شب جمعه، شب رسیدگی به اموات
منظور از گریه در زیارت، اشک هدفمند است
به چه کسی خاشع میگویند؟
چگونه میشود نفس را رام کرد؟
دادرسی و فریادخواهی از اهداف زیارت است
تقویت خیال در زیارت
درایت در حدیثی از رسولالله(ص) از زبان امام صادق(ع) و امام باقر(ع)
آخرین شب جمعهی روضههای ابیعبدالله الحسین(ع) است و پس از این باید به سراغ بزرگداشت مقام سه معصوم دیگر برویم؛ رسولالله(ص)، امام حسن مجتبی(ع) و امام علی بن موسی رضا(ع). اگرچه روضهی امام حسین(ع) چاشنی همهی آنهاست اما به هر حال این شب جمعه، آخرین شب جمعه است و بنده امیدوارم و به یقینی که بهاندازهی خردلی در آن شک ندارم که دعای حضرت امام جعفر صادق(ع) برای ناله کنندگان امام حسین(ع) به درجهی قبولی رسیده و امشب انشاءالله اجر و مزد خود را میگیریم؛ زیرا امام(ع) از سوز دل دعا کردند که خدایا ببخش و بیامرز و رحمت کن و حاجتروا کن آنکسانی که در مصیبت امام حسین(ع) صرخه کشیدند، نالهی یا حسین سر دادند، آزار و اذیت شدند، گرسنگی و تشنگی کشیدند، مجلس برگزار کردند و… . ما اصلاً به بهشتش کاری نداریم، بلکه همین دعای امام جعفر صادق(ع) که در حقمان انشاءالله به اجابت رسیده، سعادتمندی همهی ما را تضمین میکند. این را بدانید که امام حسین(ع) مدیون احدی نیست.
قدیمها زیر صحن امام حسین(ع) سرداب بود و اموات را در سرداب دفن میکردند. در سرداب، قبر نبود بلکه اموات را کنار هم قرار میدادند و پشت آنها را آجر میچیدند که نیفتند، سنگ لحد هم نبود. آنجا ترسناک بود و معمولاً کسی وارد سرداب نمیشد. با میت، یک مَحرم و کسی که متخصص این کار بود، پایین میرفت و بقیه داخل سرداب نمیشدند. جالب اینجا بود که با وجود هزاران میتی که آن زیر خوابانده بودند، وقتی درب سرداب را باز میکردند که میت تازهای ببرند، هیچ بوی تعفنی نمیآمد! روزی، پیرزنی را برای دفن به سرداب بردند، او تک پسر داشت. پسر پیرزن گفت: من میترسم داخل سرداب شوم. پس قرار شد آن میتبَر، خودش به تنهایی میت را به سرداب ببرد. تنها میت را بُرد. خواباندن یک میت و انجام تمام کارهای تدفینش جمعاً نیم ساعت طول میکشید اما میتبَر بالا نیامد! همه نگران شدند. چند نفر از وابستگانی که بالا بودند، گفتند داخل سرداب شویم شاید از ترس مرده باشد. پایین رفتند، دیدند میتبَر غش کرده است. او را بالا آورده و به هوش آوردند. حالش جا آمد. از او پرسیدند: چه شده بود؟! او گفت: من ماجرای عجیبوغریبی دیدم. پیرزن را خواباندم و آجرها را چیدم. وقتی میخواستم تلقین را بخوانم، دیدم از انتهای سرداب دریچهای به نور باز شد، به شدتی که تا اکنون، آنچنان نوری ندیده بودم. در میان این نور، بزرگواری پیدا شد که به زیبایش ندیده بودم. از همانجا اشاره کرد که لازم نیست تلقین بخوانی، او متعلق به من است و من حسین بن علی هستم، او را بگذار و برو. من از هیبت دیدن امام حسین(ع) و کلام ایشان غش کردم و نفهمیدم تا اینکه من را بالا آوردید. من اینهمه میت به سرداب برده بودم اما تا به حال چنین چیزی ندیده بودم. همه پسرش را دوره کردن و پرسیدند: مگر مادر تو در دنیا چکار میکرد؟ آیا مادرت عالمه بوده؟ مادرت حافظ و یا معلم قرآن بوده؟! پسر گفت: خیر، مادر من پیرزنی بود که من را به یتیمی بزرگ کرد. ثروت ما یک باغ بود که دو سه روز به اربعین مانده، مادرم میگفت: ما دیگر حق خوردن از این باغ را نداریم؛ و محصول باغ را میچید، جمع میکرد، در یک سبد میریخت و من را میفرستاد سر راه زوار و میگفت: خودت را پنهان کن که شرطههای نظامی تو را نبینند، وقتی زوار را دیدی، التماس کن خانهی ما بیایند و نان و خیاری بخورند. کار مادر من هر سال، سه روز به اربعین مانده، زائرداری بود با تمام خطراتی که داشت. بارها من کتک خوردم و زخمی شدم، مادرم میگفت: اشکالی ندارد. مادرم توسط شرطههای نظامی زخمی شد و استخوانهایش شکست اما میگفت: اشکالی ندارد، فدای سر پسر فاطمهی زهرا(س). مادرم این اخلاق را داشت که عاشقانه به زوار امام حسین(ع) خدمت میکرد.
همهی علما و کسانی که در دفن پیرزن بودند، تصدیق کردند که امام حسین(ع) به خاطر این خدمت پیرزن به زائران امام حسین(ع) بود که فرمودند او متعلق به من است.
اربعین نزدیک است. غروب اربعین، حضرت فاطمهی زهرا(س) پیراهنی که شب اول ماه محرم تکان داد و در آسمان اول آویزان کرد را جمع میکند و با خود میبرد. آن پیراهن در عرش خداوند هم قرار نمیگیرد بلکه بر سینهی فاطمه(س) قرار میگیرد تا سال بعد و همچنین تا فردای قیامت که آن را روی دوششان میگذارند و وارد صحرای محشر میشوند و از خدای تبارکوتعالی حقطلبی میکنند.
