بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا اغیثینی

پنجم صفر 1439- 3 آبان 1396

محورهای سخنرانی

حضرت رقیه علیهاالسلام با شهادتش، مکر یزید را نقش بر آب کرد

ادامه‌ی بحث: پدیرایی از مجلس‌نشینان امام حسین علیه‌السلام

ورق علیه بنی‌امیه برگشت

توسل به اهل بیت علیهم‌السلام و کمک گرفتن از انرژی این بزرگواران

برخی موانع اجابت دعا و توسلات

 

 

حضرت رقیه علیهاالسلام با شهادتش، مکر یزید را نقش بر آب کرد

امروز روز شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام است. امروز باید با صدای رسا، قلب آماده، دست بر سینه و چشم اشکبار، خستگی را از تن حضرت زینب علیهاالسلام به در کنیم. دیشب در خرابه‌ی شام هیچ کس نخوابیده است و همه بیدار بوده‌اند. از ابتدای شب، حضرت رقیه علیهاالسلام بی‌تاب بوده‌است.

روضه‌خوان‌ها از پاهای پر آبله‌ی حضرت رقیه علیهاالسلام روضه می خوانند؛ اما فقط پاهای ایشان پر آبله نبود بلکه تمام بدن ایشان، آبله زده بود؛ و فقط بدن ایشان آبله نزده بود بلکه در مدت این چند روز که در خرابه‌ی شام بودند، به خاطر آلودگی مکانی که آنها را در آن جا داده بودند، تمام بزرگوارانِ خرابه نشین، به بیماری پوست گرفتار شده بودند. وقتی مقتل را می‌خوانیم، می‌فهمیم که بدن‌های همه‌ی این عزیزان، آبله زده بود و صورت‌هایشان پوست انداخته بود.

چرا چنین خرابه‌ای در کنار قصری به آن مجللی قرار داشت؟! در تاریخ می‌خوانیم که وقتی معاویه به شام آمد و خواست که حکومتش را مستقر کند، در محل کنونی مسجد اموی، کنیسه‌ی یهود بود و آن محله هم، محله‌ی یهودی نشین بود. او یهودی‌ها را به محله‌ی دیگری به نام «باب توما» تبعید کرد و آن کنیسه را مسجد کرد و خانه‌های اطراف آن را که برای یهودیان بود، گرفت و ویران کرد تا کاخش را بنا کند.

پیرزنی، خانه‌ای قدیمی داشت و حاضر نشد که خانه‌اش را برای قصر بدهد. گفت از خانه‌ام بیرون نمی‌روم. هرکاری کردند او حاضر نشد از خانه‌اش بیرون برود. مجبور شدند که شورا کنند و چاره‌ای بیندیشند. در آن شورا، یک فرد ایرانی بود و گفت: انوشیروان، ایوان مداین را که می‌ساخت، به خانه‌ی پیرزنی برخورد کرد که او هم حاضر به ترک خانه نمی‌شد. انوشیروان دستور داد، کاری به خانه‌ی او نداشته باشند و با زور، آن را نگیرند. پس ایوان را کج کردند. از آن پس، انوشیروان، معروف به انوشیروان عادل شد که به پیرزنی هم ظلم نکرد. حال، ای معاویه! تو هم این کار را کن که نامت به عدالت بلند شود.

معاویه از این پیشنهاد استقبال کرد و خانه را باقی گذاشتند. پیرزن که از دنیا رفت، آن خانه‌ی کوچک را به زندانی کوچک تبدیل کردند (آن خانه آنقدر کوچک بود که برای خوابیدن اُسرای اهل بیت علیهم‌السلام جا نبود و آنها به نوبت می‌خوابیدند). زمان گذشت و سقف‌ها و دیوارها بسیار فرسوده شد و هر آن، بیم خراب شدن آن‌ها می‌رفت.

وقتی اُسرا به شام وارد شدند، مشاورین یزید به او گفتند که نباید آنها را اسیر می‌کردی بلکه باید آنها را هم در میدان کربلا می‌کشتی تا قائله ختم شود. مشاورین با یکدیگر مشورت کردند و گفتند پس، آنها را در خرابه قرار بده تا شبی سقف خرابه را که در حالِ ریختن است، بر سر آنها خراب کنیم.

اُسرا را به خرابه آوردند. خرابه‌ای که امکاناتی نداشت و بسیار کوچک و آلوده بود.

«مِنهال» می‌گوید: عبور می‌کردم که امام سجاد علیه‌السلام را دیدم که از خرابه بیرون می‌آمد. عصا در دست داشت و رنگ صورتش پریده و مهتابی بود. استخوان‌های پایش همانند دو چوب خشک بود و اثر زنجیر و خون بر پایش بود. من سلام کردم. امام علیه‌السلام جواب دادند. پرسیدم: یابن رسول الله! روزگار چگونه می‌گذرد؟

ایشان سری تکان دادند و فرمودند: ای منهال! عرب بر عجم فخر می‌کند که رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله از ما و عرب است. بنی‌هاشم بر عرب فخر می‌کند که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله از ماست. اما ببین ما بنی‌هاشم را چنان اسیر کردند، همانند بنی‌اسرائیل به دست فرعون. سپس آیه‌ی 49 سوره بقره را تلاوت کردند: «يُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَکُمْ». فرعون، مردان آن‌ها را می‌کشت و زنانشان را به اسیری می‌گرفت. منهال! مال ما را غصب کردند و مردان ما را کشتند. عیال ما را اسیر کردند و کودکان ما از کربلا تا اکنون یک شکم سیر، غذا نخوردند و یک بار، از آب سیراب نشدند! کودکان و زنان ما از روز اسارت تا به امروز، آب کافی برای شست و شو نداشته‌اند! آنها، روزها به روزه و شب‌ها به عزاداری مشغول هستند… .

