توسل به پنج تن کربلا
نیت صادق، توکل و ذکر خداوند از عواملی هستند که باعث میشوند شیطان به ما راه نیابد
درسِ مسئولیتپذیری، سرآمدِ دروس کربلا
دو کار که باید در قبال خودمان و نسلمان برای افزایش محبت خداوند انجام دهیم
حضرت فاطمهی زهرا(س) این روزها با کاروان اُسرا همسفر میشوند، یا به سمت مدینهی منوره و یا به سمت کربلای معلی؛ و قلبها پارهپاره و جگرها بریان در عزای امام حسین(ع) هستند. برای کاروانسالار بسیار سخت است که به کربلا برگردد و دختر دردانهی امام حسین(ع) را در خرابهی شام بگذارد. نه تنها حضرت رقیه(س) بلکه هفت کودک در خرابهی شام از کاروان اسیران کربلا، دفن شدهاند و در مدتی که اُسرا در خرابه بودند، تقریباً روزی یک نفر از کودکان در خرابهی شام بر اثر بیماری یا آزار و اذیت جسمی از دنیا رفته است و در کنار حضرت رقیه(س) دفن شده است.
مجلس اُنس به امام حسین(ع) و مجلس اجابت دعا است. روزهای قبل عرض شد که آنچه بزرگان عالم گرفتهاند، از مجالس امام حسین(ع) گرفتهاند. ما هم اگر بخواهیم که عمر، دین و اخلاقمان برکت پیدا کند و عاقبتمان ختم به خیر بشود، چارهای جز توسل به دامن اهلبیت(ع) نداریم. اگر در مجالس امام حسین(ع)، دعایی به اجابت نرسد، آن خواستهی ما، برای ما منفعتی نخواهد داشت و به ضرر ما خواهد بود که امام حسین و برادر بزرگوارش و فرزندش صاحبالزمان(عج)، به آن دعا آمین نمیگویند. اگر به نفع ما بود، قطعاً آمینِ اهلبیت(ع) را به دنبال داشت و به اجابت میرسید.
انشاءالله آنچه خداوند وعده داده است که به مجلس نشینان امام حسین(ع) بدهد، به شما نیز مرحمت بفرماید و قسمتی در دنیا و قسمتی در برزخ و قسمتی در قیامت به شما مرحمت کند.
برخی روزها مجلس دست اداره کنندهی جلسه نیست و گویا از جای دیگری اداره میشود و مهمانان از جای دیگری دعوت میشوند و سخنران نیز احساس میکند که ادارهی مجلس در دست او نیست. شاید وقتی ما مجلس را به بزرگی از بزرگان و یا علما و عرفا هدیه میکنیم که دارای نفس الهی است، آن نفس بر آن مجلس تأثیر میگذارد.
مجلس امروز را یکی از خواهران شوشتری، هدیه به علمای شوشتر کرده است پس باید مجلس بسیار خوب و فوقالعاده شود اگرچه از زبان الکن من گنهکار اداره شود.
توسل به پنج تن کربلا
شوشتر شهر عالم خیز است و علمایی مانند شیخ شوشتری دارد. من بیش از چهل سال است که در این مسیر حرکت میکنم و قبل از آن نیز شاگردی مرحوم خانم مالک را کردهام. انسان وقتی استاد خود را از دست میدهد، تلاش میکند که استاد جدیدی بیابد. من نیز در این سالها این تلاش را کردهام و در وقتی و در مکانی، به یکی از علما برخورد کردم که او را نمیشناختم و با فاصلهای از یکدیگر نشسته بودیم. ایشان مشغول دعا خواندن بودند و توجهی به اطراف خود نداشتند. جوری قطرات اشکشان بر روی کتاب دعایشان میچکید که توجه مرا جلب کرد و من نمیتوانستم دعا بخوانم و کتاب دعای خود را باز نگه داشته بودم و ایشان را نگاه میکردم که قطرات اشکشان مانند باران روی کتاب دعایشان میچکد و دوست داشتم بدانم که چه دعایی را میخواند.
وقتی دعای ایشان تمام شد و کتاب دعای خود را بستند و سجده کردند، من گمان کردم که زیارت عاشورا میخوانند و شروع کردند به روضه خواندن و گریه کردن. من از پشت سر ایشان که میشنیدم، شروع کردم به گریه کردن، با روضهای که میخواندند دوری در کربلا زد و از حضرت عباس(ع) و علیاکبر(ع) و علیاصغر(ع) و حضرت قاسم(ع) و از حضرت زینب کبری(س) نیز خواندند و روضه را تمام کردند. خود را به ایشان نزدیک کردم و سلام کردم و گفتم: حاج آقا من از اول دعا، حواسم به شما بود و دعای خود را نیمهکاره رها کردم. به ایشان گفتم که من دختر خواندهی مرحوم خانم مالک هستم. آن زمان ایشان در درود زندگی میکردند و من ایشان را نمیشناختم، ایشان فکری کردند و گفتند: خدا ایشان را رحمت کند و انشاءالله که برای ایشان، خیر جاری باشید. من گفتم: حاج آقا میشود به من بفرمایید که چه روضهای را خواندید؟ چرا اینگونه روضه خواندید؟
ایشان گفتند که من روضهی پنج تن را خواندم. گفتم روضهی پنج تن که به شکل روضهی پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین(ع) و حضرت زهرا(س) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) است. ایشان نگاهی کردند و گفتند: دخترم! ما دو پنج تن داریم، اما مردم یک پنج تن را میشناسند.
