بسم‌ الله الرحمن الرحیم

 یا فاطمة الزهرا(س) أغیثینی

 پانزدهم محرم 1443، دوم شهریور 1400

 

 محورهای سخنرانی

توسلی به ائمه علیهم‌السلام جهت اتصال قلبی به ایشان

چگونه اشک بر امام حسین(ع)، پاک کننده‌ی گناهان است؟

درجات محبان اهل بیت(ع) و اوصاف گروه اعلای محبان

 

توسلی به ائمه علیهم‌السلام جهت اتصال قلبی به ایشان

کسانی که توانایی دارید، در صورت اذیت نشدن خانواده، شب‌هنگام و صبح‌هنگام دعای توسل بخوانید، سپس برای فرج امام زمان(عج) دعا بفرمایید؛ که این دعا، در رأس تمام امور قرار دارد؛ و اگر مقدور بود 59 مرتبه «اللهم عجل لولیک الفرج» بگویید؛ که این دعا و ذکر، برکات بسیار عجیب و فراوان معنوی برای شما به ارمغان می‌آورد و آن اتصال قلبی را با اهل بیت عصمت و طهارت(ع) ایجاد خواهد کرد به خصوص امامانی که ما کمتر به ایشان متوسل می‌شویم.

ذکر مصیبت

شاید بتوان گفت از حزین‌ترین روضه‌های کربلا، یکی روضه‌ی حضرت علی اصغر(ع) و دیگری روضه‌ی حضرت قاسم(ع) است. آن مرد بزرگوار نقل می‌کند که شبی بارانی از جایی عبور می‌کردم، دیدم مردی در حالی که چیزی در آغوش دارد، از این طرف به آن طرف کوچه حیران و سرگردان راه می‌رود، سینه می‌زند و ناله می‌کند، جلو رفتم و گفتم چرا سینه می‌زنی و گریه می‌کنی؟! جواب داد فرزند نوزادم تب شدید داشت، به دکتر مراجعه کردم اما دیر شد و اکنون فرزندم از دنیا رفته است، خجالت می‌کشم به خانه بروم و با مادرش روبرو شوم؛ زیرا کودکم را زنده برده‌ام و حال با جنازه‌ی او برگشته‌ام! پرسیدم چرا سینه می‌زنی؟ پاسخ داد: زیرا یاد غربت امام حسین(ع) افتادم که چگونه با جنازه‌ی کودکی که رگ‌های گلویش بریده شده بود، به خیمه برگشت و چگونه بار شرم و خجالتی را که از مادرش حضرت رباب(س) می‌کشید، تحمل فرمود. بعضی ارباب مقاتل می‌نویسند که وقتی امام حسین(ع)، حضرت علی اصغر(ع) را به پشت خیمه آوردند و خواستند که بدن کوچکش را دفن کنند، حضرت رباب(س) آمدند و عرض کردند: حسین (ع) جان! من هم مانند دیگر مادران شهدا افتخار می‌کنم که فرزندم را در راه شما فدا کردم؛ اما به یادتان هست، شبی که پدرتان حضرت علی(ع)، مادر بزرگوارتان، حضرت زهرا(س) را کفن کردند و شما گریه می‌کردید، ناگهان ندا از آسمان آمد: ای علی(ع)! اجازه بده تا بچه‌ها با مادرشان وداع کنند، شماها آمدید و جنازه‌ی مادر را در آغوش گرفتید، بند‌های کفن باز شد و مادر، شما را در آغوش گرفت، سپس ناله زد و شما گریه کردید، آنگاه ندا آمد: یا علی! بچه‌ها را از آغوش مادر جدا کن زیرا آسمان و زمین از اشک و اندوه به هم ریخته است. امام حسین(ع) فرمودند: بله به یادم هست، حضرت رباب(س) عرض کردند: پس آقا جان! اکنون روپوش را از روی صورت شیرخوارم بردارید و اجازه دهید من صورتش را ببینم و با او وداع نمایم؛ زیرا قرار بود که او سیراب شود و به خیمه برگردد و من با او وداع نکرده بودم، حال اجازه دهید ببینم که شیرخوارم چگونه به ملاقات خدا می‌رود… . نمی‌دانم که آن لحظه امام حسین(ع) چه حالی داشت و چه اتفاقی برای دل سوزان حضرت(ع) افتاد!