بنابراین، یزید قصد داشت که اسیران کربلا را همانند دیشبی، در خرابه‌ی شام از بین ببرد. به این صورت که حضرت زین العابدین علیه‌السلام را ببرند و سر از تنش جدا کنند و سقف خرابه را هم بر سر اسرا خراب کنند که همه زیر آوار بمانند و قضیه تمام شود. اما رقیه علیهاالسلام دیشب کاری کرد که نقشه‌ی آنها نقش بر آب شود. دیشب، حضرت رقیه علیها‌السلام زودتر بیدار شد و بهانه‌ی پدر را گرفت. بقیه‌ی کودکان هم بهانه‌ی پدرشان را گرفتند. خانم‌ها شروع به گریه کردند و شامی‌ها بیدار شدند. یزید بیدار شد و سر امام حسین علیه‌السلام را به خرابه فرستاد و واویلا شد… .

حضرت رقیه علیهاالسلام با شهادتش، مکر یزید را نقش بر آب کرد. اگر حضرت زینب علیهاالسلام تا دیشب، حضرت زین العابدین علیه‌السلام و اسرا را حفظ کرده است، از دیشب، رقیه علیهاالسلام آنها را حفظ کرده است.

حضرت رقیه علیهاالسلام با مرگش در خرابه، چند کار کرد:

1- اسرا را آزاد کرد (یزید، بوی انقلاب و شورش شنید بنابراین آنها را آزاد کرد).

2- دست‌های بسته و زنجیرها باز شد.

3- از امروز، رأس مطهر امام حسین علیه‌السلام دیگر بر نیزه، تشت، دروازه ها و… قرار نداشت. آن را در جعبه‌ای قرار دادند تا دفن کنند.

4- اولین مجلس روضه‌ی امام حسین علیه‌السلام در قصر یزید به درخواست حضرت زینب علیهاالسلام برقرار شد. (امروز وقتی یزید ملعون پیغامِ تسلیت داد، حضرت زینب علیهاالسلام فرمود: اگر می‌خواهی به ما تسلیت بگویی، ما بر حسین علیه‌السلام گریه نکرده‌ایم، یکی از سالن‌های قصرت را در اختیار ما قرار بده تا برای ایشان مجلس برپا کنیم).

5- با حرمش، سفارتخانه‌ی امام حسین علیه‌السلام را در کنار قصر یزید بنا کرد که الی الابد می‌درخشد. یزید و قصرش نابود شد اما سفارتخانه‌ی امام حسین علیه‌السلام تا ابد برقرار است.

 

پذیرایی در مجلس‌ امام حسین علیه‌السلام هم بعد مادی دارد هم معنوی

در جلسات گذشته گفتیم که در مجالس امام حسین علیه‌السلام با سه لقمه‌ی اشک، توسل و معرفت از ما پذیرایی می‌کنند و پذیرایی به دست حضرت فاطمه علیهاالسلام است. پذیرایی حضرت فاطمه علیهاالسلام دو جنبه دارد: یکی جنبه‌ی مادی و دنیوی و دیگری جنبه‌ی اخروی و معرفتی. برکات این مجالس آن‌قدر فراوان است که فقط خداوند می‌داند و بس!

روح بلند آیت الله احمد آشتیانی شاد. ایشان کتاب و نوشته‌های زیاد دارند. ایشان نقل می‌کند که روزی از خانه بیرون آمدم. زمان بلشویک‌های روسی بود. دیدم بر روی تمام دیوارها، عکس و پرچم و علامت کمونیست‌ها بود. بسیار ناراحت شدم که مرکزِ تنها کشورِ شیعه‌ی دنیا، تهران، به دست کمونیست‌ها سقوط کرده است و آنها همه جا را گرفته‌اند.

بسیار محزون شدم و گریه کردم. آنقدر گریه کردم که هنگام شب، در عالم رؤیا دیدم در مکه و منا هستم. در چادری نشسته‌ام و همچنان گریه می‌کنم. ناگهان کسی داخل چادرم آمد و گفت: رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله با تو کاری دارند.

من خدمت ایشان رفتم و اجازه‌ی ورود گرفتم. مأمور گفت: خوشا به سعادتت که اجازه‌ی دیدار پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله را گرفته‌ای. داخل شدم و دیدم رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله به همراه همه‌ی ائمه علیهم‌السلام نشسته‌اند و همگی لباس اِحرام بر تن دارند.

رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله به من فرمودند: بنشین. من نشستم.

ایشان نگاهی به من کردند و فرمودند: چرا محزون و گریان هستی؟ آنگاه، دست مبارکشان را به کمر امام حسین علیه‌السلام زدند و فرمودند: تا وقتی که پرچم و روضه‌ی حسین در ایران هست، حواس ما به مردم ایران هست! اینقدر ناراحت نباش.