(چون ایشان از علمای شوشتر است و امروز مجلس برای علمای شوشتر است من این واقعه را به زبان آوردم زیرا تا کنون من این مطلب را بهعنوان یک گنج برای خود نگه داشته بودم و هیچ وقت هم جرئت نکرده بودم چنین روضهای را بهعنوان نذر بردارم که ایشان به نذر آن بسیار تأکید میکردند و تأکید داشتند که مبادا برای کارهای خردهریز این نذر را بردارید.)
گفتم: آقا! این پنج تن دوم چه کسانی هستند؟ ایشان فرمودند: علمدار حسین در کربلا حضرت عباس(ع)، پسر برومندش علیاکبر(ع) و طفل صغیرش حضرت علیاصغر(ع)، برادرزادهی تکه پاره شدهاش زیر سم اسبان، تازهدامادش حضرت قاسم(ع) و خواهر دردمند و جگر پارهاش زینب کبری(س).
هیچ وقت من این مطلب را در مجالس نگفتهام. ایشان میفرمودند که یا روضه را یکی بخوانید یا اگر از این پنج تن، روضهی دو نفرشان را خواندید باید روضهی سه نفر دیگر را هم بخوانید. اگر در مجلسی، روضهی حضرت عباس(ع) و علیاکبر(ع) را خواندید حتماً روضهی حضرت علیاصغر(ع) و حضرت قاسم(ع) و حضرت زینب(س) را هم بخوانید و مجلس را تکمیل کنید. این پنج تن، پنج تن کربلا هستند که اگر یکی از آنها نبود، حماسهی حسین(ع) کامل نمیشد و عاشورای حسین(ع) این تداوم را پیدا نمیکرد، همانگونه که اگر امیرالمؤمنین علی(ع) نبود، اسلام، اسلام واقعی نمیشد و اگر ایثار حضرت زهرا(س) نبود، اسلام، اسلام نمیشد و اگر صبر امام حسن(ع) و حماسهی امام حسین(ع) نبود، اسلام، اسلام نمیشد و نمیگذاشتند که اسلام تداوم پیدا کند، پنج تن کربلا نیز پنج ستون محکم هستند برای برپایی خیمهی امام حسین(ع).
ایشان فرمودند: در توسل به علیاصغر(ع)، هر جا روضهی ایشان خوانده شد و اشک ریخته شد همهی افراد داخل مجلس، 131 مرتبه با صدا بگویند: «یا علیاصغر باب النجاة ادرکنی» سپس حوائج مهم بخواهند مانند ظهور امام زمان(عج).
هرگاه روضهی حضرت عباس(ع) خوانده شد و دل شما شکست، ایشان میفرمودند که سریع بلند نشوید و مجلس را ترک نکنید بلکه ساعتی بنشینید و تا جایی که میتوانید فقط بگویید: «یا اباالفضل».
یکی از علما نقل میکند که یک روز به حرم مطهر رئوس الشهدا در باب الصغیر سوریه رفته بودم که سرهای مطهر هجده شهید را در آنجا دفن کردهاند. (به نظر میآید که امام سجاد(ع) به تنهایی این کار را کرده باشند. از چاه آب کشیده و یکییکی سرها را غسل داده و برای هر کدام گریه کرده باشند. آیا کسی میتواند روضهی امام سجاد(ع) را بخواند و از آنچه به ایشان گذشته است بگوید؟! آن چاه و آن مقبره هنوز وجود دارد و بسیار مشهور است.)
گفت: در گوشهای نشسته بودم و زیارتنامه میخواندم. جوانی نشسته بود و سر را بر روی زانوان خود نهاده بود و گویا به خواب رفته بود. زیارتنامهی من به اِتمام رسید، جوان بلند شد و گفت: آقا من خواب نبودم بلکه سرم بر روی زانوانم بود و مشاهده کردم گویا تمام شهدایی که سرهای مطهرشان در این مکان دفن شده است در این مکان حضور دارند و دانهدانه حوائج زوّارشان را میدهند. کسی میآید و به حضرت علیاکبر(ع) سلام میکند و ایشان جواب سلام و حاجتش را میدهند، کسی به پسران حضرت زینب(س) سلام میدهد و آنان به او جواب میدهند و حاجتش را میدهند. من هم امشب حاجت مهمی دارم و نمیدانم که من حقیقتاً حاجتم را گرفتهام یا خیر و طبق این مکاشفهی من باید حاجت مرا نیز داده باشند.
گفتم: حاجت تو چیست؟ گفت: دختری دارم که کور مادرزاد است اما بسیار خوش استعداد است و راجع به هر چیزی سؤال میکند. امروز صبح به او گفتم که چرا اینقدر سؤال میکنی درحالیکه چیزی نمیبینی. من جواب سؤالات تو را چگونه بدهم درحالیکه تو چیزی متوجه نمیشوی؟ گفت: بابا میشود که من هم بینا شوم؟ گفتم: خیر زیرا تو به طور طبیعی کور مادرزادی هستی. گفت: مگر حالت غیرطبیعی آن نیز هست؟ گفتم: آری! گفت: چگونه است؟ من دلم شکست و او را رو به قبله کردم و گفتم که همینگونه بمان فقط بگو: یا اباالفضل به من چشم بده. حال من او را نشاندهام و به اینجا آمدهام.