دیگر روضه‌ی حزین کربلا، روضه‌ی حضرت قاسم(ع) است، مقاتل می‌نویسند: تمام شهدای کربلا، لحظه‌ی آخر صدا زدند: آقا و مولای ما! یا ابی عبدالله! آن هم برای یک بار؛ و امام(ع) خود را به کنارشان می‌رساند‌، بعضی مقاتل می‌نویسند، دو نفر امام حسین(ع) را صدا نزدند، یکی «حر بن یزید ریاحی» بود که خجالت کشید و صدا نزد؛ هنگامی که از اسب افتاد و در شرف شهادت بود، حضرت(ع) را صدا نزد، بلکه امام(ع)، خود را به بالای سر حر رساندند، او را در آغوش گرفتند، دستمال خود را در آوردند و به پیشانی حر بستند (که وقتی صدها سال بعد، شاه عباس صفوی برای تبرک جستن، آن دستمال را باز کرد، دوباره خون تازه از پیشانی حر جاری شد، چندین دستمال بستند اما خون‌ریزی متوقف نشد تا دوباره همان دستمال امام حسین(ع) را بستند و خون بند آمد)، دیگری «جون» غلام سیاه ابوذر بود که بعد از ابوذر در خانه‌ی اهل بیت(ع) مانده بود؛ وقتی به زمین افتاد، با خود گفت: من چه قابل هستم که پسر حضرت زهرا(س) را صدا بزنم؛ اما وقتی چشمان خود را گشود، دید که سرش روی زانوی امامش قرار دارد، امام(ع) نوازشش کرد، جون عرض کرد: حسین(ع) جان! حال اگر خداوند مرا به بهشت نبرد و من هیچ‌یک از نعمات بهشتی را نبینم، هیچ غصه‌دار نمی‌شوم زیرا بهشتِ من، آغوش شماست و این افتخار برای من بس است که سر به زانوی پسر حضرت زهرا(س) داشته و از دنیا رفته‌ام.

بقیه‌ی شهدا هر کدام برای یک بار، امام(ع) را صدا زدند. حضرت علی‌اکبر (ع) عرض کردند: یا ابتا علیک منی‌السلام، حضرت عباس(ع) صدا زدند: یا اخا ادرک اخاک؛ اما تنها کسی که مدام امام حسین(ع) را صدا زد تا به شهادت رسید، حضرت قاسم(ع) بود؛ که به گفته‌ی مقاتل، کسی دلیل آن را نمی‌داند جز خداوند؛ اما بعضی‌ها می‌گویند: شاید به جهت اینکه زیر سم اسبان قرار گرفته بود، هر اسبی که از روی بدنش رد می‌شد، او ندا ‌می‌داد، وا عمّاه! بعضی می‌گویند از بس که درد داشت به دلیل فرو رفتن نیزه‌ای در پهلویش، وقتی عمو(ع) به کنارش رسیدند، دیدند آنقدر پا به زمین ساییده است که پاشنه‌ی پا از بین رفته و غرق در خون است، عمو آمد و نزدیک بدن قاسمش شد؛ اما قاسم(ع) فریاد زد عمو نیا؛ زیرا با نزدیک شدن شما، اسب‌هایشان بیشتر بر من می‌تازند! دو مصیبت، از مصائب سخت عاشورا است؛ به همین دلیل فرموده‌اند که هر کجا، گره به کارتان افتاد، به این ‌دو متوسل شوید، یا به حضرت قاسم(ع)، یا به حضرت علی‌اصغر(ع) و این‌ها حسن ختام هستند که قضیه را ختم می‌کنند، حال به هر طرفی که باید ختم شود. خوش به حال ما که روزانه، سهم شنیدن این مطالب و اشک ریختن را داریم.

