اهمیت خواندن ذکر مصیبت اهلبیت(ع) در خلوت خودمان
ادامهی بحث؛ نشان دادن محبت به اهلبیت با خدمت کردن به امام زمان(عج)
اُولی بودن تبرّی بر تولی
الحمدلله ربالعالمین الهی به درگاهت هزاران بار تکبیر و تهلیل و تحمید و تسبیح و تقدیس عرضه میداریم که زنده هستیم و یکبار دیگر با ایام فاطمیه معاشر هستیم. دههی اول را تمام کردیم و دههی دوم را شروع کردیم با حدیث کساء؛ این دهه حدیث کساء را به امام هادی(ع) و امام جواد(ع) و امام رضا(ع) هدیه میکنیم.
اهمیت خواندن ذکر مصیبت اهلبیت(ع) در خلوت خودمان
در جلسه قبل گفتم که به چهارده معصوم(ع) توسل بگیرید و در خلوت به چهارده معصوم(ع) سلام بدهید و وقتی به اسم هر امام دلتان شکست، یک روضه بخوانید. بعضیها میگویند که ما بلد نیستیم روضه بخوانیم. منظور از روضه خواندن، ذکر مصیبت آن امام را گفتن است. من هر روز برای شما ذکر مصیبت میگویم شما هر شب به آن امامی که توسل دارید آن ذکر مصیبت را بخوانید و با آن امام صحبت کنید و درد دل کنید و بگویید ایام فاطمیه و عزای مادرتان است و سپس آن ذکر مصیبت را که در روز شنیدهاید، برای آن معصوم تکرار کنید و تلاش کنید اشک بریزید. منظور من این است که خودتان ذاکر مصیبت باشید، این یک رتبه و درجه است.
ما در حدیث کساء میخوانیم که حضرت رسول اکرم(ص) وقتی وارد کساء میشوند ایشان به امام حسین(ع) میگویند «شافع اُمَتِّی». مگر پیامبر(ص) مقام محمود ندارند؟ مگر شفاعت کبری مخصوص ایشان نیست؟ مگر حضرت مرضیه(س) مقام شفاعت ندارند؟ دارند؛ اما ابواب شفاعت امام حسین(ع) گستردهتر است. حتی همهی شما شنیدهاید آن آخر سَر حضرت رسول اکرم(ص) میفرمایند: ببینید آیا فاطمه(س) وسیلهای دارد؟ که دستهای حضرت ابوالفضل(ع) را میآورند. باز رجوع به کربلا میکنند.
یکی از ابواب شفاعت امام حسین(ع)، برای ذاکران مصیبتشان است؛ برای کسانی که مصیبتشان را ذکر کردهاند و خواندهاند. بسیاری از مراجع تقلید ما فرزندانشان را صبح جمع میکردند و عاشورا میخواندند و مصیبت میخواندند تا آنها گریه کنند. فی الواقع روضهای که در ذهن ماست نه؛ که آوازی سَر بدهیم و مدح بخوانیم. کدامتان مصیبت حضرت ابوالفضل(ع) را بلد نیستید؟ کدامتان مصیبت عطش امام حسین(ع) را بلد نیستید؟ کدامتان مصیبت اسیری حضرت زینب(س) را بلد نیستید؟ همهی عمرمان شنیدهایم. تازه میبینید که چقدر نطقتان باز میشود. منظور من این است که نزد امام حسین(ع) یک رتبه و درجه بگیرید و جزو روضهخوانهای امام حسین(ع) اسمتان نوشته شود. وقتی منادی ندا میدهد ذاکران ابیعبدالله(ع)، مجلس گردانان امام حسین(ع)، وقتی روز قیامت اعلام میکنند ذاکران امام حسین(ع)، در آن صف انشاءالله قرار بگیریم و به شفاعت برسیم. با تمرین و ممارست همهچیز هم به دست میآید و حاصل میشود.
