توسل به افراد مختلف از اهلبیت(ع) در شرایط مختلف
ذکر مصیبت حضرت رقیه(س)
اهمیت «ایمان» و «معادباوری»
اهمیت «مدیریت کردن نفس» و «مدیریت در بحرانها»
در جریان عاشورا برای همه، نقش در نظر گرفته شده است
مجالس متعلق به امام حسین(ع) است؛ اما امروز جلسه استثنایی است و متعلق است به یتیمِ امام حسین(ع) بابالحوائج، سفیر کبیر امام حسین(ع) در شهر شام. چهبسا اگر رحلت شهادت گونهی ایشان در شام اتفاق نمیافتاد، تاریخ میتوانست اتفاقات شام را قلم بگیرد! اگر نتوانستند کربلا و ماجرای کوفه را از بین ببرند به دلایلی بود که یکی از این دلایل، شهادت حضرت رقیه(س) در شهر شام بود. خدا را قسم میدهیم به تکتک زخمهای دل، روح و جسم حضرت رقیه(س) هر دستی را که به دعا بالا میرود خالی برنگرداند.
توسل به افراد مختلف از اهلبیت(ع) در شرایط مختلف
من هر روز که از خانه بیرون میآیم به نیت گدایی میآیم و میگویم خدایا! نیازهای من را بهتر میدانی. میدانی که چه چیزی به درد من میخورد «اُفوضُ اَمری الی الله اِنَّ اللهَ بَصیرُ بالعِباد». ما کیسهی گداییمان را برداشتیم، آنچه به آن نیاز داریم برایمان بریز، تو صلاح ما را بهتر میدانی. حرم امام رضا(ع) که میروی نیتت باید همین باشد، کربلا هم که مشرف میشوی نیتت باید همین باشد؛ این که من دارم به گدایی میروم. گدایی صبر، گدایی رضا و…
خدا رحمت کند آیتالله بهجت(ره) را. در حرم امام رضا(ع) مشغول عبادت و ذکر و دعا بود. مردی آمد و روی شانهی آقا زد و گفت: حاج آقا التماس دعا. حاج آقا نگاهی کردند و گفتند من اینجا برای گدایی آمدم چرا من را از گدایی کردن بازمیدارید؟
آدمی مثل ایشان وقتی دارند از امام رضا(ع) گدایی میکنند فقط برای خودشان که نمیخواهند. برای مؤمنین و مؤمنات میخواهند. ایشان میفرمودند که برای حاجات فقط به ائمهی معصوم(ع) متوسل نشوید، بلکه به اولاد و فرزندان ایشان هم متوسل شوید زیرا به اولاد ائمهی اطهار(ع)، به تکتکشان عنایتهای خاص و ویژهای شده است.
همیشه به امام جواد(ع) متوسل نشوید به اولاد امام جواد(ع) که در جوار حضرت معصومه(س) مدفون هستند نیز متوسل شوید. فقط به موسی بن جعفر(ع) متوسل نشوید به حضرت معصومه(س) هم متوسل شوید، عنایتهای ویژهای به ایشان شده است. به امام حسین(ع) عنایات ویژهای شده است و به حضرت علیاصغر(ع) عنایات دیگری شده است و به حضرت علیاکبر(ع) عنایات خاص دیگری شده است. هر کدام از اینها در جهتی از امور سریع الجوابتر هستند. این خیلی خوب است که آدم اینها را درک کند و بفهمد. اینکه بفهمد برای چه اموری به حضرت علیاصغر(ع) متوسل شود و در چه اموری ایشان اجازهی خاص دارند. یکی مانند حضرت ابوالفضل(ع) بابالحوائج هستند و بار عام دارند و در همهی امور میتوانید متوسل به ایشان شوید؛ اما به هر کدام اذن خاصی به داده شده است و توسل به هر کدام از این بزرگواران، خاصیتی دارد؛ مانند داروی مخصوصی که انسان برای دردی بخواهد استفاده کند.
خود ائمهی اطهار(ع) هم در وساطت کردن و شفاعت کردن، متفاوت هستند. وساطت بعضیهایشان زودتر پذیرفته میشود در بعضی از امور، زودتر پذیرفته میشود و در بعضی از امور دیرتر پذیرفته میشود.
عارفی مسیحی میگوید: میدانید که نقش نگین انگشتر سلیمان چه بود که جن و انس و طیور و ملک و دیو و دد مسخرش بودند؟ دو کلمه «یا محمد و یا علی» بود و به این دو کلمه تمام کائنات مسخرش بودند.
