بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا(س) أغیثینی

هشتم بهمن 1399، وفات حضرت ام‌البنین(س)

 

محورهای سخنرانی

قیم‌های قرآن چه کسانی هستند؟

مختصری در باب ازدواج امیرالمؤمنین(ع) با حضرت ام‌البنین(س)

بخشی از خصوصیات خانم ام‌البنین(س)

عواملی که باعث باز شدن راه‌های کمال به سوی ما می‌شوند

چگونه یک نفر، «اباالفضل(ع)» می‌شود؟

نور ولایت چیست؟

 

عرض تسلیت به امیرالمؤمنین(ع) به مناسبت رحلت جان‌گداز همسر گرامی‌شان حضرت ام‌البنین(س)، عرض تسلیت به حسنین(ع)، زینبین(س) و به چهار فرزند دیگر حضرت ام‌البنین(س). ان‌شاءالله خداوند تبارک‌وتعالی اجر عزاداری برای این بی‌بی بزرگوار را اکنون در نامه‌ی عمل همه‌ی ما برایمان منظور بفرماید و هم در دنیا و هم در آخرت ما را از هم‌نشینی و توسل به این بی‌بی مرحوم نگرداند.

 الحمدلله رب‌العالمین الهی به درگاهت هزاران بار تکبیر و تهلیل و تحمید و تسبیح و تقدیس عرضه می‌داریم که زنده هستیم و یک‌بار دیگر با این روزهای پر معنویت و باعظمت معاشرت می‌کنیم و از ابواب و اثراتش برخوردار و بهره‌مند می‌شویم. امروز متعلق به ام العباس است؛ بانویی که هم حضرت زینب(س) به ایشان «مادر» می‌گفتند، هم حضرت ام‌کلثوم(س)، هم امام حسین(ع)، هم امام حسن مجتبی(ع)، هم قمر بنی‌هاشم عباس اباالفضل(ع) به ایشان «مادر» می‌گفتند. ایشان بین همه‌ی فرزندان امیرالمؤمنین علی(ع) دارای آبرو و عظمت خاصی بودند. از نظر شخصیتی هم ان‌شاءالله به ایشان می‌پردازیم که دارای شخصیت بسیار ویژه‌ای بودند.

در میان کتاب‌ها این دستگیر ما می‌شود که بعد از صدیقه‌ی طاهره فاطمة الزهرا(س) ایشان محل وثوق و اعتماد امیرالمؤمنین علی(ع) بودند و حضرت بسیاری از رازهای مگوی خود را برای حضرت ام‌البنین(س) مطرح می‌کردند. این بانوی باعظمت که چهار فرزندشان را روز عاشورا به پای امام حسین(ع) ایثار کردند، وقتی اسم پسرانشان می‌آمد می‌فرمود پسرهای من و آنچه زیر آسمان وجود دارد همه به فدای حسین بن علی(ع).

در قسمت اول صحبتم می‌خواهم یک روضه در رابطه با ایشان بگویم و اشکی بگیرم و حدیث درباره‌ی امام زمان(عج) بگویم و سراغ بحثمان بروم. یک حدیث به سند معتبر از امام صادق(ع) نقل می‌کنم و برای اولین بار هم این حدیث را می‌گویم. آنچه مشخص است این است که حضرت زینب(س) یک سال و نیم بعد از شهادت امام حسین(ع) از دنیا رفتند. اما متعدد نوشته‌اند که حضرت ام‌البنین(س) چند سال بعد از واقعه‌ی کربلا زنده بودند و زندگی کردند. آنچه امام جعفر صادق(ع) درباره‌ی شخصیت خانم ام‌البنین(س) می‌فرمایند و برای من بسیار دردناک است این است که ایشان پنج سال بعد از واقعه‌ی کربلا، حسین حسین گفتند و بر امام حسین(ع) گریه کردند. ایشان بینایی هر دو چشمشان را از دست دادند. می‌خواهم سؤال کنم بی‌بی جان چه کسی دستتان را می‌گرفت و شما را به قبرستان بقیع می‌برد؟ چون جای گریه‌تان گوشه‌ی قبرستان بقیع بود و آنجا می‌نشستید و رو به مسیر کربلا می‌کردید و گریه می‌کردید. بعضی‌ها می‌گویند که چهار تا قبر کَنده بودند اما من نمی‌توانم باور کنم که چهار تا شکل قبر می‌کندند؛ نه ایشان اول برای امام حسین(ع) اشک می‌ریختند و گریه می‌کردند به طوری که چشم‌هایشان را در این مسیر از دست داده بودند. خانم ام‌البنین(س) شاعره بودند و وقتی دم می‌گرفتند و برای امام حسین(ع) و حضرت اباالفضل(ع) مرثیه می‌سرودند، دوست و دشمن گریه می‌کرد. مروان بن حکمِ دشمن، وقتی رد می‌شد می‌ایستاد و گریه می‌کرد. ناله می‌کرد و می‌سرود؛ بچه‌های حسین(ع) تشنه بودند، علی‌اصغر(ع) تشنه بود و آبی نبود. من تعجب می‌کنم که عباسم باشد اما بچه‌های حسین(ع) تشنه باشند. شنیدم که دست‌های عباسم را قطع کردند آن وقت باور کردم که عباسم دست بر بدن نداشته که بچه‌های حسینم تشنه بودند. گفتند که حسین(ع) را سر جدا کردند من تعجب کردم که عباسم کجا بود؟ شنیدم که بر فرق عباسم عمود آهنین زدند و فرقش را شکافتند آن وقت باور کردم که حسین(ع) کشته شده و سر از بدنش جدا کردند. وای بر من! اگر اباالفضل من زنده بود و حسین(ع) کشته می‌شد آن وقت من جواب فاطمه‌ی زهرا(س) را چه می‌دادم؟

