بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا(س) أغیثینی

24 بهمن 1396- فاطمیه

محورهای سخنرانی

معرفت به وجود نازنین امام زمان عج‌الله تعالی

برای رسیدن به معرفت و شناخت چه باید کرد؟

چند چیز برای صفای باطن بسیار مفید است

انس با قرآن یعنی مطابق شدن با قرآن

نتیجه‌ی استقامت در راه قرآن و ائمه(ع)

فاطمیه است، فاطمیه را گرامی بدارید ولو با یک قدم، با یک مجلس. در مجالس شرکت کنید و تنها نروید، به همسایه هم بگویید و با هم در مجالس شرکت کنید.

دیروز گفتیم که محبت ما به خداوند کامل و ظاهر نمی‌شود مگر از طریق محبت به حجج الله که ائمه اطهار(ع) هستند. میزان دوستی خداوند با ما، به میزان فاطمه دوستی ما است و میزان فاطمه دوستی ما به میزان امام زمان دوستی ما است و میزان امام زمان دوستی ما بسته به شناخت ما دارد.

بزرگان گفته‌اند در رابطه با امام زمان(عج) هر طور شده است:

اول؛ به محضر امام زمان عج‌الله‌تعالی راهی پیدا کن که امام زمان(عج) نام شما را جزء خادمان و کنیزان بنویسد.

دوم مساله در ارتباط با امام زمان اینکه؛ نشان دهید امام را بیشتر از خود دوست دارید. تا وقتی این مسائل برای ما شعارگونه باشد ما اسیر دوران غیبت هستیم.

بسیار می‌گوییم برای امام زمان(عج) دعا کرده‌ایم اما انصاف بدهید اگر خدای نکرده به کسی بگویند پسرت با ماشین تصادف کرده، چگونه دعا می‌کند؟! آیا هیچ‌گاه به این صورت برای فرج امام زمان(عج) دعا کرده‌ایم.

این مساله، عمومیت لازم دارد، این فرهنگ باید در عموم جامعه ایجاد شود.

سوم؛ تمام احوال انتظار را با مشیت الهی هماهنگ کن. بدان، آنچه خداوند خواسته است خیر است، خیر مطلق است. با مشیت خداوند کسی هماهنگ است که اگر مثلاً اتفاقی رخ داد، نگوید کاش زمان دیگری رخ می داد، حال زود بود یا دیر بود یا الان وقتش نبود و… مگر ما باید برای خداوند وقت تعیین کنیم.

چرایی‌ها؛ ناهماهنگی با مشیت الهی است.

چهارم؛ دعا کردن برای برطرف شدن موانع ظهور حتی اگر این مانع، من باشم.

ادامه‌ی بحث؛

معرفت به وجود نازنین امام زمان عج‌الله تعالی

اول) وظیفه فرد فرد ما این است که معرفت به مقام ائمه(ع) پیدا کنیم. معرفت ما به امام زمان(ع) چه زمانی کامل می‌شود؟ آیا اینکه بدانیم کیست و تاریخ ولادت را بدانیم و دلیل غیبت و علائم ظهور را بدانیم و چگونگی عدالت را بدانیم و … کافی است و معرفت ما به امام زمان(ع) کامل می‌شود؟ خیر.

زمانی معرفت ما کامل می‌شود که با تمام معلومات، بدانیم ما هیچ از معرفتشان نمی‌دانیم و هرگز هم نخواهیم دانست.

مهمترین دلیل روز قیامت این است که خداوند حضرت فاطمه(س) را معرفی کند، به همین خاطر، مخاطب خداوند در روز قیامت، حضرت فاطمه(س) است و اولین کلامش این است که روز، روز تو است، هر چه که تو بخواهی، فاطمه!

بنابراین این دنیا اصلاً ظرفیت شناخت فاطمه(س) را ندارد اما کاری که می توان کرد این است که باید در مسیر شناخت حضرت زهرا(س) حرکت کنیم تا در قیامت او را به ما نشان دهند.

نماز، حجاب، خمس، زکات، و… همگی وسیله‌ای هستند در این مسیر.