 امام رضا(ع) فرمودند: اعراب زمان جاهلیت، خونریزی و کشتن را در ماه محرم، حرام می‌دانستند و برای این ماه حرمت قائل بودند؛ ولیکن جماعتی مسلمان نما، در این ماه خون ما را حلال شمردند و هتک حرمت ما نمودند، خون ما را ریختند، زنان و کودکان ما را در این ماه به اسارت بردند، خیمه‌گاه ما را آتش زدند، هر‌چه در آن بود غارت کردند، حتی پوست را از زیر بدن بیمار کشیدند، احترام رسول خدا(ص) را در حق ما مراعات ننمودند (دختر حاتم طایی در جنگ اسیر شد، هنگامی که خود را معرفی کرد، پیامبر(ص) فرمودند: دستان او و همراهانش را باز کنید زیرا او بزرگ‌زاده است و احترام دارد، زیراندازی بیاورید تا روی زمین ننشیند، چیزی یافت نشد، بعضی نوشته‌اند پیامبر(ص)، عبای خود را انداختند و به او فرمودند: بنشین روی عبای من، پدر تو مرد بخشنده‌ای بوده‌است! حال می‌گوییم: آیا پدر حضرت قاسم(ع)، کریم اهل بیت(ع) نبود؟ پدر حضرت علی‌اصغر(ع)، قدیم‌الاحسان نبود؟ پدر حضرت زینب(س)، امیرالمؤمنین(ع)، نبود؟ جدشان، پیامبر(ص) نبود؟ سپس فرمودند: تمام همراهان این خانم هم به حرمت پدرش که بخشنده بوده، آزادند. وقتی اعراب، ایران را فتح کردند و دختران پادشاه را اسیر کردند، امام حسن مجتبی(ع) به عمر، فرمودند: دستان آن‌ها را نبند؛ زیرا آن‌ها بزرگ‌زاده هستند، وقتی آن‌ها را به مدینه آوردند، صورت‌هایشان پوشیده بود، (زنان زمان جاهلیت و کنیزان بودند که روباز بودند و موی سر و اندامشان در معرض دید بود؛ اما زنان اصیل، ریشه‌دار و خانواده‌دار، در حجاب و پوشش بودند)، وقتی زنان اسیر را به مسجد آوردند، عمربن خطاب بر سر شهربانو(س)، فریاد زد که روبنده‌ی خود را بالا بزن؛ زیرا می‌خواست آنان را به کنیزی بفروشد، حضرت علی(ع)، مانع این کار شدند و فرمودند: این‌ها بزرگ‌زاده و متفاوت  هستند، پس باید حرمتشان حفظ شود.) دل‌های ما را مجروح و اشک ما را جاری کردند، عزیزان ما را در کربلا، خوار و ذلیل کردند؛ و ارث ما از کربلا تا قیامت، غم و اندوه است؛ تا بر حسین(ع)، گریه‌کنان، بگریند؛ که گریه‌ی بر او گناهان را از بین می‌برد. چون ماه محرم فرا می‌رسید، هیچ‌کس پدرم را خندان نمی‌دید و این حالت حزن و ماتم در روز عاشورا، به اوج خود می‌رسید، پیوسته اشک می‌ریخت و می‌گفت: در چنین روزی، حسین(ع) را که درود خداوند بر او باد، کشتند.

چگونه اشک بر امام حسین(ع)، پاک کننده‌ی گناهان است؟

مجلس گریه بر امام حسین(ع) آنقدر نزد خداوند عزیز است که آن مجلس‌نشین، همنشین با ملائکه است. راوی نقل می‌کند که با جمعی در محضر امام صادق(ع) بودیم، جعفربن عفوان آمد، امام(ع)، ایشان را احترام کردند و در کنار خود نشاندند، سپس فرمودند: شنیدم درباره‌ی جدم حسین(ع)، مرثیه‌سرایی می‌کنی، عرض کرد: بله آقا، فرمودند: برای ما مرثیه بخوان، جعفر شروع به مرثیه‌خوانی کرد و همه گریه کردیم، محاسن امام صادق(ع)، از گریه تر شد، پس از اتمام مرثیه، امام(ع) فرمودند: ای جعفر! به خدا سوگند، ملائکه‌ی مقرب خداوند، در اینجا حضور یافتند و گفتار تو را درباره‌ی حسین(ع) شنیدند و گریستند، چنان که ما گریستیم، بلکه بیشتر، سپس فرمودند: جعفر، خداوند، بهشت را در همین ساعت، بر تو واجب کرد و گناهان تو را بخشید، امام(ع) سکوت کردند و پس از لحظاتی دوباره فرمودند: آیا بیشتر به تو بگویم؟ عرض کرد: بله آقا جان، حضرت فرمودند: خداوند گوینده‌ی هر شعری یا مرثیه‌ای درباره‌ی حسین(ع)، که کسی بگوید، بگرید و بگریاند را اهل بهشت قرار می‌دهد و گناهانش را می‌آمرزد، اگرچه به اندازه‌ی کف دریا باشد.