بانوی بزرگواری که هر چقدر از فضائل ایشان بخواهیم صحبت کنیم، جا دارد و آدم کم سوادی مانند من نمی‌تواند از عهده‌ی آن بربیاید. اما از آنجایی که عهد بستم طبق روایت و سفارش خودشان که وقتی از اهل‌بیت(ع) صحبت کردید و اشک بر گونه‌هایتان جاری شد، برای امام عصر دعا بکنید و از او گفت‌وگو بکنید، این عهد را هر شب با امام زمان(عج) تکرار می‌کنم که تا زنده هستم اول صحبت و منبرم، حدیث درباره‌ی امامت و شخصیت نازنین ایشان به مستمعینم بگویم تا قدری بر معرفت خودم نسبت به ایشان بالا برود.

قیم‌های قرآن چه کسانی هستند؟

 حدیثی را که امروز می‌خواهم خدمتتان عرض کنم از جناب منصور بن هازم است که می‌گوید: خدمت امام جعفر بن محمد(ع) رسیدم. درباره‌ی مسئله‌ی امامت بحثی پیش آمد. من عرض کردم: بی‌شک خداوندِ با جلالت و صاحب‌جمال و جلال گرامی‌تر از آن است که به آفرینشش شناخته شود. (بگویم که خدا کسی است که آسمان‌ها و زمین را آفریده، خدا کسی است که از یک قطره نجس بشر را آفریده است و…) جلالت خدا از این بیش‌تر است که ما بخواهیم خدا را با مخلوقاتش بشناسیم بلکه ما آفریدگان را به واسطه‌ی خداوند می‌شناسیم؛ نه خداوند را به واسطه‌ی آفریدگان. حضرت فرمودند: درست می‌گویی.

من عرض کردم: بی‌شک هر کسی که می‌داند پروردگار و خدایی دارد، باید بداند که آن خدا، خشنودی‌ها و ناخشنودی‌هایی دارد. (باید بدانم که خداوند از یک سری اعمال و کارها خشنود می‌شود و از بعضی از اعمال ناخشنود می‌شود و اگر آن‌ها را انجام بدهم خدای من ناخشنود می‌شود.) این خشنودی‌ها و ناخشنودی‌ها را خداوند توسط وحی توسط انبیا و فرستادگان الهی برای ما نازل کرده است. پس بر ما لازم است که ما انبیا و اولیا را بشناسیم تا بفهمیم که پروردگار از چه چیزهایی راضی است و از چه چیزهایی ناراضی. بر ما لازم و واجب است که حجت‌های پروردگار را بشناسیم تا بفهمیم که چه چیزهایی موجب خشنودی خداوند است و چه چیزهایی موجب خشنودی خداوند نیست. امام فرمودند: آری درست است همین‌طور است.

من عرض کردم: آقا جان! من اقرار دارم رسول‌الله(ص) حجت خداوند هستند. امام فرمودند درست است. آن وقت امام فرمودند: تو به من بگو بعد از رسول‌الله(ص) چه کسی حجت خداوند است؟ من گفتم: قرآن. امام به من این‌جور جواب دادند: من در قرآن به دقت نگاه کردم. فرقه‌های مُرجیه و قدریه و زنادقه و دیگران که اصلاً به قرآن ایمان ندارند با قرآن احتجاج می‌کنند و با هم بحث می‌کنند و حریف دشمنانشان هم می‌شوند. آیات قرآن چند پهلو است و به این ترتیب مخالفین قرآن هم از آن استفاده می‌کنند و با اینکه اصلاً قرآن را قبول ندارند؛ اما دیگران را قانع می‌کنند. بنابراین قرآن به یک قیم احتیاج دارد که حقیقت قرآن را مطرح کند. قرآن بدون قیم موجب گمراهی است.

