بسم‌ الله الرحمن الرحیم

یافاطمة الزهرا اغیثینی

انصار القیامة ماه ربیع‌الثانی 1439

رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: زرنگ‌ترین شما در میان امت من، آن‌کسی است که در طول روز، بیشتر از همه یاد مرگ کند.

زندگی مانند ساعت شنی است که ذره‌ذره خالی می‌شود، عمر ما هم همین‌طور است و ذره‌ذره در حال تمام شدن است.

امام جعفر صادق علیه‌السلام فرمودند: از علائم آخر زمان این است که اگر به قبرستان بروید و تاریخ تولد و مرگ اموات قبرستان را بخوانید، نود درصد آن‌هایی که آنجا خوابیده‌اند، جوان هستند.

وقتی سوره‌ی انعام را می‌خوانید، خداوند در این سوره به آشکارا و به‌طوری‌که هرکسی معنایش را بفهمد از دو تا مرگ صحبت می‌کند: 1- مرگ و اجل طبیعی 2- اجل و مرگ مسمیٰ.

ائمه فرموده‌اند که خداوند برای همه‌ی انسان‌ها 120 سال عمر قرار داده است که انسان آن‌قدر عمر می‌کند که پیر می‌شود و سلول‌هایش تحلیل می‌رود و مغز و قلبش از کار می‌افتد و از دنیا می‌رود که این مردن را مرگ طبیعی می‌گویند. اجل دیگر، مرگی است که وسط راه، هنوز کاسه‌ی عمر پُر نشده او از دنیا می‌رود. عمر دارد ولی آق والدین می‌شود 20 سال از عمرش کم می‌شود و یا ظلمی کرده است که از عمرش کم می‌شود.

ظلمانی‌تر از شب اول قبر وجود ندارد؛ حتی قیامت هم این‌قدر ظلمانی نیست. چراغی که قبر را روشن می‌کند نماز لیلة الدفنی است که برای مرده خوانده می‌شود.

دانشمند مسیحی به یکی از علمای ایرانی نوشت: چرا شما وقتی یک نفر با چهره‌ی زیبا می‌بینید می‌گویید بزنیم به تخته تا چشم نخورد؟ این مَثَل ماست چون عیسی علیه‌السلام را به تخته صلیب کشیدند، ما می‌گوییم بزنید به تخته تا چشم نخورد. شما که ماشاءالله دارید.

فایده‌ی این مجالس که دورهم می‌نشینیم چیست؟ فایده اول، توسل است که سفارش داریم که در دوران آخرالزمان نفس به نفس به امام زمان عجل‌الله‌فرجه توسل بجویید و به هر نفس در خوشی و ناخوشی بگویی یا صاحب‌الزمان.

آقا سید رضا دزفولی یکی از علمای بزرگ بودند که سالی یک‌بار به کربلا می‌رفتند. ایشان تعریف می‌کنند که معمولاً در زیارات مخصوصِ کربلا، به خانه‌ی مشخصی در آنجا می‌رفتیم. در یکی از زیارات، عیال و اطفال را به همراه بردم. برای سواری خود، یک الاغ و یک قاطر کرایه کردم و با دیگر زوار روانه‌ی کربلا شدیم.

چند منزل مانده بود که به کربلا برسیم که ناگاه متوجه شدم که قاطر عیال و فرزندم نیست. با اضطراب رئیس کاروان را صدا زدم و گفتم: عیالات من نیستند و ظاهراً عقب‌مانده‌اند.

او هم مسافت زیادی به دنبالشان رفت. برگشت و گفت: آن‌ها قطعاً با قافله‌ای که قبل از ما حرکت کرده بود، رفته‌اند.

من هم هر چه جست‌وجو کردم آن‌ها را ندیدم. به همین دلیل بیشتر مشوش و نگران شدم. خلاصه با پریشانی حال، وارد کربلا شده و رو به منزلی که غالباً وارد می‌شدم، نهادم. وقتی به آنجا رسیدم، در را زدم دیدم عیالم در را باز کرد.