از ائمه چه چیزی را گدایی کنیم؟ بصیرت را. خداوند دو اسم را به سلیمان(ع) داد و به من و شما چهارده اسم را داده است. نمیتوانیم در سایهی این چهارده اسم بصیرت کسب کنیم آنهم در ماه محرم و صفر؟! توسل به ائمهی معصوم(ع) قدرت بصیرت و شناخت انسان را بالا میبرد و لیاقت تقرب و نزدیکی به ائمهی معصوم را به انسان میدهد. هر چه دیرتر متوسل بشویم، دیرتر به بصیرت میرسیم. هر چه دیرتر بصیر بشویم، دیرتر به وجود نازنینشان نزدیک میشویم. این واقعیتی است که باید بپذیریم و اینقدر خودمان را اینجا و آنجا سرگرم نکنیم. کسب بصیرت و معرفت، کسب نورانیت که ما را تا خدا ببرد، در سایهی توسل به نام معصومین(ع) و اولادشان و ذریّهشان بر ما حاصل میشود.
بزرگی میگفت روز جمعهای به مسجد مقدس جمکران مشرف شدم. نماز حضرت صاحبالزمان(عج) را خواندم. در صحن، نماز استغاثه به حضرت را زیر آسمان خواندم با دعای «سلام الله الکامل التام» سپس به قم رفتم و نماز ظهر و عصر را خواندم و بعد از ناهار خوابیدم. حضرت صاحبالزمان(عج) را در خواب دیدم که با چهار نفر از روی پل آهنچی عبور میکنند. من هم دنبالشان راه افتادم. ناگهان حضرت برگشتند و مرا نگاه کردند و نگاهشان مَستم کرد. حضرت به سمتم آمدند من هم به سمتشان دویدم. وقتی رسیدم، ایشان با دست راست با نوک انگشت مبارکشان روی قلب من زدند و فرمودند ما را یاد کردی ما هم یادت کردیم؛ و بلافاصله یک استاد معرفتی به من معرفی کردند و فرمودند برو شاگردی فلان کس را بکن. سپس یک تذکر قرآنی به من دادند که خداوند فرمودند: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ»[1] یادم کنید تا من شما را یاد کنم.
حالا یاد ما به خداوند، ذکر نامش است، توبه کردن است، گناه نکردن است، هر موقع و هر جا یک مدل، باید یاد خدا کرد. هر جایی که من و شما یاد خدا کنیم، خدا هم همان جا و همان موقع یاد ما میکند. ما به ترک گناه یادش کنیم، او به قبولی توبه یادمان میکند. ما به انابه یادش کنیم، او به بهشت ما را یاد میکند. ما به قناعت یاد کنیم، او به اضافه کردن مال یادمان میکند. ما به ذکر سبحانالله و لا اله الا الله در زمین یادش کنیم، او در ملکوت نام ما را صدا میزند. عرضم اینجاست که بزرگان فرمودند فقط به چهارده معصوم متوسل نشوید به اولادشان هم متوسل شوید.
ذکر مصیبت حضرت رقیه(س)
من این ایام اصلاً نمیتوانم بفهمم که مصیبت حضرت زینب(س) بیشتر است یا حضرت رقیه(س)؟ هر چه کتاب خواندم باز نتوانستم بفهمم. آیا بین شما مستمعین تا حالا کسی کاروان دار بوده است؟ احتمالاً پیش آمده است که با کاروان جایی رفته باشید. از سختترین کارهای روی زمین، کاروان داری است. سیصد بار اگر کاروان به کربلا برده باشد، باز هم کاروان بردن به کربلا، برای کاروان دار سخت است. چرا؟ چون تمام اعضای کاروان رئیس کاروان را میشناسند. دیر راه بیفتند میروند سراغ رئیس کاروان که چرا دیر راه افتادید؟ ماشین خراب شود، میگویند چرا ماشین خراب شد؟ گرسنه بشوند رئیس کاروان باید برایشان غذا تهیه کند. گُم بشوند رئیس کاروان باید پیدایشان کند. پولشان را دزد بزند ،سراغ رئیس کاروان میروند. کاروان داری خیلی سخت است؛ زیرا تمام اعضای کاروان هر چه که میخواهند، به رئیس کاروان میگویند و او را موظف میدانند که فراهم کند.
بمیرم برای کاروان سالار کربلا، زینب کبری(س) که چهل منزل هر که هر چه خواسته، از زینب(س) خواسته است. عمه جان چرا به شام نمیرسیم؟ خانمجان پاهایمان زخم شد. خانمجان گرسنه هستیم. خانمجان وقت نماز است. خانمجان نمیخواهند بگذارند ما بخوابیم. هر که هر چه میخواهد، صدا میزند «یا زینب» و همه توقع دارند این مسئول کاروان به خواستهی آنها رسیدگی کند.