امام فرمودند: به نظر تو قیم قرآن چه کسی است؟ من گفتم: ابن مسعود، حذیفه‌ یمانی، عمر، این‌ها از قرآن چیزهایی می‌دانستند. امام فرمودند: آیا این‌ها همه‌چیز قرآن را می‌دانستند؟ گفتم: نه. امام پرسیدند: همه‌چیز قرآن را چه کسی می‌دانست؟ گفتم: علی بن ابیطالب(ع) که هر وقت هر کس هر جای قرآن معطل می‌ماند، حضرت می‌فرمودند: از من بپرسید. ایشان حقیقت قرآن را آشکار می‌کرد. پس قیم قرآن بعد از پیامبر(ص)، علی بن ابیطالب(ع) است. امام صادق(ع) وقتی این حرف را از من شنیدند فرمودند: خدا رحمتت کند.

من عرض کردم: امیرالمؤمنین(ع) بی‌شک کوچ نکرد مگر امام حسن(ع) را جایگزین و جانشین خود کرد. امام فرمودند: خدا تو را رحمت کند. من عرض کردم: امام حسن(ع) به آن دنیا کوچ نکرد مگر اینکه امام حسین(ع) را جانشین خودش و حجت بعد از خودش معرفی کرد. امام فرمودند: خدا تو را مشمول رحمت خودش کند. گفتم: آقا! می‌شود سرتان را ببوسم که این‌قدر برای من دعا می‌کنید؟ امام سرشان را جلو آوردند و من سرشان را بوسیدم. عرض کردم: بعد از ایشان علی بن الحسین(ع) کوچ نکرد مگر محمدباقر(ع) را جانشینِ بعد از خودش معرفی کرد. امام فرمودند: خدا تو را رحمت کند. من سر امام را بوسیدم و همچنین ادامه دادم. آن حضرت فرمودند: دست نگه‌دار. من دست نگه داشتم و سکوت کردم.

حضرت خندیدند و به من فرمودند: از این به بعد هر آنچه تو می‌خواهی از من سؤال کن. من از امروز تو را بدون جواب نمی‌گذارم. همانا بدان که خداوند دوازده قیم مشخص کرده است و هر کسی که رفت، قیم بعدی بعد از خودش را معرفی کرد و آن قیم نهایی حجة‌ بن الحسن العسکری(ع) است که هر کس او را شناخت، خدا را شناخت و هر کس خدا را شناخت، خشنودی خدا را می‌شناسد و هر کس خشنودی و ناخشنودی خدا را شناخت، ناخشنودی را ترک می‌کند و خشنودی را عمل می‌کند بنابراین به راه سعادت هدایت می‌شود.

 درنهایت، رسیدن به کمال و راه سعادت را پیدا کردن، به شناخت امام هر عصر است. این، اولین وظیفه‌ی ماست وگرنه من حضرت ام‌البنین(س) را بشناسم و برای ایشان نذری بدهم و سفره بیندازم و روضه بگیرم و گریه بکنم اما امام زمانم را نشناخته باشم، راه به جایی نمی‌برم. من اباالفضل(ع) را بشناسم و برای ایشان گریه کنم و دست به دامنشان بشوم؛ اما امام زمان(عج) را نشناخته باشم و نشناسانم، راه به جایی نمی‌برم و برایم فایده‌ای نخواهد داشت. در درجه‌ی اول در همه‌ی امورات، شناخت حضرت صاحب‌الزمان(عج) است.

مختصری در باب ازدواج امیرالمؤمنین(ع) با حضرت ام‌البنین(س)

روز، روز ام العباس است که اول صحبتم عرض کردم. بزرگانی چون مرحوم ابوترابی می‌فرمودند: حضرت ام‌البنین(س) باب‌الحوائج هستند. هرگاه شیعیان مشکل داشته باشند، ام العباس را واسطه قرار بدهند یقین بدانند خداوند تبارک‌وتعالی بدون جوابشان نمی‌گذارد. حضرت ام‌البنین(س) به سادگی به خانه‌ی امیرالمؤمنین علی(ع) نیامد و ازدواج ایشان، مقدماتی داشت. 12 سال بعد از شهادت حضرت زهرا(س)، امیرالمؤمنین(ع) به برادرشان عقیل که نَسَب‌شناس بود فرمودند از یک خانواده‌ای که شجاعت، عفت، ادب، اخلاق و ایمانشان سرآمد باشد برای من دختری انتخاب کن. یعنی اگر موقع شهادت فاطمة الزهرا(س)، امام حسن(ع) 9 ساله بودند، حالا ایشان 21 سال داشتند و زینب کبرا(س) که 6 ساله بودند حالا 18 سال داشتند که خانم ام‌البنین(س) وارد خانه‌ی امیرالمؤمنین(ع) می‌شود.

