شب قدر، شب اُنس با قرآن
یاران مهدی(عج)، جرعهنوش حکمتهای قرآن
سورهی قدر و اثبات وجود امام زمان(عج)
برخی از اعمال معرفتی شب قدر
بر سر گرفتن قرآن، درخواست الگو از قرآن
در باب انفاق
در باب معرفت حضرت علی(ع) به نورانیت
برخی از اعمال عبادی شب قدر
شب قدر، شب اُنس با قرآن
امشب، شب خاص اجابت دعاست. امشب عاجزترین مردمان به درگاه خداوند تبارک و تعالی آن کسانی هستند که عاجز از قرائت قرآن و قرآن سر گرفتن باشند و نتوانند از قرآن بهره مند شوند.
اگر از ما بپرسند امشب که شب قدر است، چه شبی است؛ ما نمیگوییم شب دعا و احیا و مناجات بلکه ابتدا میگوییم شب نزول قرآن. شب قدر معروف است به شب نزول قرآن؛ به همین جهت امشب از ابتدا تا انتهای شب، ایام ویژه برای انس گرفتن با قرآن مجید است. حال یا خودِ قرآن یا تفسیر یا ترجمهی آن را میخوانیم یا آن را نگاه و حرمت میکنیم و یا بر سر میگیریم.
یاران مهدی(عج)، جرعهنوش حکمتهای قرآن
خداوند در قرآن فرموده «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ»، ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم. این آیه یک معنای لطیف دارد، اینکه هر کس در شب قدر به هر مقامی که میخواهد برسد، باید از طریق قرآن برسد، طریق دیگری برای او نیست. به همین جهت بزرگان ما از جمله خانم مالک(ره) میفرمودند: از علائم یاران مهدی(عج) این است که چشمان خود را با قرآن روشنایی و جلا میدهند. یاران مهدی(عج)، اهل نگاه و تلاوت و قرائت قرآن، آن هم به شکل خستگیناپذیر هستند. آنها چشمان خود را با قرآن روشنایی و جلا میدهند و به تلاوت قرآن، انس و آشنایی دارند و تفسیر قرآن در گوش جانشان جای گرفته است. آنان، شب که چشمشان را با قرآن جلا میدهند، معنی قرآن هم در روحشان جای گرفته است و صبحگاهان، جرعهنوش جام حکمت قرآن هستند. تمام آداب روزشان منطبق با قرآن است زیرا شب در انس با قرآن، دستور و درس قرآن را گرفتهاند. آن آقا صبح که از خواب بر میخیزد، میداند که دستور قرآن دربارهی همسرداری، فرزند داری، کاسبی، معامله، رفتار با زیردست و… چگونه است. آن خانم هم که صبح از خواب بر میخیزد، میداند شوهرداری، تربیت فرزند، حیا، عفت، اسراف، تبذیر، مرز بین محرم و نامحرم و… چگونه است. در زندگیشان جایی نیست که ردپایی از دستور قرآن نباشد. به این ترتیب آنها جرعهنوش حکمتهای قرآن هستند. و این یکی از علامتهای یاران امام زمان(عج) است.
سورهی قدر و اثبات وجود امام زمان(عج)
یکی از دستورات شب قدر، خواندن هزار مرتبه سورهی قدر است. بر خواندن دعای جوشن کبیر آنقدر تأکید نشده که بر خواندن هزار مرتبه سورهی قدر در شبهای قدر. چرا این سوره را تأکید کردهاند؟ این سوره سی کلمه دارد، قرآن هم سی جزء است. این سوره 114 حرف دارد، قرآن هم 114 سوره دارد. در میان تمام سورههای قرآن، این سوره، سورهی احتجاج نسبت به اثبات وجود آقا امام زمان(ع) است. پرسیدند: در آخرالزمان، ما چگونه ثابت کنیم که امام زمان(عج) حیّ و زنده هستند؟ فرمودند: با سورهی قدر. از آنهایی که میگویند امام زمان(عج) هنوز به دنیا نیامدهاند و یا اینکه ایشان مردهاند؛ بپرسید پس ملائکهای که در سورهی قدر از آنها سخن گفته شده و در شب قدر نازل میشوند، بر چه کسی نازل میشوند؟! آیا نباید بر امامِ حیّ، نازل شوند؟! بنابراین این سورهای که در شبهای قدر بر خواندنش تأکید میشود، به جهت اثبات وجود حضرت صاحب الزمان(عج) است و به جهت درک مقام صدیقهی طاهره، فاطمهی زهرا(س) است که به قول ائمهی اطهار(ع) آن روحی که در شب قدر پایین میآید و همهی ملائکهای که به بدرقهی آن روح، پایین میآیند، روح مطهر فاطمهی زهرا(س) است. امشب دست امام زمان(عج) به قلم است و پروندهی ما مقابل ایشان است که امضا و تأیید بفرمایند یا خیر؛ اما نگاه ایشان به صورت مادرش فاطمهی زهرا(س) است که ایشان چه دستور میدهند، اینکه امضا کنند یا خیر! و این مسئله، دلیل تأکید بر خواندن هزار مرتبه سورهی قدر در شب قدر است. هر بار خواندنِ این سوره، معادل با یک ختم قرآن است. با هزار بار خواندن این سوره، هزار بار تأکید میکنیم که مهدی(عج)، حیّ است و چون حیّ است، میبیند، میشنود و ناظر است. و هزار بار با خود تأکید میکنیم که امشب روح فاطمهی زهرا(س) پایین میآیند تا اعمال مرا تحویل بگیرند.
