفاخره می‌کرد و نیزه را بالا و پایین می‌برد و شعار بسیار زشتی می‌داد و اهانت به امام حسین(ع) می‌کرد که حضرت ام‌کلثوم(س) با صدای بلند شروع کردند به دفاع کردن و ملعون را مورد لعن قرار دادند.

سهل بن سعد ساعدی نقل می‌کند که چشمان من به رأسی افتاد. شناختم که رأس مطهر حسین بن علی(ع) است و چنان با ابهت و با عظمت بود که نمی‌توانستی گمان کنی که از دهم محرم این سر از بدن جدا شده است. نوری از آن ساطع بود که نمی‌توانستی مستقیم به آن سر نگاه کنی و نورش چشم را می‌زد و وادار می‌کرد که چشمانت را روی زمین بیندازی. محاسن گِرد و سیاهی داشت که موهای جوگندمی محاسن به یکدیگر آمیخته بود. چشمان سیاه درحالی‌که باز بود، ابروان پیوسته و بینی بسیار زیبای کشیده و لبخندی بر لب داشت که حاکی از آرامشش بود و چشمانش به سوی آسمان گویی به افق دور نگاه می‌کرد. وقتی باد می‌وزید، محاسنش را به اطراف تکان می‌داد و سیمایی شبیه‌تر از این سیما به علی بن ابیطالب(ع) ندیده بود.

خود را کنار دختر نوجوانی که بر مرکب برهنه‌ای سوار شده بود رساندم و گفتم: کیستی؟ فرمود: سکینه دختر امام حسین(ع) هستم. گفتم: از محبان شما هستم و بگویید که خدمتی کنم. فرمود: از مال دنیا چیزی داری؟ گفتم: بله درهم و دینار فراوان دارم. فرمود: به این نیزه‌دار مقداری پول بده و به او بگو که این سرها را جلوتر ببرد تا نگاه‌ها به این سر دوخته شود و کمتر به صورت اهل‌بیت، خیره خیره نگاه کنند.

از بدترین اتفاقات روز اول صفر که در کُتُب نوشته‌اند، جریان پیرزن ملعونه بود که سهل بن سعد ساعدی می‌گوید که پنج نفر بودند که در ایوان بلندی ایستاده بودند. وقتی رأس مطهر را از مقابل این پیرزن عبور می‌دادند، پیرزن فریاد زد که سنگی به من بدهید تا انتقامم را از علی بن ابیطالب بگیرم. سنگی گرفت و به سمت رأس مطهر پرتاب کرد و سنگ به لب و دندان امام حسین(ع) اصابت کرد. من دستانم را بالا آوردم و او را نفرین کردم (امام زین‌العابدین(ع) کوه صبر هستند. حضرت زینب(س) کوه صبر هستند) رد نشده بودیم که طاق ایوان ریخت و هر پنج زن، زیر آوار ماندند و به هلاکت رسیدند.

یک جنبه از ورود به شام، مصائب شام است. بسیاری از ماجراهایی که در روز ورود آن‌ها به شام، اتفاق افتاده است، اصلاً بیان کردنی نیست، باید سر بسته بماند تا امام زمان(عج) ظهور کنند و کربلا و روز ورود به شام و روز گرفتاری حضرت زینب(س) را به ما نشان دهند؛ این ماجراها بیان کردنی نیستند.