هر کس باید از خودش بپرسد که آیا من امسال از زندگیام، سهم امام حسین(ع) را دادم یا خیر؟ بیماری و کرونا، تعطیلی روضه و… همه بهانه است، آدمی به طرق مختلف، میتواند وظیفهی خود را انجام دهد.
شب جمعه است، امشب اگر میخواهی به امامی متوسل شوی، قبل از مغرب متوسل شو زیرا از مغرب تا سحر همه در کربلا هستند. استاد بزرگوارم میفرمودند: شب جمعه به حرم امام حسین(ع) برو و نافلهی صبحت را هم در حرم ایشان بخوان اما برای نماز صبح به حرم ابوالفضل(ع) برو؛ زیرا شبهای جمعه اهلبیت(ع) به حرم امام حسین(ع) میآیند و برای نماز صبح به حرم حضرت ابوالفضل(ع) میروند و زائر ایشان میشوند. معمولاً مؤمنین و مؤمنات شب را حرم امام حسین(ع) بیتوته میکنند و برای نماز صبح به حرم حضرت ابوالفضل(ع) میروند.
بنده شک ندارم که صاحبالزمان(عج) پیاده به کربلا میروند و همانطور که حضرت، امینالحاج هستند، یقین بدانید که در اربعین هم در کربلا هستند و علمای اسلام ایشان را بارها و بارها در این مسیر دیدهاند و با ایشان همسفر شدهاند و جواب سؤالاتشان را گرفتهاند، پس در این مسیر، باید بسیار با احترام قدم برداشت. بر قلب نازنین ایشان، بر شال سیاهشان، بر حزنشان، بر سلامتی وجودشان و تعجیل در فرجشان صلوات هدیه میکنیم.
الحمدلله ربالعالمین، الهی به درگاهت هزاران بار تکبیر و تهلیل و تحمید و تسبیح و تقدیس و عرضه میداریم که زندهایم و نفس میکشیم و امروز هم کنار سفرهی اباعبدالله الحسین(ع) سهمیه داریم. این را بهیقین بدانید که اگر سهمیه نداشتیم، دعوت نمیشدیم. شب جمعه است و بحث اول ما کربلاست؛ امشب یا باید کربلا باشیم و یا آرزویش را داشته باشیم و یا کاری کنیم که سهم ثوابش را ببریم. در شبهای جمعه هزاران درب رحمت، اضافهتر از شبهای دیگر باز است. ثوابهای زیادی برای امشب گفتهاند. در کتاب مفاتیح، دو رکعت نماز والدین آمده که بین نماز مغرب و عشا خوانده میشود. اگر به این دو رکعت نماز عادت کنیم و هر شب بخوانیم، اگر والدینمان در قعر جهنم باشند، آزاد میشوند، به آنها مرخصی میدهند و به ما سر میزنند و برایمان دعا میکنند و به دعای آنها تمام گناهان ما آمرزیده میشود.
شب جمعه، شب قرائت قرآن است، بالأخص سورهی «الرحمن» و «یس». کسانی که فرصت دارند «صافات و یس و الرحمن» را بخوانند و به پنجتن آل عبا هدیه کنند. چهارده شب جمعه بخوانید و سپس نتیجهاش را ببینید، نتیجهاش کیسه، کیسه طلا نیست، بلکه نتیجهاش لذت بردن از عبادت است، نتیجهاش فهم و کمال است.
شب جمعه، شب رسیدگی به اموات
شب جمعه، شب رسیدگی به اموات است. روایت است که تا آخر امشب روح اموات بر سر قبرشان منتظر است، نگاه میکنند و میگویند: خانوادهام اکنون میآیند و شام مرا میدهند، اکنون کاری برای من میکنند. روایت میفرماید، نگذارید دستخالی و شرمنده و گریان برگردند. به گمانم مرحوم آقای نراقی(ره) هستند که فرمودند: در مکاشفه، چند شب جمعه دیدم که مردی با گریه و دستخالی برمیگردد، جلو رفتم و گفتم: تو وارث نداری؟ گفت: بله، یک پسر دارم که من را فراموش کرده است و اصلاً یادش نمیآید که پدری داشته است! پرسیدم: کارش چیست؟ گفت: لباسشور است. رفتم و پسرش را پیدایش کردم و به او گفتم: آیا قبر پدرت فلان جاست؟ گفت: به گمانم. پرسیدم: چند سال است که مرده؟ گفت: نمیدانم. گفتم: برای فاتحهخوانی بر مزارش نمیروی؟ گفت: برای چه بروم، مگر چه برای من گذاشته و چه کار برای من کرده که من به سراغش بروم؟! او را کمی نصیحت کردم و مکاشفهام را برایش گفتم. عصبانی شد و همان جوری که رختها را میشست، یک مشت آب لای سنگها ریخت و گفت: بیا، این هم خیر بابام. شب جمعهی بعد، باز مکاشفه برایم رخ داد و آن فرد را دیدم که خوشحال است و سبد به دست دارد و میرود و میگوید: خدا پدرت را بیامرزد، آن چند قطره آبی که پسرم با عصبانیت ریخت، یک بچه ماهی که میان سنگ گیر کرده بود و داشت میمُرد را نجات داد و به دعای آن بچه ماهی، به من هم چیزی رسید.
حدیث است که اموات شما کنار سفرههایتان میآیند و میگویند: آن استخوانهای که از غذایتان بیرون درآوردید را به نیت ما جلوی سگ بیندازید که ما به آن احتیاج داریم. ممکن است در دنیا میلیاردر باشد، ممکن است در دنیا دو رکعت نماز هم بدهکار نباشد اما آنجا حسابوکتابش فرق میکند و نیازش متفاوت است؛ هفتادسال نمازش را میگیرند در عوض، فشار قبرش را از بین میبرند. بنابراین من و شما هستیم که باید تا نفس میکشیم، به فریاد امواتمان برسیم.