البته همهی این مقدمات، بر میگردد به اینکه ما اشکی هم بریزیم زیرا امشب، شب گریه است.
ذکر مصیبت
امیرالمؤمنین(ع) در محراب کوفه ضربت خوردند. ایشان فردی نبودند که با یک ضربت معمولی از پا در بیایند. آن کسی هم که ضربه زد، انسان عجیبی بود. چون خداوند به علی(ع)، تمامِ قدرت خدایی خود را جز آفرینش داده بود، ابلیس هم تمامِ ابلیسی خود را به ابن ملجم داد. تمام پلیدی ابلیس در تیزی شمشیر، جمع شد و به تمامِ قدرتِ خدایی خدا، برخورد کرد؛ ناگهان محراب، غرق در خون شد، سقف محراب غرق در خون شد، به آدمهایی که اطراف حضرت بودند، خون پاشیده شد، پیراهن تن حضرت علی(ع) که کرباس بود هم غرق در خون شد، چشمها و محاسن حضرت را خون فرا گرفت. حضرت، سرش را بالا آورد و نگاهی به محراب کرد و فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّه» و همان طور که این سخنان را میفرمود، ناگهان طاقت نیاورد و با صورت به سجده و بر خاک محراب افتاد. لحظهای نگذشت که حضرت دیدند سرشان را کسی در بغل گرفته است و با دستش خون را از چشمان و محاسن ایشان پاک میکند. علی(ع) چشمان خود را باز کرد و دید امام حسین(ع) هستند. امام حسین(ع) گریه میکرد و ناله میزد. بغض، راه گلوی حضرت علی(ع) را بست. فرمود: حسین جان! امشب سر من غرق به خون در بغل توست اما روز عاشورا کسی نیست که در گودال قتلگاه سر خونین تو را در بغل بگیرد؛ سر تو را بر روی خاکها قرار میدهند تا آن را از تن جدا کنند. (عصر عاشورا هم سر امام حسین(ع) به سجده بود، سر را بلند کرد و فرمود: «إلهِى رِضًى بِرِضائِک تَسلِیمًا لأمْرِکَ لا مَعبودَ سِواک یا غِیاثَ المُستَغیثینَ»، سپس با گوشهی چشمانش به خیمهها نگاه کرد و فرمود: خدایا، آنها را به تو سپردم؛ آنگاه امام(ع) آمادهی شهادت شد.) گلیمی آوردند و امیرالمؤمنین(ع) را در آن قرار دادند، چهار گوشهی آن را گرفتند. خبر به همه جا رسید. مردم در کوچهها بودند. حضرت را که نزدیک درب خانه آوردند، فرمودند: من را بر زمین قرار دهید، میخواهم با پای خودم داخل خانه بروم.
خانم مالک(ره) میفرمودند: حضرت علی(ع) در اینجا فرمودند: پسرانم! خواهرتان زینب(س) درون خانه، قرآن پیامبر(ص) را بر سر گرفته است و میگوید: خدایا، یک بار دیگر ببینم که پدرم با پاهای خودش از درب خانه به داخل میآید. حسن و حسین جان! من نمیخواهم خواهرتان نا امید شود، بگذارید با پاهای خودم به داخل خانه بروم.
یکی روز هم زینب(س) دید که:
سری به نیزهها بلند است در مقابل زینب
خدا کند که نباشد سر برادر زینب…
برخی از اعمال معرفتی شب قدر
ما امشب سه کار عمده داریم:
خداوند که در این ماه مبارک، قرآن را نازل فرموده، ویژگیهایی را برای این ماه بیان فرموده است «فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ»، اگر شما زنده بودید و ماه رمضان را ملاقات کردید، پس آن ماه را روزه بگیرید. در تفسیر آمده، نهتنها باید روزه بگیریم، بلکه باید خودمان را در شعاع نور روزه قرار دهیم. شعاع نور روزه، آن نوری است که از اعمال صالح، قرائت قرآن، تلاوت دعاها، تفکر و یاد عظمت خداوند تبارک و تعالی در درون انسان به وجود میآید که خودِ قرآن هم فرموده: «وَ لِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُون»، روزهداران، خدا را به عظمت یاد کنید (فقط روزه نباشید)، باشد که سپاسگزار گردید. خداوند در قرآن چندین مرتبه کلمهی «لَعَلَّکُمْ» را آورده است. نوعاً، در هر آیه (که معمولاً انتهای آیه هم آمده)، «لَعَلَّکُمْ» آمده؛ یعنی خداوند آن عمل را به اختیار انسان قرار داده است و انسان، مختار است که راهش را انتخاب کند (اگر نمیخواهی روزه نگیر، اگر نمیخواهی شکر نکن، اگر نمیخواهی انسان خوبی نباش) و انسان مختار است که عمل، منش و دین خود را انتخاب کند و طبق آن انتخابِ خودش عمل کند؛ و قرآن به این موضوع تأکید دارد «لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون» یعنی به شما عقل و خرد و اندیشه دادهام، باشد به اختیار خودتان، عقلتان را به کار ببندید. (من به تو عقل دادهام اما تو نمیخواهی آن را به کار ببندی، هیچ اجباری نیست، پس ناموس و مال و جان و زندگی و جوانی خود را هدر