حال ممکن است برای خیلی از جوانان این سؤال ایجاد شود؛ که چه‌طور چنین چیزی ممکن است؟ پاسخ این سؤال ابتدا مربوط به امام حسین شناسی ما می‌شود، سپس اینکه باید ببینیم حضرت چه کرده‌اند و اثر محبت به ایشان چیست، قدرت معنوی و آنچه که مربوط به این قدرت است چیست؛ ضمن اینکه ما باید مراقب باشیم که تشکیک در مسئله‌ی امام حسین(ع)، کار ابلیس است. «روز عاشورا، وقتی سر مطهر امام حسین(ع)، بالای نیزه رفت، شیطان فریاد کشید و تمام شیاطین دیگر را جمع کرد و گفت: با این کاری که حسین‌بن علی(ع) کرد، کار ما تمام شد، ما از این پس چگونه می‌توانیم کسی را گمراه کنیم؟ راهکار بدهید! هرکس چیزی گفت ولی در آخر خودش راهی یافت و آن اینکه، در دل مردم نسبت به امام حسین(ع) شک ایجاد نمائیم»

حال باید ببینیم که چطور می‌شود اشک بر امام حسین(ع)، گناهان را پاک کند و قطره‌ای از آن آتش جهنم را سرد نماید؟ (جهنمی که پیامبر(ص) فرمودند: جرقه‌های کوچکش از شتران، بزرگتر است و اگر یکی از آن‌ها در دنیا بیفتد، تمام آن را به آتش می‌کشد!) اگر چنین سؤالی در ذهن شما پیش آمد، نباید بترسید، بلکه باید به دنبال جوابش باشید. فردی نزد مرحوم علامه‌ طباطبایی(ره) آمد و عرض کرد سؤالی دارم، آقا فرمودند: بپرس، عرض کرد: آیا این روایت درست است که امام صادق(ع) فرمودند: اگر قطره‌ی اشکی بر امام حسین(ع) ریخته شود و آن قطره در دوزخ بریزد، آتش دوزخ را سرد می‌کند؟ علامه (ره)، پاسخ دادند: بله ،اولاً، چه مانعی دارد که قطره اشکی به اذن خداوند، آتش دوزخ را سرد نماید، هم آتش و هم اشک در اختیار خداوند است، ثانیاً، کسی که تمام عمر خود را صرف معصیت می‌کند؛ اما زمانی می‌رسد که پشیمان می‌شود و می‌خواهد برگردد، خداوند او را به چه چیزی می‌بخشد؟ به یک «استغفرالله ربی و اتوب الیه»، (در داستان توبه‌ی نصوح، نصوح مردی بود که به شکل زنان در می‌آمد و در حمام زنانه دلاکی می‌کرد، دختر حاکم به حمام آمد و گوشواره‌اش افتاد، همه‌ی کسانی که در حمام بودند را جمع کردند اعم از کنیزان و دیگر بانوان داخل حمام؛ که همه در جستجوی گوشواره باشند، یک نفر مانده بود به نصوح، سرش را بالا آورد در حالی که لبانش بی‌حرکت بود، درون دلش به خداوند عرض کرد: خدایا غلط کردم، آبرویم را حفظ کن، من هم دیگر این گناه را انجام نمی‌دهم. گوشواره پیدا شد و نصوح از بی‌آبرویی حفظ شد و دیگر مرتکب آن گناه نشد، برایش پیغام فرستادند که بیا سر کارت زیرا نمی‌دانستند که او مرد است اما او هرگز قبول نکرد و از این گناه دست کشید. خداوند گنهکاران بزرگ را به یک کلمه می‌بخشد، به یک استغفار)، مرحوم علامه(ره)، می‌فرمایند: اشک بر امام حسین(ع)، مانند توبه و کلمه‌ی استغفار است (کسی می‌تواند بگوید که چرا خداوند گنهکاری را به یک کلمه‌ی استغفار می‌بخشد؟ خیر، زیرا به او مربوط نمی‌شود؛ و خداوند، خدایی خود را می‌کند)، همانطور که کلمه‌ی توبه، موجب آمرزش و محو گناه می‌شود «ماحی السیئات» و گاهی «مبدل السیئات بالحسنات»؛ یعنی نورانیت کلمه‌ی استغفار آنقدر است که تمام تاریکی گناه را از بین می‌برد و بر آن غلبه می‌کند و عذاب الهی را برای گنهکار، از بین می‌برد و تبدیل به بهشت و راحتی می‌کند. به همین ترتیب در نقطه‌ی مقابل نیز اگر کسی نود سال مسلمان بوده و عبادت کرده باشد، نعوذً باالله دچار کفر و شرک شود، تمام اعمالش حبط می‌شود، با یقین و باور خودش بگوید: خدا نیست، من کافرم! در این صورت تمام نعمات بهشتی و حسناتی که ذخیره کرده است را نابود می‌کند.

