شرح دعایی بسیار زیبا از رسول اکرم(ص)
ثمرات معرفت به امام زمان(عج)
معنای امیرالمؤمنین علی(ع)، تقسیمکنندهی بهشت و جهنم
یاران مؤمن در مسیر ولایت و سلوک
در باب اهمیت کسب علم
شبها و روزهای آخر ماه مبارک رمضان است؛ شبها و روزهای مخصوص دعا کردن به درگاه خداوند تبارکوتعالی. بر ماست دعا کردن و بر خداست اجابت کردن. دو چیز را خداوند تبارکوتعالی بین خودش و بندگانش تقسیم کرده است؛ به بندگانش فرموده «عَلَيكُم بِالدُّعاءِ»، بر شما باد دعا کردن و بر خودش اجابت کردن را واجب کرده است. مسلم است که خداوند، خدایی نیست که چیزی را بر بندگانش واجب کند و آنها انجام دهند و چیزی را بر خودش واجب کند و خودش انجام ندهد. مرحوم خانم مالک(ره) میفرمود: خدایا، اگر دعایم را اجابت نکنی، من را همین بس که دعایم را میشنوی زیرا تو «سَميعُ الدُّعاء» هستی؛ تو شنوندهی دعا هستی و همین من را بس است؛ حال میخواهی اجابت کنی یا اجابت نکنی. من میگویم محتاجم، تو میشنوی؛ مریض هستم، تو میشنوی؛ دلگیرم، تو میشنوی؛ حاجتمندم، تو میشنوی؛ «سَميعُ الدُّعاء» بودن تو برای من کفایت میکند، به اجابتت کاری ندارم. معنای بسیار زیبایی دارد اینکه من بدانم در خلوت و جلوتم، در خوشحالی و غم و غصهام، وقتی میگویم خدا، او میشنود؛ وقتی میگویم گرفتارم، او میشنود. از طرفی پیامبر(ص) فرمودند: هرگز از دعا کردن ناامید نشو.
آن شخص، مرده بود، دعا کردند، زنده شد. گاهی ممکن است از نزد پزشک رفتن ناامید شوی ولی هیچوقت از دعا کردن ناامید نشو؛ زیرا دعا، قضای مبرم را برمیگرداند. گاهی دعا، آن اتفاقی را که شب مبارک ماه رمضان امضا کردند، آن امضا را بر میگرداند. دعای پدر و مادر، آن امضا را بر میگرداند، دعای معلم و مظلوم، آن امضا را بر میگرداند، دعای فقیر و عالِم، آن امضا را بر میگرداند، دعای حضرت صاحبالزمان(عج)، آن امضا را بر میگرداند.
شرح دعایی بسیار زیبا از رسول اکرم(ص)
خداوند، بعضی از دعاها را جمله به جمله، کلمه به کلمه و در همان لحظه، اجابت میکند. دعایی بسیار زیبا از رسول اکرم(ص) است که ائمه اطهار(ع) هم آن را از زبان پیامبر(ص) نقل کردهاند:
«يَا مَن أَظْهَرَالْجَمِيلَ وَسَتَرَالْقَبِيحَ يَامَنْ لَمْ يُؤَاخِذْ بِالْجَرِيرَة وَ لَمْ يَهْتِكِ السِّتْرَ يَا عَظِيمَ الْعَفْوِ يَا حَسَنَ التَّجَاوُزِ يَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ يَاصَاحِبَ كُلِّ نَجْوَى وَ يَا مُنْتَهَى كُلِّ شَكْوَى يَا كَرِيمَ الصَّفْحِ يَا عَظِيمَ الْمَنِّ يَا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا يَا رَبَّنَا وَ يَا سَيِّدَنَا وَ يَا مَوْلَانَا وَ يَا غَايَةَ رَغْبَتِنَا أَسْأَلُكَ يَا اللَّهُ أَنْ لَا تُشَوِّهَ خَلْقِي بالنَّار»
«اى كسى كه زیبایى را آشكار مینمایی و زشتى را میپوشانی، اى كسى كه از گناه مؤاخذه نمیکنی و پرده را نمیدری، اى كسى كه عفوى بزرگ دارى و خوب گذشت میکنی، اى كسى كه مغفرت تو وسعت دارد، اى كسى كه دو دست را به رحمت گشودى، اى صاحب همه نجواها، اى نهایت همه شکایتها، اى كسى كه با كرامت گذشت میکنی، اى كسى كه بخششى بزرگ دارى، اى كسى كه قبل از استحقاق، شروع به نعمتها مینمایی، اى رب ما و اى آقاى ما و مولاى ما و نهایت رغبت ما، از تو اى خدا میخواهیم كه خلقت مرا با آتش، زشت و قبیح نسازى.»