به او گفتم که صبر کن، معلوم میشود که مکاشفهات درست بوده است یا خیر. فردا صبح من از آنجا رد میشدم و متوجه شدم که غلغلهای برپا شده است و مردم با نقل و شیرینی آنجا هستند. پرسوجو کردم و متوجه شدم که حضرت عباس(ع)، دختر کور مادرزادی را دیروز شفا داده است.
یکی از پنج تن کربلا، حضرت علیاکبر(ع) است و هر کس میخواهد که توجه امام حسین(ع) را جلب کند و هنگام رفتن از دنیا، امام حسین(ع) کنار بسترش باشد، روضهی علیاکبر(ع) بخواند و بانی روضهی حضرت علیاکبر(ع) بشود. به خصوص بعد از نماز صبح و مخصوصاً بعد از نماز صبح جمعه، تکهای از روضهی علیاکبر(ع) را بخواند و به امام حسین(ع) هدیه کند. هر زمان و هر مکان و هر نقطهای باشی، یقین بدان که توجه امام حسین(ع) را به سمت خود جلب کردهای؛ اما با ادب باید روضه بخوانی زیرا انسان در نزد پدری که جوان رشیدش شهید شده است وقتی میخواهد صحبت کند خیلی با ادب سخن میگوید.
شاعر عراقی، شعرهای زیادی در رثای اهلبیت(ع) میسرود و بر منبرها میخواند و مردم حال معنوی خوبی پیدا میکردند. وقتی میخواست اشعارش را آغاز کند به حرمت کسی که میخواست دربارهاش شعر بخواند، با ادب مانند برده مینشست و زانوان را به داخل شکم میآورد و خود را مچاله میکرد. او پیر شد و علما نزد او رفتند و او در حال احتضار بود و به او تلقین میکردند. هرچه تلاش کردند که پاهای او را رو به قبله کنند، او مجدد زانوان خود را جمع میکرد و هر چه تلاش کردند که دستان او را در کنارش قرار دهند او دستان خود را بر روی سینهی خود قرار میداد و همانگونه از دنیا رفت.
یکی از علما میگوید که من بسیار غصه خوردم که چرا این پیر غلام امام حسین(ع) رو به قبله باز نشد و اینگونه از دنیا رفت. شبی به خواب من آمد و گفت: چرا شک کردی؟! در آن لحظات احتضار، وجود مقدس پنج تن نزد من آمدند و امام حسین(ع) پایین پاهای من نشستند و من پاهایم را به حرمت ایشان، جمع کردم و ایشان به من فرمودند که همهی عمرت در رثای ما شعر خواندی اکنون برای من روضهای بخوان.
عرض کردم: یا اباعبدالله، کدام اشعار را بخوانم و در رابطه با کدام یک از بزرگان بخوانم؟ ایشان فرمودند: مرثیهای که برای علیاکبرم سرودی را بخوان. من عرض کردم: آقا جان کدام تکه از آن مرثیه را بخوانم؟ ایشان فرمودند: آن لحظهای که من کنار بدن غرق به خونش نشستم و وقتی خواستم لبهایش را ببوسم، دیدم که لبی بر صورت ندارد پس خونهای صورتش را پاک کردم و لبها را به دندانهای علیاکبرم نهادم و دندانهایش را بوسیدم. من مرثیه را خواندم و ایشان گریه میکردند و من جان به جانآفرین تسلیم کردم.
کربلا پنج تنی دارد که اگر میخواهیم وارد روضهی آنها شویم، هر کدام آدابی دارند که من به همین اندازه بسنده میکنم.
هر زمان از پای منبر بلند شدید یا از مجلس روضه به خانه برگشتید حتماً یک سجدهی شکر انجام دهید به جهت این روزی که تقسیم کردهاند و ما را هم بینصیب نگذاشتهاند.
شخصی خدمت امام جعفر صادق(ع) رفت و پرسید: آقا جان! اکنون جد شما امام حسین(ع) در کجاست؟ امام فرمودند: تو جثهی کوچکی داری اما سؤال بزرگی کردی. سپس امام فرمودند: بدن مبارک ایشان در قبر است اما روح بزرگ ایشان، سمت راست عرش خداوند تبارک و تعالی، نزد جد و پدر و مادرشان است اما نظر مبارکشان از سمت راست عرش در دنیا به دو مکان است: به مسیرهایی که به کربلا ختم میشود و زوّاری که در این مسیر حرکت میکنند و به مجلس عزایشان نگاه میکنند و از جدشان و مادر و پدر بزرگوار و برادر گرانقدرشان میخواهند که برای آمرزش اهل این مجلس دعا کنند و سپس امام حسین(ع)، اهل مجلس را مورد مخاطب قرار میدهند و میفرمایند: اگر میدانستید که خداوند متعال در این مجلس عزای من، چه چیزهایی به شما میدهد، هر آینه شادیتان از اندوهتان بیشتر میشد.
(در زمان متوکل عباسی، او شخصی را فرستاد که قبر را بشکافد و اگر در آن چیزی است بیرون بکشد زیرا ملعون قسم خورده بود که آثار امام را محو کند. آن شخص یهودی بود و قبر را کَند اما به شکل دیوانهها گریخت. وقتی او را دستگیر کردند از او ماجرا را پرسیدند. او گفت که یک بوریای غرق به خون دیدم و تنی بدون سر! من نتوانستم به آن دست بزنم و غوغا و غلغلهای برقرار بود).