روزی که عقیل خدمت پدرِ خانم ام‌البنین(س) رفت که ایشان را خواستگاری کند، پدرشان فرمود دختر من، دختر بادیه‌نشین و بیابان‌نشین است؛ او لیاقت همسری مردی مانند امیرالمؤمنین علی(ع) را ندارد. علی(ع) کجا و دختر من کجا؟! علی(ع) هم کفو زهرای مرضیه(س) بودند. دختر من در بیابان بزرگ‌شده و اخلاق بیابانی دارد. من او را در شأن امیرالمؤمنین(ع) نمی‌دانم. عقیل گفت من مأمورم که این کار را بکنم برو با خانواده مطرح کن سپس بیا به من جواب بده. پدر ام‌البنین(س) آمد به خانه و وقتی وارد شد که خانم ام‌البنین(س) خوابی را برای مادرش تعریف می‌کردند. (در اسلام خواب، مبنای تشکیل زندگی نیست. اینکه من خواب دیدم یک مُرده چنین حرفی زد، اسلام حساب و کتابی روی آن باز نکرده است. مگر خواب بیننده معصوم باشد، عالِم باشد و یا آدم مطهری باشد که بشود روی خواب او حساب کرد.) وقتی پدر ام‌البنین(س) به منزل آمد، دید دختر برای مادرش تعریف می‌کند که من دیشب خوابی دیدم. خواب دیدم در باغ سرسبز و پر درختی هستم و نهرها روان است و ماه و ستارگان می‌درخشند و من به آن‌ها چشم دوختم و درباره‌ی عظمت آفرینش و مخلوقات پروردگار فکر می‌کردم. در مورد آسمان که بدون ستون برافراشته شده فکر می‌کردم. درباره‌ی روشنی ماه و ستارگان و… . در این افکار غرق بودم که ماه از آسمان جدا شد و در دامن من قرار گرفت. نوری از آن ساطع شد که چشم‌ها را خیره می‌کرد. در این تحیر بودم که سه ستاره هم کنده شدند و آن سه ستاره آمدند و در دامن من قرار گرفتند. من متحیر بودم که هاتفی صدا زد: ای فاطمه! مژده به تو باد به سیادت و نورانیت؛ به ماه نورانی و سه ستاره‌ی درخشان که پدرشان سید و سرور همه‌ی آسمان‌هاست و این را رسول خدا(ص) بیان کرده است. دختر برای مادرش تعریف می‌کرد و پدر وارد شد که بگوید عقیل آمده و برای امیرالمؤمنین(ع) تو را خواستگاری کرده است. پدر خواب را گوش کرد و مادر تعبیر کرد که به‌زودی تو با صاحب عظمتی ازدواج خواهی کرد و صاحب چهار پسر عجیب‌وغریب خواهی شد. پدر مطرح کرد و بساط ازدواج سر گرفت.

وقتی خانم ام‌البنین(س) می‌خواستند به منزل امیرالمؤمنین علی(ع) بیایند، هنگامی که به درب منزل رسیدند، گفتند من وارد نمی‌شوم. علت را پرسیدند. فرمودند فرزندان فاطمه(س) باید به من اجازه‌ی ورود بدهند تا من وارد شوم. وقتی بچه‌های فاطمه‌ی زهرا(س) آمدند، ام‌البنین(س) عرضه داشتند: من به کنیزی آمدم اگر من را به کنیزی قبول دارید من وارد شوم وگرنه وارد نمی‌شوم. تا زمانی که زینب(س) زنده بودند و امیرالمؤمنین علی(ع) زنده بودند، خانم ام‌البنین(س) هر زمان می‌خواستند وارد خانه بشوند، از حضرت زینب(س) اجازه می‌گرفتند. اگر حضرت زینب(س) اجازه‌ی دخول نمی‌دادند وارد نمی‌شدند.

بخشی از خصوصیات خانم ام‌البنین(س)

برای حضرت ام‌البنین(س) چند تا خصوصیت گفته‌اند که اگر یک بانوی مسلمان به آن‌ها توجه کند راه سعادت برایش باز می‌شود.

  1. این بانوی مکرمه همه‌ی حوائج خودش را حتی چهار فرزند برومند خودش را خرج حریم ولایت کرد.

شما هیچ‌وقت در تاریخ نمی‌خوانید که حضرت ام‌البنین(س) فلان چیز را خواسته، همیشه زیر پرچم ولایت بودند. شما هیچ جا نمی‌خوانید که حضرت ام‌البنین(س) به شخصه آرزویی کرده باشند؛ حتی چهار فرزندشان را فدای حریم ولایت اهل‌بیت عصمت و طهارت کرده بودند. خوش به حال آن آدمی که دارایی و عمر و فرزندان و مال و جوانی‌اش و هر آنچه دارد را در مسیر ولایت خرج کند. آن‌هایی که حضرت ام‌البنین(س) را باب‌الحوائج می‌دانند به این خاطر باب‌الحوائج می‌دانند که ایشان هستی خود را خرج حریم ولایت کرده است؛ به همین جهت می‌گویند خدا فاطمه(س) یعنی کوثر را به حضرت خدیجه(س) داد که ایشان هر آنچه داشت در راه اسلام ایثار کرد. خدا اباالفضل(ع) را به خانم ام‌البنین(س) داد چون حضرت ام‌البنین(س) هر آنچه داشت در راه ولایت خرج کرد. خدا در عوض آن ایثار حضرت خدیجه(س) چه می‌داد؟ بهشت را می‌داد؟! بهشت چه قابل است؟ نه! به خاطر آن همه ایثار، فاطمه(س) را داد. خدا به خانم ام‌البنین(س) اباالفضل(ع) را به عوض آن همه ایثار داد.

