دو برنامهی زبانی و عملی برای مؤمنین و مؤمنات در شبهای جمعه
ذکر عملی در شبهای جمعه
عقل و درایت کردن در کتاب خدا و کلام اهل بیت(ع)
معنای سه سلام خاص امام حسین(ع)
کسی که به رضای خداوند عمل کند، خداوند در دنیا چه عنایتهایی به او میکند؟
شب جمعه و شب توسل به حضرت صاحبالزمان(عج) است. توسلی به دامن بابرکت مهدی فاطمه(س) بگیریم تا انشاءالله فتح بابی بشود برای درهای بستهی حوائج و گرههای کوری که در زندگی همهی ما به نوعی وجود دارد. شب جمعه است و بنده همیشه این روایت را از رسول اکرم(ص) نقل کردم که فرمودند: شبهای جمعه خیراتتان را زود بفرستید و ارواحتان را معطل نکنید؛ زیرا از بعدازظهر پنجشنبه ارواح منتظر هستند و گاهی میبینند برای عدهای سبد، سبد خیرات میآید و آنها محروم میمانند، غمگین میشوند و روحشان شرمنده به جایگاهشان برمیگردد. پس زود خوشحالشان کنید تا دعای خیرشان شامل حالتان شود. (حتماً هم نباید پدر و مادر و اقوام نزدیک باشد؛ اقوام دور و فراموششده، همسایه و رفیقی که داشتی، همنشینی که داشتی و اگر هم نداشتی، مؤمنین و مؤمنات و مسلمین و مسلمات) بگو: «اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنينَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمينَ وَ المُسلِمَاتِ تَابِع بَينَنَا وَ بَينَهُم بِالخَيراتِ بحقّ محمدٍ و علیٍ و فاطمهَ و الحسنِ و الحسین و تِسعهِ المعصومین من ذریه الحسین(ع) به برکت صلوات بر محمد و آل محمد» که دعای همهی ارواح مؤمنین و مؤمنات و مسلمین و مسلمات به شما بازمیگردد.
الحمدالله ربالعالمین، الهی به درگاهت هزاران بار تکبیر و تهلیل و تحمید و تسبیح و تقدیس عرضه میداریم که امروز هم زنده هستیم و یک روز دیگر کنار سفرهی بابرکت اشک و توسل برای کربلای ابیعبدالله امام حسین(ع) نشستیم و انشاءالله بهرههای فراوان را از این مجلس خواهیم بُرد. شب جمعه است؛ شب ویژه و شب پایان هفته، شب اضافهکار به درگاه خداوند تبارکوتعالی برای مؤمنین و مؤمنات است.
دو برنامهی زبانی و عملی برای مؤمنین و مؤمنات در شبهای جمعه
مؤمنین و مؤمنات معمولاً در شبهای جمعه دو برنامه دارند؛ یک برنامه، ذکر زبانی و برنامهی دیگر، ذکر عملی.
در آداب زبانی شبهای جمعه، چند ذکر را برای خودمان برنامهریزی کنیم. در درجهی اول ذکر «لا اله الا الله»؛ در میان اذکار و اوراد نباید به دنبال عدد این ذکر باشیم. ذکر «لا اله الا الله» ذکر بدون عدد است. ذکر بدون عدد را وِرد میگویند. ذکر «لا اله الا الله» را ورد زبانتان کنید و در هر حالی این ذکر را بگویید. این ذکر، ذکر اخلاص است؛ زیرا در هر جمعی که باشید، میتوانید این ذکر را بگویید و چون لبهای شما تکان نمیخورد، کسی متوجه ذکر گفتن شما نمیشود. ذکر «لا اله الا الله» حِصن خداوند تبارکوتعالی است و دژ پروردگار است. کسی که مُدام به ذکر «لا اله الا الله» مشغول باشد و این ذکر را برای خود، ورد کرده باشد، داخل در چهاردیواری است که نگهبانش خداوند تبارکوتعالی است و پایههای دیوار، روی زمین و انتهایش در عرش خداوند تبارکوتعالی است و شیطان به این دژ دسترسی ندارد.
همان سخنی که امام رضا(ع) در ورود به ایران فرمودند: این حدیث شریف بعدها به «حدیث سلسلة الذهب» معروف شد؛ چون راویان آن حدیث همه از معصومین، رسول خدا(ص) و ائمه(ع) و جبرئیل هستند.
امام رضا(ع) این چنین آغاز کردند: پدرم، موسی بن جعفر الکاظم، برای من روایت کرد از قول پدرش، جعفر بن محمد الصادق، از قول پدرش، محمد بن باقر، از قول پدرش، علی بن الحسین زینالعابدین، از قول پدرش، حسین بن علی که در سرزمین کربلا شهید شد، از قول پدرش، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب که در کوفه شهید شد، از قول برادر و پسرعمویش، محمد رسولالله(ص)، از قول جبرئیل که خداوند فرمود: «کلمة لا اله الا الله حصنی فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی»
«کلمهی لا اله الا الله، دژ و حصار محکم من است. هر کس آن را بگوید، داخل حصار من شده و هر کس داخل قلعه و حصار من شود، از عذاب من در امان است.»