امان از وقتی که رئیس کاروان، شما را کربلا ببرد و به هتلی ببرد که امکاناتش کم باشد. چه بلایی بر سر رئیس کاروان می آورید؟! اما اسرا را به خرابهی شام بردند که نه دیوار داشت، نه شمع داشت، نه امکانات زندگی داشت. تا چند روز قبلش، آنجا سیاههای زنگی و بردههای فراری بیمار را نگه میداشتند! مگر چند روز در خرابه بودند که امام سجاد(ع) میفرمایند: بدن و سروصورت خانمها و بچههای ما بر اثر بیماری زخمی شده بود. چقدر اعضای کاروان نجیب هستند. هیچ کس نمیگفت خانمجان ما را چرا اینجا آوردند؟ وقتی سحر امروز به شهادت رسید، امام زینالعابدین(ع) آنقدر گریه کردند که حضرت زینب(س) به سراغشان رفتند و سر حضرت را بغل گرفتند و گفتند علی بن الحسین بقیه دارند نگاهتان میکنند دلگرمی ما به شماست، شما که این طور میکنید من جواب بقیه را چه بدهم؟ حضرت فرمودند: عمه جان! دو سه روز پیش، همین کُنج خرابه بودم، دیدم خواهر کوچکم دارد نزدم میآید؛ اما دست به دیوار گرفته بود و دو قدم میآمد و میایستاد. آمد نزدیکم نشست. بغلش کردم گفتم عزیزم، خواهرم چرا مثل زنهای پیر حرکت میکنی و قدمبهقدم میآیی؟ گفت برادر دست به دیوار گرفتم چون آنقدر زانوهایم میلرزد که میترسم هر آن به زمین بیفتم. آنقدر زانوهایم ضعف دارند که قدرت و توان راه رفتن را ندارم. بر اثر ضربات لگد به پهلویم جای سالمی در بدنم نیست که قد راست کنم.
امام بغلش کرد و فرمود یکی دو روز دیگر تحمل کنی تمام میشود. سحر هم همین طور شد. وقتی رقیه(س) یک طرف افتاد و سر یک طرف، همه میپرسیدند خانمجان چه کار کنیم؟ کجا دفنش کنیم؟ دیگری میگفت چه کسی او را بشوید؟ دیگری گفت چگونه کفن کنیم؟ همه سراغ رئیس کاروان آمدند. من متحیرم در آن وانفسای سحر امروز خرابه، چه بر سر، رأس امام حسین(ع) آمد؟
کربلا ماجرایش به این حرفها خاتمه پیدا نمیکند. کربلای پُربلا حتی بلاهایش به این بیانات بیان نمیشود. هر چه بگوییم و هر چه بخوانیم و بنویسیم و هر چه دربارهاش سخن بگوییم، به عمقش نخواهیم رسید و نخواهیم فهمید.
اهمیت «ایمان» و «معادباوری»
ما بحث را به اینجا رساندیم که به چه چیزی این کاروان خودش را توانست به اینجا برساند و امروز از قید اسارت خلاص بشود. چند نکته را خدمت شما عزیزان مطرح کردم.
یکی اینکه ایمان به خداوند تبارکوتعالی که خداوند در قرآن کریم فرمودند: «پروردگار مدافع مؤمنین است» خدا در سختترین فراز و نشیبهای زندگی، او را سربلند و سرافراز خارج میکند و شر اشرار را از او دور میکند.
یکی از چیزهایی که موجب میشود انسان از نهایت سختیها و آزمونها (حتی آزمونی به بلندی و سختی کربلا که مانندش نیامده و نخواهد آمد) به سلامت خارج بشود و به اهدافش دست پیدا کند، عقیده به مبدأ و معاد است؛ اینکه روزگار به اینجا ختم نمیشود. ما یک مکافات عمل داریم که در همین زندگی به ما برمیگردد. اعمال ما مانند پژواک صدای ما در کوه است که میرود و به سمت خودمان برمیگردد. مگر مردم شام بعد از واقعهی عاشورا کم بلا دیدند؟
تیمور لنگ که خودش خیلی آدم درستی نبود، در فتوحاتی که داشت به شام رسید و با خودش عهد بست که انتقام سختی از شامیان در عوض کاری که با اولاد امام حسین(ع) کردند بگیرد. شامیها فهمیدند این آدم قسیالقلب و سختگیر است به همین علت بزرگان شام نقشه کشیدند و گفتند با او خویش و قومی کنیم و به تیمور پیشنهاد کردند که زیباترین و باکمالترین دختر در شهر شام، دختر فلان آدم بزرگ است، او را به عقد شما درمیآوریم. تیمور پذیرفت و دختر را عقد کردند. تیمور به غلامش گفت یک ناقهی عریان بدون هودج ببر و عروس را سوار کنید و در شهر بچرخانید تا همه ببینند. عروس را سوار کردند و دو تا کوچه بردند. بزرگان شهر گفتند این چهکار و چه اهانتی است؟ به چه علت این کار را کردی؟ او بزرگزاده است، او را سوار ناقهی بدون جهاز کردی؟ افسارش را یک غلام گرفته است؟ غلام گفت: من مقصر نیستم خود امیر امر کردند. رفتند نزد امیر و علت را از او پرسیدند که این چهکاری است؟ میگویند تیمور لنگ یقهی خودش را پاره کرد و گفت بزرگزادهتر از دختر حسین بن علی(ع) است؟! محترمتر از دختر امیرالمؤمنین(ع) و فاطمة الزهرا(س) است؟! باکمالتر از زینب کبری(س) است؟! که شما آن بزرگواران را سوار ناقههای بیجهاز کردید و تا محلهی یهودیها بردید! خواستم به شما بچشانم که اهانت به بزرگزاده چقدر دردناک است.