من از خواب بیدار شدم و شادمان شدم. هفته‌ی بعد، ماه محرم آغاز شد و من هنگام صبح، از خانه بیرون آمدم و دیدم تمام علامت‌ها و پرچم کمونیست‌ها پایین آمده است و پرچمِ «السلام علیک یا اباعبدالله”» جای آنها را گرفته است و تمام شهر، رنگ و بوی عزای امام حسین علیه‌السلام را به خودش گرفته است.

ما هم باید خداوند را شاکر باشیم که موفق به مجلس‌نشینی برای امام حسین علیه‌السلام هستیم.

ورق علیه بنی‌امیه برگشت

آخرین تیر ترکش بنی‌امیه، ساکن کردن اهل بیت علیهم‌السلام در خرابه‌ی شام بود. آنها گمان می‌کردند که اگر امام حسین بنی‌امیه را به قتل برسانند، کار علویان تمام است. وقتی به معاویه گفتند که حالا که ولایت شام را به دست گرفته‌ای چرا باز هم اهل بیت علیهم‌السلام را آزار می‌رسانی؟! او پاسخ داد: تا وقتی که اذان می‌گویند و نامِ یتیمِ عبدالله در اذان برده می‌شود، من آرامش ندارم. این اسم را که از اذان بردارند، من آرامش می‌گیرم.

امام علی علیه‌السلام را کشتند، باز هم نامشان در اذان بود. امام حسن علیه‌السلام را کشتند، باز هم نامشان بود. امام حسین علیه‌السلام را کشتند، هلهله کردند که کار بنی‌هاشم تمام شد اما باز هم نشد و ورق علیه بنی‌امیه برگشت.

سر مطهر امام حسین علیه‌السلام را از بدن جدا کردند و از کربلا به کوفه و شام بردند. چهل منزل گرداندند و از هیچ اهانتی فروگذار نکردند اما باز هم این سر، تا به شام رسید، با معجزاتی که کرد، صدها یهودی، زندیق و نصرانی را مسلمان کرد.

وقتی تاریخ را می‌خوانیم، در قصر یزید، چهار شهید نصرانی را می‌بینیم که از علمای نصارا بودند. بلند شدند و از امام حسین علیه‌السلام دفاع کردند و کشته شدند. از علمای یهود هم شهید شدند. وقتی آن عالم یهودی پرسید: این سر کیست؟ پاسخ دادند: سر حسین است. گفت: مادرش کیست؟ گفتند: فاطمه! گفت: همان فاطمه که نامش در تورات هست؟! دوباره پرسید: پدرش کیست؟ گفتند: علی. گفت: همان علی که نامش در تورات و انجیل آمده است؟! ما یهودی‌ها، برای اسمشان ارزش قائل هستیم، شما چگونه قومی هستید؟! یزید دستور داد او را به شهادت رساندند.

یزید بر رأس مطهر چوب خیزران می‌زد، ورق برمی‌گشت. اهانت دیگری می‌کرد، ورق، بیشتر برمی‌گشت. آخرین تیر ترکشش این بود که شورا تشکیل داد که چگونه از این مخمصه‌ای که گرفتار شده است، خلاصی پیدا کند. گفتند: خون‌بهایش را بده.

یزید رو کرد به حضرت زینب علیهاالسلام و گفت: دخترِ علی! حالا کار از کار گذشته است. برادران و برادرزاده‌ها و پسرانت و… کشته شدند، برای هر کدام چقدر خون‌بها می‌خواهی؟!

حضرت زینب علیهاالسلام چنان با مشت بر استخوان سینه‌اش کوبید که همه گفتند، استخوانش شکست! و فرمود: چقدر بی‌حیا هستی؟! به نظر تو، قیمت خون حسین علیه‌السلام که «ثار الله» است، چه‌قدر است؟!

یزید ملعون رو کرد به امام سجاد علیه‌السلام و گفت: حالا که عمه‌ات نمی‌گوید، شما بگو. امام سجاد علیه‌السلام فرمود: هرچه داری از مال و ثروت برای خودت، ما چند چیز بیشتر از تو نمی‌خواهیم که آن هم برای خودمان بوده است و از ما غارت کرده‌اند:

1- عمامه‌ی پدرم حسین علیه‌السلام که بر سرش بود. گفت: عمامه را برای چه می‌خواهی؟! سوراخ شده، تیر خورده، پاره و خونین است؟! فرمود: این عمامه برای رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله است. این عمامه در میان ما بود و وقتی پدرم خواست علی اصغر علیه‌السلام را به میدان ببرد، این عمامه را بر سر بست و فرمود: شاید از این عمامه حیا کنند و قطره‌ای آب به لب عطشان آن تشنه‌کام بریزند. این عمامه به خونِ گلوی علی اصغر علیه‌السلام آغشته است و ما آن را می‌خواهیم.

2- مقنعه‌ی مادرم فاطمه علیهاالسلام را که به دست خودش بافته بود. بین در و دیوار که مانده بود، این مقنعه بر سرش بود. این مقنعه آغشته به خون مادرم زهرا علیهاالسلام است.