میدهی) «لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون»، به شما گفتهام که تقوی چیست و توان متقی شدن را به شما دادهام، جایگاه اهل تقوی را به شما گفتهام اما اختیار و انتخاب با خودتان است که متقی شوید یا نشوید. «لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُون» پیامبر و کتاب و انذار دادهام و امام فرستادهام اما تو با میل خودت، اگر میخوای تسلیم شوی و یا نشوی. (روزهخوار را نمیگویند که شلاق بزنید چون روزه خورده است، بلکه میگویند او را شلاق بزنید زیرا علنی این گناه را مرتکب شده است اگر میخواهی روزهات را بخوری، به خلوت خودت برو و بخور. بیحجاب را نمیگویند که مجازات کنید، زمانی میگویند مجازات کنید که علنی این گناه را انجام دهد وگرنه در خلوت، مختلط با مرد و زن باشند، اختیار با خودشان است.) «لَعَلَّکُمْ تُسْئَلُون»، امروز هر کاری که میخواهید انجام دهید، مختار هستید اما روزی مورد سؤال قرار میگیرید. «لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُون»، از قرآن بالاتر، کتابی نیست و از امیرالمؤمنین(ع)، هادی برتری نیست، آنها راه هدایت را به شما نشان دادهاند، میخواهید هدایت شوید و میخواهید نشوید، انتخاب با شماست. «لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»، من به تو نعمتهای فراوان دادم، جان و مال و اولاد دادم که هر کدام بیش از میلیونها بار شکرگزاری لازم داشت اما به میل خودت شکرگزاری کن، ما تو را مجبور نمیکنیم. «لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون»، باشد که به میل خودت رستگار شوی. «لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُون»، ما رحم را در تو گذاشتیم، باشد که تو به میل خودت ترحم کنی و مهربان باشی. «لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُون»، به اختیار خودت غلبه کنی بر دشمنت و هوای نفست. «لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُون»، به میل خودت راه جاودانگی را پیش بگیری که همیشگی بمانی. «لَعَلَّهُمْ يَتَفَکَّرُون»، با میل خودت تفکر بورزی. «لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُون»، به میل خودت راه رشد را پیدا کنی و به خودت ضرر نرسانی. «لَعَلَّهُمْ یتَذَکرُون»، به میل خودت تذکرات را بپذیری. «لَعَلَّکُمْ بِلِقاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُون»، باشد که به میل و ارادهی خودت به لقای خدای خودت یقین پیدا کنی، ما تمام وسایل یقین را برای تو قرار دادیم. «لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُون»، باشد تا بفهمید؛ منِ خدا صبور هستم، صبر میکنم تا شاید بفهمید. تمام «لَعَلَّکُمْ» ها همگی از مقام انسان صحبت میکنند که انسان موجودی مختار است و به اختیار خودش راه عبادت، راه تقوی، راه رشد، راه تفکر، راه شکر، راه هدایت، راه خشنودی و راضی خدای خودش را انتخاب میکند زیرا او موجودی آزاد است.
بنابراین روزه شعاع و نور دارد. نور روزه، انتخابِ درست من و شماست در رفتارها و کردارهایمان.
امام محمد باقر(ع) از قول رسول الله(ص) فرمودند: ای مردم! همانا ماهی بر شما سایه افکنده و شبی در آن است که از هزار شب، بهتر است؛ آن ماهِ رمضان است که خداوند روزه داشتن را واجب فرموده و به پا خواستن شبها در آن ماه را با نماز، برابر با هفتاد شب در ماههای دیگر دانسته است. برای کسی که در این ماه، عملی از اعمال خیر و احسان را به قصد تقرب به خداوند به جا آورد، اجری برابر با اجر کسی که فریضهای از فرایض خدای بزرگ را ادا کرده، قرار داده (مانند آدمی است که یک واجب از واجبات خدواند را عمل کرده است) و کسی که فریضهای از فرایض خدا را به جا آورد، به مانند کسی است که هفتاد فریضه را در ماههای دیگر به جا آورده است. این ماه، ماه صبر است و صبر، ثوابش بهشت است. صبر، انسان را همنشین ابرار میکند. ابرار هم امیرالمؤمنین(ع) و خانوادهی ایشان هستند. این ماه، ماه مواسات و همدردی است و ماهی است که خداوند روزی مؤمنین را در آن میافزاید و کسی که در این ماه، روزهدار را افطار دهد، ثواب آزاد کردن بندهای و آمرزش گناهان گذشتهاش را به پاداش این عمل دریافت میکند.