شب جمعه، شب نماز است؛ نمازهای حاجت مخصوصاً این نماز امام حسین(ع) که بارها آن را خدمتتان عرض کردهام. پیادهروهای اربعین، هر جا اتراق کردید، این نماز امام حسین(ع) را بخوانید. نماز 4 رکعت است، ركعت اوّل حمد را یکبار میخوانی و «حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيل» را هفت بار مىخوانى و در ركعت دوم حمد را یکبار میخوانی و «ما شاء اللّه لا قُوّةَ اِلاّ بِاللّه إِنْ تَرَنِ أَنا اَقَلَّ مِنكَ مالاً و وَلَدا» را هفت بار مىخوانى و سلام میدهی. سپس در ركعت سوم حمد را یکبار میخوانی «و لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِينَ» را هفت بار مىخوانى و در ركعت چهارم حمد را یکبار میخوانی «و أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ» را هفت بار مىخوانى. حضرت فرمودند: سپس دستهایت را بلند کن و حاجت خود را طلب کن. ایشان فرمودند: منِ حسین، ضامن اجابت دعا و حاجتت هستم. باید صاحب درد، خودش بخواند. پرسیدند: نمیشود به نیابت از کسی این نماز را خواند؟ حضرت فرمودند: میشود؛ شاگرد به نیابت از استادش، پدر و مادر به نیابت از فرزندشان و فرزند به نیابت از پدر و مادرش میتواند بخواند و لا غیر.
شب جمعه، شب رفتن به کربلاست. اگر نمیتوانی بروی، ببین کجا مجلس روضه برقرار است. یاد امام حسین(ع) کن و گریه کن، به هر بهانه اشک بریز. امام سجاد(ع) از جایی رد میشدند، مرغی را سر میبریدند. امام(ع) پرسیدند: آیا آبش دادهاید؟ گفتند: آقا! مسلمان هستیم و مذبوح را آب میدهیم. حضرت گریه کردند. پرسیدند: چرا گریه میکنید؟ امام(ع) فرمودند: آیا پدر من مسلمان نبود؟! پدرم را تشنه سر بریدند، مگر علیاصغر ما مسلمان نبود که تشنه، سرش را از این گوش تا آن گوش بریدند با تیر سه شعبه!
ذکر مصیبت
بنده این ایام متوسل به حضرت زهرا(س) و زینب کبری(س) هستم. این مادر و دختر بسیار به یکدیگر شباهت دارند، بسیار حواسشان به دل امام زمانشان بود. زهرای مرضیه(س) عجیب حواسشان به دل امام زمانش بود که امیرالمؤمنین علی(ع) دلشان نشکند. وقتی از کوچه آمدند، صورتشان متورم شده و هنوز به کبودی نرسیده بود، تازه سیلی را خورده بود (ملعون میگفت: دو دستی به صورت فاطمه زدم.) و دو طرف صورت، متورم شده بود. چادر، بر زمین افتاده و خاکی شده بود، چشمها در اثر گریه، متورم شده بود. در راه که به امام حسن(ع) تکیه کرده بود، فرمود: حسن جان! به خانه که رفتیم، از این ماجرا به پدر چیزی نگو؛ پدر غمهای فراوان دارد، دیگر اضافه نکن. وقتی وارد خانه شدند، امیرالمؤمنین علی(ع) تا فاطمه(س) را دیدند، فاطمه(س) سریع نشستند. حضرت جلو آمدند و پرسیدند: زهرا(س) چه شده، صورتت چرا اینگونه است، چرا گریه کردی، چرا چادرت خاکی است؟! خانم چیزی نگفتند. دوباره پرسیدند: چیزی نگفتند. سهباره پرسیدند، چیزی نگفتند، حتی گریه هم نکردند. بار چهارم امیرالمؤمنین علی(ع) فرمودند: قَسَمت میدهم بهحق پدرت رسولالله(ص)، به من بگو چه شده. فاطمه(س) فقط یک کلمه گفت: عُمَر مرا زد. علی(ع) مأمور به صبر است، پس زانوانش را در بغل گرفت و به زهرا(س) نگاه کرد و گریست. علی(ع) زنده باشد و صورت زهرا(س) اینگونه شود؟!