امام حسین(ع) میفرماید: هر کس ما اهلبیت را دوست بدارد، خداوند سبحان به واسطهی محبت او، سرانجام او را سود میبخشد اگرچه اسیری در دیار دوردست باشد و اسیری در دیلم باشد سرانجام خداوند او را سود میبخشد و حتماً محبت ما، گناهان او را فرو میریزد همانگونه که بادهای پاییزی میوزد و برگ درختان را میریزد.
کدام مجلس است که مانند مجلس امام حسین(ع) تا این اندازه سود داشته باشد و فاصلهاش با شیطان بسیار زیاد باشد؟!
روز قیامت مردم بسیار مضحکه میشوند. نمازهایمان را میآورند و ملائکه میگویند که آیا این نماز است که آوردهای؟ به روزه و حج و خمس ما میخندند که مملو از ریا و اباطیل و خودخواهی و تکبر و کینهتوزی و رذائل و اخلاقیات مذموم و ناپسند است. فقط یک چیز را نگاه میکنند که نمیتوانند به آن بخندند و آن، گریه بر امام حسین(ع) است که صاف و بیآلایش است و اگر در این هم کوتاهی کنیم بیچاره هستیم زیرا اگر مجلس به نام امام حسین(ع) برقرار میشود، شیطان فاصله میگیرد و جرئت دخول ندارد که اشک و توسل و روضهی ما را آلوده کند.
نیت صادق، توکل و ذکر خداوند از عواملی هستند که باعث میشوند شیطان به ما راه نیابد
امام صادق(ع) فرمودند: ابلیس میگوید که پنج دستهاند که مرا به آنان راهی نیست و به هر طرف که بروند، من به آنان راه پیدا نمیکنم و مابقی مردم همه پیرو من هستند (برج مراقبت قلب پنج دسته، اجازهی فرود به ابلیس را نمیدهد که از این باند استفاده کند و فرود بیاید و پر و بال بزند):
کسی که در نیت خود، دروغ و ریا و کذب و فریب دادن دیگران و خودبزرگبینی ندارد و توکلش به خداوند متعال قوی باشد. کسی که در نیّت خود برای اعمالش، جایی برای غیر خداوند متعال نگذاشته است و نمیگذارد.
از امام صادق(ع) پرسیدند: کمعقلترین آدمها چه کسانی هستند؟ ایشان فرمودند: کمعقل کسی است که عبادت کند (نماز و روزه و حج انجام بدهد و حتی به جهاد در راه خداوند متعال برود) اما در عبادت خود ریا کند و نیّتش خالص برای خداوند نباشد زیرا او برای کسی عبادت میکند که نمیتواند به او نمره و اجر بدهد و او هم روز قیامت مانند خودش گرفتار حساب و کتاب است.
به همین خاطر است که در حدیث داریم که روز قیامت، خداوند متعال انسان ریاکار را با سه نام خطاب میکنند: ای خاسر! ای کافر! ای زیانکار و متضرر! خاسر به کسی میگویند که نه تنها سود نکرده است بلکه اصل سرمایهاش را هم از دست داده است.
امام رضا(ع) فرمودند: هر انسانی که صبح از خانه بیرون میآید، هم شیطان و هم فرشته به سراغ او میآیند و نگاه میکنند که این فرزند آدم امروز آمادگی چه کاری را دارد و نیت چه کاری دارد، اگر قبل از کارش بگوید: «بسمِ اللهِ آمنتُ بِاللهِ تَوَکّلتُ علی الله، ماشاءالله لاحول وَ لا قُوه الّا بالله»، پس فرشته به آن شیطان میگوید که امروز برو زیرا این آدم برنامهی الهی دارد و برای من است و من نگهبان و محافظ او هستم زیرا نام خداوند متعال را برده است و اقرار کرده که به خداوند متعال ایمان آورده است و اعتراف کرده که به خداوند توکل کرده است و گفت که خداوند هر چه که بخواهد همان میشود و به وقت و موقع و زیبا است و قوه و انرژی و قدرتی نیست که بتواند ما را به حرکت درآورد مگر قوه و قدرت خداوند تبارک و تعالی.
چنین آدمی هم امروز از ریا رسته است و هم توکلش به خداوند اعلام شده است.
مرحوم خانم مالک میفرمودند: شما اگر در ذبح گوسفندی، نام خداوند را نبرید، نمیتوانید از آن استفاده کنید. فرض کنید دو برادر هر کدام دو کارد تیز در دست دارند و در دست دیگرشان گوسفند دارند و به گوسفندان آب دادهاند و یکی میگوید بسم الله و سر گوسفند را میبرد و دیگری عمداً بسم الله نمیگوید و سر گوسفند را جدا میکند. گوسفند اولی حلال است و قابل خوردن است و دومی حرام است و شما تکهای از آن را نمیتوانید بخورید و میته و حرام میشود. سپس میفرمودند حال، اگر انسان در زندگی خود، اسم خداوند را نبرد، آیا مُردار نیست؟!