بزرگواری کنار بخاری نشسته بود، هوا سرد بود. به بزرگوار گفتند: خانمی آمده است که از سادات است و در حیاط است و می‌گوید همسرم دیوانه است، آقا برایم کاری بکنند. آقا فرمودند: من چه کار می‌توانم بکنم؟ نمی‌دانم جنون همسرش چقدر است؟ از خداوند می‌ترسم که حکم طلاق بدهم؛ آیا امکان دارد من او را بیمارستان بستری کنم؛ بگوید چه کاری از دست من برمی‌آید تا من آن کار را انجام دهم. در همین حین آقا گفتند: الان آن خانم کجا است؟ گفتند: در حیاط است. آقا با دو دست بر سر زدند و گفتند: وای بر من، من در اتاق گرم هستم و دختر فاطمه(س) در حیاط!!! من در قیامت جواب مادرش را چه بدهم؟! آقا پا برهنه دویدند و او را به داخل اتاق تعارف کردند، ابتدا عذرخواهی کردند و سپس گفتند: هر کاری بتوانم، انجام می‌دهم؛ شما فقط بگویید.

باید تلاش کنیم و از انجام واجبات و احترام به اولادشان شروع کنیم.

برای رسیدن به معرفت و شناخت چه باید کرد؟

ما از کنه شناخت ناتوانیم اما می‌توانیم به نصف یا کمتر هم شناخت پیدا کنیم؛ برای این شناخت باید سه کلمه در زندگی‌مان معنا بگیرد:

کلمه اول) تقوا است؛ تزکیه باطن از گناه و معصیت. چون شناخت یا با عقل است و یا با قلب. تمام معصومین گفته‌اند معصیت بالاخص معصیت زبان، هم درپوش عقل است و هم درپوش قلب است.

کلید باید درب را باز کند اما اگر دندانه‌هایش شکسته باشد، دیگر درب را باز نمی‌کند. 

عقل کارش معرفت است و کار قلب، عشق است اما درصورتی که درپوش نداشته باشند.

موضوعی که ما به دنبالش هستیم یک موضوع پاک است چگونه با ناپاکی می‌توان به آن رسید؟!

کلمه دوم) تحصیل علم دین، تفقه در دین.

رسول اکرم(ص) فرمودند: کسانی که تفقه در دین ندارند، اندیشه دینی ندارند و دینشان را نشناخته‌اند، در هر مقام و منصبی که باشند، نزد من پیامبر مانند یک اعرابی هستند (اعرابی؛ اعراب شترچران بیابان‌گرد را که هیچ نمی‌دانستند، می‌گفتند).

هیچ دینی به اندازه اسلام به زن، بها نداده است. هیچ کسی به اندازه اهل‌بیت(ع) طرف زن را نگرفته‌اند.

حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها فرمودند: هر زنی که دلش می‌خواهد عذاب قبر و وحشت قبر را خداوند از او بردارد؛ هر زنی که می‌خواهد زمانی که سر از قبر برمی‌آورد ملک به او بگوید البشارت که خداوند امروز تو را در جوار دختر پیامبر(ص) محشور کرده است و تو امروز همنشین فاطمه(س) هستی؛ این زن در مقابل سه چیز شوهرش صبر کند: 1ـ در مقابل غیرت شوهرش (اگرچه خودش اهل رعایت است)، 2ـ زنی که در مقابل سوءخلق همسرش مدارا کند (قبر می کندند، هر چه می کندند به سنگ برخورد می‌کرد، چندین بار این موضوع تکرار شد؛ پیامبر(ص) فرمودند: اگر ذره‌ای بیشتر، خوش اخلاق بود، قبرش راحت کنده می‌شد. من این حدیث را با چشمم دیدم؛ مردی بود که همسرش را می‌زد و گاهی خودش می‌گفت از دم درب خانه‌ی پدرش، او را می‌زنم تا قزوین، حرف خوشش، پدرسوخته بود. پشت ماشینش سکته کرد، قبرش را می‌کندند، من هم برای تشییع رفته بودم، زدند به سنگ خورد، قبر کندند لوله آب ترکید، دوباره زدند خورد به قبر بغلی نشد و …)، 3ـ مهرش را آسان بگیرد.

بنابراین تفقه در دین یعنی دینی از اسلام بالاتر نیست.