حال به سراغ زینب(س) برویم. روزی که وارد کوفه شدند، اوضاع عجیبی بود. اسم ورود به کوفه را عوض کن و بگو روز پیشانی شکستن حضرت زینب(س) (طوری شکست که خون از زیر مقنعهی زینب(س) جاری شد)، روزِ دیدن سرهای بریده، روز پخش صدقه بین کودکان آل الله. در این اوضاع عجیبوغریب که ملائکه ترسیده بودند که اکنون میخواهد چه اتفاقی بیفتد، این کاروان وارد کوفه شد، بین دو صف از سربازان شمشیر کشیده و شادی مردم کوفه و در آن اوضاع عجیبوغریب که از دستهی نیزهای که سر مطهر امام حسین(ع) بر بالای آن بود، خون میریخت. برخی مقاتل نوشتهاند که سر مطهر ابوالفضل(ع) را بر گردن اسب بسته بودند و اسب جولان میداد و سر به زمین میخورد. حضرت زینب(س) رو به سر مطهر امام حسین(ع) کردند و فرمودند: حسین جان! جدمان از دنیا رفت، تو دیدی و من هم دیدم؛ فرق شکافتهی پدرمان علی(ع) را تو دیدی و من هم دیدم؛ پهلوی شکستهی مادرمان را تو دیدی و من هم دیدم؛ غسل شبانهاش را تو دیدی و من هم دیدم؛ دفن غریبانهاش را تو دیدی و من هم دیدم؛ طشت پر از لختههای خون را تو دیدی و من هم دیدم؛ بدن تیر باران حسن مجتبی(ع) را تو دیدی و من هم دیدم؛ کربلا آمدی، من هم با تو آمدم؛ سختی کشیدی، من هم کشیدم؛ داغ دیدی، من هم دیدم؛ داغ برادر دیدی، من هم دیدم؛ داغ علیاکبر(ع) دیدی، من هم دیدم؛ تشنگی و گرسنگی کشیدی، من هم کشیدم؛ تو زخمی شدی، من هم زخمی شدم؛ تو را اینگونه با سربریده به کوفه آوردند و مرا هم با پیشانی شکسته به کوفه آوردند؛ حسین جان! تو را در گودال قتلگاه سر بریدند، فقط من دیدم؛ من را کنار گودال قتلگاه لگد زدند، فقط تو دیدی؛ اما حسین جان! یکچیز از تو میخواهم؛ من هنوز راه در پیش دارم، باید به شام بروم، باید به مجلس شراب بروم، باید رنجها بکشم، باید تازیانهها بخورم، باید گرما و سرما بکشم؛ از تو خواهشی دارم اینکه با دیدن اینهمه که بر سر من میآید، غمگین نشوی، رنج نکشی و از گوشهی چشمهایت اشک نیاید؛ برادرم! خجالت نکشی که چرا اینها بر سر خواهرم میآید چون حسین جان! من عاشقم، من درد عاشقی میکشم، من به خاطر عشقم این راه را میروم، پس برایم گوارا و شیرین است. برادر! اگر من را دوست داری، قَسَمت میدهم بهحق من، با دیدن دردهای من، غمگین مشو، رنج مکش و از من خجالت نکش، من عاشقم و رنج عاشقی میکشم و به این رنج کشیدن، مفتخر هستم.
این دهه، دههی زیارت است. از مفضل بن عمر نقلشده است که حضرت امام جعفر صادق(ع) فرمودند: گویا میبینم که فرشتگان با مؤمنین بر سر قبر حسین بن علی(ع) ازدحام کردند. راوی پرسید: آیا مؤمنین فرشتگان را میبینند؟ حضرت فرمودند: هرگز، به خدا قسم آنها ملازم و همراه مؤمنین بودند، حتی با دستهایشان به صورتهای آنها مسح میکشند، سپس امام(ع) فرمودند: خداوند منان هر صبح و شام از طعام بهشتی بر زوار امام حسین(ع) نازل میفرماید؛ و خدمتکاران ایشان، فرشتگان هستند و هیچ بندهای از بندگان خداوند حاجتی از حوائج دنیا و آخرت را از خداوند متعال درخواست نمیکنند، مگر بر او عطا میکنند. راوی میگوید: عرض کردم به خدا این کرامت است. امام(ع) فرمودند: ای مفضل برایت بیشتر بگویم. عرض کردم: بفرمایید. امام(ع) فرمودند: گویا میبینم تختی از نور را که گذاردهاند و بر روی آن قبهای از یاقوت سرخ قرار دارد که با جواهرات آن را زینت نمودهاند و حضرت حسین بن علی(ع) بر روی آن تخت نشستهاند و اطراف آن حضرت، نود هزار قبهی سبز زدهاند و مؤمنین آن حضرت را زیارت کرده و بر آن جناب سلام میدهند، پس خداوند متعال به ایشان میفرمایند: ای دوستان من (دوستان امام حسین(ع)، دوستان خداوند هستند.)، از من سؤال کنید و بخواهید، شما زیاد اذیت و خوار شدید، امروز روزی است که حاجتی از حاجات دنیا و آخرتتان را از من درخواست کنید و هر چه بخواهید، روا مینمایم. پس خوردن و آشامیدنشان در بهشت است، به خدا قسم، کرامت و احسانی که زوال نداشته باشد و انتهای آن را نمیتوان درک کرد، همین است.
زیارت باید هدفمند باشد. زیارت بدون هدف، ثواب دارد اما نه این مقدار. جلسهی گذشته بنده چند هدف از اهداف زیارت را خدمتتان گفتم که در تمام زیارتنامهها ما به دنبال این اهداف میگردیم. هر جا که اُنس به زیارت پیدا میکنیم، به دنبال این اهداف هستیم. یکی از این اهداف، اشک و گریه است. مثل اینکه تقرب به درگاه الهی به هر وسیلهای که باشد، اشک به همراه خودش نداشته باشد، خمیری بیمایه است. حتی فرمودند: تلاش و کوشش کن و به چشمت التماس کن؛ حداقل حالت گریه به خودت بگیر.
منظور از گریه در زیارت، اشک هدفمند است
نتیجهی گریه، این است: «وَ عَبْرَةَ مَنْ بَكَى مِنْ خَوْفِكَ مَرْحُومَةٌ»[1]؛ و به گریهی آنها که از خوف تو گریه میکنند، رحمت میشوند.
منظور از اشک هدفمند، اشک از خوف خدا و اشکی بر مظلومیت مظلوم است که این، آرزوی همهی ماست. کسانی که جلال الهی آنها را به خوف و خشیت و خشوع وامیدارد و از این خشیت و خشوع و خوف از خدا به گریه میافتند، نزد رب جلیل، محبوب میشوند. محبوب خداوند، پیامبر اکرم(ص) و محبوبهاش فاطمهی زهرا(س) است. کسی که میخواهد محبوبه شود و به این محبوبهی خدا نزدیک شود و رنگ و بوی محبوبهی خدا را بگیرد و به رب جلیل نزدیک شود و به درجهی محبوب بودن برسد و دست لطف الهی و محبت الهی بر سرش کشیده شود و در جایگاه بلند و رفیع اعلی راه پیدا کند، باید آنقدر نسبت به خدا و اهلبیت(ع) خشوع و خشیت و خوف داشته باشد که بر اثر اینها به گریه بیفتد. گریه کنندگان از خشیت، در رفیع اعلی جا دارند. حدیثش در اصول کافی آمده است.