چرا قرآن میفرماید «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ»؛ مشرکین نجس هستند و نمیتوانند به مسجدالحرام وارد شوند؟ زیرا فطرت الهی خود را زیر پا گذاشته و اسم خداوند را از زندگی خود حذف کردهاند. به همین علت نجس هستند حتی اگر به آبِ هفت دریا شسته شوند. آنها مُرده بین زندهها هستند؛ ما هم به همین صورت؛ اگر اسم خداوند به هر دلیلی از زندگیمان حذف شود، در واقع، مُردار هستیم و غیرِقابل بهره و استفاده هستیم.
شیطان نمیتواند در قلب پنج دسته فرود بیاید، یکی از آنها، کسانی هستند که با اسم خداوند حرکت میکنند و توکل آنها به خداوند قوی است.
لازم است توضیحاتی در اینجا داده شود و سری به کربلا بزنیم.
درسِ مسئولیتپذیری، سرآمدِ دروس کربلا
کربلا، مکتب و دانشگاهی است که یک واحدِ درسی را سرآمدِ دروسش قرار داده است و آن، درسِ مسئولیتپذیری است. ما در صحنهی عاشورا، حتی رقیه(س)، علیاصغر(ع) و تکتک بانوان کربلایی را مسئولیتپذیر و دارای مسئولیت میبینیم. خداوند نوعاً، انسان را مسئول آفریده است. در قرآن کریم هم داریم «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا». یکی از چیزهایی که در اسلام و در زندگی مسلمانان، به آن اهمیت زیادی داده شده است، مسئولیتپذیری است. انسان، عاقل است، شعور دارد و مختار است، پس نمیتواند نسبت به پیرامون خودش بیاحساس و بیتفاوت باشد و احساس مسئولیت نکند. طبق فرمایش رسول اکرم(ص) همهی ما مسئول هستیم، حتی انبیا و اولیای الهی هم مسئول هستند.
این مسئولیت در قبال چیست؟ ما چهار نوع مسئولیت داریم: یکی از آنها، مسئولیت در مقابل خداوند است.
اگر قرآن را خوب مطالعه کنیم، میتوان به جرئت گفت که صفحهای از قرآن نیست که تلاوت کنیم و در آن، یک الی دو پند در مورد مسئولیت در مقابل خداوند داده نشده باشد. ما در مقابل خداوند، حداقل سه مسئولیت داریم:
1) مسئولیت اول: معرفت و شناخت خداوند. «أَوَّلُ اَلدِّينِ مَعْرِفَتُهُ»، قدم اول در دین، معرفت خداوند تبارک و تعالی است. هیچ انسانی نمیتواند بگوید که من با خداوند کاری ندارم. هیچ انسانی نمیتواند بگوید که من دینی انتخاب نمیکنم و اعتقادی ندارم. اگر میگویند، شعار میدهند. هر انسانی درون خودش، گرایش و گزینش دارد. ما بر اساس همین گرایش و گزینش، حرکتهای زندگی و حیاتمان را انتخاب میکنیم. اگر اعمال و رفتار و فعالیتهای ما بر اساس یک گزینش اعتقادی نباشد، نمرهای نخواهد گرفت، اگرچه اعمال مثبتی هم باشند.
شخصی نزد پیامبر(ص) آمد و مسلمان شد. عرض کرد: یا رسول الله! من قبل از اسلام آوردنم، کارهای خوب زیادی انجام دادهام. حضرت پرسیدند: چه کارهایی کردی؟ عرض کرد: دختران زیادی را که پدرانشان میخواستند آنها را زنده به گور کنند، هر کدام را به سه شتر خریدم و آنها را از مرگ نجات دادم. برای آنها دایه گرفتم، خرج کردم و آنها را بزرگ کرده و شوهر دادم و همهی آنها را زندگیدار کردم. من سیصد و شصت دختر را اینگونه نجات دادم و هزار و چند شتر، خرج کردم. آیا برای من از اجر، نزد خداوند چیزی هست؟ حضرت فرمودند: خیر، البته بیاجر نیستی و خداوند در همین دنیا همه را برایت جبران میکند (زیرا خداوند جبّار و جبران کننده است) اما در آخرت، از این کارهایت اجری نداری زیرا در آن زمان، اعتقاد به خداوند و قیامت نداشتی.
پس هر کسی خدمتی کند اما بر اساس گزینشِ اعتقادِ صحیح نباشد، خداوند در همین دنیا با اسم جبّارش به او نگاه میکند و برایش جبران میکند اما چون اعتقاد به معاد و قیامت ندارد، در قیامت برایش اجری نیست.
بنابراین مسئولیت اول، شناخت خداوند است و اینکه زندگی خود را بر اساس محور الهی بچینیم.
2) مسئولیت دوم این است که وقتی خدا را شناختیم، او را خوب بخوانیم، او را خوب صدا بزنیم و با او ارتباط برقرار کنیم «وَ لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا». خداوند را با اسماء زیبایش بخوانیم و خداوند را تسبیح بگوییم «فِي اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» در شب و در روز.
سه نوع تسبیح داریم:
– یکی تسبیح حضرت فاطمه(س) است که بعد از نمازها و غیر از آن، جایز است.
شخصی نزد امام صادق(ع) آمد و عرض کرد: شنوایی من کم شده، چه کنم؟ فرمود: فراوان، تسبیح مادرم فاطمهی زهرا(س) را بخوان تا خداوند بر اثر نور این تسبیحات، شنوایی تو را زیاد کند.