بر سر گرفتن قرآن، درخواست الگو از قرآن
یکی از شعاعهای نورانی قرآن، قرآن سر گرفتن است که ما در ماه مبارک رمضان انجام میدهیم. قرآن، کتاب الگو و زندگی است. اینکه ما امشب قرآن را باز کرده، قسم خورده، قول داده، روی سر گذاشته و سپس ده مرتبه از خداوند و پیامبر(ص) و ائمه(ع) کمک میگیریم، به این جهت است که ما را یاری دهند تا از آن الگوی لازم را بگیریم. امروزه میگویند انسانهای موفق کسانی هستند که داری علم و دانش هستند یعنی آگاه هستند.
امشب از قرآن الکوی دانش آموزی و دانش آموختن بگیریم. الگوی دانش آموختن در قرآن مجید حضرت موسی(ع) که پیامبر اولوالعزم بودند، میباشد که با آن مقام نبوت و الوالعزمی و اینکه چهل شب مهمان طور سینای خداوند تبارک و تعالی بود اما دستور گرفت نزد جناب خضر، آن پیر دانا برود و از او درس بگیرد. موسی(ع) زحمات فراوان کشید و التماس کرد تا از او چیزی یاد بگیرد و به مقصد برسد. حکایت موسی و خضر الگوی زیبای علم آموختن بود. جناب خضر، پیامبر نبود، بلکه پیری روشن ضمیر بود. خداوند به ایشان فرمود: موسی(ع) به دنبال او برو و هرچه گفت، انجام بده. جناب خضر بارها موسی(ع) را رد کرد و موسی(ع) هر بار التماس و گریه کرد تا او پذیرفت که به او بیاموزد.
انسان موفق کسی است که بتواند به نفسانیت خودش غلبه کند. الگوی مبارزه بر نفس و خواهشهای نفسانی در قرآن مجید، حضرت یوسف(ع) معرفی شده است. ایشان در اوج جوانی و بلوغ، در مقابل زنی عاشق مانند زلیخا قرار میگیرد. وقتی همه چیز مهیا بود و زلیخا گفت: یوسف! چرا به من نگاه نمیکنی؟ گفت: من از خدا میترسم، من از آتش جهنم میترسم؛ و به ندای جنسی خودش و زلیخا پاسخ نداد. (این بهانه است که ما میگوییم جوان هستند و مجوز گناه به آنها میدهیم!)
قرآن، الگوی نجابت و پاکی و طهارت میدهد. حضرت مریم(س) الگوی نجابت در قرآن مجید است. ایشان از نشانههای اعجاز خداوند در قرآن هستند که بدون همسر، باردار شدند. خداوند ایشان را از زنان دورانش برتری میدهد. چقدر زیبا در تفسیر آمده که وقتی مریم(س) کنار آب رفت تا خودش را بشوید، دید کسی به شکل مردی آمد و او را صدا زد، از خجالت به زیر آب فرو رفت که من برهنه هستم و او کیست، مردی تا به حال مرا لمس نکرده است. ایشان در اوج جوانی، الگوی پاکی و نجابت هستند.
الگوی شرم و حیا در قرآن، جناب صفورا دختر شعیب(ع) است که خداوند بسیار زیبا او را معرفی میکند و میفرماید: او وقتی راه میرفت، در نهایتِ حیا گام بر میداشت. جناب صفورا به حضرت موسی عرض کرد: ای جوان! چون گوسفندان ما را سیراب کردی، پدرمان میخواهد به تو مزد دهد، نزد پدرم برویم. باد میآمد و حجاب او را بالا میزد، پس گفت: تو جلو برو، من از عقب میآیم و تو را راهنمایی میکنم. (در علم روانشناسی راه رفتن، در تحریک مسایل غریزی تأثیر دارد.) قرآن میفرماید: او با حیا قدم بر میداشت.
الگوی تسلیم و رضا در زندگی، حضرت اسماعیل فرزند ابراهیم(ع) بود. به پدر میگوید: چرا تعلل میکنید، مگر قرار نیست به دستور خداوند سر من را ببرید!
الگوی عفو و بخشش، حضرت یوسف(ع) است. وقتی برادرانش نزد ایشان آمدند، ایشان هرگز به روی آنها نیاورد که با من چه کردید و هرگز از آنها انتقام نگرفت. به بردگی رفت، زندان کشید و اسیر زلیخا شد اما برادران خود را بخشید و کلمهای نگفت که شما با من این کارها را کردید. در عوض، بهترین پذیرایی را برای آنها فراهم کرد. خداوند این قصهها را فرموده تا ما از آنها الگو بگیریم.
الگوی ادب و احترام در قرآن، لقمان و پسرش هستند. لقمان به فرزندش میآموزد که چگونه راه برود، سخن بگوید و… . میفرماید: پسرم! صدایت را بلند نکن که هر چه بلندتر کنی، انکرالاصوات میشوی و به حمار نزدیکتر میشوی. پسرم! با غرور بر روی زمین راه نرو که هر چه محکمتر بر روی زمین قدم برداری، نمیتوانی زمین را سوراخ کنی، به کوهها نگاه کن و ببین که در مقابل آنها چقدر ناچیز و کوچک هستی. پسرم! در مقابل پدر و مادر و خدا آنگونه باش و… .
ما قرآن را بر سر میگیریم تا از آن برای زندگیمان الگو بگیریم و قرآن تمام الگوهای لازم در زندگی را به ما معرفی کرده است.