شب جمعه است و ما طبق معمول شبهای جمعه باید کربلا برویم و همسفر بشویم با مادر مظلومشان، همسفر بشویم با خواهر مظلومشان و همسفر بشویم با اجدادشان که به کربلا کنار قبر ابیعبدالله(ع)، پایین پا، کنار علیاکبر(ع) و صد البته کنار شهدا و قمر بنیهاشم(ع) میآیند و زیارتنامه میخوانند و اشک میریزند. کربلا نیستیم، حالا که خدا نعمتها را از ما دریغ کرده و روضه نداریم و مجلس نمیتوانیم برویم، فُرادی و تکوتنها خودت را محیا کن برای سفر کردن به کربلا و تنهایی گریه کن. اهلبیت(ع) آنقدر مصائب دیدند که اگر از بچههای شیعه بپرسید، بلد هستند بگویند.
امیرالمؤمنین(ع) با حضرت فاطمه(س) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) خدمت پیامبر(ص) رسیدند. حضرت رسول اکرم(ص) به صورت تکتکشان نگاه کردند و شروع کردند به گریه کردن. امیرالمؤمنین علی(ع) پرسیدند یا رسولالله(ص) چرا گریه میکنید؟ پیامبر(ص) با بغض فرمودند: به صورت زهرا(س) نگاه میکنم یاد سیلی که به صورتش میخورد میافتم. تو را نگاه میکنم یاد ضربتی که به فرقت میزنند میافتم. حسن را میبینم یاد جگر پارهپارهاش میکنم. حسین را میبینم یاد سربریده و لب عطشانش در واقعهی کربلا میافتم. چطور گریه نکنم؟ شما را میبینم جگرم بریان میشود. امیرالمؤمنین علی(ع) عرضه داشتند: گویا خدا ما را برای مصیبت آفریده است. حضرت فرمودند: در عوض شیعیان و پیروان شما رستگار میشوند و شفاعت شما شامل حالشان میشود.
مصائب اهلبیت(ع) را که ورق میزنید، هیچ مصیبتی مانند مصیبت امام حسین(ع) نیست. هنگام رحلت رسول اکرم(ص)، فاطمهی زهرا(س) بالای سرشان بود و سرشان روی سینهی امیرالمؤمنین(ع) بود و جان به جانآفرین تسلیم کردند. فاطمهی زهرا(س) بچههایش بودند. امیرالمؤمنین علی(ع) چشمشان را باز کردند بچههایشان بودند، یکی شربت میآورد، یکی دستوپایشان را ماساژ میداد و اشک میریختند و سر به روی سینهی امام حسن(ع) جان به جان آفرین تسلیم کردند. امام حسن مجتبی(ع) جان میدادند، سرشان روی سینهی امام حسین(ع) بود و جان به جان تسلیم کردند. تمام ائمه سرشان روی سینهی پسرانشان بود و جان به جانآفرین تسلیم کردند و به شهادت رسیدند و از دنیا رفتند. حتی امام حسن عسکری(ع) وقتی زهر به ایشان دادند مانند شاخهی گل در بستر به خود میپیچیدند یک نگاه به غلام کردند و گفتند برو فلان اتاق کودکی را میبینی به او بگو پیش من بیاید. او میگوید رفتم دیدم کودکی ماهپاره به سجده است. سجدهشان تمام شد گفتم آقای من شما را میطلبند. وقتی کنار پدر آمدند، نشستند. امام حسن عسکری(ع) نگاهشان کردند و اشکهایشان جاری شد و فرمودند: «يَا سَيِّدَ أَهْلِ بَيْتِهِ اسْقِنِي الْمَاءَ فَإِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي وَ أَخَذَ الصَّبِيُّ الْقَدَحَ الْمَغْلِيَّ بِالْمُصْطُكَى بِيَدِهِ ثُمَّ حَرَّكَ شَفَتَيْهِ ثُمَّ سَقَاهُ» ای آقای اهلبیت من، قدری آب به من بده من عازم سفر پیش خدا هستم. کودک کاسهی آب را آورد