این تسبیحات، هزاران هزار برکت مادی و معنوی در زندگی ما دارد. امام جعفر صادق(ع) فرمودند: یک دور تسبیح مادرم فاطمهی زهرا(س) بعد از نماز، برای من از هزار رکعت نماز، اوُلی است (دقت کنید که از هزار رکعت نمازِ امام صادق(ع) بالاتر است!)
– نوع دوم تسبیحات، تسبیحات اربعه است «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر».
روایت داریم شبی که حضرت موسی(ع) به میقات رفت، خداوند خواست که از او استقبال به عمل بیاورد، خودِ خداوند تسبیحات اربعه را به عنوان خوشآمد به جناب موسی(ع) هدیه داد. این هدیه آنقدر زیباست که در نمازها خوانده شد و به دست من و شما رسید.
– نوع سوم تسبیح، ذکر رکوع و سجود است «سُبْحانَ رَبِّی العَظِیمِ وَ بِحَمْدِهِ»، «سُبْحانَ رَبِّی الأعْلَی وَ بِحَمْدِهِ». منزه است خدای من که هیچ عیب و نقصی در وجودش راه ندارد.
امام صادق(ع) میفرماید: کسی که در زندگیاش تسبیح باشد، شیطان حریفش نمیشود. (گویا منظور از ذکرِ زیاد، داشتنِ تسبیحات فراوان است.)
حضرت عیسی(ع) وقتی آمد که مردم را به خداوند دعوت کند، شیطان به سراغ او آمد و گفت: عیسی! تو خودت، خدا هستی؛ آیا آمدهای که مردم را به خدای دیگری دعوت کنی؟! نشانهاش این است که تو پدر نداری؛ اگر خدا نیستی، پس پدرت کیست؟ یا خدا هستی و یا پسر خدا؛ و اینکه، ای پسر خدا که مرده، زنده میکنی، بیماری برص را شفا میدهی، کور مادرزاد را بینا میکنی و این همه معجزه داری، آیا دوباره مردم را به خدای دیگری دعوت میکنی؟! حضرت عیسی(ع) هر طور که از شیطان فرار کرد، باز او به سراغش آمد و چیزی گفت و ترفندی زد و راهی باز کرد. نهایتاً عیسی ابن مریم(ع)، در مقابل شیطان کم آورد که به کجا فرار کند و از او بگریزد، پس سه مرتبه با صدای بلند فریاد زد «سُبْحانَ اللهِ سُبْحانَ اللهِ سُبْحانَ الله» و با این ذکر، شیطان را فراری داد و او را از خودش دور کرد و خودش را از دست شیطان نجات داد.
اما فایدهی مهمتر ذکر خداوند چیست؟
فایدهی مهم صدا کردن خداوند و ارتباط کلامی با اسما و صفات خداوند، این است که در دلِ بنده، ازدیاد محبت خداوند میکند. هر چه او را بیشتر صدا کنی، محبتش در دل، بیشتر میشود؛ و چون هر بار که تو او را صدا میکنی، او هم تو را یاد میکند، پس محبت تو هم نزد خداوند بیشتر میشود.
دو کار که باید در قبال خودمان و نسلمان برای افزایش محبت خداوند انجام دهیم
چند روز قبل خدمت شما عرض کردم که انواع توحید داریم و هشتمین مورد از آن، توحیدِ محبت است که حسین ابن علی(ع) پرچم آن را برافراشته است. توحیدِ محبت، ویژهی شیعیان ناب اهلبیت(ع) است و مابقی، به آن دست پیدا نمیکنند.
در جنگ صفین، امیرالمؤمنین(ع) مینشستند و مردم هر روز دستهدسته خدمت ایشان میرسیدند و بیعت میکردند. روزی امام(ع) فرمودند: امروز صد نفر با من بیعت میکنند.
ابن عباس میگوید: آن روز، آفتاب بالا آمده بود و هوا گرم بود. علی(ع) عرق کرده بود. نود و نه نفر آمده بودند و بیعت کرده بودند. من در دلم گفتم که علی(ع) هیچ وقت سخن خلاف نمیگوید، پس چرا آن یک نفر نمیآید! حضرت همچنان منتظر بودند و به دور دست نگاه میکردند. ناگهان آدمی از دور پیدا شد و جلو آمد. او اویس قرنی بود که نود سال سن داشت. اویس قرنی عرض ادب کرد و حضرت هم استقبال کردند. او خواست که بیعت کند، حضرت از او پرسیدند: ای اویس! با چه چیزی با من بیعت میکنی؟ (حضرت، این سؤال را از هر کس که میپرسیدند، او میگفت با دستم، با مالم، با جانم و…) اویس گفت من با قلبم با شما بیعت میکنم (جسم و مالم قابل نیست). او تنها کسی بود که دو دستی بیعت کرد (همه با یک دست بیعت میکردند) و سپس در میدان جنگ، همه یک دستشان شمشیر بود و دست دیگرشان سپر بود و از خود مواظبت میکردند اما اویس دو دستش شمشیر بود و دفاع از خودش را فراموش کرده بود، فقط دورِ علی(ع) میگشت که او صدمهای نبیند.