در باب انفاق
خداوند در فطرت انسان چیزهایی را قرار داده است و در قرآن به آنها تأکید کرده است. انفاق نه تنها اجر آخرتی دارد، بلکه امری فطری از احکام نظام معاش محسوب میشود. اگر انفاق در زندگی نباشد، نظام معاش به هم میریزد. این امری فطری است که شخص مسلمانِ مؤمن، نمیتواند سیر باشد در حالی که دیگری گرسنه است؛ مگر اینکه فطرتاً تغییر کرده باشد و چیز دیگری شده باشد، وگرنه فطرت انسان انفاق و شراکت مالی نسبت به دیگران را میطلبد.
انفاق چند نتیجه دارد:
نکتهی قابل توجه در این آیه، آن است که علی(ع)، فاطمه(س)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، معصوم و ابرار هستند و عجیب نیست که در مورد آنها، آیه نازل شود و چشمهی تسنیم برای آنها شکافته شود و آنها بنوشند، بلکه عجیب این است که فضهی خادمه هم که با آنها انفاق کرده، این آیه در شأن او هم نازل شده است. باید تفکر کنیم که اگر مکتب امیرالمؤمنین(ع)، افرادی همچون فضه را تعلیم میدهد که این آیه در شأن او هم نازل میشود، من که پیرو این مکتب هستم، در کجای این مکتب قرار دارم؟! هنر اهل بیت(ع) این است که هر کس به آنها اتصال پیدا کند، او را اینچنین تربیت میکنند.
در باب معرفت حضرت علی(ع) به نورانیت
امشب، شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان است و نمیشود از فضایل علی(ع) سخن نگفت. شبی همانند امشب، در آخرِ شب، همه رفتند اما صعصعه که از صحابهی حضرت بود، نرفت. حضرت او را به حضور پذیرفتند. او گفت: علی جان! خودت را به من معرفی کن؛ آیا شما برتر هستید یا آدم، نوح، ابراهیم، موسی و عیسی؟ امیرالمؤمنین(ع) شروع به سخن کردند و فرمودند: خداوند آدم را از آن میوهی ممنوعه منع کرد اما او از آن تناول کرد؛ ولی نان نرم و آب خنک بر من حرام نبود اما من نخوردم. حضرت علی(ع) به همین ترتیب در مورد نوح و ابراهیم و موسی و عیسی فرمودند. اما آیا همین توصیفاتی که حضرت از خودشان به این مرد فرمودند، علی(ع) فقط همان است؟! خیر؛ بلکه حضرت، نسبت به معرفت هر کس، خودش را معرفی میکند. یک معرفت مانند معرفت فضه(س) است که روزی قنبر از او میپرسد: مولایمان علی(ع) کجا هستند؟ او در پاسخ میگوید: به آسمانها رفته تا روزی اهل آسمان را تقسیم کند و بازگردد. قنبر نگاهی به او انداخت و گفت: آیا کافر شدهای؟! و سپس رفت. زمانی که قنبر، حضرت علی(ع) را دید، جریان را برای ایشان تعریف کرد، حضرت فرمودند: فضه کافر نیست، تو من را به درستی نمیشناسی!
حال، سؤالی که هر کس باید از خودش بپرسد، این است که اگر امشب کنار بستر ایشان بودم و از ایشان میپرسیدم که آقا جان، خودت را به من معرفی کن، حضرت، خودش را چگونه به من معرفی میکرد؟! آیا میفرمود: من پدر یتیمان و شوهر بیوهزنان هستم و کسی هستم که همیان بار به در خانهی فقرا میبرم و… . شاید این ایام، آنقدر که به ضربت خوردن مولا علی(ع) فکر میکنیم و گریه میکنیم، به این مسائل اندیشه نمیکنیم؛ اینکه انسان بیمعرفتی که نمیتواند حتی برای یک ساعت، خودش و زندگیاش و هستیاش را اداره کند، چگونه شمشیر بر فرقِ انسان کاملِ الهی میکوبد! این مسئله گریه دارد که او چگونه به این انسانِ کامل، بیمعرفت است، حتی او را تحقیر میکند، اهانت میکند و بر بدنش اسب میتازاند یا به علی(ع) بینماز میگوید!!! و اینکه وقتی امیرالمؤمنین(ع) ضربت خوردند، آنگاه فرمودند «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَه»، در حقیقت از دست این انسانهای احمق راحت شدند. حضرت از مسئولیت نمیترسیدند که فرمودند من راحت شدم، بلکه از دست این انسانهای احمق و نادان راحت شدند.