اما مرحوم آیت‌الله میرجهانی(ره)، در کتابی به نام البکاء للحسین(ع)، به این پرسش پاسخ دیگری می‌دهند؛ ایشان می‌فرمایند: اولاً خداوند قادر است و از هیچ کاری عاجز نیست و همه‌چیز در کل هستی، در دنیا و آخرت، تحت فرمان اوست، پس آن قطره‌ی اشک نیز تحت فرمان اوست (خداوند می‌فرماید خاموش کن، آن خاموش می‌کند، اکنون هم به فرمان او از چشم ما می‌چکد، اوست که به قلب ما فرمان می‌دهد، بجوش و آن می‌جوشد)، ثانیاً این قطره‌ی اشک، به امام حسین(ع) منصوب است؛ که ایشان رحمت واسعه‌ی خداوند هستند. از نام ایشان هم مشخص است که از نام قدیم‌الاحسان خداوند گرفته شده است، ایشان اساس تمام حسن‌هاست، تمام زیبایی‌ها، برکات و خوبی‌ها هستند؛ و دارای مقامات عظیمه که عقول بشری از درکش عاجز است. ایشان در آسمان‌ها معروف‌ترند تا در زمین. سوماً امام حسین(ع)، چنان بندگی، ایثار و جانفشانی آن هم در تمامی معانی داشتند که به مقام فنا فی‌الله سپس بقا فی‌الله رسیدند. ایشان به گونه‌ای خداوند را بندگی کرده‌اند که در عالم اِمکان بی‌نظیر بوده‌ است؛ و چنان این بندگی در روز عاشورا به ظهور و بروز رسیده ‌است که حتی جد بزرگوار و پدر عالی مقامش، این ظهور و بروز را نتوانستند انجام دهند و دیگر اینکه، امام حسین(ع)، محبوب خداوند هستند و هرآنچه که به ایشان مربوط می‌شود، محبوب خداوند است (شما در خانه 50 استکان دارید که 6 عدد آن مخصوص مجلس روضه است، این 6 عدد استکان، محبوب خداوند است و حرمت دارد. آن لباس مشکی که مربوط به مجلس عزای امام حسین(ع) است، محبوب خداوند است و حرمت دارد، پس مراقب باشید در آن گناه نکنید.) و هرآنچه که محبوب خداوند است، محل تجلی رحمت اوست، (بدن فردی مبتلا به اگزما بود و دچار مشکلات شدید پوستی، کسی او را همراه خود به روضه‌ی امام حسین(ع) برد، او به داخل آشپزخانه رفت و آب ظرفی که استکان‌ها را در آن می‌شستند، بر بدن خود مالید زیرا یقین داشت که آن آب، محل تجلی رحمت خداوند است و موجب شفاست و نتیجه‌ی مطلوبی از این کار گرفت. چرا ما به قرآن احترام می‌گذاریم؟ چرا سوره‌ی یس می‌خوانیم و شفا می‌گیریم، برای شادی ارواح می‌خوانیم، مسافر خود را از زیر آن رد می‌کنیم، «چهار قُل» می‌خوانیم برای رفع بلا، البته در کنار آن، ان‌شاءالله عمل به قرآن هم می‌کنیم؟ زیرا این کتاب، محل تجلی رحمت خداوند است.) پس چرا آن قطره‌ی اشک که محل تجلی رحمت خداست، آتش جهنم را که محل تجلی قهر و غضب خداوند است، خاموش نکند؟! مگر نخواندیم که می‌فرماید: «یَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبهُ»؛ ای خدایی که رحمتت بر غضبت پیشی گرفته است و بر آن غلبه می‌کند. اشک، رحمت است و آتش، غضب. اشک وقتی آمد، بر غضب غلبه می‌کند. یک تجلی خداوند، آتش را برای حضرت ابراهیم(ع) گلستان کرد؛ پس قدر این اشک را بدانید، چرا می‌گویند: اشک بر امام حسین(ع) را با دستمال خاص پاک نماییم؟ اگر چکید، آن را بخور؛ زیرا موجب شفاست. چرا ما از این مطالب غافل هستیم؟! زیرا اولاً به دنبال آن حقیقتی که باید باشیم، نیستیم، نه در دعاها، عبادت‌ها، زیارت‌ها، روضه‌ها و نه در سخنرانی‌هایمان. یکی از حقایق، این است که من نسبت به خودم، به حقیقتی برسم، اکنون با خودم حساب کنم که من در میان محبان اهل بیت(ع)، در کجا قرار دارم، من در میان شیعیان حضرت علی(ع)، کجا ایستاده‌ام، در میان مسلمین و مسلمات کجا هستم؟