ایشان همسر امیرالمؤمنین علی(ع) و برای خودشان شخصیتی هستند، محل اعتماد امیرالمؤمنین(ع) هستند، محل اعتماد امام حسین(ع) هستند. امام حسین(ع) چرا خانم ام‌البنین(س) را با خود به کربلا نبردند؟ می‌فرمودند شما نماینده و مادر من هستید و محل اعتماد من هستید. اگر من شما را ببرم، در مدینه کسی را ندارم. خدا در عوض همه‌ی این‌ها، به ایشان حضرت اباالفضل(ع) را داد.

برخی نوشته‌اند امیرالمؤمنین(ع) دو بار به سرعت به طرف خانه دویدند به طوری که می‌افتادند و بلند می‌شدند تا به خانه رسیدند. یک مرتبه وقتی خبر شهادت حضرت فاطمة الزهرا(س) را دادند. بچه‌ها آمدند و پدر را صدا کردند که اگر تعلل کنی، ممکن است مادرمان را نبینی. مسجد تا خانه را دویدند به طوری که عبا و عمامه افتاد و پابرهنه خودشان را بر بالین فاطمه(س) رساندند. مرتبه‌ی دوم وقتی بود که به علی(ع) خبر دادند که ام‌البنین(س) پسردار شده و عباس(س) به دنیا آمده است. آقا می‌دویدند و می‌افتادند و می‌فرمودند: خدا به من هدیه داده، خدا به من هدیه داده و خودشان را به اباالفضل(ع) رساندند و قنداق را باز کردند و دست‌های عباس را بوسیدند. آقا تا خانه را راه نیامدند، دوان‌دوان آمدند و در راه می‌فرمودند خدا به من هدیه داده است.

عواملی که باعث باز شدن راه‌های کمال به سوی ما می‌شوند

ما در زندگی‌مان چند محور داریم:

یک: حمایت از ولایت اهل‌بیت(ع). هر چه جلوتر برویم و بهتر بشناسیم و انجام تکلیف کنیم و ایثار کنیم، راه کمال برایمان بازتر می‌شود. حضرت ام‌البنین(س) محل تجلی این جمله هستند.

دو: داشتن ادب. از ویژگی‌های بارز حضرت ام‌البنین(س) این بود که ایشان دارای ادب بودند.

اقسام ادب:

ادب اقسام گوناگون دارد:

  1. ادب در مقابل پروردگار؛

ما مانند آن عارف بزرگوار نیستیم که همه‌ی عمرش را چُماله می‌خوابید و می‌گفت در محضر خداوند خجالت می‌کشم که پاهایم را دراز کنم. حرفی که از دهان من در می‌آید قبل از اینکه به گوش شما برسد خداوند می‌شنود که من چه می‌گویم.

  1. ادب در مقابل رسول‌الله(ص)؛

آن‌قدر ادب که اگر اسمشان بیاید و صلوات نفرستم، گناه کبیره کرده‌ام. از راه دور بشنوم و سلام و درود نفرستم، گناه کبیره کرده‌ام.

  1. ادب در مقابل معصوم(ع)

ادب در مقابل خداوند، بندگی و اطاعت امر کردن است. ادب در مقابل رسول‌الله(ص)، رعایت و عمل به سنت رسول‌الله(ص) است. ادب در مقابل معصوم، از خط قرمز ائمه(ع) عبور نکردن و برای اهل‌بیت(ع) ایثار کردن است. هر سه قسم این سه ادب در حضرت ام‌البنین(س) ام العباس به غایت دیده می‌شد و آن را به حضرت اباالفضل(ع) انتقال دادند.

سه: مسئله‌ی دیگری که راه کمال را باز می‌کند و نمونه‌ی بارزش در غیر معصوم، اول از همه حضرت ام‌البنین(س) است، در ایثارگری، ایثار اولاد از هر چیزی بالاتر است. آن هم چهار اولاد! مسلم این را بدانید که اگر خانم ام‌البنین(س) چهل فرزند هم داشتند همه را روز عاشورا فدای امام حسین(ع) می‌کردند و از این بابت به خودشان می‌بالیدند.

امام صادق(ع) می‌فرمایند: پنج سال ناله می‌کردند و می‌گفتند «حسین» تا نابینا شدند.

ما می‌خواهیم به یک سیدی کمک کنیم، می‌گوییم ما سهم امام را دادیم و خمس به گردن نداریم! با اهل‌بیت(ع) دو، دو تا چهار تا می‌کنیم! در وجود ایثارگر «دادم» وجود ندارد، «می‌دهم» است.

چهار: مسئله‌ی بعدی که اگر کسی واقعاً داشته باشد راه کمال برایش باز می‌شود، تواضع و فروتنی است.