اما آنقدر امام میلرزیدند که لبهایشان به کاسهی آب میخورد و نمیتوانستند آب را بنوشند. امام با دستهای خودشان پدر را سیراب کردند و پدر سر به سینهی پسر پنجساله جان به جانآفرین تسلیم کرد. تنها امام حسین(ع) را میبینیم که روز عاشورا شاهد احتضار سه پسرش بود؛ یکی علیاکبر(ع) که وقتی بر بالینش رسید برای اینکه مطمئن شود که آیا آب نوشیده است یا نه، انگشت در حلق پسر کرد و لخته خون را درآورد تا بتواند حرف بزند. علیاکبر(ع) گفت پدر جان سیراب شدم نگران نباشید جدم سیرابم کرد. فقط امام حسین(ع) را میبینید که پسرش در بغلش جان داد. دومی علیاصغرش بود که شاهد جان دادن علیاصغر(ع) در آغوشش بود. آنقدر سخت بود که خدا تسلیتش گفت و ندا داد که نگران نباش همین الآن در بهشت دایه گذاشتم تا شیرش بدهد. سومین پسرشان امام سجاد(ع) بود. هنگامی که لحظهی آخر آمدند وداع کنند دیدند پسرشان از شدت تب و لرز قادر به نشستن نیست و سرش را به سینهی عمه جانش تکیه داده است. تنها امام حسین(ع) است که هنگام جان دادن در گودال قتلگاه نه پسری داشت، نه برادری داشت، نه صحابهای داشت و نه یاوری داشت و فقط خواهرشان بود که در گودال قتلگاه دورشان میچرخید. وقتی چشم باز کردند فرمودند خواهر برو به خیمه تا من را نبینی و من هم کتک خوردن تو را نبینم؛ اما مگر زینب(س) میتوانست برود. ناگاه در جلوی چشمان امام حسین(ع) زینب(س) را از گودال قتلگاه به بیرون پرتاب کردند!
اشکهایتان را ریختید، توسلتان را گرفتید. بعد از توسل لازم است که در باب امام زمان(عج) گفتگو کنیم.
ادامهی بحث؛ نشان دادن محبت به اهلبیت با خدمت کردن به امام زمان(عج)
در باب اهلبیت(ع) بالأخص باب امام حسین(ع) باید محبتمان را نشان بدهیم و از دو طریق میتوانیم این محبت را نشان بدهیم: یکی از راه خدمت کردن به امام زمان(عج) و دیگری در باب امام زمان(عج) گفتگو کردن. یکی از راههای خدمت کردن به امام زمان(عج) گفتوشنود کردن دربارهی معرفت ایشان و اضافه کردن به شناختمان است. در نامهی عمل ما حداقل در هفته نوشته شود که من یک روایت از امام زمان(عج) گفتم تا ملکهی روحم بشود. تحقیق کردن، کتاب خواندن و در ارتباط با امام زمان(عج) سؤال کردن و شک و تردیدها را برطرف کردن و محبت کردن به امام زمان(عج) از وظایف شیعیان نسبت به آن امام همام است.
ابان بن تغلب از قول امام صادق(ع) نقل میکند: که به حضرت عرض کردم کسی که ائمه(ع) را خیلی خوب بشناسد ولی امام زمانش را نشناسد و نسبت به امام زمان خود جاهل باشد (مانند ما که ممکن است صدها روایت از امام حسین(ع) و امام رضا(ع) بلد باشم اما نسبت به امام زمان(عج) جاهل باشم) آیا چنین آدمی مؤمن است؟ (آدم امام حسین شناسی که کربلا میرود و اربعین میرود. مجلس میگیرد و توسل میگیرد اما مهدی موعود را نمیشناسد!) حضرت فرمودند: خیر او در دایرهی مؤمنین و مؤمنات نیست. ما به او مؤمن نمیگوییم. پرسید: آقا! او مسلمان است؟ حضرت فرمودند: آری مسلمان است اما مؤمن نیست.