درجات محبان اهل بیت(ع) و اوصاف گروه اعلای محبان

امام صادق(ع) فرمودند: محبان ما به سه دسته تقسیم می‌شوند؛ گروه اول که اعلا هستند مانند سلمان که در موردش گفته شد: «سلمان منّا اهل البیت»، عالمی می‌گوید: مرحوم آقای کافی را در خواب دیدم در حالی که عمامه‌ی سبز یا مشکی بر سر داشتند (در حالی که ایشان از سادات نبودند)، علت را از ایشان جویا شدم که چطور عمامه‌ی سادات بر سرتان است؟ فرمودند: وقتی به برزخ آمدم، حضرت زهرا(س)، آن را بر سرم بستند و فرمودند: تو در دنیا بسیار از پسرم مهدی(عج) گفتی، در فراقش سوختی، از بس از پسرم حسین(ع) گفتی، ما تو را از خانواده حساب کردیم. گروه دوم، میانه و گروه سوم پایین. حال باید از خود بپرسم که من در کدام دسته هستم و حقیقتِ محبت من چه رتبه‌ای دارد؟ عرض کردند: آقا جان اوصاف گروه اعلا چیست؟ امام(ع) فرمودند: ایشان نشانه‌هایی دارند که به آن نشانه‌ها شناخته می‌شوند؛ اول آنکه ایشان خداوند را خوب شناخته‌اند و دارای توحیدی ناب هستند، از توحید ذاتی تا صفاتی؛ آنگونه که باید بشناسند، به یگانگی خداوند آگاهی پیدا کرده‌اند، آن هم آگاهی استوار. پس از آن به اوصاف خداوند، ایمان پیدا کرده‌اند (این خدای احد و واحد و این الله صمد، دارای چه صفاتی است؟ اگر او کافی، شافی و قاهر، است، پس چرا احوال من اینگونه است؟ اگر او از رگ گردنم به من نزدیک‌تر است، پس این چه احوالی است که من دارم؟! اگر رزق و روزی دست اوست، پس من چرا رشوه می‌گیرم؟! اگر او دانا، علیم و شنواست، پس من چرا دروغ می‌گویم، غیبت می‌کنم، بدزبان هستم؟! اگر او وکیل است، من چرا آواره‌ام؟! اگر او می‌دهد و او می‌گیرد، من چرا اینقدر حریصم؟!) و بعد از اینکه او را خوب شناختند و به صفاتش ایمان آوردند، به دستوراتش پایبندند (اگر ترتیب، رعایت نشود، اوضاع ما همین است که می‌بینیم، روزه می‌گیریم، نماز می‌خوانیم اما توکل نداریم، او را مجیب، رزاق، شافی و کافی، نمی‌یابیم؛ زیرا از پایین به بالا می‌رویم)، امام صادق(ع) فرمودند: همانا برترین فرائض و واجبات بر انسان، معرفت رب و اقرار به بندگی اوست؛ همانطور که بالاترین ذکر، لا اله الاٌ الله؛ ایمان به وحدانیت خداوند است. امام رضا(ع) فرمودند: اولین مرحله در بندگی خداوند، معرفت او می‌باشد و اصل معرفت خداوند، توحید است، سپس اطاعت از آن پروردگار یکتا.