مهمترین کار انبیا، دو کار بود: یکی اینکه محبت خدا را در دل بندگان خدا بیندازند و دیگر اینکه محبت بندگان را نزد خداوند زیاد کنند. این دو کار بسیار سخت است: «تحبیب خلق به خالق» و «تحبیب خالق به خلق». چگونه میشود این کار را کرد؟
به دو مطلب بستگی دارد. یکی این است که مردم را به اطاعت از خداوند امر کنیم؛ کاری که انبیا و اولیا و ائمه(ع) کردند. کار دوم این است که مردم را از معصیت خداوند باز بداریم. با این دو کار، محبت دو طرفه بین خدا و بندهی خدا برقرار میشود.
یک روایت عجیب داریم که بسیار باید به آن توجه کرد و درکِ این حدیث برای همهی عمر، ما را کفایت میکند که باید چه کنیم:
رسول اکرم(ص) فرمودند: «ای مردم! آیا میخواهید برای شما سخنی بگویم؟ سخن بگویم از مردمی که نه از انبیا هستند و نه از شهدا هستند ولی هم انبیا و هم شهدا به مقام آنان در روز قیامت غبطه میخورند! به این عده نزد پروردگارشان منازلی از نور اهدا شده است توسط خداوند. به آنها منبرهایی از نور اهدا شده که روی آنها نشستهاند (گاهی مقام و منازل را در بهشت، یا در جنت عدن، یا در جنت فردوس، یا در رضوان و یا در مقامات دیگر بهشت میدهند که برای ما قابل درک نیستند اما در اینجا، مقامی بالاتر یعنی مقامی نزد خداوند به آنان دادهاند و در آن مکانِ عنداللهی، بر منبرهایی از نور نشستهاند.)
پیامبر(ص) در این هنگام سکوت کردند، مردم هم حالِ خاصی داشتند. حضرت فرمودند: آیا به شما نگویم که اینها چه کسانی هستند و کارشان در دنیا چیست؟ عرض کردند: بفرمایید یا رسول الله! حضرت فرمودند: آنان کسانی هستند که محبت خدا را بر دل بندگان خدا میافکندند و بندگان را هم محبوب خداوند قرار میدادند. بندگان را به آنچه خدا دوست دارد، فرمان میدهند و از آنچه خدا دوست ندارد، بر حذر و باز میدارند.» (هر کس این کار را کند، نزد خداوند، بر منبرهایی از نور نشسته است.) هر گاه بندهی خدا، اطاعت خدا کند و معصیت خدا را نکند، خدا او را دوست خواهد داشت و محبت، دو طرفه میشود. کسانی که این محبت دو طرفه را ایجاد میکنند، مقامشان نزد خداوند آن است که حضرت فرمودند.
حال، بنده از شما پدر و مادر بزرگوار میپرسم که آیا این مقام، آن قدر نمیارزد که شما پسر و دختر جوانت را به سمت نماز که خداوند آن را بسیار دوست دارد، سوق دهی و تشویق و ترغیبش کنی؛ و نماز را آنقدر نزدش عزیز کنی که آن را به خوابِ صبح، ترجیح دهد؟! آیا وقتی را برای این کار در زندگیمان قرار دادهایم که محبت خدا را در دل فرزندانمان بیندازیم؟! فرزندان ما که همگی از خداوند طلبکار هستند و تمام کمبودهایشان را گردن خدا و پیغمبر و اسلام میاندازند و بغض اسلام را در دلهایشان دارند! آیا آن منبرهای نور نزد خداوند، برای ما پدر و مادرها نمیارزد که وقت و مالمان را صرف کنیم تا جوانی را از معصیتی باز داریم؟! ما چگونه نمیتوانیم جوانمان را توجیه کنیم که نماز یعنی ارتباط با موجودِ برین! جای تأسف است که گاهی آدمها و این روشنفکرنماها خود را توجیه میکنند که بشر باید بدون تکیه بر موجودات دیگر زندگی کند، باید استقلال داشته باشد و وابستگی به خدا و دین و عبادت، انسان را تنبل و وابسته بار میآورد!
چقدر خوب است انسان، حرف و سخنی که میخواهد بگوید، بر اساس منطق و فطرت خود بگوید که حداقل خودش قانع شود. چگونه دین، انسان را تنبل بار میآورد که بدون شک تاریخ این مسئله را قبول دارد که بعد از پیامبر(ص) و علی(ع)، فعالترین و پُرتکاپوترین مردِ تاریخ، امام حسین(ع) بود. آیا دین برای امام حسین(ع) رکود آورده بود؟ آیا دین برای علی(ع) رکود آورده بود؟! ابداً؛ چه کسی تکیهاش بر خداوند از علی(ع) بیشتر بود؟ آیا دین، علی(ع) را تنبل کرده بود؟! کدام بانویی، حماسیتر از زینب کبری(س) بود؟! آیا نماز شب، حضرت زینب(س) را تنبل کرده بود؟! آیا وقتی حضرت زینب(س) از کربلا به مدینه بازگشت، راکد شد؟! اگر خانهنشین شده بود، پس چرا ایشان را به شام تبعید کردند؟!
آیا اعتقاد به خدایی که خودش فعال است و هر لحظه در کاری است «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»، آیا تکیه و بندگی این خدای فعال، انسان را تنبل بار میآورد، یا برعکس، فعال بار میآورد؟! آن خدایی که در قرآن مجید میفرماید «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى»؛ برای انسان جز تکاپوی خودش در زندگی، هیچ نتیجهای نخواهد بود. آن خدایی که در قرآن کریم میفرماید «وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ، أُولئِک الْمُقَرَّبُونَ»؛ دنیا میدان مسابقه است، مقرب کسی است که در این میدان، بیشتر بدود و فعالیت کند و برنده شود. آن خدایی که در قرآن مجید میفرماید «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلي رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقيهِ»؛ ای ساختهی دست من! تو فقط در حالِ تلاش و کوششِ جدی، به دیدار من موفق خواهی شد.