حجاج بن یوسف که خون‌های شیعیان را به راحتی می ریخت، روزی گفت: امروز دلم می‌خواهد که خون یکی از شیعیانِ ناب علی(ع) را بریزم! آیا کسی را سراغ دارید؟ اطرافیانش گفتند: قنبر، غلام علی(ع). گفت: بروید و او را بیاورید. رفتند او را آوردند. حجاج از او سؤال کرد: آیا تو قنبر هستی؟ گفت: بله. پرسید: آیا مولای تو، علی(ع) است و تو او را دوست داری؟ گفت: مولای من خدا است؛ و ولی نعمت و امام من، علی(ع) است. گفت: از دینِ علی(ع) بیزاری بجوی تا آزادت کنم. قنبر گفت: دینی بهتر از دین علی(ع) به من ارائه بده تا من از دین علی(ع) بیزاری بجویم. گفت: من می‌خواهم تو را بکشم؛ تو را چگونه بکشم؟ قنبر گفت: هرجور که دوست داری تو را بکشند زیرا مولای من، علی(ع) فرموده، دنیا، دار مکافات است و بازتاب عملِ هرکسی به خودش باز می گردد؛ هرگونه که مرا بکشی، تو را آنگونه می کشند. سپس گفت: امیرالمؤمنین(ع) به من فرموده، حجاج بن یوسف، تو را به حضورش می‌طلبد و از تو می‌خواهد که از من بیزاری بجویی  و تو قبول نمی‌کنی، پس او شاهرگ تو را می‌بُرد مانند قصابی که شاهرگ گوسفندی را می برد.

حجاج دستور داد که شاهرگ او را بریدند و او در مقابلش دست و پا زد تا جان داد و به شهادت رسید!

بنابراین ما باید آنقدر در دین اسلام، تفقه پیدا کنیم که بفهمیم دینی بهتر از اسلام وجود ندارد.

کلمه‌ی سوم؛ داشتن ذکر مدام است.

چند چیز برای صفای باطن بسیار نافع است:

1) نماز؛ و استمرار نماز. حداقل پنج وعده نماز.

گفتند: بنده‌ای با شیطان، یک روز همسفر شدند. در طول روز، شیطان او را نظاره می‌کرد. شب که شد، شیطان گفت: من امشب با تو، زیرِ یک سقف نمی‌خوابم! او پرسید: چرا؟! شیطان گفت: می ترسم بلا بر تو نازل شود و من هم با تو گرفتار شوم. او گفت: تو با اینکه شیطان هستی اما می‌ترسی که بلا بر من نازل شود و تو گرفتار شوی؟! شیطان گفت: آری، من شیطان هستم و چون یک سجده بر آدم نکردم، خداوند تا ابد مرا ملعون کرده است! امروز شمردم، خداوند پنج وعده از تو سجده‌ی واجب خواست؛ و تو نکردی! آیا نمی‌ترسی که عذاب بر تو نازل شود؟!

تداوم نماز قلب را صفا می‌دهد.

2) داشتن ذکر، قلب را صفا می‌دهد. فرمودند: هر وقت دل‌مشغول شدی؛ دل و ذهنت آنقدر مشغول شد که برای دو رکعت نماز، ذهنت فارغ نبود و مدام مشغول بود؛ آرامش و تمرکز نداشتی، شروع کن بی‌عدد به گفتنِ این ذکر: « اللَّهُ رَبِّي لَا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً تَوَكَّلْتُ عَـلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوت».

“رَبِّ” یک معنای زیبا دارد، وقتی می‌گویی “اللَّهُ رَبِّي” یعنی “الله” حواسش به من است. خدای من، مراقب من هست. دنیا را یک کلاس بدان؛ و “رَبِّ” یعنی معلم این کلاس. وقتی در کلاس، شاگردی مریض‌حال است، معلم به او توجه بیشتری دارد به همین خاطر می گویند که خداوند به دلِ شکسته، توجه و نگاه می کند پس خوب است که این ذکر را با دل شکسته بگویی.

امام صادق(ع) فرمودند: با این ذکر، خداوند، دلت و ذهنت را آرام می‌کند و دست رحمتش را بر سر تو می‌کشد.