این جمله بسیار زیباست، اینکه هر کس بگوید «یا مَنْ اَظْهَرَ الْجَمیلَ وَ سَتَرَ الْقَبیحَ»، خداوند او را در رحمت خود در دنیا غرق میسازد و عیوب او را میپوشاند و او را در آخرت زیبا مینماید. وقتی بنده، این جمله را میگوید، خداوند بلافاصله میفرماید، من تو را در دنیا در دریای رحمتم میپوشانم و زیباییهایت را آشکار میکنم و روز قیامت نیز پرده بر همهی عیوبت میکشم و نامهات را طوری افشا نمیکنم که عیبهایت دیده شود و در دنیا و آخرت، زیباییهایت را آشکار میکنم. این، در حالی است که ما، بندگان بیعیب و کم عیب خداوند که نیستیم، بلکه ما بندگان پُر عیب خداوند هستیم و عیوبمان بسیار زیاد است.
و اگر بنده بگوید «يَا عَظِيمَ الْعَفْوِ»، ای خدایی که عفوت عظیم است و به دنبال بهانه برای بخشش میگردی، خداوند بلافاصله جواب میدهد گناهان بزرگت را بخشیدم و عفو عظیمم را شامل حالت کردم. خداوند دنبال بهانه میگردد تا عفو کند. آن شخص لات بسیار گنهکار، یک گربه را دید که در باران میلرزد، گربه را در آستین لباسش قرار داد و گرم کرد، خداوند او را عفو کرد. من و شما به عفو عظیم خداوند احتیاج داریم. ما هنوز نمیدانیم اثر یک گناهِ کوچک، چقدر بزرگ است. گاهی اثر یک گناه کوچک، به اندازهی زمین تا آسمان، بزرگ است و برای پاک کردنش، به عفو عظیم خداوند احتیاج داریم.
و چون بنده بگوید «یا حَسَنَ التَّجاوُزِ»، خدای تبارکوتعالی میگوید، از تو گذشتم و گناهانت را آمرزیدم.
و چون بنده بگوید «یا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ»، خداوند میگوید هفتاد درب رحمت برایت باز کردم و این درهای رحمت را نمیبندم تا از دنیا بروی.
و چون بنده بگوید «یا باسِطَ الْیَدَیْنِ بِالرَّحْمَةِ»، خداوند میفرماید، دستهای خود را برای رحمت تو گشودم و باز کردم. مرحوم استادم این جمله را اینگونه معنا میکرد که خداوند فرموده، خلیفهام و امامم، دستهایش را میگشاید تا دستهای تو را بگیرد و به تو یاری برساند.
و چون بنده بگوید «یا صاحِبَ کُلِّ نَجْوى وَ یا مُنْتَهى کُلِّ شَکْوى»، خدای تبارکوتعالی میفرماید، من مزد و ثواب هر مصیبتزده، هر سالم و مریض، هر ضرر کرده، هر مسکین، هر فقیر و هر گرسنهی دردمند را در عوض این جملهات در نامهی عملت، ثبت و ضبط و به تو عطا میکنم.
و چون بگوید «يَا كَرِيمَ الصَّفْحِ»، خداوند میفرماید، بر سر سفرهی کرامت پیامبران اولوالعزمم مهمانت کردم. تو را بر سفرهی مهماننوازی عیسی(ع)، ابراهیم(ع)، موسی(ع)، پیامبر اکرم خاتمالانبیا و المرسلین(ع) مهمان کردم. این معنا دارد یعنی به این انبیا میفرمایم تو را اکرام کنند، به تو کمک برسانند و دستت را بگیرند.
و چون بگوید «يَا عَظِيمَ الْمَنِّ»، خداوند میفرماید، در قیامت به تو نعمتهایی عطا میکنم که چشمی ندیده باشد و گوشی نشنیده باشد و فقط خودِ صاحب نعمت آن را درک کند. جای جواب «يَا عَظِيمَ الْمَنِّ»، در دنیا نیست، دنیا برای پاسخ به این جمله، کوچک است.