رسول اکرم(ص)، فرمودند: خدای عزوجل، به من فرمود: هرگاه یاد من بر بنده‌ام غالب شود، خواهش و خوشی او را در یاد خود قرار می‌دهم (آرزوها و لذت‌هایش را در ذکر خود قرار می‌دهم یعنی تمام وجودش یاد خداوند می‌شود، ذکر زبان: حمد و ثنا، ذکر نفس: سختکوشی و تحمل رنج‌ها، ذکر روح: بیم و امید، ذکر دل: صدق و صفا، ذکر عقل: تعظیم و شرم، ذکر معرفت: تسلیم و رضا، ذکر باطن و ضمیر: مشاهده و لقای پروردگار) و چون خواهش و خوشی او را در یاد خود قرار دادم، عاشق من می‌شود (چنین شخصی دیگر با خداوند چانه نمی‌زند که چرا باید نماز بخوانم، روزه بگیرم، مکه بروم، پسران حجاب نداشته باشند ولی دختران بایسی که حجاب داشته باشند؟ چرا باید زن از شوهرش اطاعت نماید؟ چرا مرد باید به خانواده‌اش محبت و مهربانی کند و آنان را سرپرستی نماید؟) و من هم عاشق او می‌شوم، چون عاشق یکدیگر شدیم، حجاب میان خودم و او را بر می‌دارم و عشق خود را بر جان او چیره می‌سازم؛ به طوری که مانند مردم دیگر دچار سهو و غفلت نمی‌شود، مرتکب خطا و اشتباه نمی‌شود (می‌دانید چقدر در زندگی، خطا و اشتباه داریم؟ چند درصد از عمر خود را صرف جبران اشتباهات اقتصادی، خانوادگی، اجتماعی و… می‌نماییم؟ در صورتی که امام حسین(ع) می‌فرمایند: شیعه‌ی ما، مرتکب خطا و اشتباه نمی‌شود که مجبور به عذرخواهی شود، نه بدی می‌کند، نه عذرخواهی)، سخن این دسته از مردم، سخن حکیمانه است (هجو، لغو و بی‌جا سخن نمی‌گویند، هرچه از هر جا شنیده‌ و خوانده‌اند، بر زبان نمی‌آورند؛ زیرا به درستی و حقانیت آن واقف نیستند.) سخن اینان، سخن انبیاست به راستی که اینان قهرمانند، قهرمان غلبه بر هواهای نفسانی خود.

علامه‌ی حلی(ره) ؛ از علمای بزرگ شیعه هستند که محبت عجیبی نسبت به اهل بیت(ع) داشتند. ایشان چهل سال در کربلا زندگی کردند و هرگز بدون وضو نبودند چرا که می‌فرمودند: اینجا حائر امام حسین(ع) است، چهل سال، برای قضای حاجت به بیرون از حائر  می‌رفتند. ایشان باغی داشتند که در آنجا کشت و زرع می‌کردند و روزی خانواده را تأمین می‌کردند. روزی مشغول بیل‌زنی داخل باغ خود بودند که مردی یهودی وارد شد و عرض کرد: آقا جان شما اعتقاد دارید که علمای شیعه از انبیای بنی‌اسرائیل بالاترند، فرمودند: بله، این سخن پیامبر ما است، عرض کرد: دلیل بیاورید، علامه(ره)، بیلی که در دست داشتند، انداختند و بیل تبدیل به اژدها شد، علامه(ره) فرمودند: تا اینجا مانند انبیای بنی‌اسرائیل شدیم، مانند حضرت موسی(ع)؛ اما دنباله‌اش افضلیت ماست بر انبیای بنی‌اسرائیل، وقتی عصای حضرت موسی(ع) تبدیل به اژدها شد، ندا آمد آن را بگیر اما ایشان ترسید، خداوند فرمود: لا تخف (نترس)، آن را بگیر که دوباره در دستت تبدیل به عصا می‌شود، آنجا پیامبر اولوالعزم ترسید؛ اما من اکنون نمی‌ترسم، سپس گردن اژدها را گرفتند و دوباره تبدیل شد به بیل! مرد یهودی دیگر علامه(ره) را رها نکرد و هرجا علامه(ره) رفتند، او دنبالشان رفت، ماه‌ها رفت تا ببیند ایشان چگونه به این مقام رسیده‌اند؟ سرانجام خسته شد و عرض کرد: شما را قسم می‌دهم که دلیل این مقامات را به من بگویید، علامه(ره) فرمودند: ما مولایی داریم که بسیار کریم و بزرگوار است و نام مقدسش زینبت‌بخش عرش خداوند است؛ با نام او توبه‌ی آدم(ع) قبول شد؛ به واسطه‌ی او خداوند امتحان سخت ابراهیم(ع) را تمام کرد با هدیه‌ای از بهشت؛ در روز قیامت، شفاعت در گرو محبت اوست؛ پیامبر(ص) از اوست و او از پیامبر(ص) است؛ راه تقرب به خداوند، پیامبر(ص)، حضرت علی(ع)، حضرت فاطمه(س) و امام مجتبی(ع)، از طریق اوست؛ او مولا و آقای مظلومان و سید و سالار شهیدان، اباعبدالله الحسین(ع) است؛ من هرچه دارم و به هرجا که رسیده‌ام، با عشق به امام حسین(ع) است؛ با نام او و با گریه‌ی بر او؛ من دامن او را گرفتم و غلامی‌اش را کردم که به این قدرت رسیدم.