سپس حضرت رضا(ع) فرمود: آری، خداوند راست فرمود و جبرئیل و رسول خدا و ائمه اطهار(ع) همه راست گفتهاند؛ و امام(ع) ادامه دادند، اما در صورتی که به شرطهای آن عمل شود و من یکی از آن شرطها هستم.
فرمایش امام رضا(ع) به این معنی است که در هر زمانی امام و ائمهی اطهار(ع) شرط اساسی کلمهی «لا اله الا الله» است. یعنی خداوند، با اعتقاد به امامِ هر زمان، کلمهی «لا اله الا الله» را قبول میکند و گرنه نمیپذیرد. شخصی پرسید: آقا اعتقاد به مسئلهی امامت کنار «لا اله الا الله» است یا جزء «لا اله الا الله» است؟
امام(ع) فرمودند: خیر کنار نیست، بلکه جزء «لا اله الا الله» است. نبوت و ولایت جزء «لا اله الا الله» است. کسی که به اصل «لا اله الا الله» معتقد نباشد، اساس «لا اله الا اللهِ» او باطل است. این دژ، محل و روزنهی ورود دارد که شیطان از آن وارد میشود و آزار و اذیت میرساند.
«لا اله الا الله» را بدون عدد و به صورت ورد بگویید. در میان ائمه(ع)، استاد این ذکر که بیبدیل و بینمونه است، امام محمدباقر(ع) بودند که دم و بازدمشان با «لا اله الا الله» بود. حال، شما امشب این ذکر را بگویید و به امام محمدباقر(ع) هدیه کنید و از ایشان مدد و کمک بخواهید برای درک بیشتر «لا اله الا الله».
ذکر دوم؛ ذکر صلوات است. میتوانید به آن عدد بدهید، آنقدر که باعث آزار و اذیت خانواده نشود. بنده همیشه به شما خانمها گفتهام وقتی کنار همسرتان نشستهاید، تسبیح نچرخانید، بنشینید کنار همسرتان و مثلاً تلویزیون نگاه کنید. تسبیح و ذکر گفتنتان برای زمان دیگر و در خلوتتان است. وقتی کنار بچههایتان نشستهاید، تسبیح نچرخانید، آن ساعت، زمانِ خانوادهتان است. اگر دو تا صلوات بفرستی و مزاحمت برای کسی نباشد، بهتر از دو هزار صلواتی است که بفرستی و اعصاب کسی را خُرد کنی. نیاز نیست اینقدر تسبیح بچرخانید.
پیامبر(ص) فرمودند: اگر نورانیت یک صلوات را میان ارواح پخش کنند، از روح آدم ابوالبشر تا آخرین آدمی که در دنیا زندگی میکند، همه را سیر میکند و ظلمات را از همهی قبور میبرد. ما خیال میکنیم هر چه عدد، بالاتر میرود، اثرش بیشتر میشود؛ خیر، هر چه اخلاص و رعایت آداب بیشتر باشد، وزن و نورانیت، بالاتر میرود. بنده ده سال با مرحومه خانم مالک(ره) زندگی کردم، تسبیحشان را فقط سر جانمازشان دیدم و این را میدانم که دائمالذکر بودند. کسی صدای ذکرشان را نمیشنید و برای کسی مزاحمت ایجاد نمیکرد.
ذکر صلوات مخصوصاً در شبهای جمعه، ثواب مضاعف دارد.
سوم؛ توسل به حضرت صاحبالزمان(عج). حداقل 59 مرتبه «اللهم صلیِ علی المهدی»، این صلوات را رزق شبهای جمعهتان قرار دهید که از نظر معنویت، شما را اشباع میکند. «اللهم صلیِ علی المهدی»، ذکر بسیار عجیبی است. ذکر صلوات است؛ اما چون با نام حضرت مهدی(عج) عجین میشود، درهای ویژه و خاصی را باز میکند.
به ما گفتهاند اگر طالب گشودن دربهای معنوی هستید؛ «اللهم صلی علی محمد و آل محمد»، «اللهم صلی علی، علی بن ابیطالب»، «اللهم صلی علی فاطمه»، «اللهم صلی علی حسن بن علی» و…؛ با نام هر کدام از ائمه(ع) صلوات بفرستید. میتوانی یکشنبهها برای امیرالمؤمنین(ع) و حضرت فاطمه(س)، دوشنبهها برای امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، سهشنبهها برای ائمهی بقیع(ع) و…؛ امشب را برای امام زمان(عج) و پدر بزرگوارشان صلوات بفرستید. توسل اگر درست باشد، به عدد اول جواب میآید و به هزاران مرتبه، نیازی نیست.
توسل به قمر بنیهاشم ابوالفضل العباس(ع)
در شبهای جمعه سر حضرت شلوغ است. استاد ما میفرمودند: در شبهای جمعه دعای توسلتان را اول شب بخوانید چون اول شب که بگذرد، همهی ائمهی اطهار(ع) در کربلا هستند. من سخن ایشان را نقل میکنم که میفرمودند: آخر شب، امام حسن عسگری(ع) در سامرا نیستند و در کربلا هستند، موسی بن جعفر(ع) در کربلا هستند، ائمهی بقیع در کربلا هستند، همهی شهدا در کربلا هستند، ارواحی که در شبهای جمعه مقید به زیارت امام حسین(ع) اگر چه از راه دور بودند، همه در کربلا هستند؛ و پذیرایی به دست حضرت ابوالفضل العباس(ع) است. ایشان دربانی میکنند و در آخر به حرم میرود. تا هنگام سحر، همه در حرم امام حسین(ع) هستند و هنگام سحر، همه به حرم حضرت ابوالفضل(ع) مشرف میشوند.