و چون بنده بگوید: «يَا رَبَّنَا وَ يَا سَيِّدَنَا»، خداوند میفرماید، بندهی من! نترس و نگران نباش، با اینکه خدای راستگو و صادقالوعد هستم اما برای آمرزش تو فرشتگانم را گواه گرفتم که شاهد باشند تو را آمرزیدهام و بیحساب به تو عطا کردهام.
و چون بنده بگوید: «وَ يَا مَوْلَانَا»، خداوند میفرماید، قلبت را پُر از ایمان کردم، ایمانی که بعد از این شک و تردید در آن وارد نشود.
و چون بنده بگوید: «وَ يَا غَايَةَ رَغْبَتِنَا»، خدایا، ای همهی آرزوهای من، همهی اینها را به من دادی ولی تو خودت، غایت آرزوی من هستی و من تو را میخواهم؛ خداوند میفرماید، به تو رغبتی در طاعت و بندگی خودم عطا کردم که به هیچ بندهای عطا نکرده باشم و میل عجیبی نسبت به اطاعت خودم در تو به وجود آوردم.
حال اگر همهی اینها با توسل همراه شود، چه میشود! مخصوصاً این شبهای آخر ماه مبارک رمضان. تمام این شبها، شبهای توسل به امام حسین(ع) و صاحبالزمان(عج) است، دست از دامن این دو بزرگوار بر ندارید.
ذکر مصیبت
در زمان غیبت صغرای امام زمان(عج)، خداوند به شخصی، پسری عطا کرده بود که نامش را سرور گذاشته بودند و لال بود. پدر، پسر را خدمت یکی از نواب امام زمان(عج) به نام حسین بن روح برد و عرض کرد: به حضرت بگویید، این کودکِ معصوم، گنگ است، دعایی در حقش کنید. حسین بن روح پیغام را رساند، بازگشت و پیام آورد که آقا میفرمایند: کاروانی به کربلا میرود، او را به کربلا ببر و در کنار ضریح جدم حسین(ع)، شفایش را از خداوند تبارکوتعالی بخواه. پدر و پسر با کاروان به کربلا رفتند. پدر، بچه را کنار ضریح امام حسین(ع) گذاشت و عرض کرد: این کودک، فرستادهی پسرتان امام زمان(عج) است و ما به سفارش ایشان آمدهایم، هر کاری میخواهی بکن. پدر، نماز و دعایش را خواند، آمد و دید پسر سر جایش نیست. صدایش کرد: سرور، سرور! ناگهان دید کودک از قسمت پایین پا جواب داد: بله من اینجا هستم. دوید، دید بچه زبانباز کرده و فصیح سخن میگوید؛ بعضیها مینویسند که بعدها چه نوحهخوانی شد!
امام زمان(عج) در زیارت ناحیهی مقدسه، سلامها و در حقیقت، روضههایی دارند: «أَلسَّلامُ عَلى مَنْ جَعَلَ اللهُ الشّـِفآءَ فی تُرْبَتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاْجابَـهُ تَحْتَ قُـبَّـتِهِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاْ ئِـمَّـهُ مِنْ ذُرِّیَّـتِـهِ»؛ سلام بر تو ای آقایی که خداوند شفا را در تربت تو قرار داده، سلام بر آقایی که اجابت دعا را در زیر قبهی شما قرار داده است. حضرت، سلامها را ادامه میدهند و میگویند: «وَ قَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِک َ عَنْ وُلْدِک َ وَ أَهالیک وَ أَسْرَعَ فَرَسُک َ شارِداً، إِلى خِیامِک َ قاصِداً، مُحَمْحِماً باکِیاً»؛ یا جدا، حسین جان، کار شما را به آنجا رساندند که چشم بر زن و فرزندتان بستی و تن به مرگ دادی، از شدت زخمهای کاری که بر بدنت زده بودند، دیگر تحمل نکردی و طاقت نیاوردی، اسبِ سوارىات با حال پریشان شتافت، شیهه کشان و گریـان، به جانب خیمهها رو نمود.