برخی از درس‌هایی که از نحوه‌ی عملکرد اهل‌بیت(ع) در شام می‌گیریم

حال، ما باید علاوه بر اشک ریختن بر مصائب ایشان در روز ورود به شام، چه بیاموزیم؟

1) کاروان رنج‌دیده و هجران و سختی کشیده‌ی اسیران، با اتکا به ایمان و اعتماد به وعده‌های الهی تا شام به سلامت رسیدند. آن‌ها بلایای زیادی را از سر گذراندند. دختر سه ساله و این همه بلا؟! آن‌ها با کدام انرژی و نان و آب و خواب و خوراک مناسب، لباس شسته و پای بدون آبله به شام رسیدند؟! آن‌ها با اتکا و اعتماد به وعده‌های الهی به شام رسیدند؛ که خداوند فرموده است «إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا»؛ خداوند در هر شرایطی مدافع کسانی است که به او ایمان آورده‌اند. باید به این آیه اعتماد کنیم که خداوند همه‌جا و در هر شرایطی، هر شری را از مؤمن دور می‌گرداند. آن انرژی که کاروان اسرا را با همه‌ی سختی‌ها به شام رسانده، انرژی این اتکا بوده است که ما مؤمن به خداوند هستیم و خداوند مدافع ماست و دفع شر و بدی از ما می‌کند. این آیه، نه تنها عصای محکم دست حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع) است، بلکه باید عصای محکم دست هر شیعه‌ای باشد که معتقد به عاشورا است.

ستم، همیشه از درون، پوک است و از بیرون، حبابی فریبنده. ظلم و ستم، چه فردی باشد و چه اجتماعی، همیشه از درون پوک است؛ اگرچه ظاهری فریبنده دارد و بسیاری از مردم را ساکت و یا جذب می‌کند. ظلمی بیشتر از ظلم بنی‌امیه وجود نداشت اما بنی‌امیه در نهایت و پس از دو، سه روز از ورود اسرا به شام، تسلیم شد و یزید ملعون، شروع به فرافکنی کرد که فلانی و فلانی مرا فریب دادند و…

ما در روز ورود اسرا به شام می‌بینیم که حضرت زینب(س)، حضرت ام‌کلثوم(س)، حضرت سکینه(س) و آن‌هایی که تا اینجا ساکت بودند، به جای اینکه ساکت‌تر شوند، زبان باز می‌کنند و سخن می‌گویند؛ پس ما این درس مهم را می‌گیریم که باید از هر موقعیتی، برای روشنگری و هدایت مردم و از بین بردن زنگار تبلیغات دشمن استفاده کرد. بهترین موقعیت برای تبلیغ حق و دین را یزید ملعون در اختیار حضرت زینب(س) قرار داد.

چه چیزی می‌تواند این مسئولیت سنگینِ روشنگری برای دینمان و زنگارِ بدی زدایی از روح و افکار مردم جامعه‌مان را از دوشمان بردارد وقتی در آن موقعیت، حضرت زینب(س) این کار را انجام می‌دهند و از هیچ چیز واهمه ندارند! یزید ممکن است همه را بکشد و یا کاری بدتر از چوب زدن بر لب و دندان امام حسین(ع) انجام دهد اما حضرت زینب(س) از آن‌ها واهمه‌ای ندارد. ایشان رسالتی دارد که برای انجامِ آن رسالت، فرصتی را به دست آورده است. ایشان این موضوع را به ما می‌آموزد که هیچ فرد مسلمانی، در هیچ شرایطی حق ندارد مسئولیت خود را تعطیل کند؛ و ضامنِ نتیجه هم خداوند تبارک و تعالی است.

2) انسان‌ها اگر فطرت سالم داشته باشند و در معرض حقیقت قرار بگیرند، تغییرپذیر هستند، مهم آن است که درست و سنجیده با آن‌ها برخورد شود و به جای ظاهر آن‌ها، باطن و قلوب آن‌ها نشانه گرفته شود.