این یکذره مکافات عمل در این دنیا است؛ که اگر انسان به حیوانی ستم کند در همین دنیا نتیجهی عملش را خواهد دید. این را هم اگر کنار بگذاریم، آنچه موجب میشود یک انسان در جهاد و مبارزه در مقابل دشمن حق، حتی در مقابل نفس خودش که دشمن درونیاش است مغلوب نشود اعتقاد به معاد است. «انا لله و انا الیه راجعون» ما به آنجا برمیگردیم و یک عالمی ورای این عالم وجود دارد. اگر این عقیده به مبدأ و معاد نباشد، مهمترین عامل جهاد و فداکاری، مهمترین عامل ایثار و مهمترین عامل صبر در راه خدا را نخواهیم داشت. بدون عقیدهی راسخ به مبدأ و معاد هیچ انسانی نمیتواند حتی در سختیهای زندگی خصوصی خودش، موفق باشد. اگر مردان مجاهد اعتقاد به معاد و بازگشت به سوی خداوند را نداشته باشند، نمیتوانند در هر حال پیروز میدان باشند و بگویند چه بکشیم و چه کشته شویم ما پیروز هستیم. نمیتوانند منطق قرآن را قبول کنند که میگوید شما چه بکشید و چه کشته شوید پیروز میدان هستید. اگر کشته بشوید شهید در راه خدا هستید و بهشت برین در انتظارتان است و شما پیروز هستید و اگر بکشید دشمن خدا را دفن کردید و باز شما پیروز میدان هستید. به غیر از این حیات مادی، یک حیات اخروی وجود دارد و در آن حیات، خداوند صبر صابران، مزد مجاهدان، اجر مؤمنین و مؤمنات را به آنها مرحمت خواهد کرد.
عجیب است وقتی کلمات امام حسین(ع) را از وقتیکه از مکه راه افتادند تا به کوفه بروند و تا مسیر کربلا و تا عصر روز عاشورا، مرور میکنیم یک جنبهی مهم سخنان و نصایح ابیعبدالله الحسین(ع) حتی اشعاری که امام حسین(ع) سرودند و حتی رجزهایی که ایشان در میدان جنگ خواندند، حتی نصیحتهایی که در جایجای مسیر کربلا و روز عاشورا کردند، در ارتباط با مبدأ و معاد بوده است. این را باید توجه کنیم که سخنان امام حسین(ع) محدود به آن زمین کربلا نبوده است و تا دنیا دنیاست، سخنان عمومی است.
روز عاشورا حضرت زینب(س) نظاره میکردند که دوستان حسینش یکییکی میروند و برنمیگردند و نوبت بنیهاشم شده و میروند و برنمیگردند. علیاکبر(ع) رفت و جنازهاش را آوردند. قاسم(ع) رفت و جنازهاش را آوردند. امام حسین(ع) یکلحظه نظاره کردند دیدند حدقهی چشم زینب کبری(س) آرامش ندارد و دارد میچرخد و رنگ صورت زینب کبری(س) پریده است و گویی احساس میکنند چیزی به از دست دادن حسینش باقی نمانده است. جلو رفتند و فرمودند: خواهرم خدا را در نظر داشته باش. بدان همهی زمینیان میمیرند، آسمانیان هم نمیمانند و هر چیزی جز وجه خداوند تبارکوتعالی از بین رفتنی است. بدان که خداوند همگان را دوباره زنده خواهد کرد و به محشر وارد میکند (یعنی برای اینکه حضرت زینب(س) را آرامش ببخشند، ایشان را به معاد توجه میدهند).
یک نکته اینجا میخواهم بگویم. از این کلام امام حسین(ع) معلوم میشود که یکی از آن چیزهایی که انسان میتواند هنگام بحرانهای زندگی، آن بحرانها را مدیریت کند، اعتقاد به مبدأ و معاد است.
اهمیت «مدیریت کردن نفس» و «مدیریت در بحرانها»
امروزه میدانیم که دنیا دنیای مدیریت است و کسانی که بتوانند مدیریت کنند آدمهای موفقی هستند. در دو جای زندگی، مدیریت کار خیلی سخت است.
چگونه پیامبر(ص) توانستند امت را مدیریت کنند؟ اول در مدیریت خودشان موفق بودند. امیرالمؤمنین علی(ع) در مدیریت خودشان موفق بودند. ائمهی اطهار(ع) اول در مدیریت خودشان موفق بودند.