گریه، از سر آه است. کسی که آه ندارد، گریه ندارد. آه سوزناک از دلِ خوفناک برمیآید و دریای رحمت الهی را چنان به جوشوخروش میآورد که اگر در میان امتی یک نفر این حال را پیدا کند، همهی امت مورد رحمت قرار میگیرند. امام صادق(ع) فرمودند: اگر بندهای از امتی، از خوف الهی و خشوع در مقابل خداوند بگرید، خداوند آن امت را به خاطر آن عبد رحمت میکند.
به چه کسی خاشع میگویند؟
اشک از سر آه است و آه، اسمی از اسماءالله است. اسمی که آدم را چنان دگرگون میکند که اشک به جوش میآید. خاشع به چه کسی میگویند؟ آنکسی که در خودش مُرده و ذرهای ظهور و رنگ و تعلق ندارد. بدبختانه ظهور نفس بین افراد مذهبی بیشتر است. اینها در خودشان نمردهاند و خشوع ندارند و نفسشان زنده است و تحریکشان میکند. حضرت علی(ع) فرمودند: هر کس بمیرد، مرا میبیند. این نه مردن بدن است که مردن نفس است یعنی هرکس که نفسش در خودش بمیرد، مرا میبیند. این حالت برای همهی ائمه(ع) است. هر کس نفسش در خودش بمیرد، به کربلا که برود، امام حسین(ع) را میبیند. هر کس نفسش در خودش بمیرد، حضرت صاحبالزمان(عج) را میبیند. تا در خودمان نمیریم و خودمان را مرده نبینیم و هنوز تعلقات و رنگهای مختلف در ما باشد، آزاد نشدهایم و خشوع پیدا نمیکنیم حتی یکذره؛ و تا نرسیم، به آن اشک سوزناک نمیرسیم و تا نرسیم، به رحمت الهی نمیرسیم.
مگر میشود بهراحتی از شر نفس راحت شد؟ خیر. عدهای میگویند: از جوانی جلوی نفس را بگیر. مولوی هم در مثنوی میگوید: جوانی سر راه، خار کاشت. مردم اذیت میشدند. مردم به جوان میگفتند: خار را بکن. میگفت: فردا؛ و مُدام امروز و فردا میکرد تا اینکه خار بزرگ شد و بسیاری از مسیر را گرفت، پس گفت: فردا خار را میکنم. فردا هر چه تلاش کرد، زورش نرسید. عادات غلط نفسانی هم اینگونه هستند.
مولوی میگوید: مردی میرفت. اژدهایی دید. دست زد، دید مرده است. با خود گفت: چه خوب! اژدها را نمایش میدهم و پول میگیرم. اژدها را بر دوشش قرار داد و به میدان شهر آورد. آفتاب به اژدها خورد، اژدها که بیحال شده بود، وقتی گرم شد، تکان خورد و اولین کسی که نزدیکش بود، همان که او را آورده بود، یکلقمهی چپ کرد، بلعید و خورد. این مَثَلِ نفس است، گاهی کاری ندارد و آرام است اما اینطور باقی نمیماند، اگر غفلت کنی، دیگر نمیتوانی از پسش بر بیایی و ناگهان یکلقمهی چپت میکند.
چگونه میشود نفس را رام کرد؟
آیا نفس را میشود رام کرد؟ بله میشود و یک راه نزدیک دارد. سریعترین و آنیترین راه برای غلبه بر نفس، شمشیر محبت و ولایت ائمهی اطهار(ع) است. فقط میتوانیم با شمشیر ولایت امام زمان(عج) و ائمهی اطهار(ع) سر نفس را ببُریم و راحت شویم و لا غیر. اگر مالک اشتر، مالک اشتر است، با شمشیر ولایت سر نفسش را بریده است، اگر حبیب بن مظاهر، حبیب است، با شمشیر ولایت سر نفس را بریده است. اگر حر بن یزید ریاحی در یک آن، از جهنم به بهشت آمد، با شمشیر ولایت امام حسین(ع) سر نفسش را بریده بود، اسماء بنت عمیس با شمشیر ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) سر نفس را بریده بود، اُم سلمه، اُم ایمن و بسیاری از مادرها و جوانهایی که امروزه و در این دنیای وانفسا میبینیم، همهی آنها با شمشیر ولایت سر نفسشان را بریدند و به خشوع رسیدند. خشوع یعنی به چیز دیگر تعلق نداشتن.
اویس قرنی آمد مدینه که پیامبر(ص) را ببیند اما ندید و خدمت مادرش برگشت چون مادرش گفته بود زود برگرد. پس خودش چه که آرزوی دیدن پیامبر(ص) را داشت؟! خودش در خودش مرده و تسلیم محض بود. خداوند فرموده تسلیم مادرت باش. خودش با اینکه آرزوی دیدن پیامبر(ص) را داشت و تا آخر عمرش هم ایشان را ندید اما چون دین به او گفته تسلیم مادرت باش، پس او تسلیم محض است و خودی برایش وجود ندارد. اینگونه از آدمها را پیدا کن، ببین آیا هستند!!! وقتی پیامبر(ص) به مدینه آمد، نگفت بوی یک مؤمن به مشامم میخورد، بو کشید و فرمود: بوی خدا به مشامم میخورد. چون اویسی وجود نداشت، اویس در خودش مرده بود با شنیدن کلمات پیامبر(ص) و نه با دیدن پیامبر(ص).