تا او را دیدم گفتم: شما کجا از قافله‌ی ما جدا شدید و چه وقت رسیده‌اید؟ گفت: ما، بین راه از قافله جدا شدیم.

علت آن را پرسیدم.

در جواب گفت: می‌خواستم قدری غذا از مشربه‌ی مسی بیرون بیاورم و به بچه‌ها بدهم. از حرکت قاطر، دستم لرزید و مشربه صدا کرد. با این صدای ناگهانی، قاطر رمید و به‌سرعت هر چه تمام‌تر رو به بیابان گذاشت و هرچه درِ مشربه با شدت بیشتر به ظرف می‌خورد، قاطر بر دویدنش می‌افزود. بالأخره، ترس دوری از قافله که هر چه صدا زدیم کسی مطلع نشد ازیک‌طرف و ترس افتادن از قاطر و هلاکت یا شکستن اعضا از طرف دیگر، ما را بر آن داشت که به حضرت ولی‌عصر ارواحنا فداه استغاثه‌کنیم؛ پس فریاد یا صاحب‌الزمان ما بلند شد.

ناگاه شخصی نورانی در کمال ابهت و جلال نمودار شد و فرمود: «لا تخافا لا تخافا»؛ نترسید نترسید. تا این کلمه را فرمود، همان قاطری که با سرعت بسیار زیاد می‌دوید، فوراً ایستاد و قدمی برنداشت.

آن بزرگوار نزدیک آمد و فرمود: می‌خواهید به کربلا بروید؟ عرض کردم: بلی.

ایشان افسار قاطر را به دست گرفت و ما را از بیراهه عبور و حرکت می‌داد.

در طول مسیر از ایشان سؤال کردم: شما کیستید؟ فرمودند: من کسی هستم که برای فریادرسی درماندگان در این بیابان‌ها معین شده‌ام.

همراه آن بزرگوار آمدیم تا به کربلا رسیدیم و الآن نزدیک یک ساعت و نیم است که واردشده‌ایم و با آرامش چای هم صرف کرده‌ایم.

در چنین جامعه‌ای اگر بخواهیم ایمانمان را به سلامت در ببریم باید یک مثلثی تشکیل بدهیم با سه ضلع که یک ضلع آن عقل و یک ضلع آن علم و ضلع دیگر عمل است.

ائمه اطهار علیهم‌السلام به ما فرمودند: زندگی عاقلانه‌ای که خداوند بپسندد چند شرط دارد:

اول: رو آوردن به حق و قبول حقیقت و در مسیر حق و حقیقت حرکت کنم؛ و این حق‌جویی اسمش اسلام است. مسلمان یک آدم حق‌طلب است.

شاگرد امام جعفر صادق علیه‌السلام است و مورد وثوق ایشان هستند. آمد خدمت امام صادق علیه‌السلام و زانو زد و گفت آقا من شاگرد شما هستم و حافظ حدیث و حافظ قرآن هستم آیا اجازه می‌دهید چند دقیقه بنشینم و مسلمانی‌ام را برایتان بگویم و ببینم آیا مسلمانی من قابل‌قبول است یا نه؟

گفت یابن رسول‌الله همه‌ی مردم می‌گویند ما خدا را از آثار خدا می‌شناسیم. زمین هست، پس خدا هست. خورشید هست، پس خدا هست. بهار و زمستان می‌آید یعنی که خداوند هست؛ اما من این‌جور نیستم من آثار خدا را از خدا می‌شناسم. من می‌گویم خدا هست که این‌ها هستند؛ نه این‌که این‌ها هستند یعنی خدا هست. هیچ‌کدام این‌ها هم نباشد خدا هست. ستاره و زمین نباشد خدا هست بهار و زمستان هم نباشد من معتقد هستم که خدا هست.