این روشنفکرنماها، فلسفهی عبادت و نماز را میپرسند؛ فلسفهی هیچ عبادتی مثل نماز، در خودش نیامده است. فلسفهی نماز در خودِ نماز است و نمازخوان حقیقی میداند که فلسفهاش چیست. شاید بتوان گفت که فلسفهای که در خودِ نماز است، فقط «الله اکبر» است، اینکه خداوند بزرگتر از آن است که توصیف شود؛ یعنی نماز، یک خداشناسی بزرگ و غیر قابل توصیف است.
مرحوم آیت الله کمپانی فرمودند: نماز خواندنِ نمازگزاران حقیقی این است که با رکوع خویش، «سُبْحانَ رَبِّی العَظِیمِ وَ بِحَمْدِهِ»، جلوهگاه عظیم خدا باشند (نمازگزار، وقتی رکوع میکند، وجودش جلوهگاه عظمت خداوند است) و وقتی سجده میکند، «سُبْحانَ رَبِّی الأعْلَی وَ بِحَمْدِهِ»، با وجود و سجدهاش، طعم «اعلی» را میچشد و میچشاند.
ای جوانان! این سخن، بسیار مضحک است که بگوییم ما هر کار دلمان بخواهد، انجام میدهیم و هر کار را دلمان نخواهد، انجام نمیدهیم. هیچ کس در دنیا، مطلقاً آزاد نیست، بلکه دیر یا زود، نه یک بار بلکه بارها و بارها، دنیا، گردن ما را خم خواهد کرد و پیشانی ما را به خاک خواهد مالید. شیطان و دنیا، پیشانی تو را یا در مقابل بت یا در مقابل شهوت، قدرت، پول، مقام، خودخواهی، تکبرات نفسانی و… به خاک خواهد مالید و کمرت را خم خواهد کرد اما اگر این پیشانی را برای خدا بر زمین بگذاری و سجده کنی، میشود «سُبْحانَ رَبِّی الأعْلَی وَ بِحَمْدِهِ» و تو جلوهگاه آن اعلی میشوی؛ و اگر غیر خدا، پیشانیات را به خاک گذاشت، لگدی هم بر سرت میزند و تو را به لجن میکشاند و عبور میکند.
بنابراین دعوت به دو کار، یکی بندگی خدا و دیگری، اِنذار و ترساندن از معصیت خداوند، باعث میشود که دلها پاک شوند. وقتی دلها پاک شدند، به خداوند اتصال پیدا میکنند. وقتی به خداوند وصل شدند، از سنگی بودن در میآیند و به قلب شیشهای تبدیل میشوند. وقتی قلب، شیشهای شد، مصباحی میشود که نور خداوند «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ»، در آن دل میتابد. وقتی کدورتها از دل پاک شد، دل به مرکز نور که همان آیهی «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ» است، وصل میشود.
وجود امام حسین(ع)، اِکسیر است؛ اسمش، عشقش، محبتش، تربتش و اشکش به هر کس که بخورد، آن کس را کیمیا میکند؛ و آن کس، در طول زندگی به هر مسی که بخورد، او را طلا میکند. حسین(ع) کیمیا نیست بلکه اِکسیر است؛ اکسیرِ حسین(ع) به حرّ خورد، او را کیمیا کرد. در طول تاریخ، در هر سال، در هر محرم و در شبی که متعلق به حرّ است، کسانی که به عشق حرّ توبه میکنند، کیمیای وجود حرّ، مسِ وجودشان را طلا میکند.
ذکر مصیبت
این ایام، ایام ناقه سواری زینب کبری(س) است. کاروان، بسیار کوچک شده است. گویا یزید ابن معاویهی ملعون تا لحظهی آخر میخواست که دل زینب(س) را بسوزاند پس گفت که محمل بر شترها بگذارند و هودج ببندند. مخملهای سبز و سرخ و آبی بر محملها انداختند و شترها را زینت کردند.
وقتی اهلبیت(ع) را آوردند که بر شترها سوار کنند، حضرت امکلثوم(س) که شترها را دیدند، دست به یقه بردند و یقهی خود را پاره کردند و فرمودند: خداوند تو را لعنت کند ای یزید! آیا عروس به حجله میفرستی؟! آیا ما عزاداران برادرمان حسین(ع) نیستیم؟! سپس همهی زینتها را از شترها کندند و آنها را به حال اولیه درآوردند. کاروان به راه افتاد. شاید اینجا هنگام سوار شدنِ حضرت زینب(س)، حضرت زینالعابدین(ع) برای ایشان رکاب گرفته باشد که عمهی قد خمیدهشان، بتوانند سوار شوند.
مینویسند: کاروان میرفت و همه برمیگشتند و به عقب نگاه میکردند و گریه میکردند. شامیان سؤال کردند که بیبی جان! چه کنیم که از ما راضی باشید؟ حضرت فرمودند: قدرِ امانت سه سالهی برادرم را که در شهرتان باقی گذاشتهام، بدانید…