برخی از توسلات به حضرت ابوالفضل(ع) را میدانید اما از توسلهای عجیبوغریب ایشان 133 مرتبه «یا عبدالله دَخیلِکَ یا ابوالفضل» است یعنی ای بندهی خدا دخیل تو هستم یا ابوالفضل. امشب، برای فرج صاحبالزمان(عج) و شفای همهی بیماران و همهی کسانی که نفسشان تنگشده و نمیتوانند نفس بکشند و اقوامشان نفس به نفس نگرانی میکشند، نیت کن و بگو.
این برنامهی ذکر زبانیتان هر شب جمعه ذکر «لا اله الا الله» و صلوات و توسل به امام زمان(عج) و توسل به حضرت ابوالفضل العباس(ع).
ذکر عملی در شبهای جمعه
برای اینکه جا ماندهام و جا ماندن، گریه دارد. به خاطر دارید که در بچگی وقتی پدر و مادرهایمان جایی میرفتند و ما را با خودشان نمیبردند تا وقتی که برگردند، ما گریه میکردیم و بهانه میگرفتیم. امشب مادر ما حضرت زهرا(س) کربلا هستند و ما جا ماندیم. شهدا به کربلا میروند و ما جا ماندیم؛ جا ماندن گریه و اشک دارد.
شخصی گفت: صبحهای جمعه با دوستم به پیادهروی میرفتم و میدویدیم و بعد نان سنگک میگرفتم و به خانه میبردم و با حاج خانم صبحانه میخوردیم. یک روز که ورزشمان را تمام کردیم، با دوستم آمدم که نان سنگک بخرم، دیدم نانوایی پُر از نان است و هیچکس هم نیست که بخرد. گفتم: شاطر! امروز مشتری نداشتی؟ گفت: نمیدانم چرا نانِ اضافه پختم! 120 عدد نان باقی مانده است.
نانم را گرفتم، ناگهان به دلم افتاد که تمام 120عدد نان را بخرم. گفتم: شاطر، تمام 120 نانت را میخرم. رفیقم گفت: مگر به سرت زده! اینهمه نان را میخواهی چه کار کنی؟! گفتم: به دلم افتاده بخرم، حالا یک کاری میکنم، پخش میکنم میان همسایهها. دوستم مدام غُر میزد. به او گفتم: کوچه پسکوچهها را بگردیم، صبح جمعه است، شاید دعای ندبه و روضهای پیدا کنیم و آنجا خیرات کنیم. چند کوچه را گشتیم، دیدیم در کوچهای بر سر خانهای، پرچم زدهاند، درب خانه باز است و معلومِ که هیئت بزرگی است. کنار درب، آقایی ایستاده و دست روی دست میزند و مضطرب است. ماشین را نگه داشتم، پرسیدم حاجآقا، صاحبخانه هستی؟ گفت: بله. گفتم: 120 نان سنگک دارم، اجازه میدهید بیاورم داخل هیئتتان. مرد گفت: بفرمایید قدم رنجه کردید. رفتم داخل. نانها را تقسیم کردند، صبحانه دادند و همه خوردند. آمدیم برویم که دیدیم صاحبخانه کنار در با یکی بحث میکرد که مرد حسابی! چرا نانها را دیر فرستادی؟ چایی کهنه شد، دعا تمام شد، مردم معطل بودند! آن مرد گریه میکرد و میگفت: ببخشید، من خواب ماندم و اصلاً نان نفرستادم، حالا هم آمدهام که معذرتخواهی کنم. صاحبخانه گفت: پس 120 نانی که من دیشب سفارش دادم، چه کسی آورد؟! من آرام، دست دوستم را گرفتم و گفتم: چیزی نگو، بیا برویم، دیدی که من برای چه نانها را خریده بودم، دیدی آن کسی که به دل من انداخت نان بخرم، اربابمان امام حسین(ع) بود، دیدی چقدر حواسش به مهمانانش هست.
آن روضهخوان معروف تعریف میکرد: زمستان بود و عبایم گِلی شده بود. عبایم را شستم و انداختم کنار چراغ والور قدیمی که خشک شود اما عبا آتش گرفت و سوخت. من ماندم بدون عبا و عبای دیگری هم نداشتم. روضه معطل بود و من مانده بودم که چه کنم؟! ناگهان در خانهام را زدند، دیدم آقایی است که درون یک سینی، عبایی گذاشته، به من گفت: این عبا را بگیر، روی دوشت بینداز و به مجلس برو که مستمعین روضهی امام حسین(ع) معطل هستند. عبا را انداختم روی دوشم و رفتم روضهام را اداره کردم. بعدها وصیت کرد که این عبا را درون قبر زیر سرش بگذارند که این هدیهی اربابم امام حسین(ع) است.