یکی از اهداف زیارت، رسیدن به همین خشوع است.
مرحوم آیتالله شفتی، نماز جماعت صبحهایش را دیرتر میخواند زیرا ابتدا خودش پشت سر امام زمان(عج) نماز میخواند، سپس به مسجد میآمد و برای مردم نماز جماعت میخواند. شبهای جمعه در تخت فولاد دعای ندبه میخواند، وقتی به این فراز میرسید «کجایند گنهکاران که بیایند در خانهی خدا»، نعلینهایش را زیر بغل میزد، عمامهاش را کنار میگذاشت و به سمت تخت فولاد میدوید و فریاد میزد: من را میگویند، تنها گنهکار شهر من هستم. این آدم، در خودش مرده که به این درجهی خشوع رسیده است.
آن حکایت، معروف است. چهل سال کربلا رفت و مجاور شد تا چیزی دستش بیاید و امام حسین(ع) دستش را بگیرد و به جایی برساند. بعد از چهل سال، یکشب امام حسین(ع) به خوابش آمد و فرمود: خودت را معطل نکن، هر چه اینجا بمانی، معطلی؛ فردا، شب جمعه، تعدادی زوار از فلان در داخل میآیند، جوانی هم با آنهاست که مادرش را به دوش گرفته، از او بپرس که باید چه کنی. آن مرد فردا صبح به حرم رفت و ایستاد تا جوان را دید، به او گفت: امام حسین(ع) فرمودند دست من را هم بگیر، من چهل سال است که اینجا مجاور هستم. جوان گفت: این خانم را میبینی که به دوش دارم، او مادرم است که مریض است و من او را به زیارت میآورم؛ زمانی، او را به زیارت آوردم، سلام دادم «السلام علیک یا اباعبدالله»، جواب با صدای بلند آمد «السلام علیک یا ولیالله»، مادرم را زمین گذاشتم و کف پاهایش را بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم و گفتم: مادر، این جواب سلام به خاطر توست. بعد از آن، هر وقت به حرم آمدم و سلام دادم، همین جواب را شنیدم.
بنابراین اول و آخرِ راهِ رسیدن به لقای خداوند، تسلیم است و لا غیر. اگر بهاندازهی خدایی خداوند، عمر کنی، برای رسیدن به قرب خداوند جز تسلیم در مقابل خداوند، هیچ راهی وجود ندارد.
دادرسی و فریادخواهی از اهداف زیارت است
یکی دیگر از اهداف زیارت، فریادخواهی است؛ دادرسی از آن امامی که به زیارتش میروم. «وَ الْإِغَاثَهَ لِمَنِ اسْتَغَاثَ بِکَ مَوْجُودَهٌ»[2]؛ فریادرسی تو برای کسی که به پیشگاه تو دادخواهی میکند، مهیاست. این را بفهمیم. حسین جان دادرسی شما آماده است، علی جان دادرسی شما برای آنکسی که از شما کمک بخواهد آماده است. انسان در زندگی بالا و پایین زیاد دارد، اگر از خداوند و ائمه(ع) دادخواهی نکند، ناامید میشود. اگر از یک قدرت نامتناهی کمک نخواهد، ناامید میشود. اگر قوس و پناهی نداشته باشد که در هنگام گرفتاری به او پناه ببرد، ناامید میشود. ما در دعا میخوانیم «يَا غِيَاثَ مَنْ لَا غِيَاثَ لَهُ یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَه»، انسان آن وقت که احساس تنهایی کند، ناامید میشود و وقتی اینها را دارد و به اینها پناه میبرد، آهش میشود اسمی از اسمای الهی که او را به خداوند وصل میکند. اما سالکان الهی و مؤمنانی که در مسیر سلوک حرکت میکنند، دچار گرفتاریهای بسیار زیادی میشوند. گاهی هر چه جلوتر میروند، انگار به درب بسته میخورند و گویی رشد نمیکنند و بزرگ نمیشوند، بهناچار باید از خداوند کمک بخواهند که در مسیر مددشان بدهد و دری برایشان باز کند. گرفتاری اینها بسیار بیشتر است؛ ما در زیارتنامهها میخوانیم «یاری خداوند برای اینها مهیاست»، پس چرا به درب بسته میخورند؟ چرا مراحل را نمیتوانند طی کنند؟ سالکان الهی در مسیر الهی و سلوکشان بیشتر نیازمند به کمک هستند. آنکس که فقیر است نان میخواهد، مستأجر است خانه میخواهد، مریض است دوا میخواهد. نیازهای مادی را زود اجابت میکنند؛ اما سالک، لذت عبادت را میخواهد؛ سالک، زبان مناجات میخواهد و کسی غیر از خداوند نمیتواند به او بدهد. سالک نشاط سلوکی میخواهد و کسی غیر از خداوند نمیتواند به او بدهد. عزم طریق و اراده میخواهد، گذر از منازل و مقامات معنوی میخواهد، ایستادگی در برابر شیطان و نفس و رفع هزاران بلای دیگر را میخواهد و هیچکس جز خداوند تبارکوتعالی نمیتواند یاریاش کند. خداوند تبارکوتعالی معصومین(ع) را به فریادش میرساند که نالههایش را جواب بدهند. جالب اینجاست که خداوند تبارکوتعالی دست رد به سینهی هیچ سالکی نمیزند، جوابش را میدهد، دستش را میگیرد و کمکش میکند.
تقویت خیال در زیارت
یکی از دستورات اکید در زیارت که سالکان الهی باید تجربه کنند، پرورش خیال است. خیال با توهم فرق میکند. شما وقتی زیارتنامه میخوانید، مثلاً در زیارت امام حسین(ع) نوشته، دستت را بگذار روی قبر؛ روی قبر که ضریح است، پس من چگونه دستم را روی قبر بگذارم؟ یا نوشته شده، حال، گونهی راستت را بر قبر بگذار و این دعا را بخوان؛ یا نوشته، گونهی چپت را بر قبر بگذار و این دعا را بخوان و… آیا ممکن است؟ چطور میشود امام حسین(ع) را اینگونه زیارت کرد؟ چطور میشود پیامبر(ص) را اینگونه زیارت کرد؟ که در تمام زیارتها این دستورالعملها آمده است.