کدام انسان، اول در مدیریت نفسش موفق است؟ آن انسانی که هیچ جا در خواستههای نفسانی دچار افراط و تفریط نشود و راه اعتدال را گم نکند. حتی در مسیر دینداری کسانی که نتوانند خودشان را مدیریت کنند نمیتوانند موفق باشند (کسی که باعث غیبت دیگران بشود، هفتاد برابر نسبت به غیبت کننده گناه کرده است). در هر شرایطی من باید نماز اول وقتم را بخوانم؛ رفتم مهمانی همه بروند غذا را حاضر کنند و من مشغول نماز باشم و تعقیبات بخوانم! این چه دینداری است؟! در جای دیگر هم عدهای زیر دین و اسلام میزنند! سخت است انسان بتواند اخلاقش را طبق اخلاق قرآن مدیریت کند و عملش را طبق دستوری که قرآن داده است مدیریت کند. حضرت زینب(س)، زینب است چون توانسته است خودش را مدیریت کند. چه زمانی که در خانهی امیرالمؤمنین علی(ع) زندگی میکردند و چه زمانی که در خانهی عبدالله جعفر بودند و دهها غلام و کنیز داشتند و هر روز و هر موقع، هر جور غذا میتوانستند بخورند چه زمانی که اسیر دستبستهی کربلا بودند. ایشان اول خودشان را مدیریت کردند و دچار افراط و تفریط نشدند. هر جا ما از اعتدال در زندگی خارج شدیم آنجا نتوانستیم خودمان را مدیریت کنیم؛ وقتی نتوانستم، بچه و همسر و زندگی را هم نمیتوانیم مدیریت کنیم. اگر مدیر یک مملکت هم بشویم نمیتوانیم آن را مدیریت کنیم چون به خودمان نتوانستیم مدیریت کنیم و از اعتدال خارج شدیم و آن جامعه را از اعتدال خارج میکنیم. این مسئلهی خیلی مهمی است که میانهرو باشم. پیامبر(ص) فرمودند: «خیر الامور اوسطها» بهترین منش در زندگی، منش اعتدال است. مَنشی که نه به خودم و نه به دیگران آزار نمیرساند.
زندگی یک جوی آب آرام نیست که بنده تخت بگذارم و بنشینم آنجا و آرامآرام چای بخورم. زندگی دریایی است که دارای جزر و مد است و فراز و نشیب فراوان دارد. الآن اگر میبینی این دریا آرام است، یک ساعت دیگر طوفانی است. اگر من و شما، زن و مرد، دختر و پسر، فقط برای دوران آرامش باشیم و توقع آرامش داشته باشیم، در هنگامهی بحرانها میبُریم و وقتی دریای زندگیمان مواج میشود، نمیتوانیم خودمان را حفظ کنیم و سکّان زندگی را محکم در دستمان بگیریم و محکم عبور کنیم. همانطور که داریم میبینیم، آدمهایی را که موج آمد و همهچیزشان را گرفت و سالیان سال است که دستبسته نشستند و بلاها سرخودشان آوردند چون فکر میکردند که همیشه باید همهچیز داشته باشند. یادشان رفته بود که دریای زندگی، جزر و مد دارد.
برای اینکه در این دو نقطه بتوانیم هم خودمان را و هم بحرانهای زندگی را درست مدیریت کنیم، به دو چیز نیاز داریم:
امروزه آموزش میدهند که چگونه خوب زندگی کنیم. من معتقد هستم بهترین راهکارهای زندگی در سیره و سنت ائمهی اطهار(ع) و در آیات قرآن به ما ارائه شده است. اگر امام حسین(ع) را درست بشناسیم، بهترین راهکارهای زندگی را امام حسین(ع) به ما ارائه کرده است.
بینش یعنی همان اعتقاد به مبدأ و معاد و بازگشت به سوی خداوند تبارکوتعالی؛ اعتقاد به اینکه ما معاد را در پیش رو داریم. چیزی که عاشوراییان داشتند و حزب مخالف و مقابل آنها نداشت. یزید بن معاویه میگفت بهشت و جهنم همینجاست. با من باشید آنقدر به شما میدهم که گویا در بهشت دارید زندگی میکنید و با من نباشید پوستتان را زندهزنده میکنم، جهنمتان همینجاست. او معتقد به معاد نبود چون در صحبتهایش میگفت آن کتابی که اسمش قرآن است، زاییدهی یتیم عبدالله بوده است! اما در مقابل، تمام زنان و مردان عاشورایی از روز عاشورا تا به امروز، همگی معتقد به معاد هستند.