خطبه‌ی حضرت زینب(س) از نظر زمانی، چند دقیقه بیشتر طول نکشیده است و از نظر جمله‌بندی، چندین جمله بیشتر نیست همچنین خطبه‌ی امام سجاد(ع). با اینکه مردم شام، مزیّن، رقصان، پای‌کوبان، تمسخر کنان، اهانت کنان و سنگ به دامن، به استقبال اسرا آمدند اما آن‌ها گمان می‌کردند که این اسرا، تعدادی خارجی هستند و آن‌ها فطرتاً با اهل‌بیت(ع) و اسلام دشمنی نداشتند پس وقتی حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع) در مدت کوتاهِ خطبه‌ خواندنشان، باطن آن‌ها را نشانه گرفتند، توانستند با چند جمله، تغییری در این مردم به وجود آورند که روز پنجم صفر از زمره گریه کنندگانِ عالم، بر مظلومیت حسین بن علی(ع) شوند. اهل‌بیت(ع)، این مردم را که زیر سایه‌ی ظلم بنی‌امیه بودند، در عرض چند روز تغییر دادند.

ما باید تأمل کنیم که حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع) چه روش تبلیغی را اتخاذ کردند که این‌گونه اهالی شام را متحول ساختند اما ما با سالیان سال، منبر رفتن، نمی‌توانیم در یک نفر تغییر ایجاد کنیم؟! نمی‌توانیم حتی خانواده‌ی خودمان را متحول کنیم. تفاوت اینجاست که ما به ظاهرِ مردم می‌پردازیم اما ایشان، باطن مردم را نشانه گرفتند و با قلب مردم سخن گفتند. تمام همت ما این است که ظاهر مردم را درست کنیم و به باطن، کاری نداریم. معاویه و پسرش بیش از چهل سال زحمت کشیدند که اهل شام را دشمن اهل‌بیت(ع) کنند اما در عرض چند ساعت، اهل‌بیت(ع) آن‌ها را متحول کردند و تمام نقشه‌های بنی‌امیه را نقش بر آب کردند. وقتی خطبه را در قصر یزید ملعون خواندند، ده نفر از بزرگانی که یزید، بسیار روی آن‌ها حساب باز کرده بود، بلند شدند و فی المجلس به یزید اعتراض کردند و بنی‌امیه را لعن کردند.

یزید وقتی فهمید که کاروان اسرا به شام نزدیک می‌شوند، دستور داد که سفره‌ی غذا پهن کنند و فقاع (آب جو) بیاورند. می‌نویسند: اولین کسی که برایش آب جو ساختند، این ملعون بود و اولین جایی که آن را خورد، در زمان ورود رأس مطهر امام حسین(ع) به قصرش بود؛ که باقی مانده‌ی لیوانِ آب جویش را کنار سر مطهر امام حسین(ع) در تشت طلا می‌ریخت! سر مطهر امام(ع) را نه برای حُرمت کردن در تشت طلا گذاشته بودند بلکه به حرمت اینکه می‌خواهند این سر را برای یزید ملعون ببرند، در تشت طلا قرار داده بودند.

یزید ملعون همان‌طور که فقاع و غذا می‌خورد و شعر می‌خواند، اسرا را وارد کردند سپس با نوک عصای خاردارش، روپوش را از سر مطهر کنار زد. ناگهان نوری ساطع شد که اهل مجلس، چشمان خود را گرفتند و فریاد «الله اکبر» و «سبحان الله» از اهل مجلس، بلند شد. یزید ملعون وقتی دید سر بریده‌ی حسین(ع) هم این‌گونه پوزه‌ی او را به خاک می‌مالد، برای اینکه تلافی کند، در مقابل چشم کودکان حسین(ع)، با عصای خیزرانی به لب و دندان حسین(ع) اشاره کرد که چه لب و دندان زیبایی داشتی، حسین!

حال، در این شرایط، سخنگو باید چه قدرت بیانی داشته باشد و چه سخنِ سنجیده‌ای انتخاب کند؟ دختر علی(ع) چنان سخن گفت که گویا سخنرانی‌اش را نوشته باشد و آن را ده‌ها بار مشق کرده و خوانده باشد، در حالی که همه، فی البداهه بود، در حالی که از دلِ زینب(س) شکسته بود تا تمامِ بدنِ زینب(س)…

زمان و مکان و طول خطبه، مهم نیست بلکه مهم، هنرمندیِ کسی است که می‌خواهد سخن بگوید.