بنابراین حضرت علی(ع) به صعصعه در مورد شناخت خودش، اینگونه میفرماید. حال، دقت کنیم که حضرت به جناب سلمان و ابوذر چه میفرمایند؟ سلمان و ابوذر نشسته بودند، ابوذر به سلمان گفت: سلمان! به نظر تو امیرالمؤمنین(ع) کسیت؟ سلمان گفت: نمیدانم. تو بگو که علی(ع) کیست؟ ابوذر گفت: من هم ایشان را نشناختم. تصمیم گرفتند به نزد حضرت بروند و از خودشان بپرسند که کیستند. حضرت فرمودند: ای سلمان! ای اباذر! هر کس مرا به نورانیت شناخت، خدای تبارک و تعالی را به نورانیت و واقعیت شناخته است. سپس حضرت شروع به معرفی خودشان به نورانیت کردند. فرمودند: باید تلاش کنید و مبارزهی با نفس کنید و تهذیب و تزکیه کنید تا در سایهی آنها، نوری در دلتان به وجود بیاید و در سایهی آن نور، به معرفت من برسید (اینکه نهجالبلاغه را حفظ کنم، کفایت نمیکند که علی(ع) را شناختهام) و آن نور، موجب شناخت خداوند خواهد شد. حال اگر این معرفت پیدا شد و َنفْست را کُشتی، من را خواهی دید به واقعیت و نورانیت. (نه تنها مرا میشناسی، بلکه مرا به نورانیت و واقعیت خواهی دید. مرحوم نجفی مرعشی فرمودند: در خواب دیدم آقایی از علما خواستند از دری بیرون بروند، حلقهی در را محکم گرفتند که بر زمین نخورند، ناگهان از پشت سر، صدایی آمد که فلانی! حلقهی در را رها کن، این من هستم که تو را نگه میدارم. ایشان برگشت، دید که آن آقا امیرالمؤمنین علی(ع) است.)
اینکه فکر کنیم علی(ع) آن است که نان نرم و آب خنک نخورد، این تمامِ علی نیست، بلکه علی(ع) آن است که بر تمام ذرات عالمِ وجود، احاطه دارد و در خطبهاش میفرماید: این علمی که برای شما میگویم، علمی است که بر همهی هستی احاطه دارم، بر تمام ذرات وجود، احاطه دارم، به اذن خداوند.
حضرت علی(ع) کاری داشتند و بازگشتند. سلمان و ابوذر به انتظار ایشان نشسته بودند. حضرت به آن دو فرمودند مرحبا بر شما دو برادر دینی، اینجا چه میکنید؟ عرض کردند در مورد معرفت و نورانیت شما سؤال داریم. حضرت فرمودند: آفرین بر شما که کوتاهی کننده نیستند و آمدید که سؤال کند و یاد بگیرید. به جانم سوگند، معرفت من بر هر مرد و زنی واجب است. ای سلمان! ای اباذر! هیچ کس نمیتواند به ایمان کامل برسد، مگر اینکه به عمق معرفت من برسد، پس آنگاه که مرا به معرفت شناخت، هر آینه خداوند قلب او را به ایمان آزموده است، سینهاش را برای اسلام گشاده ساخته، عارفی روشنبین گردیده؛ و هر کس از شناخت و معرفت کوتاهی نموده و به آن نرسیده، شک کننده و تردید کننده خواهد بود. سلمان و ابوذر! معرفت من به نورانیت، معرفت خداوند است. معرفت خداوند عزوجل، معرفت من به نورانیت است و این همان دینِ خالص است که خدای تبارک و تعالی در قرآن شما را امر کرده به سمت دینِ خالص. نماز را برپا بدارید، زکات را بدهید و این است دین استوار و این است آن دینی که محمد(ص) آورده. اما اینکه خداوند فرموده، نماز را برپا دارند؛ پس هر کس ولایت مرا شناخت و ولایت مرا برپا داشت، او نماز را برپا داشته است؛ و برپاداشتن ولایت من، سخت و دشوار است، جز فرشتهی مقرب، جز انبیای مرسل یا بندهای که خداوند قلب او را آزموده، نمیتواند تحمل کند. سلمان و ابوذر! من بندهی خدا و خلیفهی خدا روی زمین هستم، مرا خدا ندانید، جز آن، هرچه میخواهید در فضایل من بگویید. خداوند آنقدر به من عظمت و نورانیت داده است و من هر چقدر خودم را وصل کنم، کم کردم و هر آنچه در ذهن شما خطور کند، من از آن بزرگتر هستم. سلمان پرسید: ای برادر رسول خدا(ص)! هر کس نماز را برپا دارد، ولایت شما را برپا داشته است؟ فرمود: آری، خداوند در قرآن فرموده «از صبر و نماز، یاری و مدد بجویید، هر آینه صبر و نماز، بزرگ و عظیم هستند، مگر برای بندگان خاشع» نماز، پیامبر است و صبر، من هستم. (پذیرفتن ما دو نفر سنگین است، جز برای بندگان خاشع) ای سلمان و اباذر! خداوند در سورهی حج میفرماید «چه چاههای آب که معطل مانده، چه قصرهایی که بیصاحب؛ آن قصرهای بیصاحب، پیامبر(ص) است و که کسی به او مراجعه نمیکند؛ و آن چاههای معطلمانده، ولایت من است که به سمت آن نمیروند. سلمان و اباذر! من و رسول خدا(ص) از یک درخت هستیم. رسول خدا، مصطفی و برگزیده و پیامبر است و