اینکه بشیر آمد و در مدینه فریاد زد که خبر آوردم، خبر شهادت آوردم. ام‌البنین(س) صدا را که شنید بیرون آمد. تا بشیر را دید، فرمودند: از حسین(ع) چه خبر؟ بشیر گفت اباالفضل کشته شد. خانم گفتند: از حسین(ع) چه خبر؟ بشیر گفت پسرهایت جعفر و عون و عثمان کشته شدند. ام‌البنین(س) گفتند: می‌گویم از حسین(ع) چه خبر؟ جگرم را پاره‌پاره کردی، از حسینم بگو. پسرهای من و آنچه زیر آسمان است فدای حسین(ع). بشیر وقتی گفت حسین(ع) کشته شد، خدا رحمت کنند خانم مالک(ره) را می‌فرمود: حضرت ام‌البنین کوچه‌های مدینه را تا بیرون مدینه دویدند تا خدمت حضرت زینب(س) برسند. آن‌قدر افتادند و بلند شدند که با بدن خونین خدمت حضرت زینب(س) رسیدند و وقتی نگاه کردند یک سؤال کردند که: زینب کجاست؟ زینب کشته شده است؟ پیرزنی بلند شد و گفت: مادر من را نمی‌شناسی؟ خانم مالک(ره) می‌فرمود: حضرت ام‌البنین(س) جواب دادند: زینب! نمی‌دانم که تعجب کنم از این صورت پیر و کمر شکسته‌ات و یا تعجب کنم که تو چرا زنده هستی؟ تو شهادت حسین(ع) را دیدی و زنده آمدی!

این نهایت تواضع در مقابل عظمت ولایت است. ایشان در برابر ائمه(ع) تواضع داشتند. ایشان ادیب و شاعر بودند. یک برگ در وصف و سوختن دل خودشان شعر نگفتند بلکه تمام برگ‌های دفتر اشعارشان در مورد امیرالمؤمنین(ع) و اولاد ایشان بوده است. همه جا علی(ع) را، اولاد امیرالمؤمنین(ع) را و ائمه(ع) را در بالاترین جایگاه‌ معرفی کردند و خودشان را در پایین‌ترین درجات، فقط گفتند که من کنیز هستم. عوض همه‌ی این‌ها، خدا به ایشان اباالفضل(ع) را داد. اباالفضلی که علما و عرفا و زُهاد و اُدَبا و مورخین و هنرمندان باید زانو بزنند تا یک‌ذره از ابعاد وجودی ایشان را درک کنند و بتوانند مطرح کنند.

چگونه یک نفر «اباالفضل(ع)» می‌شود؟

در معرفی ام‌البنین(س) همین بس که مادر اباالفضل(ع) است. در مورد عباس(ع) حدیث آمد که همه‌ی شهدا غبطه‌ی او را می‌خورند. در مورد عباس(ع) حدیث انکسار آمد که امام حسین(ع) فرمودند: الآن کمرم شکست. حدیث آمد که وقتی امام حسین(ع) از علقمه می‌آمدند، صورتشان مانند خورشیدی بود که گرفته است.

آیا برای شما سؤال نیست که چرا یک نفر «اباالفضل(ع)» می‌شود؟! جواب نمی‌خواهی؟ هر چه قلب انسان پاک‌تر و تسلیم‌تر و خشوع انسان در برابر ولایت اهل‌بیت(ع) زیادتر باشد، تابش نور ولایت بر آن آدم بیشتر است؛ و هر چه تابش نور خورشید ولایت در او بیشتر باشد، علم و معرفت و بصیرتش بیشتر است. به طور مسلم طهارت قلب و تسلیم حضرت اباالفضل(ع) در مقابل امامان معصوم، امیرالمؤمنین(ع)، امام حسن مجتبی(ع) و امام حسین(ع) از همه بیشتر بود. از همین رو درخشش نور ولایت در قلب آن بزرگوار، درخشنده‌تر و درنتیجه بهره‌اش از نورالانوار یعنی نور ولایت از همه کس زیادتر و بیشتر بوده است. بنابراین چون بهره‌ی قمر بنی‌هاشم از خورشید ولایت از همه بیشتر بوده است، به نحو کامل خودشان نورانی شدند و آن نور را گرفتند و سپس آن نور را به زمین منعکس کردند. به همین خاطر به او ماه بنی‌هاشم(ع) می‌گویند. ماه، نورش را از خورشید می‌گیرد. قمر بنی‌هاشم نورشان را از نورالانوار خورشید گرفتند. خودشان کامل نورانی شدند و در نهایت این نور را به زمین پخش کردند و اهل زمین را نورانی کردند. ایشان خود را تسلیم نورالانوار یعنی امام زمان خودشان کردند و تمام هستی خود را پای امام ریختند و تمام نورِ نورالانوار بر ایشان درخشیده و وجودش را مملو از نور کرده است.