این بیان امام حسین(ع) در شب عاشورا است؛ بدانید شیرینی و تلخی دنیا خواب است و بیداری در آخرت است. واقعیت، آن جهان است و این جهان، خواب است. این را امام حسین(ع) فقط برای یارانشان در شب عاشورا فرمودند؟ خیر؛ این را برای مردان دفاع مقدس هم فرمودند و آنها خوب فهمیدند. آیا این را برای مادران روز عاشورا فرمودند؟ خیر؛ برای مادران سربازان دفاع مقدس و دوران ما هم فرمودهاند. اگر بخواهی عاشورایی باشی، دیدگاهت باید این باشد؛ که شیرینی و تلخی دنیا خواب است و بیداری در آخرت است. رستگار کسی است که در آخرت به رستگاری برسد و وقتی روز قیامت شد، نامهاش را به دست راست بدهند و آن هنگام فریاد میزند ای اهالی محشر بخوانید نامهی عملم را و چه سرافراز است. چون من در دنیا قبل از امروز به حسابم رسیدهام و غرایز و خواهشهایم را مدیریت کردهام. بدبخت کسی است که به شقاوت آخرت گرفتار شود.
نکته: باور به معاد، رشتههای علاقهی انسان را از دنیا میبُرد و شهادت و مبارزه با نفس را آسان میکند. درنتیجه انسان راحتتر میتواند در مسیر کمال و عمل به تکلیف، از همهچیز خود بگذرد. آن تازه عروس راحتتر میتواند از تازه دامادش بگذرد و او را بفرستد به جبهه و بعد تمام عمرش بنشیند و بچهاش را بزرگ کند. آن مادر راحتتر میتواند بچههایش را به جبهه بفرستد زیرا اعتقاد به معاد رشتهی علاقهاش به دنیا را قطع کرده است. دنیا محل غرور، امتحان و ابتلا است. این رشته وقتی پاره میشود، انسان راحتتر میتواند در امتحانات، نمرهی قبولی بگیرد و به دنبال هر تکلیف، به تکلیفش به درستی عمل میکند.
در بین راه کوفه، فرزدق شاعر به کاروان امام حسین(ع) رسید. امام پرسیدند: مردمان کوفه را چگونه دیدی؟ گفت: آقا! دلهایشان با شماست اما شمشیرهایشان علیه شماست. میدانند حق با شماست اما یا از ترس عبیدالله زیاد و یا به خاطر طمع کیسههای طلا، شمشیرهایشان علیه شماست. سپس گفت: آقا! برای شما خبری دارم و اینکه سفیرتان، مسلم را شهید کردند.
خب جواب امام حسین(ع) چه باید باشد؟ امام فرمودند: اگر دنیا ارزشمند به حساب میآید، سرای آخرت خانهی پاداش الهی برتر و ارزشمندتر و نیکوتر است؛ و اگر برای بدنها مرگ نوشتهشده و بدنها برای مردن و مرگ به وجود آمدند پس شهادت در راه خدا برتر است.
اگر این صحبتها در زندگی ما نِمود پیدا کند چه میشود؟ نوشتهاند که 3 الی 5 سال بعد تمام آن کسانی که در کربلا حضور داشتند مرده بودند و اثری از آنها نمانده بود؛ اما آیا حبیب بن مظهر مرده است؟ آیا حضرت قاسم(ع) و علیاکبر(ع) مردهاند؟ کدام حیات ادامه دارد؟ حیات معنوی.
سپس امام شعری دربارهی مسلم(ع) سرودند و فرمودند: مسلم کسی است که به سوی روح و ریحان و بهشت الهی رفت و ما هم به دنبال او هستیم و چند صباح دیگر ما به مسلم ملحق خواهیم شد. با این دیدگاه، مرگ در راه خدا برای امام حسین(ع) و یارانش آسان است. چون مرگ برای اینها رسیدن به ابدیت است، آرامش در جوار رحمت خداوند است، دیدار با رسولالله(ص) است، دست یافتن به بهشت برین است.
تأکید امام حسین(ع) است که فوز و رستگاری الهی و نوشیدن شرابهای الهی و برخورداری از نعمتهای زوالناپذیر بهشت، در سایهی جهاد و شهادت و اسارت و تحمل و صبر در مقابل رنجهای زندگانی است. امام تلاش میکردند مسئلهی مبدأ و معاد را در هر منزل و جایگاهی تفهیم کنند که مرگ پایان زندگی نیست بلکه آغاز حیات طیبه در جوار رسولالله(ص) است.
در جریان عاشورا برای همه، نقش در نظر گرفته شده است
امام حسین(ع) کنار همهی شهدا چهار زانو مینشستند و سرشان را به سینه میچسباندند یا به زانو میگرفتند و خون را از روی صورتهایشان پاک میکردند. وقتی رسیدند کنار علیاکبر(ع)، چهار زانو نشستند و خون را از صورت و دندانهای علیاکبر(ع) پاک کردند و فرمودند: از رنج و سختیهای دنیا رستی و به روح و ریحان بهشت رسیدی. همین اعتقاد، شهادت علیاکبر(ع) را برای امام، عمه جانشان و مادرشان ام لیلا آسان میکند.
هنگامی که یکی از فرزندان امام حسن مجتبی(ع) به هنگام شهادت به میدان رفت و جنگید و برگشت و گفت عمو جان عطش امانم را بریده، امام جملهای فرمودند: برادرزاده! کمی صبر کن به زودی از شربتی خواهی نوشید که بعد از آن هرگز تشنه نخواهی شد. با همین بینش، کاروان آمده و به شام رسیده و همهی سختیها را تحمل کرده است.