برای کسی که سالک و اهل معرفت است، این امر ممکن است. وقتی وارد حرم میشود و کنار ضریح مینشیند، قوهی خیال خودش را تقویت میکند. باعجله زیارت نمیخواند که برود. کنار ضریح مینشیند و میداند که چگونه باید زیارت کند. قوهی خیال خودش را قوت میدهد و تقویت میکند. وقتی جملهی زیارت را میخواند که نوشته دستت را روی قبر بگذار، آنقدر آرام میخواند و آنقدر فکر میکند و آنقدر در خیال خودش به قبر نزدیک میشود که احساس میکند دستش روی قبر است، احساس میکند گونهاش روی قبر مطهر است و آن زیارت را میخواند. اسم این قوه و نیرو، خیال است. سالکی که قوهی خیالش را تقویت نکرده باشد، سلوک نکرده است. قوهی خیال در مسیر سلوک از مباحث بسیار مهم است؛ مثلاً مرحوم علامه طباطبایی(ره) وقتی کف دست فقیر پول میگذاشت، دستش را میبوسید و میگفت: دستم به دست خدا خورده است. این را چه میگویند؟ تقویت قوهی خیال. شما در خانهتان رو به قبله نماز میخوانید، قوهی خیالت را میتوانی آنقدر تقویت کنی که گویا رو به روی حرم خدا ایستادهای. شما در نماز آنقدر میتوانی این قوه را تقویت کنی که خداوند را ببینی و نمازت، نماز خاصی شود که خود را در مقابل خدا ببینی.
ای زوار امام حسین(ع)! روز اربعین که اطراف ضریح شلوغ است، به حرم برو و با قوهی خیالت قبر مطهر را زیارت کن و سرت را روی خاک قبر بگذار، دستت را روی خاک قبر بگذار، بنشین و تفکر کن، به خیالت اجازهی پرواز بده تا تو را به جوار قبر مطهر ببرد.
درایت در حدیثی از رسولالله(ص)، از زبان امام صادق(ع) و امام باقر(ع)
منظور از زیارت و همهی این سخنها، قرار گرفتن در معیت امام زمان(عج) است. حدیثی که امروز میخواهم دربارهی امام زمان(عج) بگویم، دوست دارم همه این حدیث را مینوشتید تا سرانگشتانتان نورانی شود، آن دفتری که حدیث را در آن مینویسید، خانهتان را نورانی میکند. امام صادق(ع) فرمودند: یک حدیث را اگر کاملاً بفهمید، آن را برای دیگران نقل کنید، از هزار روایت ارزشمندتر است و نیز هیچیک از شما در قوانین و احکام دین فقیه نخواهید بود، مگر آنکه مفهومهای مختلف و گوناگونِ سخن ما را دریافته باشید. یقیناً هر جملهای از گفتار ما هفتاد گونه تعبیر میگردد. اگر جایی از آن را نفهمیدید، راه خروجش باز است. یکی از این احادیث، حدیثی است که مرحوم شیخ صدوق از امام صادق(ع) و امام باقر(ع) نقل کرده است. دو روایت هستند که کمی باهم فرق دارند، در هر دو روایت باید درایت کرد. هر دو روایت هفتاد بطن دارد. رسول خدا(ص) فرمودند: «طُوبي لِمَنْ اَدْرَكَ قائِمَ اَهْلِ بَيْتي وَهُوَ مُقْتَدٍ بِهِ قَبْلَ قِيامِهِ، يَتَوَلّي وَلِيَّهُ وَيَتَبرَّأُ مِنْ عَدُوِّه، وَيَتَوَلَّي الاْءَئِمَّةَ الْهادِيَةَ مِنْ قَبْلِهِ…»[3]؛ خوشا به حال کسی که قائم اهلبیت مرا درک کند، در حالی که قبل از قیامش به او اقتدا کرده، با دوستان او دوستی و از دشمنانش بیزاری جسته است و ائمهی هدایتگر قبل از او را دوست میدارد.
«طوبی» یعنی نهایتِ خوش به حالی و سعادتمندی. این سخن را پیامبر(ص) فرمودند که سخنانشان وحی مطلق است و از روی هوی سخن نمیگوید. کلمهی «طوبی» همهجا در مورد اولیا خدا ذکر میشود و در غیر آنها ذکر نمیشود. فقط در مواقعی که مسئله خیلی مهم است آنجا «طوبی» گفته میشود. این یک حقیقت است که پیامبر خاتم(ص)، سخنشان «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى«[4] است؛ یعنی تمام سخنشان، سخن خداوند است.
در این حدیث، پیامبر(ص) که سخن ایشان همانند دریایی است که بطون فراوان دارد، کلمهی «طوبی» را به کار میبرد، آنهم در مورد چه کسانی؟ در مورد کسانی که حضرت صاحبالزمان(عج) را در زمان غیبتش درک کنند. ادراک امام زمان(عج) در زمان غیبتش، یک حکم دارد، ادراک حضرت صاحبالزمان(عج) در زمان ظهورش یک حکم دیگر دارد و باهم متفاوت است. «طوبی» برای کسی نیست که در زمان ظهور امام زمان(عج) در رکابشان قرار میگیرد، بلکه «طوبی» برای کسی است که در غیبت امام زمان(عج)، امام زمان(عج) را درک میکند. دقت کنید! به کسی که در زمان ظهور، ایشان را درک کند، «طوبی» نمیگویند، بلکه به کسی که در زمان غیبت، امام زمان(عج) را درک کند، به او «طوبی» میگویند.