اما ما که دور هستیم، چه کنیم! دستت را روی قلبت بگذار که امام جعفر صادق(ع) فرمودند: نگاهی به سمت کربلای معلا کنید، نیت زیارت کنید و بگویید:
«قَصَدْتُكَ بِقَلْبِي زَائِراً إِذْ عَجَزْتُ عَنْ حُضُورِ مَشْهَدِكَ وَ وَجَّهْتُ إِلَيْكَ بِسَلاَمِي لِعِلْمِي بِأَنَّهُ يَبْلُغُكَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْكَ فَاشْفَعْ لِي عِنْدَ رَبِّكَ»[1]
«من با قلبم قصد زيارت شما كردم، زيرا اكنون ناتوان از زيارت شما از نزديك هستم و سلامم را تقديم حضورتان میکنم؛ زيرا مطمئنم كه سلامم به شما خواهد رسيد. حال از شما میخواهم كه در نزد خدا از من شفاعت كنيد.»
مرحوم آیتالله بهاءالدینی روحشان شاد؛ نماز شبشان ترک نمیشد. زمانی سفر رفته بودند، شب در اتاق با راننده خوابیدند. راننده میگوید: اذان صبح بلند شدم، دیدم دیشب آقا برای اینکه مزاحم من نشوند و من بیدار نشوم، برای نماز شب از رختخواب بیرون نیامده و در رختخواب نماز شبشان را خواندهاند.
امشب همه چیز مهیاست؛ گریه بر امام حسین(ع) هم مهیاست، هر گوشهی کربلا را یاد کنی اشک است، یاد عطش اباعبدالله(ع) کن. تقریباً تمام مقاتل نوشتهاند، آن ساعت آخر، امام(ع) هرگاه به زمین میافتادند، خودشان را به سمت فرات میکشیدند، نه برای اینکه آب بنوشند، بلکه برای اینکه بتوانند راهی باز کنند تا قدری آب برای کودکان بیاورند. وقتی میایستادند، صورتشان غرق در خون بود، نفس که میکشیدند، از شبکههای زرهاشان خون میجهید، نگاهشان به فرات بود، شاید در دلشان میگفتند: ای فرات! اگر یک قطره از تو، به گلوی علیاصغرِ من(ع) ریخته میشد، از تو چه کم میشد؟! ملعونی دید حسین(ع) که آب مهریهی مادرش بود، غرق در خون، به فرات نگاه میکند، با صدای بلند گفت: پسر علی! چرا به آب نگاه میکنی، فرات را میبینی چطور موج میزند، مانند فیروزه میدرخشد، حیوانات صحرا مجاز هستند از این آب بخورند اما به تو یک قطره نمیدهیم!
همین عطش را یاد کن، روضه همین است. اشک خودش میآید، اگر اشک نیامد، فقط آه بکش؛ هر کدام از اینها مراتب دارد.
مکه که میروی، هفت مرتبه سعی صفا و مروه میکنی. امام حسین(ع) هفتاد مرتبه از خیمه تا مقتل هروله و رفتوآمد کرده که هر کدام سِری داشت. کنار بدن هر شهیدی که آمدند، سِری دارد. دو مورد از آنها عجیب است: 1. امام(ع) کنار بدن قاسم(ع) به سرعت آمدند، مقاتل نوشتهاند که امام حسین(ع) کنار بدن قاسم(ع) ننشست، ایستاد و نگاه کرد. بغل نکرد و سر به زانو نگرفت. چرا؟! بنده از قول اساتید میگویم که شاید امام(ع) میترسید اگر بنشیند، دیگر نتواند بلند شود. برخی میگویند زیرا بدنی باقی نمانده بود که امام(ع) کنارش بنشیند، 13 سالهای که زیر سم اسب مانده بود. برخی میگویند، امام(ع) دید که قاسم(ع) پا بر زمین میکوبد، ایستاد تا جان به جان آفرین تسلیم کند.
وقتی امام(ع) کنار پیکر ایشان رسید، در حالی که پیشانی خودشان را هم سنگ زده بودند و شکسته شده و صورتشان غرق در خون بود؛ دید که بانویی کنار علیاکبر(ع) نشسته و ایشان را در آغوش گرفته و عبای خود را روی علیاکبر(ع) کشیده است؛ بسیاری نوشتهاند که حضرت زینب(س) زودتر رسیده بودند؛ اما برخی از ارباب مقاتل که معتبر هستند، نوشتهاند مادربزرگشان زهرای مرضیه(س) آمده بودند و بدن را پوشانده بود که وقتی امام حسین(ع) میرسد، ناگهان این بدن را نبیند. ابیعبدالله(ع) آمدند و زانو زدند، حضرت زهرا(س)سر نوه را در دامن پسر گذاشت. پسر، خونها را پاک کرد، علیاکبر(ع) چشمهایشان را باز کردند دیدند صورت پدرشان غرق در خون است. اگر دست داشت او هم صورت پدر را پاک میکرد؛ اما دستی در بدن نمانده بود که بتواند صورت غرق در خون پدر را پاک کند.
بنده میخواهم بگویم: فاطمه جان! من نمیدانم از دیدن بدن إرباً إربای علیاکبر(ع) بیشتر جگرتان پارهپاره شد یا وقتی پیشانی حسینت را شکسته دیدی؟!