3) دقت کنیم و ببینیم که تبلیغات مسموم و مستمر، با جان و ذهن انسان چه می‌کند؟ شام، شهری دور از مرکز حکومت اسلامی بود. آن‌ها با معاویه مسلمان شده بودند و اسلامشان را از معاویه آموخته بودند. بیش از چهل سال، به طور مدام، بنی‌امیه علیه بنی‌هاشم و اولاد پیامبر(ص) تبلیغ کردند؛ و تبلیغات، چنان در مردم شام اثر کرده بود که به سر بریده در بالای نیزه رحم نمی‌کردند و زنانِ آن‌ها سنگ پرتاب می‌کردند و از بالای ایوان‌ها، آتش بر اطفال ایتام می‌ریختند! چگونه می‌شود اثر این همه تبلیغات را به این سرعت شکست؟! اگر کلام، کلامِ حق باشد و نَفَس، نفسِ حق باشد، به اثبات می‌رساند که تبلیغات دروغ و ناحق مانند خانه‌ی عنکبوت است که با دمیدنِ صاحب نفسی، به‌هم‌ریخته می‌شود و از بین می‌رود.

4) اهل‌بیت(ع) آرامش، طمأنینه، صبر و بردباری داشتند. زینب(س)، زینب نمی‌شد مگر اینکه به شام وارد می‌شد. حتی زینبِ کنارِ قتلگاه هم با زینبِ شام متفاوت است و هنوز تا زینب شدنش فاصله دارد. حتی زینبِ شامِ غریبان با زینب شدنش فاصله دارد. آن روحِ بلندِ علوی و فاطمی و نبوی که خداوند در وجود زینب کبری(س) به ودیعه گذاشته، شکوفا نمی‌شد و بروز نمی‌کرد و خودش را نشان نمی‌داد مگر اینکه زینب(س) وارد شام شود و بمبارانِ اهانت‌ها، تمسخرها، ناسزاهای اهل شام قرار بگیرد و با نشان دادن آرامش و صبر خود و قدرت بیان خود، آن قوای باطنی زینب(س) بروز پیدا کند.

قدرت روحِ بلند امیرالمؤمنین(ع) خودش را در لیلة المبیت نشان داد. قدرتِ روح، حسین ابن علی(ع) خودش را در گودال قتلگاه نشان داد و قدرتِ روح بلند زین‌العابدین(ع) با غل و زنجیر بسته، در ورود به شام و عبور از کوچه‌های شام، خودش را نشان داد.

این آرامش و صبر از کجاست و چگونه کسب می‌شود؟

این آرامش، نتیجه و فرآیندِ ایمان قوی داشتن به خداوند تبارک و تعالی در طول زندگی است و ربطی به دخترِ علی(ع) بودن، ندارد! هیچ ربطی به زاده‌ی زهرا(س) بودن، ندارد! به این حدیث دقت بفرمایید: امام سجاد(ع) فرمودند: شب عاشورا، شنیدم که پدرم، یارانش را به خیمه‌ی خود دعوت کرد. من بیمار بودم ولی خودم را نزدیک کشیدم تا ببینم چه می‌گویند و سخنان آن‌ها را بشنوم. پدرم این‌گونه شروع کرد: «أُثْنِی عَلَی اللَهِ أَحْسَنَ الثَّنَآءِ وَ أَحْمَدُهُ عَلَی السَّرَّآءِ و الضَّرَّآءِ…» خدایا! من همان حسینی هستم که در موقع شادی، راحتی و فراخی، آن‌گونه تو را حمد می‌کردم، اکنون هم که زمین و آسمان بر من تنگ گرفته‌اند، تو را همان‌گونه حمد می‌کنم. اکنون که روزنه‌ی رهایی برای من و برای اهل و عیالم دیده نمی‌شود، همان‌طور تو را حمد و ثنا می‌گویم که در زمان راحتی و فراخی، حمد و ثنا می‌گفتم.