بنده میخواهم بگویم، یا ابیعبدالله! شب هفتم پدرتان است، خواهرتان زینب(س) و امکلثوم(س) نشستند، امالبنین و خانواده نشستند و برای امیرالمؤمنین علی(ع) مراسم گرفتند؛ اما دلها بسوزد برای شما و اهل بیت شما که در شب هفتم شما، زینب(س) و اهلبیتتان در زندان کوفه اسیر بودند و سر مطهر شما اسیر دست اعداء… .
حال که اشکی ریختی و چشمت تر شد، بلافاصله برای صاحبالزمان(عج) دعا کن که خودشان فرمودند، برای فرج زیاد دعا کنید که در این فرج، فرج خود شما نهفته است. از خداوند بخواهیم که معرفت به امام زمان(عج) را به ما عطا کند و ما صاحب این شبها را بشناسیم که اگر ما بتوانیم امام زمان(عج) را حتی به اندازهی ذرهای بشناسیم، ثمراتی میبریم.
ثمرات معرفت به امام زمان(عج)
ثمرهی اول؛ شناخت حضرت صاحبالزمان(عج) و تشخیص حق از باطل است. حق و باطل با هم آمیخته شدهاند و باطل هم ادعای حقانیت میکند و میگوید حق با من است. فرعون هم ادعا میکرد که حق با من است. امروز صهیونیست هم میگوید حق با من است. جنایتکاران عالم هم میگویند حق با ماست. زندگی در جهانی که ظالم میگوید حق با من است، مظلوم هم میگوید حق با من است و هرکسی ادعای حق میکند، بسیار مشکل است و تشخیص حق، به سختی تشخیص رد پای مورچه در شب تاریک روی سنگ سیاه است؛ تنها کسانی موفق میشوند حق را از باطل تشخیص دهند که امام زمان(عج) را خوب شناخته باشند.
ثمرهی دوم این است؛ کسی که امام زمانش را شناخت، هیچگاه دینش را گُم نمیکند. تمام کسانی که در بدیها و در فساد، استحاله و غرق میشوند، آدمهایی هستند که امام زمان خودشان را نمیشناسند. چه امام زمان، امیرالمؤمنین علی(ع) باشد، چه امام جعفر صادق(ع) باشد، چه زمان امام رضا(ع) باشد و چه در زمان ما باشد، هیچ فرقی نمیکند.
امام صادق(ع) در یک روایت طولانی به زراره میفرمایند: ای زراره، خداوند با غیبت امام زمان(عج) میخواهد شیعیان را امتحان کند. آنان که اهل باطل هستند در آن زمان دچار شک خواهند شد، آنهایی که امام زمانشان را خوب نشناختند، دچار شک میشوند. مگر اینکه به درستی امام زمانشان را بشناسند تا بتوانند از حوادث اجتماعی جان سالم به در ببرند.
این ماه رمضان هم رو به اتمام است، ایام لیالی قدر هم گذشت؛ منبریها، منبرشان را رفتند، حدیث گویان، حدیثشان را گفتند، مداحان، مداحیشان را کردند و مؤمنین قرآنشان را سر گرفتند؛ مانند هرسال گذشت اما ثمره و نتیجهی آن چیست؟ سه شب «علی، علی» گفتیم و امام علی(ع) را در جامعه به گونهای معرفی کردیم که گویا امیرالمؤمنین علی(ع) جز یتیمنوازی کار دیگری نکرده بود. قرآنمان را سر گرفتیم و کنار گذاشتیم. کجاست آن اندیشه و الگوبرداری از قرآن؟! اینکه من به عنوان سخنران بنشینم و بگویم پیامبر(ص) فرمودند: علی جان، تو تقسیمکنندهی بهشت و جهنم هستی، یعنی چه؟!
معنای امیرالمؤمنین علی(ع)، تقسیمکنندهی بهشت و جهنم
با خودمان عهد کنیم که این ماه رمضان تا ماه رمضان سال دیگر در مورد این حدیث کار و اندیشه کنیم که «علی جان! تو تقسیمکنندهی بهشت و دوزخ هستی.» البته این حدیث از جهات عمیقی قابل بررسی است اما سه جهت آن را در اینجا ذکر میکنیم؛ بیاییم این سه جهت را در زندگی یک سالهمان سرلوحه قرار دهیم.