مینویسند: سپس خانم حضرت زینب(س) رسید؛ اگر ایشان سر علیاکبر(ع) را بر دامن امام حسین(ع) نمیدید، خانم زینب کبرا(س) نمیتوانست تشخیص بدهد که این جوان، علیاکبر(ع) است… .
عقل و درایت کردن در کتاب خدا و کلام اهل بیت(ع)
مستمعین گرامی بنده از شما خواهش میکنم، احادیث و روایاتی که میشنوید، در آنها درایت کنید. همان سلامی که امام جعفر صادق(ع) فرمودند که اینگونه سلام بدهید، در آن درایت کنید. امیرالمؤمنین علی(ع) فرمودند: مؤمن برای اینکه خودش را به نوک قلهی ایمان برساند، باید در سخنان ائمهی اطهار(ع) و پیامبر اکرم(ص) و کتاب خدا درایت و تفکر و تعقل داشته باشد.
فقط شنیدن، چیزی را عوض نمیکند، بلکه عشق و درایت، محبت و درایت باید همراه یکدیگر باشند. آنچه از معارف اهلبیت(ع) به سمت شیعیانشان سرازیر شده، بر اثر محبت و عقلِ شیعیان بوده است. ائمه(ع) سنجیدند که عشق شیعیان به ائمه(ع) چقدر است و درایت و تعقل و اندیشهشان، باعقل جلو رفتنهایشان و درک معانی کردنشان چقدر است، آنگاه به دامنشان معرفت ریختند.
یکی از یاران امام جعفر صادق(ع) خدمت ایشان آمد و عرض کرد: یا بن رسولالله(ص)! من هر وقت و هر زمان از شب و روز، در خوشی و ناخوشی به یاد اباعبدالله الحسین(ع) میافتم و یا اسم ایشان را میشنوم، قلبم در سینهام به تپش درمیآید و بیتاب میشوم. امام(ع) وقتی این عشق و محبت و این استعداد را در او دید، آنوقت به ایشان فرمودند: در این حال که یاد امام حسین(ع) میکنی و قلبت به تپش میافتد، دستت را بر سینه بگذار و سه مرتبه بگو: «صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّه»، و وقتی خواستی مشرف به حرم اباعبدالله الحسین(ع) شوی، با آب فرات غسل کن، لباس پاکیزه بپوش و پایبرهنه برو؛ زیرا به حرمی از حرمهای خداوند وارد میشوی. بین راه فراوان بگو « اللّٰهُ أَکْبَرُ و لاإِلٰهَ إِلّا اللّٰهُ و سُبْحانَ اللّٰه» و بر پیامبر(ص) و اهلبیتشان فراوان صلوات بفرست. سپس وقتی وارد شدی، پشت به قبله، رو بهصورت امام حسین(ع) کن و بگو: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللّٰهِ وَابْنَ حُجَّتِهِ» و سپس بگو: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا قَتِيلَ اللّٰهِ وَابْنَ قَتِيلِهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللّٰهِ وَابْنَ ثَارِهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وِتْرَ اللّٰهِ الْمَوْتُورَ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ.»
معنای سه سلام خاص امام حسین(ع)
حال، ما باید در این سلامهایی که امام(ع) به او فرمودند، درایت و فکر کنیم. چهار سلام است که با یکدیگر تفاوت دارند. یک سلام، سلام عام است «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللّٰهِ وَابْنَ حُجَّتِهِ»، این سلام، برای همهی ائمه است. امام حسن(ع) حُجَّةَ اللّٰهِ وَابْنَ حُجَّتِهِ هستند، علی بن الحسین(ع) حُجَّةَ اللّٰهِ وَابْنَ حُجَّتِهِ هستند، امام مهدی(عج) حُجَّةَ اللّٰهِ وَابْنَ حُجَّتِهِ هستند. در این سلام امام حسین(ع) هیچ تفاوتی با ائمهی دیگر ندارند؛ اما سه سلامِ دیگر، سلام خاص هستند.
«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا قَتِيلَ اللّٰهِ وَابْنَ قَتِيلِهِ»، هیچکس در عالَم نیست و به هیچکس در عالم چنین لقبی ندادهاند که خودش، کشتهی راه خدا باشد و پدرش هم کشتهی راه خدا باشد. امیرالمؤمنین علی(ع) کشتهی راه خدا هستند و با شمشیر شهیدشان کردند اما پدرشان حضرت ابوطالب(ع) که شهید راه خدا نبودند. امام حسین(ع) «قَتِيلَ اللّٰهِ وَابْنَ قَتِيلِهِ» هستند و فقط ایشان به این لقب مفتخر هستند.
«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللّٰهِ وَابْنَ ثَارِهِ»، ای خون خدا و پسر خون خدا. آیا به امام علی بن الحسین(ع) میگویند ثارالله؟! خیر. به امام رضا(ع) میگویند ثارالله؟! خیر، همه به سم مسموم و شهید هستند اما ثارالله، امام حسین(ع) هستند و پدرشان هم ثارالله هستند.
«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وِتْرَ اللّٰهِ الْمَوْتُورَ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»، ای یگانه و دُردانهی خداوند در آسمانها و زمین.