3- پیراهنی که در گودال قتلگاه بر تن پدرم بوده است را می‌خواهیم. روزی که مادرم زهرا علیهاالسلام به محشر بیاید و موی پریشان کند و انتقام خون حسین علیه‌السلام را بگیرد و بهشت را برای دوستان حسین علیه‌السلام شفاعت کند، این پیراهن را در آنجا، حضرت علی علیه‌السلام بر سر زهرا علیهاالسلام می‌اندازد تا مویِ پریشان فاطمه علیهاالسلام در زیر این پیراهن قرار گیرد.

وسایلی را که برده بودند، آوردند و تحویل امام سجاد علیه‌السلام دادند.

دیشب، آخرین تیر ترکش بنی‌امیه تمام شد و از امروز اهل بیت علیهم‌السلام آزاد شدند.

 توسل به اهل بیت علیهم‌السلام و کمک گرفتن از انرژی این بزرگواران

در مجالس اهل بیت علیهم‌السلام لقمه‌ی دیگری که با آن از ما پذیرایی می‌شود، لقمه‌ی توسل است، توسل به اهل بیت علیهم‌السلام.

امروزه در علم هم ثابت شده است که انسان‌ها برای اداره‌ی امور زندگی‌شان و برای پیشرفت و غلبه بر مشکلاتشان، نیازمند به این هستند که از انرژی بالاترِ دیگران استفاده کنند و باید این انرژی را از کسانی دریافت کرد که انرژی بالایی دارند. در این جهانِ هستی، بعد از قدرت و قوتِ خداوند، قدرت و قوتِ چهارده معصوم علیهم‌السلام است؛ و ما معتقد هستیم که توسل به این بزرگواران یعنی یاری و کمک گرفتن از قدرت و قوتِ این بزرگواران.

جالب اینجاست که ائمه علیهم‌السلام که دارای انرژی مافوق بشری هستند و عالَم بر سر انگشت آن‌ها می‌چرخد، خودشان هم به خودشان متوسل می‌شدند. امام، باید چهارده نشانه داشته باشد که دیگران ندارند. یکی از آن نشانه‌ها، معجزه است. معجزه با کرامت تفاوت دارد. عالِم نمی‌تواند معجزه کند بلکه کرامت دارد. امامزاده‌ها کرامت دارند. اینکه مریض را شفا می‌دهند و گره از کاری باز می‌کنند، کرامت است و معجزه، بیشتر درباره‌ی اثبات حقانیت است. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله، معجزه‌ی شق القمر کردند زیرا به ایشان گفتند که اگر این کار را بکند، به او ایمان می‌آورند که پیامبری است از جانب خداوند.

امام رضا علیه‌السلام در مشهد در جمعی نشسته بودند. مردی آمد و گفت: شما ادعای امامت می‌کنی؟!

امام علیه‌السلام فرمودند: بله، من امام هشتم هستم.

گفت: من شما را باور ندارم که امام هشتم باشی (با اینکه آن مرد، مسلمان بود). من معتقد هستم که امامت به هفتمین امام، تمام شده است. اگر ادعای امامت داری، پس معجزه‌ای کن.

امام علیه‌السلام فرمودند: اگر عصای دستم به تو گواهی دهد، آیا برایت کافی است؟

گفت: خیر، برای من گواهیِ عصا فایده ندارد.

امام علیه‌السلام فرمودند: چه می‌خواهی؟

گفت: من عاشق همسرم هستم. اکنون نمی‌توانم کار کنم یا غذا بخورم زیرا همسر محبوبم، مرده است. او نزدیک به یک سال است مرده است و من دفنش کرده‌ام اما از عشقم به او، ذره‌ای کم نشده است. حال شما که می‌گویی امام هستی، او را زنده کن و به خانه‌ام برگردان تا من در میان این جمعیت بگویم: «أَشْهَدُ أَن عَلی بنِ موسیَ الرِّضا، إمَامِی‌«.

تا این سخن را گفت، امام رضا علیه‌السلام فرمودند: به سرعت به خانه‌ات برو که همسرت در اتاق نشسته و تعجب کرده است که چرا کفن بر تن دارد و می‌ترسد!

مردم همراه آن مرد، دوان دوان به خانه‌اش رفتند. مرد وارد خانه‌اش شد. لحظه‌ای نگذشت که دست همسرش را در دست گرفت و به میان جمعیت آمد و فریاد زد: «أَشْهَدُ أَن عَلی بنِ موسیَ الرِّضا إمَامِی». مرد گفت: به خانه که رفتم، همسرم را دیدم که در میان اتاق نشسته است، ناراحت است، می‌ترسد و سؤال می‌کند: این کفن چیست که بر تن من است؟!

همین امام رضا علیه‌السلام که این حکایت، یکی از معجزاتِ بی شمار ایشان است، می‌فرماید: به حرمم که آمدی، مرا به مادرم فاطمه علیهاالسلام قسم بده چون زمانی که کار بر من هم سخت می‌شود، خدا را به مادرم فاطمه علیهاالسلام قسم می‌دهم. یعنی ایشان می‌فرماید: من هم از انرژی مافوق بشری فاطمه علیهاالسلام استفاده می‌کنم.