من، مرتضی و مورد رضای خدا و وصی پیامبر(ص) هستم. سلمان و اباذر! محمد(ص)، بیم دهنده و هشدار دهنده شده و من رهبر و هدایت کننده. آنگاه حضرت دستش را به آن یکی دستش زد و فرمود: محمد(ص)، صاحبِ جمع شد و من صاحب نشر. محمد(ص)، صاحب بهشت شد و من صاحب دوزخ شدم که بگویم چه کسی را بگیر و چه کسی را واگذار کن. سلمان و اباذر! محمد(ص) «يس وَ الْقُرْآنِ الْحَکيم» شد، محمد(ص) «ن وَ اَلْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُون» شد. محمد(ص) «طه مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى» شد. محمد(ص) صاحب دلالتها و راهنماییها شد و من صاحب معجزات و نشانهها شدم. حضرت محمد(ص)، آخرین پیامبر و من آخرین وصی شدم. منم صراط مستقیم. منم «النَّبَإِ الْعَظِيمِ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُون». محمد(ص)، صاحب دعوت شد، من صاحب شمشیر. خداوند، محمد(ص) را حجتی برای مردم و مرا حجتی برای خلق خدا قرار داد. سلمان و اباذر! خدا چیزی برای من قرار داده که بر هیچ فرشتهی مقربی قرار نداده. سلمان و اباذر! من همان کسی هستم که نوح را به امر پروردگار در کشتی حمل کردم. من همانی هستم که یونس را از شکم حوت خارج کردم. من همانی هستم که موسی را از دریا عبور دادم. من همانی هستم که به اذن خدا ابراهیم را از آتش نجات دادم. من همان کسی هستم که به اذن خدا نهرها را جاری ساخت، چشمهها را شکافت، درختها را غرس کرد. من همانم که خضرِ دانای موسی، منم آموزگار سلیمان پسر داوود. منم ذوالقرنین و منم قدرت خدای عزوجل. ای سلمان و اباذر! من امروز فرمانروایی مرد و زن مؤمن را برعهده دارم، چه آنهایی که درگذشتهاند و چه آنهایی که زنده هستند. سلمان و ابادز! همانا بدانید، من آیات خدا هستم که بر آن دلالت میشود. من امین خدا هستم. من امانتدار خدا هستم. من چشم خدا هستم. من وجه خدا هستم. من زبان خدا هستم. خدا به وسیلهی من بندگانش را عذاب میکند و به وسیلهی من پاداش میدهد. خدا ما را بین خلقش پاک آفریده و ما را انتخاب کرده و در این رابطه خدا پاسخگو نیست، بلکه خلق خدا باید پاسخ خدا را بدهند که با ما چه کردند. ای سلمان و اباذر! این معرفت من به نورانیت است. پس این هدایت را به شما گفتم، اگر یافتید، کامل بدان تمسک بجویید. هر آینه، هیچ یک از شیعیان ما به مرز نهایی بصیرت و روشنبینی نمیرسند، مگر به معرفت و نورانیت من. پس هنگامی که مرا به نورانیت شناخت، او فردی اهل بصیرت، روشنبین، هدفمند و به هدف رسیده است؛ انسان کاملی است که در دریای دانش، غوطهور شده و به درجهای از فضل رسیده و کامل شده. دوباره حضرت فرمود: به دریایی از دانش، غوطهور شده، به درهای از فضل، رسیده، به سری از اسرار الهی و بر گنجهای الهی دست پیدا کرده و مطلع شده است.
ذکر مصیبت
شخص سیدی در مجلس خانم مالک(ره) روضه میخواند. گفت: امیرالمؤمنین(ع) پس از ضربت خوردن، فرمودند: حسن جان و حسین جان! اگر من زنده ماندم که خودم میدانم با قاتلم چه کنم، ببخشم یا قصاص کنم؛ اما اگر کشته شدم، او یک ضربه زده، شما هم یک ضربه بزنید؛ مبادا او را مُثله و بدنش را پاره پاره کنید! ناگهان خانم مالک(ره) نهیب زدند که سید! شبِ قدر، دروغ به مولایت و به پدرت میبندی؟! او گفت: چه دروغی گفتم! خانم فرمودند: امیرالمؤمنین(ع) وقتی در بستر خوابیده بودند، دیدند بنیهاشم در کوچهها فریاد میزنند که اگر مولایمان علی(ع) کشته شود، ابن ملجم را قطعه قطعه میکنیم. مولا علی(ع) به آنها فرمود که قاتل را مُثله نکنید؛ آیا حسن و حسین(ع) که پسران زهرا(س) بودند، کسانی بودند که قاتل را مُثله کنند!!! چرا آنها را نمیشناسی؟! پس فرق حسین(ع) با شمر چیست که ملعون سر حسین(ع) را برید، دست حسین(ع) را برید! چرا نمیفهمید و نمیشناسید فرزندان امیرالمؤمنین علی(ع) را!
شبی همانند امشب، دستهای لاغر امیرالمؤمنین(ع) آماس کرده بود. حضرت به زینب(س) فرمودند: بنشین و دستم را بمال. من میخواهم بگویم، علی جان! امشب فرزندانت دستانت را میمالیدند و نوازش میکردند، پاهایت را نوازش میکردند، بدنت را از این پهلو به آن پهلو میکردند؛ اما دلها بسوزد برای آن آقایی که در قتلگاه، خودش از این پهلو به آن پهلو میشد.