ذکر مصیبت

مجلس امروز ما، متعلق به حضرت زهرا(س) است. عرض می‌کنم: یا حضرت زهرا(س)! در آن کوچه، با یک دست، یک سیلی به صورت شما زده شد و در پشت در، با دو دست به صورت شما آسیب رسید، پسرتان در کوچه همراه شما بود، شما را از روی خاک کوچه بلند کرد و خاک‌های چادرتان را تکاند، وقتی به خانه برگشتید، حالی داشتید که حضرت علی(ع) به شما نگاه کردند و فرمودند: زهرا جان چه شده؟ چرا پریشانی؟ چرا به این حالی؟ شما با صدای بلند گریه کردید و فرمودید، یا علی! عمر، من را کتک زد؛ اما شما هجده سال داشتید و دارای خانه و زندگی بودید، کجا بودید وقتی دختران شما را در کربلا کتک می‌زدند؟! در حالی که نه خانه‌ای و نه خیمه‌ای داشتند، کجا بودید در کربلا زمانی که نوه‌های کوچکتان، در بیابان با پاهای برهنه، از این سو به آن سو می‌دویدند؟!

راوی نقل می‌کند: وقتی خیمه‌ها را به آتش کشیدند، حضرت زینب(س)، همه را در خیمه‌ی نماز امام حسین(ع) جمع کردند؛ در حالی که شیون می‌کردند، خود عمر سعد ملعون، آن خیمه را به آتش کشید، گفت: دیدم دختر حسین ابن علی(ع)، فاطمه‌ی صغری(س) را که مانند بید مجنون می‌لرزید، از سر و صورتش، خون جاری بود، رو به مدینه ایستاده بود و با این مضامین، درد دلی می‌کرد: آیا کسی هست که دختر پیامبر خدا(ص) را خبر کند که عبا از سر دخترانش ربودند، مانند اسیران روم و فرنگ، به اسارتشان گرفتند، ای فاطمه(س)! ای جده‌ی بزرگوار! برخیز از قبر و از پس پرده‌ی کفن بیرون بیا و یتیمان حسین(ع) را ببین که در بیابان‌ها و صحراها، متفرق گردیده‌اند، ای کاش می‌دیدی که چگونه سر حسینت(ع) را بر نیزه نصب کرده‌اند و زینب(س)، پای آن نیزه می‌دود، ای فاطمه(س)! ای کاش یتیمان حسینت(ع) را می‌دیدی که چگونه سرگردان، اطراف عمه‌شان، زینب(س) را گرفته‌اند، گریه و نوحه می‌کنند و از ترس دشمن نمی‌توانند سر خود را بلند کنند، کاش می‌شنیدی که کنار بدن پاره‌پاره‌ی حسین(ع)، زینب(س)، چگونه فریاد می‌کشید و برادرش را صدا می‌زد، واحسرتا که برادرم حسین(ع) در صحرا منزل کرده است و برهنه بر روی خاک بیابان افتاده است… .

عرض می‌کنم: یا فاطمه(س)! شما که می‌دیدید و همپایشان بودید، وقتی حضرت سکینه(س)، خواست درد دل نماید، فرمودید نگو که من همه جا با شما بودم، چه کشیدید آن زمان که به صورت رقیه(س)، سیلی زدند، شاید یاد آن کوچه و در نیم‌سوخته‌ی خانه خود افتادید، با خود گفتید: من بانویی هجده ساله بودم و طاقت داشتم، این دختر، سه سال دارد، صورت او از برگ گل، نازک‌تر است، چگونه تاب سیلی خوردن دارد… .