امام صادق(ع) دربارهی حدیث میگویند: خوشا به حال کسی که قائم اهلبیت(ع) من را درک کند و پیش از قیامش به او اقتدا کند و از امامان هادی قبل از او پیروی کند و از دشمنان ایشان برائت بجوید و به خدای متعال پناه ببرد. (امام صادق(ع) از قول پیامبر(ص) میگویند.) آنان رفقای من و گرامیترین امت من هستند. این حدیث امام جعفر صادق(ع) از قول پیامبر(ص) است.
امام محمدباقر(ع) از قول پیامبر(ص) فرمودند: «طوبی» خوشا به حال کسی که قائم اهلبیت(ع) من را در زمان غیبتش درک کند و پیش از قیامش پیرو او باشد، دوستانش را دوست بدارد و با دشمنانش دشمن باشد، چنین کسی در روز قیامت از رفقا و دوستان من است و از گرامیترین امت من خواهد بود.
در حدیث امام محمدباقر(ع) میفرمایند: قبل از غیبت امام را بشناسد و او را درک کند و به ایشان اقتدا کند. کلمهی دوم در حدیث امام محمدباقر(ع)؛ اولیای امام زمان(عج) را دوست داشته باشد و دشمنانش را دشمن بدارد.
ادراک امام در غیبت، عام است و همه تا حدی میدانند و ایشان را تا حدی میشناسند که کسی خواهد آمد؛ اما آنچه در حدیث مهم است، مأمومیت است؛ مأمومیت در عمل و مأمومیت در قلب. شما چطور به نماز جماعت میروید و از امام جماعت تبعیت میکنید آیا پیش از امام جماعت به سجده و رکوع میروید؟ خیر زیرا نمازت باطل میشود. مأمومیت عمل، اقتدا تمام به امام زمان(عج) در زمان غیبت است. مأمومیت قلب این است که دوستانش را دوست بدارد و با دشمنانش دشمن باشد.
در این دو جمله بسیار دقت کنید که خاتم انبیا و نخبهی عالم وجود از بدو خلقت که قلم صُنع به کارافتاده، نه در مُلک، نه در ملکوت، نه در غیب، نه در شهود، مثل و مانند او نیامده و نخواهد آمد و دفتر وجود به او «ختم» شده و به آن مُهر زدهشده است.
و معنای «ختم» این است که در مقام صعود، به منتهیالیه و به سدرةالمنتهی و قاب قوس او ادنی رسیده و در مرحلهی نزول، مبدأ وجود است.
او اول است که ثانی ندارد. فقط یک نفر نسبت به او، نسبت ماه به خورشید است؛ پیامبر خاتم(ص) «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها»[5] و علی بن ابیطالب «وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا»[6] است، چنین پیامبری که هیچ پیامبری از میان 124 هزار پیامبر(ص) جرئت ندارد که بگوید من حریف او هستم، جبرئیل جرئت ندارد که بگوید من حریف او هستم؛ او میگوید آنانی که در زمان غیبت مهدی(عج) او را درک میکنند و به او اقتدا میکنند و از او پیروی میکنند و از دشمنانش دشمنی میکنند و با دوستانش دوستی میکنند، آنها روز قیامت، رفیق من هستند.
سؤال من از شما این است، آن آقایی که نوکرش و کنیزش، رفیق پیامبر(ص) است، خودش چه کسی است؟! چقدر باید برای شناختنش زحمت بکشیم، وقت بگذاریم، سؤال کنیم، سفر کنیم، خرج کنیم و حرکت کنیم. کنیز و نوکرش رفیق این پیامبر(ص) است که جبرئیل جرئت نمیکند بگوید من رفیق پیامبر(ص) هستم، ابراهیم خلیل جرئت ندارد بگوید من رفیق پیامبر(ص) هستم؛ اما پیامبر(ص) میگوید من رفیق شما هستم که در زمان غیبت قائم(عج) ما اینگونه باشید.
ذکر مصیبت
سر فاطمه(س) روی زانوی امیرالمؤمنین علی(ع) بود؛ چه سری، چه گردنی، چه چشمی و چه صورت و بازویی! به گمانم امیرالمؤمنین علی(ع) تکان نمیخورد زیرا اگر تکان میخورد، همهجای بدن زهرا(س) درد میگرفت. این بانوی هیجده ساله شروع کرد با شوهرشان درد و دل کردن. بنده به زبان حال میگویم. وصیتهایش را کرد و گفت: علی جان، خواهشی از شما دارم، آن شبی که سر پسر ما را غریبانه از تن جدا کردند و سر او را گرمگرم به کوفه بردند و در تنور خولی گذاشتند، من میروم کنار آن تنور برای عزاداری، تو هم بیا و من را تنها نگذار، من در آنجا به تنهایی از عهده برنمیآیم و ممکن است با دیدن سر حسین(ع) بیتاب شوم.
اما بنده نمیدانم آیا فاطمهی زهرا(س) گفت در آن شب غریب، در خرابهی شام، در آن واویلا، من کنار زینب(س) میروم و تو هم بیا؛ من زینب(س) را به هوش میآورم و تو امکلثوم(س) را؛ من رباب(س) را دریابم و تو سکینه(س) را؛ من به داد زنان آن خرابه میرسم و تو به داد زینالعابدین(ع)؛ علی جان، بیا باهم عزاداری کنیم و با هم به فرزندانمان کمک کنیم.
[1]. فرازی از زیارت امینالله
[2].فرازی از زیارت امینالله
[3]. بحارالانوار، ج 52، ص 130
[4]. آیات 3 و 4 سورهی نجم
[5]. آیهی 1 سورهی شمس
[6]. آیهی 2 سورهی شمس