صفان بن مهران از قول امام صادق(ع) نقل میکند: کسی که به جمیع ائمه(ع) اقرار کند اما مهدی(عج) را نشناسد و انکار کند، مانند کسی است که به جمیع انبیاء اقرار کرده اما به حضرت پیامبر اکرم(ع) خاتمالانبیاء اقرار ندارد و او را انکار میکند او مسلمان نیست و به دینهای دیگر است. عرض کردم: آقاجان! مهدی شما کیست؟ حضرت فرمودند: پنجمین امام از فرزندان امام هفتم(ع) که شخص ایشان از دیدگان مردم نهان میشوند و بردن نامشان روا نباشد و مردم او را به انواع القاب و صفتهای مختلف میشناسند اما در بردن نامش روا نباشد.
فضیل بن یسار از قول امام باقر(ع) روایت میکند که فرمودند: کسی که بمیرد و امامی نداشته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است. (کسی که بمیرد و معتقد به امامش نباشد، مرگش مرگ جاهلیت است) و مردم اگر امامشان را نشناسند معذور نخواهند بود.
ما برای نرفتن حج، ممکن است عذر داشته باشیم. برای نگرفتن روزه ممکن است عذر داشته باشیم. برای پرداخت خمس و زکات ممکن است عذر داشته باشیم. حتی برای خواندن قرآن ممکن است عذر داشته باشم. تنها عذری که از من و شما قبول نیست، نشناختن امام زمان(عج) است. هیچکس معذور نیست که امام زمانش را نشناسد. هیچ دختر مکلفی معذور نیست که امام زمانش را نشناسد! کم معرفتی نسبت به امام زمان(عج) موجب شک و تردید نسبت به امام زمان(عج) میشود. هرچقدر معرفت و گفت و شنودمان نسبت به امام زمان(عج) کمتر باشد، شک دربارهی آن امام در دلها بیشتر میشود. این همان چیزی است که شیطان میخواهد.
رسول اکرم(ص) فرمودند: به خدایی که من را برای بشارت برانگیخت، قائم فرزندان من بر طبق عهدی که خدا با او بسته غائب میشود به طوری که بیشتر مردم خواهند گفت خدا به آل محمد(ص) احتیاجی ندارد و به شک میافتند و عدهای دیگر در اصل تولدش شک میکنند. پس هر کس زمان غیبت او را درک نمود باید مراقب دینش باشد و شیطان را از طریق شک به خود راه ندهد. شیطان بعد از شک، آدم را به کفر میاندازد. مبادا دربارهی امام زمان(عج)، امت من را به شک بیندازد و از دین خارج سازد. (میشود برداشت کرد که شک داشتن به امام زمان(عج)، از دین خارج شدن است چنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون انداخت.) خداوند شیطان را دوست و همراه کفار قرار داده است. با یقین به وجود به امام زمان(عج) با دینداری و حفظ دین در زمان غیبت امام زمان(عج) شیطان از شما دور میشود وگرنه به شما راه پیدا میکند.
قدر این گفتوشنودها را بدانیم. مطمئن باشیم این گفتوشنودها در فضایل اهلبیت(ع) از امیرالمؤمنین(ع) تا امام دوازدهم بالأخص امام زمان(عج) از نظر ائمه(ع) دور نمیماند و در بزنگاههای زندگی به ما جواب میدهند.
مرحوم علامه امینی در کتاب الغدیرشان روایت عجیبی از سید حمیری شاعر اهلبیت(ع) که مدح اهلبیت(ع) میگفتند نقل میکند. مرحوم علامه امینی در جلد دوم الغدیر روایتی از امام رضا(ع) نقل میکنند. امام رضا(ع) فرمودند: من در خواب، نردبانی دیدم که دارای صد پله بود. من از این پلکان بالا رفتم. وقتی به آخرین پله رسیدم وارد قبهی سبزی شدم که خمسهی طیبه آنجا نشسته بودند. مردی مقابل ایشان ایستاده بود و قصیده میخواند. رسول اکرم(ص) وقتی من را دیدند فرمودند: مرحبا پسر جان! علی بن موسیالرضا، بر پدرت علی(ع) و مادرت فاطمه(س) و بر حسن(ع) و حسین(ع) سلام کن. سلام کردم.
فرمودند: بر مادحِ ما و شاعر ما در دنیا، سید حمیری نیز سلام کن. من فهمیدم این آقای ایستاده سید حمیری است. (به امام رضا(ع) حضرت رسول اکرم(ص) دستور میدهند که سلام کن.) من سلام کردم. سپس فرمودند: بنشین و من نشستم.