نور ولایت چیست؟

 این نوری که من دارم تقلا می‌کنم در ذهنتان جا بیندازم، چه چیزی است؟ هر کس نور ولایت را از امامش دریافت کند، چه اتفاقی برای او می‌افتد؟ حضرت اباالفضل(ع) نور ولایت را از امیرالمؤمنین(ع)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) گرفتند و کامل شدند. من و شما اگر تلاش کنیم این نور ولایت را از ائمه و امام زمان(عج) بگیریم چه چیزی در ما بر اثر این نور به وجود می‌آید؟ آیا مریض نمی‌شویم؟ آیا صورتمان نورانی می‌شود؟ آیا مرتب به عتبات می‌رویم؟ آیا ما را به بهشت می‌برند؟ آیا ثروتمان زیاد می‌شود؟ این نور باعث چه چیزی می‌شود؟

 این نور باعث می‌شود که نور توحید یعنی نور «لا اله الا الله» در ما به غایت خودش برسد و یک خداشناس واقعی بشویم؛ زیرا نور ولایت، شرط نور توحید است. اگر کسی نور امام را نداشته باشد، نور «لا اله الا الله» ندارد و نور خداوند تبارک‌وتعالی را ندارد. برای رسیدن به وحدانیت، نور ولایت لازم و واجب است.

باب ولایت کیست؟ باب ولایت حضرت قمر بنی‌هاشم حضرت اباالفضل(ع) است. باب توحید، ولایت است. اگر ولایت نباشد، این درب بسته است. چراغ هدایت و کشتی نجات غرق شده در ظلمات، حسین بن علی(ع) است؛ و باب الحسین(ع)، حضرت اباالفضل(ع) است؛ همان‌گونه که سردار و سالار و سقا و حاجِب و حامی حرم امام حسین(ع) بودند. همان‌قدر که علمدار امام حسین(ع) بودند، سقای طفلان امام حسین(ع) بودند.

هنگامی که آمد اجازه‌ی میدان بگیرد، امام حسین(ع) درباره‌شان جمله‌ای فرمودند که عقل متحیر می‌شود: تو نه برادر، تو علامت و نشانه‌ی لشگر من هستی. تو اگر بروی لشگر من دیگر نشانه ندارد. تو مهر استاندارد لشگر امام حسین(ع) هستی. تو جایگاه گردآورنده‌ی افراد هستی. تو اگر بروی، افرادِ من پراکنده می‌شوند، جمع ما متفرق می‌شود. تو اگر بروی و کشته شوی، آبادی مَنِ حسین(ع) و خواهرم زینب(س) تبدیل به خرابی می‌شود، خیمه‌ها ویران می‌شود و بچه‌هایم را اسیر می‌کنند. تو باید بمانی.

 ببین تا کجا پیش رفته است! همین‌طور که این مقامات را دارد، باب الحسین(ع) است. ساده‌تر می‌گویم: امام حسین(ع) ولی خداوند است. اگر امام سجاد(ع) ولی است، اگر امام باقر(ع) ولی است، اگر جعفر صادق(ع) ولی است و… اگر حجت بن الحسن العسکری(ع) روحی فداه ولی است، به برکت حرکت امام و کربلای حسین(ع) است وگرنه ولایت محو می‌شد. اباالفضل العباس(ع) باب الحسین(ع) است نه اینکه می‌روی کربلا بروی از ایشان اجازه بگیری که وارد حرم امام حسین(ع) شوی، باب ولایت است یعنی اگر می‌خواهی امام زمان(ع) را بشناسی، برو دست به دامن اباالفضل(ع) شو. نجات در مصباح الهدی کربلا است. باب این مصباح الهدی، حضرت اباالفضل(ع) است. بعد از امام حسین(ع) هر امامی را بخواهی بشناسی، در آن امام، ابوالفضل(ع) هست. از طریق ابوالفضل(ع) باید بشناسی و وارد شوی.

اگر دنبال بافتن هستی برو لای کتاب‌ها، آن‌قدر پرت‌وپلا از دین و اسلام بافته‌اند و نوشته‌اند؛ اما اگر به دنبال یافتن هستی و می‌خواهی پیدا کنی و به دنبال بافتنی‌ها نیستی، تنها با خشوع و خضوع در مقابل تک یَل کربلا، سردار نینوا، علمدار سیدالشهدا(ع) می‌توانی پیدا کنی. او باید دستت را بگیرد و به محضر شاه اولیا، سید و سالار، امام حسین (ع) ببردت که باب ولایت است که از آنجا پی بگیری تا سر از خانه‌ی مهدی(عج) دربیاوری تا نور ولایت را بگیری و سر از «لا اله الا الله» در بیاوری. این را هم باید بدانی که سریع‌ترین و کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به مقصد، دست توسل به دامن حضرت سیدالشهدا(ع) زدن است و این کار از باب الحسین حضرت اباالفضل(ع) ممکن است. اگر بخواهی از امام حسین(ع) معرفت بگیری، نزدیک‌ترین راه، دامن اباالفضل(ع) را گرفتن است.