در ادامهی این سلامها میگوییم: «أَشْهَدُ أَنَّ دَمَكَ سَكَنَ فِي الْخُلْدِ، وَاقْشَعَرَّتْ لَهُ أَظِلَّةُ الْعَرْشِ، وَبَكىٰ لَهُ جَمِيْعُ الْخَلائِقِ»، من گواهی میدهم که خون شما ساکن در خُلد شد و وقتی ساکن در خُلد شد، تمام پایههای عرش لرزید و تمام خلایق به گریه درآمدند؛ از آنچه در عرش و مافوق عرش بود و آنچه در قعر جهنم است، تماماً به گریه درآمدند.
میتوانیم درک کنیم که خون در خلد ساکن شود، یعنی چه؟! خُلد، محل سکونت روح است. خُلد، جای سکونت ارواح مؤمنین و مؤمنات و ارواح شهدا و ارواحی که مورد قبول حقتعالی و امضای پیامبر(ص) و ائمه(ع) است. این یک اصل است که محل سکونت ارواح در خلد است و در این طبقه جایشان میدهند. حال، چه اتفاقی باید بیفتد که جابهجا شود و روح برود «عند ملیک المقتدر» و خون بیاید و در خُلد ساکن شود؟! این فقط برای امام حسین(ع) است که خونش نه فقط ساکن شود، بلکه در اثر این سکونت، عرش الهی را به لرزه دربیاورد و این لرزه در کل کائنات حزن و گریه ایجاد کند. سیر صعودی، انتهایش عرش خداست و سیر نزولی، انتهایش طبقهی هفتم جهنم است؛ از زمین، سیر صعودی کرد و عرش و مافوقش را لرزاند و به گریه درآورد؛ و از زمین سیر نزولی کرد و دوزخ و قعرش را لرزاند و به گریه درآورد! این چه انقلابی است که روح به عرش برود، عند ملیک المقتدر ساکن شود و خون بیاید در جای روح ساکن شود؟! آیا بر این امام حسین(ع) نباید گریه کرد؟! آیا به سمت این امام نباید حرکت کرد؟ آیا نباید پیاده زیارتش کرد؟! آیا برای فهمش نباید به خدا التماس کرد؟!
بنابراین ما باید تلاش کنیم که خودمان را جزء شیعیان معقولشان قرار دهیم.
در جلسهی قبل عرض کردیم که امام جعفر صادق(ع) فرمودند: محبان ما سه دسته هستند؛ گروه اول، گروه اعلی که سر مویی در وجود آنها از محبت ما خالی نیست. اوصاف این گروه این است که خداوند را به وحدانیت و «لا اله الا الله» شناختند. سپس صفات و اسماء خداوند را شناختند، صفاتی را که در دعای جوشن کبیر میخوانیم، صفاتی که امیرالمؤمنین علی(ع) در مناجات مسجد کوفه میخوانند، صفاتی که امام حسین(ع) در دعای عرفهاشان مطرح میکنند. آنگاه وقتی صفات خداوند را شناختند، درک میکنند که خدایی به این خوبی دارند، پس توکل بر او میکنند و او را کفیل خود قرار داده و سپس به دستورات و احکامش پایبند میشوند. آنها سرشان برود، حساب و کتاب مالیاشان نمیرود. یک سال ممکن است یک میلیارد خمس بدهد و یک سال ممکن است 5 هزار تومان خمس بدهد. هم سال 5 هزارتومانیاش را حساب میکند و هم سال یک میلیاردیاش را حساب میکند؛ سرش برود، از احکام اسلام نه جلوتر میرود و نه عقبتر. نماز شکستهاش، شکسته است؛ اداواصول درنمیآورد که نماز شکسته برای آن زمانی بود که با شتر میرفتند! روزهی شکستهاش، شکسته است. وقتی مریض است و باید روزهاش را بخورد، میخورد. حجابش، حجاب است و مانند زنان زمان جاهلیت نمیگردد و چوب حراج به اندامش نمیزند؛ کاری که متأسفانه زنان امروزه میکنند! زشتترین عمل این است که چه زن و چه مرد، چوب حراج به اندام خودش بزند و اندام خودش را در معرض دید نامحرم قرار بدهد. فرقی نمیکند مردی که خود را زینت کند و در معرض دید دیگران قرار بدهد و یا زنی که چنین کند. پس امربهمعروف برای او چه میشود؟ او امربهمعروف نمیخواهد زیرا خدا را نمیشناسد، او در «لا اله الا الله» اش لنگ است، او در توحید صفاتیاش لنگ است، او در توحید افعالیاش لنگ است. او را ابتدا باید با خداوند آشنا کنیم، با قهاری و مهربانی خداوند آشنا کنیم، با بخشش و خشم خداوند آشنا کنیم، وقتی خداوند را خوب شناخت، به توحید صفاتی هم که رسید، آنگاه به احکام خداوند پایبند میشود.