رسول اکرم(ص) به سید گفت بخوان. او شروع کرد به شعر خواندن. رسید به اینجا که «پرچمی است بر دوش علی بن ابیطالب(ع) و صورت آن آقا همچون خورشید درخشان است.» در این لحظه دیدم از چشمان پیامبر(ص) و مادرم فاطمة الزهرا(س) دانهدانه اشک به روی صورتهایشان فرومیریخت. سید ادامه داد و رسید به اینجا «مردم گفتند خوب است برای ما تعین کنید ای پیامبر(ص) بعد از شما پناهگاه کیست؟»
رسول اکرم(ص) دستها را بلند کردند و عرضه داشتند: خدایا! بر من و آنها گواهی که بر ایشان اعلام کردم پناه و دادرس آنها علی بن ابیطالب(ع) است؛ و اشاره کردند به حضرت امیرالمؤمنین علی(ع)؛ چون سید شعرش را تمام کرد. حضرت رسول(ص) به من فرمودند: علی بن موسی این قصیده را حفظ کن. به شیعیان ما به حفظ آن امر کن و بگو هر که آن را حفظ کند، بخواند و مداومت کند بهشت را برای او عهد میگیرم و آنقدر پیامبر(ص) برای من تکرار کردند که من آن را حفظ کردم.
دایرهی محبت اهلبیت(ع) اینگونه است. هرگونه خدمتی کنید بیجواب نمیماند.
سید حمیری در حال احتضار بود. او در زندگیاش حرکتهای ناپسندی هم داشت. عدهای از همسایههای سید حمیری، عثمانی مذهب بودند که برای احتضارش آمده بودند و دورش نشسته بودند. با اینکه سید بود، یک نقطه سیاه در صورتش بود و تمام صورتش را سیاه کرد. عثمانی مذهبها شروع کردند به طعنه زدن که این آخر و عاقبت محبان علی(ع) و شیعیان است. شیعیانی که بودند ناراحت شدند و غصهدار شدند که چرا اینجور شد. ناگهان از همان نقطه، سفیدی هویدا شد و مانند ماه شب چهارده صورتش درخشید و زبان باز کرد و یک قصیده خواند و گفت: دروغ گفتند آنهایی که میگویند امیرالمؤمنین علی(ع) دوستانش را در گرفتاریها نجات نمیدهد. سوگند به پروردگار که داخل بهشت شدم و خدا گناهان من را بخشید. ای دوستان علی(ع) شاد باشید و آن آقا را تا هنگام مرگ دوست بدارید پس از او فرزندانش را یکایک با صفاتی که برای آنها تعیینشده تشخیص دهید و نسبت به آن بزرگواران نیز ولایت پیدا کنید؛ و از دنیا رفت.
این عاقبت شاعری است که شعر اهلبیت(ع) میگفت. حالا شما موجب شو که آنها را معرفی کنی و آنان را بشناس و خرج کن، ببین چند برابر به تو میدهند. نفس بزن، ببین به نفست چه برکتی میدهند. مطالعه کن، ببین به شعورت چه خیری میدهند.
اُولی بودن تبرّی بر تولی
محبت به اهلبیت(ع) دو جور است:
در حدیث میخوانیم «إنَّ ذِكرَنا مِن ذِكرِ اللّه و ذِكرَ عَدُوِّنا مِن ذِكرِ الشَّيطانِ». امام باقر(ع) میفرمایند: همانا ياد كردن از ما، ياد كردن از خداست؛ و ياد كردن از دشمن ما، ياد كردن از شيطان است. (چون دشمنانشان شیطان زنده بودند). خلاصه میکنم تبرّی و بیزاری از دشمنان اهلبیت(ع) آخرین مرحلهی دوستی و آخرین مرحلهی تکمیل محبت است و به همین خاطر گفتهاند تبرّی از تولی بالاتر و برتر است. بسیاری از علما وقتی این را میگویند دوری جستن از دشمنان شما اُولی از آن محبت است استناد به قرآن میکنند:«…فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انْفِصَامَ لَهَا وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»[1] هر کس به طاغوت کافر شد و از طاغوت بیزاری جست و ایمان به خدا آورد این آدم به ریسمان محکم چنگ زده که یک سر آن آسمان است و یک سر آن عرش خداوند است. اول «يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ» است و دوم «وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ». اینها برای تکمیل اعتقادات ما لازم است که بدانیم و لازم است آنها را از قرآن یاد بگیریم.