ما اگر بخواهیم بگوییم که لنگر اجابت کیست، می‌گوییم رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله هستند. هرکس کشتیِ اجابش متلاطم است و می‌خواهد آرام بگیرد، از ایشان مدد بگیرد. ایشان خاتم الانبیا هستند و لنگر کشتیِ تمام اجابت‌ها هستند اما ایشان به خانه‌ی فاطمه علیهاالسلام می‌آمدند و در می‌زدند، اجازه می‌گرفتند و به داخل خانه می‌رفتند و می‌فرمودند: فاطمه جان! بیا و نزد من بنشین. حسن و حسین را هم در سمت راست و چپ خودت بنشان که من گرفتار هستم. من برای گرفتاری‌ام دعا می‌کنم و تو و پسرانت آمین بگویید!

پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نماز شبشان را در خانه‌ی خودشان نمی‌خواندند. بین محراب و منبرشان هم نمی‌خواندند. بلکه سجاده‌شان را پشت پنجره‌ی خانه‌ی فاطمه علیهاالسلام می‌انداختند، نمازشان را می‌خواندند، آنگاه به سمت خانه‌ی فاطمه علیهاالسلام می‌چرخیدند، دست به دعا بلند می‌کردند و عرضه می‌داشتند: «الهی بِفاطِمَةَ بِفاطِمَةَ»؛ و حاجت می‌خواستند.

ائمه علیهم‌السلام هم به یکدیگر متوسل می‌شده‌اند.

گفت: بیمارم را از ایران به کربلا بردم. شب هنگام، امام حسین علیه‌السلام به خوابم آمدند و فرمودند: شفای بیمارت به دست پسرم علی بن موسی الرضا است، او را به مشهد ببر.

نقل می‌کند: سرطان گرفتم. مرا از قزوین به تهران آوردند. عمل‌های جراحی و مداواهای فراوان بر روی من انجام دادند اما هیچ کدام مؤثر نبود و من هر روز تحلیل می‌رفتم تا اینکه پوست و استخوان شدم. دیگر نمی‌توانستم غذا هم بخورم. از شدت ضعف، از تخت می‌افتادم، پس دست و پایم را به تخت بسته بودند. روزی یکی از پزشکان بر بالینم آمد و پرسید: خانواده‌ات به ملاقاتت می‌آیند؟ گفتم: بله، پنج شنبه، جمعه‌ها به ملاقاتم می‌آیند. گفت: زنگ بزن و بگو همه، زودتر به ملاقاتت بیایند. من فهمیدم که رفتنی هستم و عمرم تمام است. زنگ زدم به خانواده‌ام و همه آمدند. هرکس به ملاقاتم آمد فقط گریه کرد و رفت. تا نوبت به همسرم رسید، با دختر کوچکم که در بغلش بود، به ملاقاتم آمدند. کنار تخت من گریه می‌کرد، من هم گریه می‌کردم. به همسرم گفتم دخترم را نزدیک صورتم بیاورد تا آخرین بوسه را بر صورتش بزنم. همسرم صورت دخترم را نزدیک من آورد و من صورتش را بوسیدم. بغض، گلوی همسرم را گرفته بود. طاقت نیاورد، بچه را برداشت و بیرون رفت. دلم خیلی شکست. آرام آرام در گلویم روضه‌ی حضرت رقیه علیهاالسلام و خرابه‌ی شام و جان دادنِ غریبانه‌اش را خواندم. ناگهان دیدم درِ اتاق باز شد و دختری ماه‌پاره که چادر عربی بر سر داشت، نزدیک آمد و گفت: چرا نمی‌نشینی؟ گفتم: مرا به تخت بسته‌اند. گفت: کجا بسته است؟ من دیدم که دستانم باز است. او گفت: بلند شو و بنشین. گفتم: مرا عمل کرده‌اند و نمی‌توانم بنشینم. گفت: کجا را عمل کرده‌اند؟ من می‌خواستم آثار عمل را نشانش دهم که دیدم اثری از زخم نیست. از او پرسیدم: شما کیستی؟! گفت: مگر رقیه را صدا نمی‌زدی و گریه نمی‌کردی؟! مرا صدا می‌زنی اما وقتی من می‌آیم، مرا نمی‌شناسی؟! بلند شو، لباست را بر تن کن که زن و دخترت در حیاط بیمارستان از شدت گریه از حال رفته‌اند! من فریادی زدم، پرستارها آمدند و مرا ایستاده دیدند، پیراهنم را بالا زدم، اثری از زخم نبود!

بنابراین بر سفره‌ی امام حسین علیه‌السلام لقمه‌ی توسل را قرار داده‌اند. اما چرا ما به راحتی حاجت خود را از این توسلات نمی‌گیریم؟!

برخی موانع اجابت دعا و توسلات

در روزهای گذشته گفتیم که موانع مختلفی وجود دارد که نمی‌گذارد دعا بالا رود و به اجابت برسد و در حقیقت، دعا را حبس کرده است. هرکس باید خودش بررسی کند که چه مانعی در او وجود دارد که جواب توسلاتش را به سرعت نمی‌گیرد. این موانع متفاوت هستند.

– ممکن است برای یک نفر مانع، سخت‌دلی و قساوت قلب باشد. خداوند «ارحم الراحمین» است و انسان سخت‌دل را دوست ندارد. دعای قسی القلب را به اجابت نمی‌رساند و اگر هم به اجابت برساند به این دلیل است که نمی‌خواهد صدای او را بیشتر بشنود.