کسی که به رضای خداوند عمل کند، خداوند در دنیا چه عنایتهایی به او میکند؟
خداوند فرموده: کسی که به رضای من عمل کند و به احکام من عمل کند، من در همین دنیا به او عنایتهایی میکنم:
یک چوپان است؛ اما خداوند، پردهی خودش را بین او و خود، کنار زده است اما یک نفر هم آنقدر محجوب به حجاب ظلمانی است و آنقدر پردهاش غلیظ است که خداوند را در کارش شاهد میگیرد در حالی که میداند، دروغ میگوید. خداوند را به عمل خلافش شاهد میگیرد و نمیترسد! اینجا بین خداوند و خودش پرده انداخته و در آنجا پرده کنار رفته است. پرده کنار رفته چون مقید به خدا و احکام خداست. چون به توحید ذاتی و توحید صفاتی رسیده است، به توحید افعالی رسیده و توحیدش را کامل کرده است.
پیامبر(ص) سورهی مرسلات را بر منبر تلاوت میکردند، یک عده از خوف، غش میکردند و یک عده هم نشسته بودند و کاملاً بیتفاوت بودند و پوزخند میزدند. یک عده از مسجد که بیرون میرفتند، از هیبت کلام خداوند حیران بودند، یک عدهی دیگر به یکدیگر میگفتند: تو فهمیدی که چه گفت؟! من که نفهمیدم، سر و صدایی شنیدم ولی چیزی نفهمیدم! عمر بن خطاب ملعون، پای همان آیات نشست که سلمان فارسی و ابوذر غفاری نشستند.
ابوذر به توحید رسیده بود، وقتی خدمت پیامبر(ص) آمد، عرض کرد: خدایت را معرفی کن. پیامبر(ص) وقتی معرفی کرد. ابوذر عرض کرد: من این خدا را خیلی وقت است که میشناسم. وقتی در بیابان چوپانی میکردم و به آسمان نگاه میکردم، میگفتم حتماً قدرتی هست که این آسمان را سرپا نگهداشته است. اسمش را نمیدانستم چیست؛ من خیلی وقت است که به این خدا اعتقاد داشتم.
خداوند هم به پیامبر(ص) میفرماید، تلاش بیهوده نکن، غمگین مشو که تو نمیتوانی به مرده، چیزی بشنوانی. مرده نمیشنود، برای شنیدن، حیات لازم است؛ برای حیات، قدرت معنوی و انرژی معنوی لازم است. کسی که خداوند را نمیشناسد، انرژی معنویاش از کجا میآید؟! همین آیات را امام حسین(ع) خواند، شمر هم شنید و چهار نفر دیگر هم شنیدند. آنها شبانه خدمت امام حسین(ع) شتافتند. شما فکر میکنید که حُر در کربلا سمبل چیست؟ سمبل نفس اماره که با یک کلام حسین بن علی(ع) به یقظه و بیداری میرسد. همهی عمرش نوکر بنیامیه بود اما نور کلام امام حسین(ع) به قلبش خورد و بیدار شد. همین جملات را امثال شمر و خولی و عمر سعد هم شنیدند و شاید بیشتر هم شنیده بودند. حُر با امام حسین(ع) مراودهی نداشت. لازم نیست خیلی بشنود، یک کلمه کفایت میکند.
حدیث قدسی؛ خداوند فرمودند: به عزت و جلالم سوگند، تا وقتی بندگی مرا میکنی، بین خودم و تو هیچ زمانی مانع نمیشوم، هیچوقت تو را از خودم جدا نمیکنم و هیچوقت تو را به خودت وانمیگذارم؛ تا هر وقت خواستید، بر من وارد شوید؛ من این چنین با دوستانم برخورد میکنم.
آن وقت، من و شما میگوییم چرا ابوالفضل(ع) آب نخورد؟! جای عقل حضرت ابوالفضل(ع)، خداوند نشسته است. ابوالفضل(ع) بندهی ویژهی خداوند است. وقتی خداوند با محبان درجهی اعلی چنین برخورد میکند، با ابوالفضل(ع) که شیعهی درجهی یک برادرش امام حسین(ع) است، چگونه رفتار میکند؟! من و شما میگوییم چرا خانم زینب(س) نفرین نکردند؟! حضرت زینب(س) عاشق امام حسین(ع) است. وقتی در عقل محبّ درجه یک امام حسین(ع)، خداوند مینشیند، او عقیلهی بنیهاشم میشود. جای عقل ایشان، خداوند نشسته که توانسته این کاروان را که سالارش، سرش بالای نیزه و تنشن عریان روی زمین کربلا مانده است، به سرمنزل مقصد برساند. ببرد تا کجا؟ تا مدینه؟! خیر، تا نزد صاحبالزمان(عج).
امروز هم کاروانسالار، حضرت زینب(س) است و فردا هم حضرت زینب(س) است؛ بهجرئت میگویم که زینب(س) باید عَلَم افتاده بر زمین کربلا را در زمان ظهور به دست صاحبالزمان(عج) بدهند. ایشان عقیلهی بنیهاشم هستند. وقتی شما محب درجهیک امام حسین(ع) شوی، خداوند جای عقلت مینشیند، آنگاه خطا و اشتباه نداری. ما همهی عمرمان، داریم راهِ رفته را بازمیگردیم. بیست سال میرویم، میبینیم خطا کردیم و بازمیگردیم. میترسم لحظهی آخر، سر جای اول باشیم.