رابطه‌ی کلامی و انس کلامی با خداوند، اتفاقات بسیار زیبایی در زندگی انسان، رقم می زند. سخت‌ترین کاری که خداوند با انسان می کند، این است که توفیق ذکر را از انسان می گیرد.  

بزرگان ما فرموده‌اند؛ همچنین خانم مالک(ره) می‌فرمودند: هر وقت گرفتار شدی و احساس کردی زندگیت گره خورده است، چرخ زندگیت نمی چرخد و… نیمه شب بیدار شو و اگر توانستی غسل کن قربة الی الله، آنگاه دو رکعت نماز استغاثه به امام زمان(عج) بخوان (اگر هوا خوب بود و شرایط مهیا بود، زیر آسمان بخوان وگرنه در خانه ات بخوان) ذکر رکوع و سجده را هفت بار بخوان. بعد از سلام نماز، دستانت را بالا بیاور و گردنت را کج کن و بگو: «اَللّهُمَّ اِنْ اَطْعَتُكَ فَالْمَحْمِدَةُ لَكَ وَ اِنْ عَصَيْتُكَ فَالْحُجَّةُ لَكَ» می فرمایند بعد از این نماز و این دعا، خداوند به امام زمانِ او امر می کند که سِحر زندگی او را بگشاید.

3) سومین چیزی که برای صفای باطن بسیار مؤثر است؛ و عقل و ذهن و دل ما را باز می‌کند، اُنس با قرآن است. انس با قرآن به معنای تلاوت قرآن نیست بلکه انس با قرآن یعنی عرضه‌ی نفس خود به قرآن؛ مقایسه‌ی اخلاق خود با اخلاقی که قرآن گفته است؛ و مقایسه‌ی خواسته‌ها و تفکرات و شخصیت خود با قرآن؛ انس با قرآن یعنی مطابق کردن خود با قرآن.

مرحوم امام خمینی(ره) می فرمایند: ای انسانِ سالک و طالب سعادت و نجات، لازم است که در این چند روزه‌ی مهلت دنیا که به سرعت برق و باد در حال گذر است، با جدیت بکوشی صفحه‌ی ضمیر و نفست را با صفحات قرآن بسنجی و هماهنگ  کنی. (به جای اینکه دغدغه‌های متفرقه داشته باشی، در مقابل هوای نفست استقامت کن تا با قرآن مطابق شوی).

آمد نزد امام صادق(ع) و گفت: آقا! چرا پیروان شما اینقدر غیرتمند و آتشین هستند نسبت به شما اهل بیت(ع)؛ ما که طرفدار منصور دوانیقی هستیم، هرکس به او سخن نادرستی بگوید، به ما که طرفدار او هستیم، بَر نمی‌خورد اما اگر کسی درباره‌ی علی(ع) یا شما ائمه(ع)، کوچکترین سخن ناروایی بگویند، طرفداران شما، بسیار ناراحت و غیرتمند می شوند! امام(ع) فرمودند: می دانی چرا؟! زیرا در عالم ذر، وقتی خداوند ما را آفرید؛ و همه را آفرید، ما را عرضه کرد، شیعیان و محبان ما، ما را انتخاب کردند آنگاه خداوند، نور حقیقی ما را در عالم ذر عرضه کرد، شیعیان و محبان ما، دوان دوان و شتابان به سمت این نور دویدند؛ آنگاه خداوند خواست آنها را امتحان کند که آیا از چیزی می ترسند و می ایستند و توقف می کنند و بر می گردند یا خیر؟ پس ناگهان در مسیر آنها، آتشی عظیم افروخت تا کسی که می‌ترسد، برگردد یا توقف کند اما شیعیان ما، نه قصد برگشتن کردند و نه متوقف شدند بلکه آنها دوان دوان خود را به دلِ آتش زدند! پس ما هم برای آنها آغوش باز کردیم؛ از آن زمان، شیعیان ما آتشی و غیرتمند هستند و در مسیر محبت ما استقامت دارند.