عاشورا را نمیتوان در قشر خاصی محدود کرد. برای همهی مردها و برای همهی زنها، برای همهی پیرمردها و برای جوانها، نوجوانها و حتی کودکان جایگاه و مقام و مسئولیت در عاشورا وجود دارد؛ و این، نکتهی خیلی دقیقی است. همانقدر که جایگاه برای قمر بنیهاشم(ع) هست، برای علیاصغر(ع) هم هست. او بابالحوائج کربلا است و حضرت علیاصغر هم بابالحوائج کربلا است. او با سیوچند سال و حضرت علیاصغر (ع) با شش ماه. همانقدر سهم برای حضرت علیاکبر(ع) وجود دارد، همان قدر سهم برای حضرت رقیه(س) وجود دارد. اگر سختتر نه، آسانتر هم نه. وقتی ما به عاشورا نگاه میکنیم، سهم زیادی در عاشورای ابیعبدالله(ع) به بانوان داده شده و اصلاً عاشوراییان، ماندگاری خود را تا حد زیادی مرهون اهلوعیال امام حسین(ع) هستند. زمان خودمان هم داریم میبینیم، اگر افتخار میکنیم که پیروز جنگ تحمیلی هستیم، مقدار بسیار زیادی از بار جنگ، روی دوش خانمها بوده است. الآن هم همینطور است و سهم زیادی از پیروزی ما در برهههای سخت زندگی، بر دوش بانوان است.
مجموعه محورهای کربلا را روی هم بگذارید. به مشارکت فعال زنان در جهاد، توجه نمایید.
اموهب زنی بود که در روز عاشورا کنار جنازهی شوهرش به شهادت رسید. پسرش شهید شده و الآن شوهرش به شهادت رسیده، او شمشیر شوهرش را برداشت که دفاع کند. شمر ملعون به غلامش گفت او را بزند. فرق این بانو را کنار شوهرش شکافتند. وقتی امام حسین(ع) فریاد زدند «هل من ناصر ینصرُنی» دو تا بانو عمود خیمه را کشیدند و دوان دوان به میدان آمدند تا به امام حسین(ع) کمک کنند. امام جلوی آنها را گرفتند و فرمودند: برگردید جهاد به شما اینگونه در میدان جنگ نیامده است. همسر مسلم بن عوسجه شوهرش رفت، پسرش را فرستاد تا از امام اذن بگیرد. امام فرمودند: خدا از تو راضی باشد، پیامبر از شما راضی باشد پیش مادرت برگرد. پسر گفت: مادرم از من ناراضی است و گفته تا تو را در دفاع از پسر پیامبر(ص)، در خون خودت غلطان نبینم، راضی نخواهم شد. این همان خانمی است که سر پسرش را بریدند و آورند در دامنش پرتاب کردند، سر غرق به خون را برداشت و بوسید و پرتاب کرد و زد به سر دشمن و او را به زمین زد و گفت چیزی را که در راه خدا دادم، پس نمیگیرم.
عمرو بن جناده یازده سالش بود. وقتی آمد اذن میدان بگیرد، امام فرمودند: پدرت شهید شده سهمتان را دادهاید. گفت: آقا جان! مادرم را ببینید جلوی خیمه با عمود ایستاده و به من گفته میروی و زنده برنمیگردی. تو زنده باشی و پسر پیامبر(ص) بییاور باشد؟!
زهیر که کربلا به او افتخار میکند، اگر تشویقهای همسرش نبود که بلند شو، پسر پیامبر(ص) تو را کار دارد، قیامت از مادرش فاطمه(س) شرم نمیکنی؟ زهیر کربلا، زهیر نمیشد.
کربلا برای همه سهمیه گذاشته است. برای زنان چه در میدان جنگ و در دفاع از امامشان و چه در طول اسارت و در به ثمر رساندن فرهنگ امام و به ثمر رساندن پرچم امام حسین(ع)، سهمیه گذاشته است. هر کدامشان سهمیهشان تمام شد، عمرشان هم تمام شد.
رقیه بنت الحسین(ع) هم سهم دارد. سنش را سه سال تا شش سال نوشتهاند. خدا رحمت کند خانم مالک را، میفرمودند: در مسیر کربلا در یک کجاوه حضرت زینب(س) مینشستند و رقیه(س) را هم بغل میگرفتند و در یک کجاوه هم امام حسین(ع). ایشان میگفتند یک رقیه و یک زینب(س)، مساوی است با حسین(ع). امام حسین(ع) امام معصوم است.