مرحوم آیت الله کوهستانی صبح به روضه رفت و بعد از آن به کلاس درس برای تدریس رفت. ناگهان دل درد گرفت. درد به قدری شدید شد که درس را رها کرد و به خانه بازگشت تا خود را مداوا کند. به خانه رسید. از داخل حمام، صدای ناله‌ی ضعیفی را شنید. به سمت حمام رفت و دید همسرش، دو پسر بچه‌اش را به حمام فرستاده است و در حمام، منقل را قرار داده است تا حمام گرم شود اما گازِ ذغال، آنها را مسموم کرده است و آنها بی حال شده‌اند و صورت‌هایشان کبود شده است و در حال مرگ هستند. بچه‌ها را بیرون آورد و دکتر را خبر کرد. بچه‌ها نجات پیدا کردند و اثری از دل درد هم در آقا نبود. آقا با خود فکر کرد که آن دل درد که ناگهان آمد و ناگهان از بین رفت، حتماً حکمتی دارد! همسرش را صدا زد و گفت: من کارِ هر روز خود را کردم اما حتماً تو کاری انجام دادی که خداوند دو فرزندمان را از مرگ نجات داد! همسرش گفت: شما که از خانه رفتید، دو طلبه از روستا آمدند که با شما کار داشتند. دیدم رنگشان پریده است. از آنها سؤال کردم آیا غذا خورده‌اید؟ آنها گفتند: خیر، ما دیشب هم در راه بودیم و شام نخورده‌ایم. امروز هم صبحانه نخورده‌ایم. من دو عدد نان با مقداری پنیر به آنها دادم و گفتم بخورید که گرسنه نمانید آنگاه مدرسه بروید که آقا آنجا هستند. آقا شروع به گریه کرد و فرمود: دو لقمه نان به آنها دادی و خداوند در عوض، دو اولادت را به تو برگرداند!

بعضی از ما نباید گله کنیم که چرا خداوند، توسلات و دعاهای ما را پاسخ نمی‌دهد بلکه باید سری به دل خود بزنیم و ببینیم مشکل از کجاست.

علی بن مهزیار اهوازی بیست مرتبه پیاده به مکه رفت به امید اینکه امام زمان عجل‌الله‌فرجه را ببیند. تمام نیتش در مسیر، این بود که امام زمان عجل‌الله‌فرجه را ببیند. دعاها و اذکار فراوان انجام داد اما موفق نشد. تا اینکه یک سال ناامید شد و گفت وقتی آقایم به من نگاهی نمی‌اندازد، برای چه بروم؟! دوستانش به او اصرار کردند و بالأخره او را با خود همراه کردند. اعمالش را انجام داد و به منا و عرفات رفت. طواف نسا را انجام می‌داد که ناگهان دستی بر شانه‌اش خورد. آقایی را دید که نمی‌شناخت. او گفت: علی بن مهزیار! فردا شب بارهایت را جمع می‌کنی طوری که همسفرانت متوجه نشوند سپس سوار بر مرکبت می‌شوی و به فلان جا می‌آیی که آقایت امام زمان عجل‌الله‌فرجه منتظر است.

علی بن مهزیار گفت: از خوشحالی خوابم نبرد. فردا بار و بنه‌ام را جمع کردم و منتظر شدم تا شب شد. سوار بر مرکبم شدم و به سمت محل قرار رفتم. آن مرد را دیدم. با هم به راه افتادیم. دو نفری مقداری تاختیم. به دشتی رسیدیم که گویی بهشت بود. چندین چادر در میان دشت زده بودند. چادری مانند خورشید در وسط آن‌ها می‌درخشید. گفت: خیمه‌ی آقا آنجاست، پیاده شو. من به محض اینکه پیاده شدم، گفتم: اسبم را کجا ببندم؟ او نگاهی به من انداخت و گفت: آیا تو واقعاً عاشق هستی؟! بیست و یک سال است که تقاضای دیدار معشوق می‌کنی، با اینکه خیمه‌ی او را دیده‌ای اما حواست به این است که اسبت را کجا بگذاری؟! (هنوز، یک طرف دلش به سمت دنیا بود) مرد گفت: نترس! آنکه تو را تا اینجا آورده است، یک نفر را هم برای مراقبت از اسبت در نظر گرفته است.

علی مهزیار، اِذن گرفت و به داخل خیمه رفت و نشست. گفت: امام زمان عجل‌الله‌فرجه چهارزانو نشسته بودند. من سلام کردم، ایشان پاسخ دادند و بر من بسیار حرمت گذاشتند. سپس پرسیدند: علی بن مهزیار! تا حالا کجا بودی؟! گفتم: آقا جان! من که هر سال از اهواز پیاده می‌آمدم، شما مرا قابل ندانستید. فرمود: می‌دانی چه چیز برای تو مانع بود؟ گفتم: آقا! شما بفرمایید. فرمود:

1- بلکه سوء خلق شما مانع شما است (بد اخلاقی از موانع مهم است. بداخلاق به کسی می‌گویند که در برخورد با دیگری، تسلط بر کلامش نداشته باشد.

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط گفت: به مسجدی رفتم تا نماز بخوانم. آقایی را دیدم که از سرش، نور به آسمان می‌رفت. با خود گفتم کنارش بروم و نماز بخوانم آنگاه با او دوست شوم تا از نفسش بهره بگیرم. در تمام مدت نماز، نور اطراف سرش بود. بعد از نماز هم این نور بود تا اینکه کنار درِ مسجد، نمی‌دانم خادم مسجد چه به او گفت که او عصبانی شد و با خادم شروع به جر و بحث کرد. دیدم نور از اطراف سرش ناپدید شد و او با صورتِ ظلمانی از مسجد خارج شد!)