سپس مرحوم امام خمینی(ره) فرمودند: «صفحه‌ی ضمیرت را به کلام ائمه(ع) و احادیث و قرآن عرضه کن و تمییز و تشخیص بده که آیا اهلِ سعادت یا اهل شقاوت هستی؛ و به کدام یک شباهت داری؛ و در کدام حزب هستی؟  حزب الله یا حزب الشیطان؟ جزء لشگر و جُند عقل هستی یا جُند جهل؟

بنابراین وقتی خودت را به قرآن عرضه کردی و امراض خود را شناختی؛ و خود را معالجه کردی یعنی با قرآن انس گرفته‌ای.

سپس فرمود: رسول خدا(ص) دو نعمت در میان ما قرار داد؛ قرآن و اهل بیت(ع).  اگر خودت را به این دو عرضه کنی و با این دو هماهنگ کنی، تو را از ظلمات تنگ و تاریک طبیعت نجات می‌دهند و تو را از زنجیر گرانِ شهوات آزاد می‌کنند.

آنگاه امام(ع) به تعجب می‌فرمایند: چه شده که روز به روز از قرآن و اهل بیت(ع)، فاصله‌مان را زیاد می‌کنیم و به حزب شیطان و جند جهل، نزدیک و نزدیکتر می‌شویم؟!»

نتیجه‌ی این استقامت‌ها چه می‌شود؟

آیا آبادانی دنیایمان می‌شود؟ خیر. ما استقامت می‌کنیم زیرا می‌خواهیم به جایی برسیم که حضرت زهرا(س) و ائمه(ع) ما را دوست داشته باشند. می خواهیم به جایی برسیم که امام زمان(ع) ما را دوست داشته باشد.

خداوند رحمت کند علامه امینی را؛ ایشان نقل کردند: دوستی داشتم که سُنی بود. او به من بسیار محبت می‌کرد و با من رفت و آمد داشت. من، زمانی در روز نهم ماه ربیع الاول، در خانه‌ام مراسمی گرفتم، او از من اجازه گرفت که شرکت کند؛ من هم موافقت کردم. او در مراسم شرکت کرد. من هم سخنرانی کردم و از حضرت زهرا(س) و از قاتلان ایشان گفتم. او گوش می داد. مراسم تمام شد، او خداحافظی کرد و رفت. شش ماه بعد آمد و گفت: یکی از دوستان من، مهمانی دارند و شما را به مهمانی دعوت کرده‌اند؛ من در مهمانی شما شرکت کرده ام شما هم در مهمانی ما شرکت کنید. من پذیرفتم. با هم رفتیم، از بغداد خارج شدیم. به منزل دوستش رسیدیم، به استقبال من آمدند و مرا به داخل خانه بردند. شربتی به من تعارف کردند، ناگهان صاحبخانه گفت: این شربت را بخور تا من برگردم و تسویه‌ی عیدالزهرا را کنم! من فهمیدم که گیر افتادم؛ و دستِ کم، سر مرا از گردن جدا خواهند کرد. دستها و پاهایم را با طناب بستند و مرا در اتاقی انداختند و درب را هم قفل کردند. من از بیرون درب، صدای تیز کردن کارد را می‌شنیدم. من عاشق شهادت بودم پس با خود فکر کردم که از این بهتر نمی‌شود! من هم در راه حضرت زهرا(س) می چشم مزه‌ی کارد بر گلو را که حسین(ع) چشید. ناگهان دیدم که همان دوست سنی‌ام، درب را باز کرد و دست و پای مرا آزاد کرد و دست مرا گرفت و با طی الارض با چند قدم به کنار شطّ آورد. بلمی بود، مردی بر روی بلم ایستاده بود، به من گفت: زود باش سوار شو! گفتم شما که هستید؟ گفت: من در خانه‌ام خوابیده بودم ،موسی بن جعفر(ع) به خوابم آمد و فرمود: بلند شو و بلم را فلان جا ببر که یکی از ما گرفتار شده است؛ او را به خانه‌اش ببر.

من می خواستم سوار بلم شوم که به یاد دوستم افتادم اما دوستم نبود! گفتم دوستم کجاست؟! او را ندیدی؟! او گفت: کسی همراه تو نبود و تو تنها به سمت بلم می‌آمدی!

من تازه متوجه شدم که الطاف فاطمه(س) بود…

بنابراین ما به دنبال این هستیم که مورد عنایت ائمه(ع) قرار بگیریم.