و چون بهشت، ظهورِ افعال خود ماست و باطن رفتار و اعمال خود ماست، وقتی علی(ع) برای من حجت شد، رفتار ایشان، رفتار من شد، این رفتار در آن عالم ظهور پیدا میکند و ظهورش، بهشت است. پس هر کس سر سفرهی آن حضرت نشست و اقتدا به سیرهی ایشان کرد و از امیرالمؤمنین علی(ع) پیروی کرد، دیگر دروغ نمیگوید، کمفروشی نمیکند، ربا نمیخورد، زیادهروی نمیکند، اسراف نمیکند، شهوتپرستی نمیکند، هواخواهی نمیکند، از خداوند اعراض نمیکند؛ و ظهور همهی اینها، بهشت است. کسی که به او اقتدا نکند، تمام اینها را انجام میدهد، مانند آب خوردن دروغ میگوید، سر مردم کلاه میگذارد و… ؛ ظهور این اعمال، میشود دوزخ. بنابراین امیرالمؤمنین علی(ع)، تقسیم کنندهی بهشت و دوزخ میشود؛ او را اعمالش به سمت بهشت میبرد و این را اعمالش به دوزخ میبرد. پس آن کسی که میخواهد در تقسیمات امیرالمؤمنین علی(ع)، بهشت نصیبش شود، تکلیفش معلوم است.
اباصلت نقل میکند، مأمون عباسی از امام رضا(ع) پرسید: چرا جدت علی بن ابیطالب(ع) تقسیمکنندهی بهشت و جهنم است؟ حضرت فرمودند: آیا خودت از پدرانت و آنها از ابن عباس نقل نکردند که رسول اکرم(ص) فرمودند: حب علی(ع) ایمان و بغض علی(ع) کفر است! گفت: شنیدم. حضرت فرمودند: بهشت، جایگاه اهل ایمان است و حُب علی(ع)، ایمان است، پس کسانی که این حب را دارند، جایگاهشان بهشت است؛ بغض علی بن ابیطالب(ع)، کفر است و کسانی که دچار کفر هستند، جایگاهشان در جهنم است.
کسی که حُب علی(ع) را داشته باشد، مؤمن است و مؤمن، جایگاهش بهشت است، در درجات و جایگاههای مختلف. کسی که کفر دارد، کافر است و این کفر جایگاهش جهنم است.
امام رضا(ع) ادامه دادند: رسول اکرم(ص) به امیرالمؤمنین علی(ع) فرمودند: ای علی! چون قیامت شود، تو را بر تختی از نور بر محشر بیاورند و بر سرت تاجی از نور است که صحرای محشر را روشن میکند؛ نور چشمهای اهل معرفت از شدت آن نور، نزدیک است که از بین برود؛ تا هنگامی که از جانب خداوند ندا میآید کجاست وصی محمد(ص)؟! و تو میگویی من هستم. منادی ندا میدهد، ای علی! داخل کن در بهشت هر کس را دوست داری و داخل کن در دوزخ هر که را که دشمن میداری و تو را دشمن میداشته است.
مثالی میزنم؛ شما فصل زمستان را در نظر بگیرید که خورشید از زمین دور است. زمین حرارت خودش را از دست میدهد، تمام آثار و ظهورات زمین بر اثر این دوری از بین میرود. زمین، افسرده و سرد میشود و آثار و خواص همهی موجودات به شکل دیگری درمیآید، درختها تبدیل به چوب خشک میشوند، انواع بوتههای گل همه چوب خشک میشوند، به طوری که وقتی نگاه کنی، هیچ متوجه نمیشوی این درخت سیب است یا پرتقال، همه مانند هم هستند. آیا این گل رز زرد است یا گل رز سرخ! همه مانند هم هستند. کف زمین، خشک و ترک خورده و تمام استعدادها مرده و از بین رفته است. همهی پرندگان در لانههای سرد خودشان خوابیدند؛ اما همین که بهار میشود کمکم خورشید نزدیک میشود، گرمای آن نزدیک میشود، بهار میآید و انرژی خورشید به زمین نزدیک میشود. نزدیک تابستان که میشود، همهی درختهای خشک، زنده میشوند و همه استعدادهای درونی خودشان را نشان میدهند، رنگ و اندازهی میوهها، خاصیت گلها و زیباییهایشان همه مشخص میشود. پرندگان آواز میخوانند و سروصدای طبیعت به گوش میرسد، موشها و مارها و عقربها همه از لانههای سردشان بیرون میآیند و همه استعدادهایشان بروز پیدا میکند؛ خورشید ولایت هم همینگونه است.