نقل میکنند عدهای از علما خدمت مرحوم ابنبابویه در شهر ری آمدند و دربارهی لعن بر دشمنان اهلبیت(ع) سؤال کردند که آیا دشمنان اهلبیت(ع) را لعن بکنیم یا نکنیم؟ تبرّی بجوییم یا نجوییم؟ سؤال کردند که کدام اُولی است؟ تولی یا تبری؟ شیخ در جواب فرمود: خداوند تبارکوتعالی توحید را قبول نمیکند مگر با نفی کردن هر بُتی که دیگران میپرستند. آیا نمیبینید در کلمهی اخلاص اول میفرماید «لا اله» و بعد میفرماید «الا الله». اول نفی میکند. اول بیزاری جستن از بتها و طواغیت است و سپس گفتن «الا الله». اگر شما مدام بگویید «الا الله» شما مسلمان نیستید. باید بگویید «لا اله الا الله»؛ اول نفی کنید و سپس اثبات. آیا نمیبینید خداوند اینجور فرموده است؟ سپس فرمود: قبول نمیشود اقرار به نبوت پیامبر(ص) مگر با نفی هر پیامبر دروغین کاذب. قبول نمیشود امامت امیرالمؤمنین علی(ع) مگر با نفی کسانی که با او ضدیت داشتند. اصلاً ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) پذیرفته نمیشود مگر اینکه ما تبرّی بجوییم از دشمنانشان و نفی کنیم کسانی را که امیرالمؤمنین علی(ع) را اذیت کردند.
شما اگر قرآن را بررسی کنید حدود صد مورد لعن در آن ذکرشده است اما در مورد صلوات پنج، شش مورد ذکرشده است. این نشان دهندهی اهمیت تبری است.
روایت داریم مردی خدمت امام جعفر صادق(ع) آمد و عرض کرد: دو تا لباس دوختم، یکی را که میدوختم ذکر لعن میگفتم و یکی دیگر را با ذکر صلوات دوختم. یکی برای شما و یکی برای من. امام فرمودند: من آن اولی را بیشتر دوست دارم.
علی بن عاصم خدمت امام صادق(ع) رسید و عرض کرد: آقاجان من از یاری شما عاجزم و نمیتوانم شما را یاری کنم و ناتوان هستم و هیچ کاری برای شما از دست من برنمیآید، جز دوست داشتن شما و برائت از دشمنان شما و لعن فرستادن در پنهانی بر دشمنان شما، توان دیگری ندارم. آقای من! حال من چگونه است؟ ولایت و ایمان من چگونه است؟
امام در جواب فرمودند: پدرم از جدم رسول خدا(ص) نقل فرمودند: کسی که توان یاری ما اهلبیت(ع) را ندارد، از دشمنان ما بیزاری بجوید و آنها را در پنهان لعن کند، خدا صدای او را به تمام ملائکه میرساند. ملائکه با او در این لعن همراهی میکنند، دشمنان ما را لعنت میکنند و لعنت میکنند کسانی را که دشمنان ما را لعنت نمیکنند. هنگامی که صدای او به ملائکه میرسد برای او طلب آمرزش میکنند: خدایا بر روح او درود بفرست که کوشش کرد و یاری اولیای تو نمود و توان بیشتر نداشت اگر داشت میکرد. در این هنگام صدایی به گوش ملائکه میرسد: به عزت و جلالم قسم من دعای شما را دربارهی او به اجابت رساندم. (یک همچنین برکتی را خداوند تبارکوتعالی شامل حالش میکند.)