دو علی، فرقشان شکافته شده؛ یکی علی امیرالمؤمنین(ع) و دیگری علی اکبر(ع)؛ اما تفاوت شهادتشان زیاد است. این علی که امشب با فرق شکافته به شهادت میرسد، پیرمرد است و شصت و اندی سال زندگی کرده است اما آن علی، جوان است و بیست و پنج سال دارد. این علی، عطش که میکند، مرتب کاسههای شیر به او میدهند اما آن علی، زبانش به کامش چسبیده بود و قطرهای آب به او ندادند. این علی، در محراب عبادت یک ضربه خورد، انصارش ریختند و او را نجات دادند اما آن علی، زخم های بسیار برداشت، وقتی فرقش شکافته شد و خون، چشم و پیشانیاش را گرفت، از سوراخهای دماغش خون بیرون میریخت. این علی، وقتی ضربت خورد، در آغوش پسرانش افتاد اما آن علی، تشنه و گرسنه و خونآلود خودش را بر روی یال اسبش انداخت و آن را با دست گرفت، شاید در گوش حیوان گفت که مرا به خیمه ببر که عمهام منتظر است، من را به خیمه ببر که خواهر جوانم سکینه(س) منتظر است. کوفیان راه اسب را به خیمه بستند، اسب رم کرد و دوید به سمت بیایان؛ ضعف، بدن آن علی را گرفت، خودش را از اسب بر زمین انداخت با صدای بلند صدا میزد «یا اَبَتاه، عَلَيْكَ مِنّيِ السًّلامُ»، امام حسین(ع) از اسب افتاد، میان گرد و غبار، پسرش را نمیدید، با ناله صدا میزد «أینَ أنتَ یا وَلَدی یا قُرَّةَ عَینی»، کجایی پسرم، نور چشمم، صدا بزن تا بیایم. وقتی او را دید، سرش را در بغل گرفت «فَصاح الحُسین سَبعَة مَرات»، حسین(ع) هفت مرتبه صرخه کشید «یا وَلَدی یا قُرَّةَ عَینی یا بُنَیَّ»، پسرم، نور چشمم، خاک بر سر دنیا بعد از تو که زندگی دنیا بعد از تو دیگر فایدهای ندارد.
برخی از اعمال عبادی شب قدر
اگر فرصت شد، نماز استغاثه به امام زمان(عج) بخوانید. اگر فرصت شد، نماز صد مرتبه «إِيّاكَ نَعبُدُ وَ إِيّاكَ نَستَعين» بخوانید. حدیث کسا بخوانید و هنگام خواندن حدیث کسا ببینید که قلمِ امضا به دست مهدی(عج) و نگاه ایشان برای تأیید امضا، به صورت مادرش فاطمه(س) است. امشب، عالَم بر سر انگشت مهدی(عج) میگردد و نگاهِ مهدی(عج) امشب به نگاه مادرش صدیقهی طاهره(س) میچرخد.
بنابراین امشب، شب توسل به امام زمان(عج) است: 1. با زیارت امام حسین(ع). زیارت امام حسین(ع) را بخوانید، گریه کنید و به امام زمان(عج) هدیه کنید. 2. اگر میتوانید به جهت راه پیدا کردن به وجود امام زمان(عج) زیارت جامعه کبیره بخوانید. 3. اگر توانستید روضهی فاطمهی زهرا(س) بخوانید و یا نذر کنید و به امام زمان(عج) هدیه کنید.
امشب امام زمان(عج) منتظر خوبان است و انتظار خیلی از افراد را میکشد. وقتی علی ابن مهزیار خدمت امام زمان(عج) رسید، آقا فرمودند: ابو اسحاق، خوش آمدی، روزها را میشمردم تا تمام شود و تو بیایی.
دخترک شیعه بود و او را به عقد فردی سنی در آورده بودند. فردا شب میخواستند او را به خانهی بخت ببرند. دختر به کنیزش گفت: من را از کوفه به نجف ببر تا من مولایم را زیارت کنم؛ شوهرم سنی است و معلوم نیست که من دیگر بتوانم به زیارت مولایم بیایم. به اصرار، نیمه شب راه افتادند. بین راه، دزدی سر راه آنها را گرفت. دختر تمام طلاهایش را داد و گفت: همه را بگیر و برو اما به آبروی من کاری نداشته باش، فردا روز عروسی من است. دزد اصرار کرد که باید دامنت را لکهدار کنم. وقتی جلو آمد که دستدرازی کند، دختر فریاد زد: یا امیرالمؤمنین(ع)! عشق تو مرا به اینجا کشاند، آقا جان، آیا مرا میبینی؟! ناگهان آقایی پدیدار شد، با ضربهای دزد را نابود کرد، طلاهای دختر را داد و به او فرمود: برو. دختر گفت: ای بزرگوار، حالا که مرا نجات دادی، مرا به نجف و به مُرادم برسان. پرسید: در نجف چه کاری داری؟ گفت: میخواهم مولایم را زیارت کنم. فرمود: میخواهی صندوقخانه را زیارت کنی یا علی را؟ گفت: علی را. فرمود: من علی هستم، مرا زیارت کردی… .