قبل از اینکه ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) در دل کسی بروز و ظهور کند، مانند همان درخت خشک است، مانند همان بلبلی است که در لانهاش کِز کرده است و صدایش در نمیآید و هیچکدام از استعدادهای درونی خودش را نمیتواند نشان بدهد، سعید و شقی مانند هم هستند و تفاوتی ندارند. مؤمن و غیر مؤمن معلوم نیستند. محب و مبغض، معلوم نیستند. همه یک امت هستند اما همین که آفتاب ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) و اولادش بر قلبها تابید، سِره از ناسِره مشخص میشود. محب از مبغض جدا میشود. اهل محبت و ولایت علی بن ابیطالب(ع) اعمال و گفتار و کردارشان به شکل بهشت ظهور پیدا میکند و آنهای دیگر به شکل دوزخ.
یاران مؤمن در مسیر ولایت و سلوک
حال، در مسیر ولایت و برای اینکه انشاءالله با ولایت زندگی کنیم و با ماه رمضان و نور ماه مبارک رمضان زندگی کنیم، یارانی لازم است.
حدیث زیبایی از رسول اکرم(ص) است که فرمودند: مؤمن برای ادامهی راه خودش یارانی لازم دارد (بدون این یاران، نمیتواند راه برود و سلوکش را کامل کند. در این مسیر چند وسیله باید همراهمان باشد که پیامبر(ص) میشمارند.)؛ اول، علم که در مسیر سلوک الهی، دوست مؤمن است. دوم، حلم و بردباری که وزیر و مشاور مؤمن است. سوم، عقل که در این مسیر راهنمای مؤمن است و چهارم، عمل صالح و رفتار درست و تلاشگری که راهنمای مؤمن است. مهربانی و مدارا کردن، پدر مؤمن است. نیکوکاری، برادر مؤمن است و صبر، امیر لشگریان مؤمن است؛ یعنی مؤمن برای اینکه به بهشت و آن عمق ولایت برسد، علم و حلم و عقل و عمل صالح و رفق و مدارا و نیکوکاری و صبر را لازم دارد و همهی اینها باید همراهش باشد و در معیت همهی اینها باید حرکت کند تا به موفقیت برسد.
ما احادیث فراوانی داریم که دانش، دوست مؤمن است؛ چرا اینقدر سفارش به دانش و دانستن کردهاند و چرا درک درست از مسائل داشتن، دوستِ مؤمن است؟ زیرا هنگام ارادهی گناه، انسان را پند میدهد و از کار زشت باز میدارد و نمیگذارد گناه کند.
در باب اهمیت کسب علم
در سورهی فاطر، آیهی 28 آمده است: «… إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ»؛ و از میان اصناف بندگان، تنها مردمان عالِم و دانا، مطیع و خداترسند، البته خدا عزیز و توانا و بسیار بخشندهی گناهان است.
عالِم از خدا میترسد، بندهی جاهل که از خداوند ترسی ندارد؛ چون خداوند را نمیشناسد و از قهر و غضب خداوند آگاهی ندارد.
امام معصوم(ع) فرمودند: خدای عالم به وسیلهی ترس از خودش، بندگان خودش را در حصار قرار داده است و دیوار دورشان کشیده که خودشان را به بلا گرفتار نکنند.
امیرالمؤمنین علی(ع) میفرمایند: ای کمیل، دانش از مال بهتر است زیرا دانش، نگهبان توست و از تو مراقبت میکند؛ اما تو نگهبان مال هستی و باید مُدام مواظب آن باشی.
خداوند تبارکوتعالی سلیمان را مخیر کرد مال میخواهی یا علم؟ انتخاب کن. جناب سلیمان علم را انتخاب کرد و چون علم را انتخاب کرد، خداوند حکومت را هم به او عطا کرد و فرمود، حکومت در ادامهی علم میآید.