شب جمعه است و فردا روز جمعه است. ایام مخصوص دعا است. چه دعایی بکنم؟
مرحوم میرزا جواد ملکی تبریزی میفرماید: از مهمترین دعاها در خلال شب و روز دعا برای ولیِ امر الهی و خلیفهی الهی در زمین است؛ لذا در مجالس دعا و ختم صلوات و قرائت حدیث کساء از دعای معروف «أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحجّة بن الحسن» غافل نشو و آن را با توجه بخوان که از ادعیهی جلیله است که آثار دنیوی و اخروی و آثار معنوی و تأثیرات مُلکی و ملکوتی و ظاهری و باطنی آن بر اهلش پوشیده نیست. (لازم نیست که حتماً در قنوت نماز باشد. میتوانیم ختمش را برداریم.) سپس در اهمیت این دعا میفرمایند: در مهم بودن «أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحجّة بن الحسن» همین بس که مرحوم سید بن طاووس نقل میکند که یکی از ائمه(ع) فرمودند در شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان که به احتمال قوی شب قدر است مکرر در حال سجده، ایستاده و نشسته و در تمام ماه و در طول عمرت به هر صورتی که ممکن شد این دعا را مکرر بخوان به این صورت که اول حمد و ستایش خداوند بکن (چند تا الحمدلله بگو یا چند تا سبحانالله بگو) و سپس صلوات بر محمد و آل محمد(ص) بفرست آنگاه بگو «أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحجّة بن الحسن…» سپس این دعای عظیم شأن را بخوان. (ما گمان میکنیم فقط برای فرج امام زمان(عج) است. تأثیرات بسیار زیادی در زندگی و حالات معنوی خودمان دارد.) این دعا را با ادبِ حضور آن حضرت بخوان، آن حضرت میشنود زیرا مظهر اسم «سمیع الدعا» خداوند هست. امام زمان(عج) مظهر تمام اسماء خداوند است.
یک دعای دیگر میخواهم خدمت شما عزیزان بگویم. برای تمام کسانی که گرفتار هستند و برای همهی آنهایی که میخواهند صدیقهی طاهره(س) و ائمهی اطهار(ع) دستشان را بگیرند. مطمئن باشید در این حال، هم خداوند و هم امام زمان(عج) و هم ائمه(ع) آن حالت انکسار را میبیند و جواب میدهد.
آیتاللهالعظمی مرعشی نجفی رحمة الله علیه در وصیتش به فرزندشان مینویسد: تو را سفارش میکنم به مداومت بر این دعای شریف در قنوتهای نمازهای واجب و آن را من روایت میکنم از پدرِ علامه خود و همینطور ادامه میدهند تا از سید بن طاووس، مؤلف کتاب الاقبال:
«اللّهُمَّ إِنّی اَسْئَلُکَ بِحَقِّ فاطِمَة وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بَنیها وَ السِّرِّ المُسْتَوْدَعِ فیها، اَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد، وَ اَنْ تَفْعَلَ بِی ما اَنْتَ اَهْلُه، وَ لا تَفْعَل بِی ما اَنَا اَهْلُه»
«پروردگارا! من تو را به حقّ فاطمه و پدرش و شوهرش و فرزندانش و رازی که در او به امانت نهادهای میخوانم، که درود بفرستی بر محمد و آل محمد و آنگونه که خود شایسته آن هستی و در شأن خدایی توست با من رفتار کن و آنگونه که من سزاوار آن هستم رفتار نکن.»
در این دعا چون عظمت فاطمه(س) است و محوریت صدیقهی طاهره فاطمة الزهرا(س) است و پیوند بین رسالت و امامت است، تأثیرات بسزایی در زندگیتان دارد.