«اللَهُمَّ إنِّی أَحْمَدُک عَلَی أَنْ أَکرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّة، وَ عَلَّمْتَنَا الْقُرْءَانَ؛ وَ فَقَّهْتَنَا فِی الدِّینِ»؛ پروردگارا! همانا تو را حمد می‌کنم که بر ما منت گذاشتی و ما را گرامی داشتی به نبوت؛ و قرآن را به من یاد دادی؛ و من را در دینم آگاه و دانا کردی. با اینکه از خاندان نبوت هستم و نوه‌ی پیامبر هستم و بر دوش و شانه‌ی پیامبر(ص) بزرگ شده‌ام اما افتخارم بیشتر از این است که تو خودت به من قرآن را آموختی و مرا فهیم در دینم کردی و تو کمک کردی که من دینم را بشناسم و بفهمم تا خودْسر به دین و قرآن وارد نشوم.

«وَ جَعَلْتَ لَنا اَسْماعاً وَ اَبْصاراً وَ اَفْئِدَةً وَ لَمْ تَجْعَلنا مِنَ الْمُشْرِکِینَ»؛ خدایا، برای من گوش‌های شنوا قرار دادی و چشم‌های بینا و دل زنده قرار دادی؛ خدایا مرا شاکر و شکرگزار این سه نعمت بزرگت، بار بیاور.

خدایا، کمکم کن با گوشی که حق را شنیدم، پذیرش حق داشته باشم؛ و با بصیرتی که با حق به من دادی، مدافع حق باشم؛ و با دل بیداری که به من دادی، آن‌ها را عاشقانه صرف در راه تو کنم که شکر در مقابل این سه نعمت، همین است که در مسیر تو خرجشان کنم.

وقتی حسین ابن علی(ع) این سخنان زیبا را در شروع صحبت‌هایش می‌گویند، هیچ کس نمی‌تواند فکر کند که فردا همان موقع، سرشان در میان تنور خولی قرار می‌گیرد یا به شاخه‌ی درختی آویزان خواهد شد؛ البته که خودشان می‌دانند که سر آن طفل شش ماهه‌اش که اکنون در گهواره آرمیده است هم از بدن جدا خواهد شد. امام حسین(ع) در نهایتِ ایمان به اینکه فردا برایشان چه روزی خواهد بود، چنان با خدا مناجات می‌کنند که گویا در کانون امنیت و بی دردی نشسته‌اند و با خداوند مناجات می‌کنند. این، نتیجه‌ی یک عمر ایمان به خداوند است که این‌گونه آرامش و طمأنینه به انسان می‌دهند.

داریم که: انسانِ عارف و خداشناس، دارای نشاط، چهره‌ی باز، لبخند بر لب (همان لبخندی که سر بریده‌ی اباالفضل(ع) بر بالای نیزه دارد) است و با تواضعش، انسان‌های محقر را همچنان شادمان می‌سازد که بزرگان را (حسین(ع) آدم‌های دنیاپرستی مانند حرّ بن یزید ریاحی را چنان تحویل گرفتند و به اوج عزت رساندند که حبیب بن مظاهر را)، انسان خداشناس، به اشخاصی که فکرِ راکد دارند، همان‌گونه انبساط می‌دهد که به مردمِ باهوشِ آگاه. چگونه و چرا با نشاط نباشند با اینکه به جهت برقرار ساختن رابطه با خداوند و با حق، با همه‌ی اشیا، غوطه‌ور در فرح و شادی هستند. (چون توانسته‌اند با حقیقتِ حق، رابطه برقرار کنند، خوشحال و راضی هستند) زیرا عارفِ به حق، در هر چیزی حق را می‌بیند، پس به دیدنِ حق، خوشحال است.

ظاهراً بُرد با یزید بود اما خشم و عصبانیت و اضطرابی که یزید داشت، ذره‌ای در دل حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع) در روز ورود به شام نبود…