ما در مسیر سلوکمان چند قدم باید برداریم: قدم اول، فکر است. قدم دوم، ذکر است. قدم سوم، شکر است و قدم چهارم، علم است؛ و اگر این قدم چهارم نباشد، آن سه قدم اول، اصلاً به کار نمیآیند. آنچه به کار میآید، در سایهی قدم چهارم است که همان قدمِ علم است. آنقدر علم در قرآن مورد اهمیت است که اولین رابطهی بین خداوند و بنیآدم، آن هنگام که خداوند انسان را خدا خلق کرد، رابطهی معلم و شاگردی بود که خداوند شد معلم و آدم، شاگرد. خداوند به آدم، تعلیم علم اسماء داد و سپس او را نزد ملائکه امتحان کرد و از ملائکه برتر آمد و مسجود ملائکه شد.
بنابراین اولین رابطهی انسان با خداوند، رابطهی معلم و شاگردی است و به محض اینکه آدم را خلق کرد، شروع کرد به آموزش دادن. خداوند زمانی که علم را به آدم داد، آن هنگام او را در بین ملائکه امتحان کرد و او سربلند بیرون آمد، پس مقام گرفت و مسجود ملائکه شد.
پیامبر اکرم(ص) میفرمایند: ساعتی نشستن برای کسب علم و دانش نزد خداوند، از هزار شب، شبزندهداری که در هر یک از آن شبها هزار رکعت نماز خوانده شود، محبوبتر است و یک ساعت صرف کردن در راه کسب علم نزد خداوند، از شرکت در هزار جهاد در رکاب رسول اکرم(ص) و ختم قرآن کریم محبوبتر است.
جناب اباذر تعجب کرد و پرسید یا رسول خدا(ص)، یعنی ساعتی به علم پرداختن از خواندن یک دور تمام قرآن، بهتر است؟! حضرت فرمودند: ای اباذر، یک ساعت نشستن در مجلس علمی، نزد من از دوازده هزار بار ختم قرآن محبوبتر است. پس بر شما باد به کسب علم. با علم است که حلال خدا شناخته میشود، حرام خدا شناخته میشود، حق و باطل از یکدیگر تشخیص داده میشود. اباذر! هر کس از خانهاش بیرون رود تا دانشی فرا گیرد، خدای عزوجل برای هر قدمش ثواب پیامبری از پیامبران اولوالعزم مینویسد و برای هر حرفی که میشنود و یا مینویسد، باغی از باغهای بهشت به او عطا میکند. طالب علم را خدا و ملائکه دوست دارند و علم را دوست نمیدارد، مگر انسان خوشبخت و سعادتمند. (البته علمی که انسان را به خداوند میرساند) پس خوشا به حال طالب علم در روز قیامت. ای اباذر! ساعتی نشستن در مجلس علم برای تو بهتر از عبادت یک سال که روزهایش را روزه باشی و شبهایش را قیام به شبزندهداری کنی. همانا نگریستن به صورت عالم از آزاد کردن هزار بنده در راه خدا فضیلتش بیشتر است.
اینها را دشمن میداند که بین ما و جوانانمان و عُلمایمان دیوار کشیده که مانند برهای که از گرگ فرار میکند، از عالِم فرار میکنند. نمیشود این راه را بدون علم بروی. مؤمن برای اینکه این راه را طی کند، باید رفقایی داشته باشد که اولین رفیقش، علم است و دومین رفیقش، حلم است.
ذکر مصیبت
روضهی امروز ما باید روضهی خانهی حضرت علی(ع) و اولاد ایشان باشد. برای فاطمه الزهرا(س) که روضه میخوانیم، خودبهخود روضه کشیده میشود به سمت حضرت زینب(س)، دختر شش سالهای که باید به جای مادر خانهداری کند؛ و برای امیرالمؤمنین علی(ع) که روضه میخوانیم، روضه خودبهخود به سمت حضرت زینب(س) کشیده میشود. شاید آن لحظهی شهادت، امیرالمؤمنین علی(ع) نگران هیچکدام از اولادشان به اندازهی حضرت زینب(س) نبودند. همه را نگاه میکردند، نگاهشان به زینب(س) که میافتاد، گریه میکردند. بعد از تولد حضرت زینب(س)، وقتی امیرالمؤمنین علی(ع)، قنداق ایشان را نزد پیامبر(ص) آوردند، پیامبر(ص) نگاه کردند و گریه کردند، علت را که پرسیدند، حضرت، مصیبتهای ایشان را برشمردند، ناگهان حضرت فاطمه الزهرا(س) آهی از سینه کشیدند و عرض کردند: یا رسولالله(ص)! همهی مصائب را به تنهایی میکشد؟! پیامبر(ص) فرمودند: خیر، دوستان و شیفتگانی دارد که هر وقت نامش را میشنوند، مانند ابر بهار گریه میکنند.