ذکر مصیبت

شخصی تعریف می‌کرد که کباب درست می‌کردیم. دخترم دوید و سیخ کباب داخل چشمش رفت و خون بسیار آمد. همه دویدند و او را به بیمارستان بردند. دکتر نگاه کرد و گفت فردا باید عمل کنیم شاید چشم تخلیه شود. وقتی برمی‌گشتیم دخترم پرسید بابا دکتر چه گفت؟ گفتم فردا باید چشمت را عمل کنند. رسیدم نزدیک مسجد اباالفضل(ع) که در محل بود. دخترم نگاه کرد و گفت یا اباالفضل انگشتر دارم نذرت می‌کنم چشمم را برگردان. شب من و مادرش نخوابیدیم. صبح بچه را دکتر بردیم. دکتر آمد یک نگاه کرد و من را صدا زد و گفت دیشب کجا رفتی؟ گفتم جایی نرفتم دخترم خودش نذر اباالفضل(ع) کرد. دکتر گفت دخترت را بردار برو که ابوالفضل(ع) خوب عملش کرده است.

چشم دوست و دشمن به اباالفضل(ع) بود. دشمن نمی‌خوابید که نکند که عباس(ع) حمله کند. اهل خیمه می‌خوابیدند چون چشمشان به اباالفضل(ع) بود که می‌دانستند بیدار است و می‌گردد. به همین جهت است که امروز وقتی دشمن اسلام هم وقتی جایی می‌ماند، می‌گوید یا اباالفضل.

وقتی امام حسین(ع) خبر شهادت اباالفضل(ع) را آورد، در خیمه‌ها غلغله به پا شد. می‌نویسند خود آقا ناله‌ای کرد که انگار کوه‌ها می‌خواست از ناله‌ی ایشان متلاشی شود. وقتی خبر شهادتش آمد حضرت زینب(س) فریاد زد «یا اخاه یا عباس وا قلة ناصراه»؛ وای از بی‌کسی! وای از بی‌پناهی بعد از تو که دیگر پناهی نداریم. صورت امام حسین(ع) مانند خورشیدگرفته، درهم شد. اما من روضه‌ام را برای حضرت زینب(س) می‌خوانم امروز مُزدم را هم می‌خواهم از حضرت زینب(س) بگیرم. می‌خواهم بگویم دختر علی(ع)! خواهر اباالفضل(ع)! زینب کبرا(س)! جانم فدای خاک پایت شما پهلوی شکسته‌ی مادرتان را دیدید و کمکشان می‌کردید و دستشان را می‌گرفتید تا بنشینند و آب و غذایی بخورند. شما فرق شکافته‌ی امیرالمؤمنین(ع) را دیدید مرهم گذاشتید و مرهم برداشتید و شیر آوردید و لباس پدر را عوض کردید و دست و پای پدر را مالیدید. شما بدن مسموم امام حسن مجتبی(ع) را دیدید و به مداوا پرداختید و آب و شیر دادید. در تمام این مصائب در محاصره‌ی دشمن نبودید ولی آن لحظه‌ای که بر بالین اباالفضل(ع) آمدید و کنار علقمه رفتید آیا دست‌های بریده شده را دیدید؟ یکی با تبر و یکی با شمشیر! دست راست را با تبر قطع کردند، دست شکست و به پوست آویزان بود و مزاحم بود. حضرت دست را لای پا گذاشتند و آن را کندند و انداختند و گفتند دستی که مزاحم کمک به حسین است را نمی‌خواهم. آیا فرق شکافته‌اش را دیدید؟

دنیا سه تا سجده دیده است. یکی سجده‌ی امیرالمؤمنین علی(ع) را که فرقشان شکافت. یکی دیگر سجده‌ی اباالفضل(ع) را در حالی که تیر در چشمانشان است و دستی بر بدن ندارد و آماج تیر است وقتی دید که فاطمه(س) دارند می‌آیند، خودشان را از اسب به زمین انداختند و با پیشانی مقابل فاطمه(س) به سجده افتادند. فاطمه(س) صدا کرد «پسرم» و او هم گفت «اخا ادرک اخاک». یکی دیگر سجده‌ی امام حسین(ع) در گودال قتلگاه.

زینب جان! آیا توانستید بر فرق شکافته‌ی اباالفضل(ع) مرهم بگذارید؟ آیا توانستید تیری که در چشمش لانه کرده بود را دربیاورید؟ آیا توانستید تیرهایی که در بدنش فرورفته بود حداقل یکی از آن تیرها را بیرون بیاورید. وقتی جاری شدن خونش را در زمین کربلا دیدید آیا به جای مادرش، سر مجروحش را به دامن گرفتید؟ این‌ها را نمی‌دانم اما این‌قدر می‌دانم که سخت‌ترین لحظات برای یک خواهر این است که برادرش را غرق در خون و تیر ببیند و نتواند برایش کاری بکند، نتواند از او پرستاری بکند.

یا صاحب‌الزمان! عمه جانتان در آن لحظه چه کشیدند؟ خدایا به دردهای دل زینب(س)… به دردهای دل زینب(س)… به دردهای دل زینب(س)… و به جگر پاره‌پاره‌ی ام‌البنین(س) همه‌ی دعاها به اجابت برسان.