بزرگی نقل میکرد که به نجف رفته بودم که بزرگی را ببینم. به اتاقش رفتم و جوان سیدی را دیدم که با لباس روحانیت در رختخواب افتاده و نفسهایش به شماره افتاده و دارد میمیرد. پرسیدم این جوان چرا اینجاست؟ باید او را به بیمارستان ببرید. آن عالم بزرگوار گفت: پدرش از پولدارهای بغداد است و تا توانسته خرجش کرده و دکترها ناامیدش کردهاند. پسرش را اینجا آورده و میگوید این روزهای آخر عمرش در مدرسهی طلاب باشد و لباس روحانیت تنش کرده تا در لباس نوکرهای امام زمان(عج) بمیرد. من رفتم دو سه روز بعد آمدم که سَر بزنم دیدم شکلات و شیرینی پخش میکنند. پرسیدم چه خبر است؟ گفتند جوان سید شفا پیدا کرد و حالش خوب است. رفتم پیش آن عالم و پرسیدم چه شد؟ تعریف کردند که نصف شب جوان بلند شد و گفت من را به حرم ببرید. ما هم او را به حرم بردیم. همین که حلقهی ضریح امیرالمؤمنین علی(ع) را گرفت و سرش را گذاشت و گفت «السلام علیک یا امیرالمؤمنین(ع)» سرپا شد، رنگ به صورتش آمد، نطق به زبانش آمد. گفتیم چه خبر شده؟ تو که سخت بیمار و در حال مرگ بودی! گفت یکدفعه در دلم به فاطمة الزهرا(س) گلایه کردم و گفتم بیبی جان این همه شما را به دستهای بریدهی ابوالفضل(ع) قسم دادم. این همه شما را به بچههایتان قسم دادم چرا جوابم را نمیدهید؟ چرا هیچ کاری نکرده، دارم میمیریم؟ یکدفعه بیبی در عالم رؤیا بر من نازل شدند و فرمودند: ما هم ناراحت هستیم تو را در این وضع میبینیم؛ اما خدا میخواهد به تو درجه و رتبهای بدهد که مقدماتش این درد و مرض است. نمیخواهی، اشکال ندارد. بلند شو و به حرم برو و سرت را بر ضریح امیرالمؤمنین علی(ع) بگذار همان لحظه خدا تو را شفا میدهد.
ما کجا و ضریح علی بن ابیطالب(ع) کجا؟! فقط میتوانیم بگوییم یا امیرالمؤمنین(ع) ما عاشق همسرتان هستیم. حسین جان! عاشق مادرتان هستیم. به مجالسشان اهمیت میدهیم و گریه برای ایشان را دوست داریم، محبینشان را دوست داریم و روضه و گریه برای ایشان را دوست داریم.
ذکر مصیبت
امام صادق(ع) فرمودند: بین در دیوار مادر ما فاطمة الزهرا(س) را لِه کردند. دستهای امیرالمؤمنین علی(ع) را با طناب را بستند. بعضی میگویند با پارچهای بسته بودند و به گردن ایشان طنابی انداختند و چهل نفر کشانکشان میبردند. امیرالمؤمنین علی(ع) فریاد زدند فضه به داد فاطمه(س) برس. همین که فضه آمد فاطمه(س) را بلند کند، فاطمه(س) گریان و خونین صدا زد فضه برو به داد علی برس، نمیبینی علی را چطور دارند میبرند؟ من را رها کن. فضه دوید سمت امیرالمؤمنین علی(ع) اما کاری از دستش برنمیآمد. خود بیبی بلند شد و یک دست را به پهلو گرفت. از سینهی سوراخشان خون فوران میکرد و با یک دستش کمربند علی(ع) را گرفت و چهل مرد حریفش نمیشدند.
ملعون گفت: قنفذ! دست فاطمه را کوتاه کن. فاطمه(س) فرمود: با شلاق به دست من نزد با قبضهی شمشیر شروع کرد به کوبیدن بر دست و بازوی من به طوری که دیگر نتوانستم علی را نگهدارم. در این حال امیرالمؤمنین علی(ع) دید که فاطمه(س) زیر دست و پای چهل نفر مانده است. آقا یک نگاه به اطراف کرد گفت حسنم! حسینم! مادرتان را دریابید.
فاطمه! جان حسن و حسینت بودند که شما را نجات بدهند؛ اما زینب(س) را از روی بدن امام حسین(ع) با تازیانه جدا کردند. دختران ابیعبدالله(ع) را با تازیانه جدا کردند.
[1] آیه 256 سورهی بقره