در بازگشت و در اسارت، بیش از همه، رقیه(س) در آغوش خواهرش حضرت سکینه(س) بوده است و معمولاً خواهرش سکینه(س) مراقبش بوده. در خصوص مادرش عدهای نوشتهاند ام ولد بوده که کنیزِ آزادشدهی امام حسین(ع) بوده و ایشان به ازدواج امام حسین(ع) درمیآید و رقیه به دنیا میآید. این عده معتقدند که حضرت رقیه(س) در کربلا یتیم بوده است. عدهای معتقدند مادرش ام اسحاق بوده است که ایشان همسر امام حسن مجتبی(ع) بودند و به هنگام شهادت، امام حسن (ع) به برادرشان فرمودند: حسین جان این بانو بانویی پاکیزه و مؤمن و معتقد است. بعد از من تو با او ازدواج کن. این عده معتقد هستند که حضرت رقیه(س) با بعضی از پسرهای امام حسن مجتبی(ع) شاید با عبدالله بن الحسن و یا حضرت قاسم(ع) خواهر بوده است و معتقدند که مادر ایشان یعنی ام اسحاق در کربلا بوده است. بعضیها هم که اهل عرفان و معرفتی هستند، معتقدند حضرت رباب، مادر حضرت علیاصغر(ع) و حضرت سکینه(س) و حضرت رقیه(س) بوده است.
اگر معتقد باشیم که مادرشان ام اسحاق و یا خانم رباب هستند پس چرا همهجا رقیه(س) عمه جانشان را صدا میزدند؟ چون عمه رئیس کاروان است.
نوشتهاند وقتی ملعون در قصرش با چوب خیزران به لب و دهان امام حسین(ع) زد و اهانت کرد، بچهها خیلی ترسیدند. وقتی ایشان را به خرابه بردند، بچهها خواب نداشتند و از خواب میپریدند و بهانه میگرفتند. مثل دیشبی صدای رقیه(س) بلند شد. هر شب بهانه میگرفت اما آرامش میکردند اما در چنین دیشبی آرام نگرفت و اصرار داشت که پدرم را میخواهم الآن همینجا بود. صدا که از خرابه بلند شد، رأس امام از داخل قصر یزید ملعون در داخل تشت طلا بلند شد که سقف شکافته شود و سر خودش به سمت خرابه برود. غوغایی به پا شد. ملعون علت را پرسید. گفتند یکی از اولاد حسین(ع) بابایش را میخواهد. گفت سر را برایش ببرید. سر را داخل طبق گذاشتند. نور از تمام پنجرههای خانههای شام داخل زد مثل روز روشن شد. وقتی رسیدند به دَرب خرابه، حضرت زینب(س) جلو دویدند و فرمودند بدهید به من، من خودم بچه را آرام میکنم یا برش گردانید من کودک را آرم میکنم.
به هر حال طبق را داخل خرابه روی زمین گذاشتند. رقیه(س) آمد جلو، اول چند قدم جلو رفت، ترسید، عقب برگشت و گفت عمه جان این چیست؟ عمه گفت: مقصودت در همین طبق است. رقیه نزدیک شد و روپوش را کنار زد و یک نگاه کرد. دید اگر الآن سر بابا را بغل کند میمیرد و بقیه را از فیض زیارت سر امام حسین(ع) محروم میکند. کنار کشید تا هر که میخواهد سر امام حسین(ع) را زیارت کند. سر، دامن به دامن چرخید. امام سجاد(ع) زیارت کرد، حضرت زینب(س) زیارت کرد، امکلثوم (س) زیارت کرد، رباب(س) زیارت کرد، همهی زیارتها که تمام شد رقیه(س) جلو رفت و سه چهار جمله با بابا صحبت کرد و سر یک طرف افتاد و رقیه(س) یک طرف و کار تمام شد.
امروز صبح غل و زنجیر از دست و پای سید سجاد(ع) باز کردند. امروز صبح دست و پای بانوان که به طناب بسته بودند را باز کردند. اما من نمیدانم دیشب با دستهای بسته چگونه برای حضرت رقیه(س) عزاداری کردند؟
روز عاشورا امام حسین(ع) بالای سر هر شهیدی که آمدند، چهار زانو نشستند و نوازشش کردند و بدنش را کنار کشیدند که زیر سم اسبان نماند. فقط کنار یک بدن وقتی رسیدند، زانو زدند و چهار زانو ننشستند. زانو زدند یعنی افتادند به سر زانو. آن هم علقمه کنار بدن ابوالفضل(ع) بود.
دیشب سحر، رقیه(س) مانند بابایش که کنار عمو عباسش زانو زده بود، کنار طبق زانو زد. میخواهد زیارت کند، دستش کوچک است نمیتواند سر را بغل کند. از دو طرف دو ساقه از موی بابایش را گرفت کمی بالا آورد و مابقی هم کمر خودش را خم کرد که لببهلب پدرش برساند و شربت شهادت را مستقیم از لبان پدرش بچشد.
خدایا تو را به رقیه(س) قسم میدهیم که باقیماندهی غیبت امام زمان(عج) را ببخشی.
[1] آیه ی 152 سوره ی بقره