2- امام زمان عجل‌الله‌فرجه فرمودند: بلکه قطع رحم دارید (امام صادق علیه‌السلام فرمودند: قطع رحم، پانزده سال از عمر هر دو طرف کم می‌کند.)

3- بلکه اغنیای شما، آنقدر به ثروت‌اندوزی و خوش‌گذرانی مشغول هستند که فکر فقرا را از سر به در کرده‌اند.

سپس امام عجل‌الله‌فرجه فرمودند: اما اگر نبودند عده‌ای که در دل شب، بیدار می‌شوند و اشکی می‌ریزند و استغفاری می‌کنند و فرج ما را می‌خواهند، ما رغبتِ یک نگاه هم به شما نمی‌کردیم (این نگاهی که هر از گاهی امام عجل‌الله‌فرجه می‌کنند به خاطر آنها است).

– یکی از موانع جواب گرفتن از توسلات، لقمه‌ی ناپاک است.

جسمِ ما را روح اداره می‌کند. روحِ ما با قوت و غذا جسمِ ما را اداره می‌کند. اگر قوت و غذا به روح نرسد، روح ضعیف می‌شود و جسم را رها می‌کند آن‌گاه مرگ رخ می‌دهد. حال، اگر این قوت و انرژی از حرام، به روح وارد شود و روح هم با حرام، بدن را اداره کند این انرژی وارد اعضای بدن می‌شود. وارد چشم می‌شود و چشم، حرام‌بین می‌شود و سیری‌ناپذیر، حرام می‌بیند. این انرژی حرام وارد گوش می‌شود و گوش، علاقمند به شنیدن حرام و اباطیل می‌شود. این انرژی، وارد زبان می‌شود و زبان، دروغگو و ریاکار و آزار رسان می‌شود.

حال، لقمه‌ی حرام که وارد زندگی شد، آیا برکت را کم می‌کند؟ بله، کم می‌کند. ممکن است بگویید که کسانی را می‌شناسید که حرام‌خوار هستند اما بسیار مال و مکنت دارند! من به شما می‌گویم که اگر پول، ماشین شود که قیمتی میلیاردی دارد و سوار بر آن شوند؛ آن پول، برکتش بیشتر است یا اینکه درمانگاه شود و سال‌های سال، مریض در آن معالجه شود؟! بنابراین برکت، به قیمت ظاهر نیست بلکه به بهره‌ای است که از آن می‌برند.

حرام، وقتی وارد زندگی شد و روح با حرام اداره شد، یک اتفاق می‌افتد؛ و آن، اینکه انسان را از رسیدن به لقای خداوند محروم می‌کند و فرد در جوار قرب خدا جایی ندارد. فرمودند: «مَا خُلِقْتُمْ لِلْفَنَاءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ»؛ خداوند، شما را برای فناء و نابودی خلق نكرده است بلكه شما را آفريده است كه هميشه بمانيد و باقی باشید. وقتی نَفَس رفت، زندگی روحانی و معنوی آغاز می‌شود. وقتی انسان مبتلا به حرام شد، از این بقا دور می‌شود. حرام، عذاب دارد و عذاب آن در عالم معنا، دور شدن از لقای خداوند است. به طوری که فرمودند: «مَن ماتَ، فاتَ»، اهل حرام وقتی مُرد، تمام می‌شود.

رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: روز قیامت، عده‌ای به قیامت می‌آیند که اعمال خوبشان به بلندای کوه احد است اما تمام این اعمال، «هَبَاءً مَنْثُورًا» (گرد و غبار پراکنده در هوا، بخار) است.

سلمان بلند شد و پرسید: یا رسول الله! چرا؟

فرمود: آنها دو رکعت نماز قضا نداشتند. آنها یک روزه‌ی قضا نداشتند. در دل شب بیدار شده، گریه کرده و دعا و عبادت کرده‌اند اما در طول روز، در جامعه وقتی حرامی پیش می‌آمد، خودشان را بر روی آن می‌انداختند و تمام و کمال، آن را برمی‌داشتند (از حرام، پرهیز نمی‌کردند).

– یکی دیگر از موانع اجابت توسلات، فاصله گرفتن از قرآن است.

به طور مثال آیه‌ی «وَ إِن یکادُ الَّذِینَ کفَرُ‌وا لَیزْلِقُونَک بِأَبْصَارِ‌هِمْ…» برکات و اسراری دارد که اگر آن را در زندگی پیاده کنیم، بسیار کارگشاست. امروزه دانشمندان عالَم زانو زده‌اند و بحث انرژی‌های منفی چشم انسان را از همین یک آیه استخراج می‌کنند.

وقتی متوجه می‌شوی که انرژی نگاه و چشم، چقدر قوی است، پی می‌بری که خداوند، چقدر جنس زن را دوست داشته است. این بحث بسیار مفصل است اما به طور خیلی خلاصه عرض می‌کنیم که در اسلام، بحثی تحت عنوان «حقِّ نظر» داریم.

حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: وقتی میوه‌ها را می‌چینند و در معرض نگاه قرار می‌دهند و همه آن را می‌بینند (دارا و ندار، سالم و مریض و… آن را می‌بینند. یک نفر می‌تواند آن را بخرد اما دیگری نمی‌تواند. همه‌ی دل‌ها آن را می‌خواهد اما عده‌ای به هر دلیل نمی‌توانند آن را بخرند. چون به این میوه، نظر و نگاه می‌افتد) طعم و مزه و خاصیتش گرفته می‌شود. (نظر و نگاهِ آن فردی که بر آن می‌افتد و نمی‌تواند خرید کند، آن آهی که می‌کشد، آن هوسی که می‌کند، همان باعث می‌شود که طعم میوه از بین برود. قدیمی‌ها، میوه‌هایی که مقابل دید همگان چیده شده بود را نمی‌خریدند.)

نگاه، نور و برکت را از لباس، خوراک، چهره، اندام و… می‌گیرد.

مرحوم محمدتقی جعفری از استادش ریاضت سالانه گرفته بود. چشم باطنش باز شد و آدم‌ها را به شکل باطنشان می‌دید. بسیار ناراحت و اذیت شد. نزد استاد رفت و گفت: طاقت ندارم، چشم مرا به حالت اول بازگردان. استاد گفت: آسان است برو بازار، نان و کباب بخر و بخور. چشم باطنت بسته می‌شود زیرا افرادی که عبور می‌کنند و بوی کباب به آنها می‌خورد و آنها آن کباب را نمی‌خورند، حق نظر به آن کباب پیدا می‌کنند. پس وقتی آن کباب را خوردی، چشم باطنت بسته می‌شود. او رفت و کباب خرید، خورد و چشم باطنش بسته شد.

فردی آمد نزد حضرت علی علیه‌السلام و عرض کرد: آقا! زندگی‌ام نمی چرخد کار و درآمدم مانند گذشته است اما زندگی‌ام نمی‌چرخد.

حضرت از او پرسیدند: آیا خریدت را خودت انجام می‌دهی؟

عرض کرد: بله.

فرمود: چگونه آن را به منزل می‌بری؟

عرض کرد: چیزهایی را که خرید کرده‌ام را بر روی دست می‌گیرم و به منزل می‌برم.

حضرت فرمودند: خریدت را طوری به خانه نبر که در مقابل دید همگان قرار بگیرد.

حال، متأسفانه باب شده است که افراد، خریدهایشان مانند جهاز و … را عکس گرفته و در شبکه‌های اجتماعی در مقابل دید همگان قرار می‌دهند! همه آن را می‌بینند اما خیلی از مردم، توان خرید ندارند. پس حق نظر و نگاه و انرژی منفیِ حسرت، بر آنها می‌افتد که بسیار مضر و مشکل ساز است. یا اینکه افراد، عکس سفره‌ی ناهار و شام خود را در شبکه‌های اجتماعی در معرض دید همگان قرار می‌دهند و انرژی منفی دیگران را خیلی راحت، وارد زنگی خود می‌کنند.

حال، چرا گفتیم که خداوند جنس زن را دوست دارد؟ آن خانمی که وارد جامعه می‌شود و زیبا و جوان است، لباسی پوشیده است که تمام اندامش مشخص است و خود را آرایش کرده و در معرض دیدِ انواع نگاه‌های نامطلوب، از نگاه‌های مریضِ افراد شهوت‌ران، جوان عزب، افرادی که همسرشان را دوست نداردند یا همسرش به این آراستگی نیست و …قرار می‌دهد؛ این خانم با چه‌قدر انرژی منفی ناشی از این همه نگاه، به خانه برمی‌گردد؟! یا اگر می‌خواهد ازدواج کند؟ با چه‌قدر نگاه منفی می‌خواهد به خانه‌ی بخت برود؟! این نگاه‌ها باعث ایجاد کسالت، به هم ریختگی اعصاب و… می‌شود. بنابراین خداوند می‌فرماید که خود را از معرض نگاه‌های نامطلوب بپوشان تا سالم بمانی.

بسیاری از نگاه‌ها، انرژی منفی دارد. انرژی منفی برخی از نگاه‌ها، خانمان‌برانداز است. خداوند به مردان می‌فرماید نگاه نکن تا انرژی منفی وارد نکنی و به زن هم می‌فرماید خودت را بپوشان تا از معرض انرژی‌های منفیِ ناخوشایند، مصون باشی. چون زن، جنس ظریف و لطیفی است، خداوند نمی‌خواهد آسیب ببیند و می‌فرماید خودت را از این نگاه‌ها بپوشان.

آمد نزد بزرگی و عرض کرد: گرفتار هستم.

فرمود: شبی 7 مرتبه بگو: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ». و هر صبح 7 بار بگو: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ».

عرض کرد: یک کدام از این اذکار را اشتباه گفتید؟

فرمود: چرا؟

گفت: ابتدای یکی «وَ لا حَوْلَ …» بود و دیگری «لا حَوْلَ…».

فرمودند: هر چه سرّ است در همین یک «واو» است. تو چه می‌دانی که چه سِرّی در اینها نهفته است؟!

پس در آیات قرآن اسراری نهفته است که ما نمی‌دانیم. در آیات حجاب، اسراری نهفته است که ما نمی‌دانیم.