این درجهی از معرفت، معرفت شهودی نام دارد. معرفت شهودی، ابتدا یک لحظه به وجود میآید که به آن یقظه میگویند، سپس کمکم ادامهدار میشود تا جایی که شخص بتواند تحمل کند. آنقدر بیشتر میشود که تمام اوقات آدم و نفسهای آدم و زندگی آدم را پُر میکند. گاهی به آن جذبه میگویند، مثل آهن و آهنربا. گاهی به آن تجلی میگویند. نور الهی تجلی پیدا کرد. (کجا تجلی پیدا کرد؟ دستی بر سر یتیمی کشیدی، تجلی کرد؛ دست فقیری گرفتی، تجلی کرد؛ مشکلی از مشکلات مسلمانی را حل کردی، تجلی کرد؛ آبرویی که خدا به تو داد را خرج بندگانش کردی، تجلی کرد.) وقتی برای انسان این حالت پیش بیاید، کمکم به آنجایی میرسد که جز به خدای تبارکوتعالی به هیچچیز دیگری توجه نمیکند. این مرحلهی اول است.
ذکر مصیبت
شب جمعه است؛ ارواح مؤمنین و مؤمنات، پدر و مادرهایمان، اساتیدمان، شهدا و جانبازهای عزیز را به سفرهی روضه مهمان کنیم.
از روضههای داغ کربلا، سخن جناب فاطمهی صغری(س)، دختر امام حسین(ع) است. برخی نوشتهاند که ایشان همان نامزد حضرت قاسم(ع) بود که عقدشان را امام حسین(ع) خوانده بود. وقتی کاروان به مدینه رسید، ابتدا به خانهی امام سجاد(ع) رفتند و حضرت زینب(س)، همه را از آنجا به خانههایشان فرستاد. سکینه(س) و رباب(س) به منزل رباب(س) رفتند، عیالات علیاکبر(ع) به منزل ایشان رفتند، عیالات حضرت عباس(ع) به منزل خانم امالبنین(س) رفتند، حضرت زینب(س) دیدند که فاطمهی صغری(س) همچنان ایستاده است، از ایشان پرسیدند: چرا نمیروی؟ ایشان عرض کرد: کجا بروم؟! بروم خانهی پدرم یا خانهی عمویم؟! هر یک کلمهی که میگفتند، خدا میداند با دل حضرت زینب(س) چه میکردند… .
این بیبی نقل میکند: روز عاشورا، من جای بلندی ایستاده بودم و به مقتل پدرم نگاه میکردم، به صحرای کربلا نگاه میکردم که یاران پدرم بر زمین ریخته بودند. اسبهای دشمن جولان میدادند. (امام حسین(ع) تا وقتی زنده بودند، از شهدای کربلا حمایت میکردند و نگذاشتند بدن هیچ شهیدی را برهنه کنند، نگذاشتند سر شهیدی را از بدن جدا کنند. ایشان میخواستند اول سر خودشان جدا شود، بدن خودشان عریان و پایمال اسب شود، بعداً یارانشان…) به این فکر میکردم که آیا خون ما را هم میریزند؟ یا ما را اسیر میکنند؟ در این احوال دیدم دشمن به خیمهها حمله کرد و برادرم دستور فرار داد و همه در این بیابان پراکنده شدند، در حالی که فریاد میزدند و بر سر میزدند، دشمن به دنبالشان بود، آنها را میگرفت و غارتشان میکرد. چنان بود که زنها و بچهها به یکدیگر پناه میبردند و زیر لباس یکدیگر پناه میگرفتند. آن زنان غریب، گاهی رو به مدینه میکردند، ناله و جزع میکردند و از پیامبر(ص) کمک میخواستند، گاهی روبه نجف میکردند و فریاد میزدند: یا امیرالمؤمنین(ع)! به داد ما برس. آنگاه به سوی جسد پارهپارهی پدرم نگاه میکردند و میگفتند: ای پشتوپناه بیکسان، به داد ما بیکسان برس؛ حسین(ع) برخیز و کمک و مدد برسان. گاهی رو به سپاه بنیامیه میکردند و فریاد میکشیدند: آیا در میان شما یک مسلمان نیست که به داد ما برسد؟! من از مشاهدهی این احوال، استخوانهایم میلرزید، به هر طرف دویدم، پناه و پناهگاهی نیافتم. ناگاه دیدم ملعونی قصد من کرده، من دویدم، میافتادم و بلند میشدم، لباسم زیر پا میماند، او به من رسید و با کعب نیزه بر پشت من زد، به نحوی که من با صورت بر زمین افتادم، او دست برد و گوشوارهی من را کشید، گوشم پاره شد، عبا از سرم ربود، خون بر صورتم جاری شد، از حال رفتم و بیهوش شدم. نمیدانم چقدر زمان گذشت، ناگاه دیدم سرم روی زانوی عمهام زینب(س) است. عمهام گفت: برادرزاده، برخیز که نمیدانم بر سر بقیه چه آمده است؟! ناگهان بغضم ترکید و گفتم: عمه جان! من را کتک زدند، با کعب نیزه سرم را شکستند، گویا پشت و پهلویم خونین است. عمهام گفت: برخیز که من هم مثل تو هستم.
گویا آن روز و آن شب، تمام کودکان و زنان کربلایی همه مانند هم بودند، همه غرق در خون… .
[1] . کتاب المزار (مناسک المزار)، جلد ۱، ص ۲۱۴.