روضهی امام حسن مجتبی(ع) را که میخوانیم، ناخودآگاه میرسیم به حضرت زینب(س)؛ زیرا پرستار، زینب(س) است و صاحبعزا، زینب(س) است. به امام حسین(ع) که میرسیم، واویلا است؛ از ورود به کربلا، زینب(س) است تا روزی که زینب(س) از دنیا بروند؛ در تمام روزها، مصائب بر دوش حضرت زینب(س) است. روز عاشورا، خانم زینب کبرا(س) بانوی جوانی که نبودند و از شش سالگی هم مصیبت دیده بودند و با مصیبت عجین شده بودند. ایشان آمده تا روز عاشورا و در کربلا هم که از شب عاشورا واویلا است و مصیبت. ایشان مصیبتدیده، نگرانی کشیده، تشنگی و گرسنگی کشیده که البته تشنگی در مقابل آن مصیبتها اصلاً به حساب نمیآید. اصلاً خانم فرصت نکردند که به تشنگی فکر کنند! از صبح عاشورا هر لحظه، مصائب اوج میگرفت تا رسید به ظهر عاشورا؛ بعد از نماز ظهر عاشورا، امام حسین(ع) دیگر اصحابی نداشتند و نوبت به بنیهاشم رسید و اینکه علیاکبر(ع)، پسران خانم امالبنین(س)، پسران حضرت زینب(س) و… به میدان بروند. هر کدام که میرفتند، مصیبت اوج میگرفت. هیچکدام از بنی هاشم نبودند که زینب(س)، صاحب عزایشان نباشد. زینب(س) یا خالهشان بود یا عمهشان یا خواهرشان و یا مادرشان! آنها به گوشهای از دامن حضرت زینب(س) وصل بودند. مصائب ادامه داشت تا رفتن قمر بنیهاشم(ع) و تا رفتن حضرت علیاصغر(ع)؛ که دیدن آن گلوی پارهی حضرت علیاصغر(ع) از عهدهی هیچ کس جز امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) بر نمیآمد، به همین جهت امام(ع) به خواهرشان فرمودند، بیا و بچه را نگهدار تا من قبری بکنم. مصائب اوج میگرفت تا رسید به وداع که باز اوج گرفت تا افتادن ابیعبدالله(ع) در گودال قتلگاه. نهایت و اوجِ مصائب ایشان زمانی بود که آسمان و زمین لرزید و زینب(س) سرشان را بلند کردند و دیدند سر مطهر امام حسین(ع) بالای نیزه است! بنده متحیرم که مگر از حضرت زینب(س) چه جسمی باقیمانده بود؟! مگر ظرفیت یک شخص چقدر میتواند باشد؟! ایشان امام که نبودند، به محض اینکه امام حسین(ع) به شهادت رسیدند و سرشان جدا شد و روح از بدن ایشان مفارقت پیدا کرد، امام سجاد(ع) امام شدند. ظاهرِ ایشان یک جوان تکیده و مریض است اما باطن، تمام ثقل و علم و قدرت و وسعت امامت است که از عرش خدا سنگینتر است و یک مَلَک نمیتواند آن را حمل کند. ملائک مقرب، عرش را حمل میکنند و امام، از عرش سنگینتر و وزینتر است. پس همهی ثقل امامت در وجود امام سجاد(ع) جمع شد؛ حال، این امام، بیمار و در خیمه است، آن لحظهای که زینب(س) وارد خیمه شد، زانو زد و پشت کرد و دستهای امام سجاد(ع) را گرفت و فرمود: عمه جان، بر پشت من سوار شو تا تو را بیرون ببرم. زینب(س) با آن مصائب و زحمات، عرش الهی را در سرزمین کربلا به دوش کشید و دنبال محل امنی برای عرش خداوند میگشت.
بانو جان! شما چه کسی هستید؟! شما سه روز تشنه و گرسنه بودید در حالی که از صبح داغ دیده و غرق در خون بودید؛ حال، عرش الهی را بر دوش کشیدید تا به محل امنی ببرید؛ و در همان که حال عرش خدا بر دوشتان بود، تازیانه هم میخوردید… .