آقا! این خداشناسی، من را از پل صراط رد می‌کند؟ امام فرمودند: آری والله.

ادامه داد و گفت: آقا! آن‌کس که بداند خالقی دارد پس باید بداند که این خدا رضایتی دارد و خشمی دارد و چیزهایی خدا را راضی می‌کند و چیزهایی خدا را خشمگین می‌کند؛ پس لاجرم می‌روم یاد بگیرم که چه خدا را خوشحال می‌کند و چه خدا را خشمگین می‌کند و آنچه خدا را خشمگین می‌کند، نمی‌کنم و آنچه که خدا را راضی می‌کند، آن را انجام می‌دهم.

چه چیزی خدا را راضی می‌کند؟ جوابش یک کلمه است. خداوند فرمودند: خشنودی من، در خشنودی فاطمه است. نماز و حجاب و روزه و… این اعمال دورچین آن است.

خداوند یک خشم دارد. از چه چیزی خداوند خشمگین می‌شود؟

یک سری کارها رضایت خدا را فراهم می‌کند. کدام کارها هستند که رضایت خدا را فراهم می‌کند؟

من این خشم و خشنودی خدا را چگونه تشخیص بدهم؟

این خشم و خشنودی را خداوند به صورت وحی، به پیامبرش فرموده است. من کجا آن را جست‌وجو کنم؟ در قرآن و سنت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله.

پس آن‌کسی که به او وحی نرسیده باید از آن‌کسی که به او وحی رسیده است تقلید کند. کسی که علم طب ندارد می‌رود سراغ طبیب. آن‌کسی که به او وحی رسیده است، درمان آسمانی در دست اوست و کسی که به او وحی نرسیده می‌رود سراغ کسی که به او وحی رسیده است و از او استفاده می‌کند.

(اگر مداومت کنید به سوره‌ی قل هو الله احد و آن را هدیه کنید به امام زمان عجل‌الله‌فرجه خداوند بلاهای آسمانی را از شما دور می‌کند).

ادامه‌ی حدیث:

عرض کرد: یابن رسول‌الله! این پیامبر شناسی من، آن‌قدری هست که فردای قیامت، من را نجات بدهد؟ امام فرمودند: احسنت خوب فهمیدی.

گفت: یابن رسول‌الله بعد از وفات پیامبر من رجوع کردم به قرآن. وقتی به قرآن رجوع کردم، متوجه شدم که از آیات قرآن هم دشمن می‌تواند استفاده کند هم دوست. پس من متحیر شدم که هرکسی می‌تواند مخالف خودش را با آیات قرآن بکوبد. مؤمن می‌تواند ایمانش را با قرآن استدلال کند و کافر هم می‌تواند کفرش را با قرآن استدلال کند و… پس متوجه شدم این قرآن یک «قیّم» می‌خواهد که «قرآن دان» باشد و بتواند ما را به آیات قرآن کمک کند.

پرسیدم قیّم قرآن چه کسی هست؟ یکی گفت «ابن مسعود» و دیگری گفت «ابن عباس» و یکی گفت خلیفه‌ی اول و… و من گشتم و مطالعه کردم و دیدم این‌ها قرآن را می‌فهمند و می‌دانند اما یک جایش را یا چند جایش را اما نه صد درصد قرآن را.

از عمر خطاب پرسیدند چه کسی صد درصد قرآن را می‌داند؟ گفت: «علی بن ابیطالب» که اگر نباشد من به هلاکت می‌رسم. ابن عباس گفت: آن‌کسی که قرآن را کامل می‌داند «علی بن ابیطالب» است. همه‌ی آن‌ها گفتند که تنها «علی بن ابیطالب» است که به همه‌ی علوم قرآن واقف است و فرزندانش؛ پس فهمیدم که باید او را حجت قرار بدهم و اولاد بعد از او را هم حجت قرار بدهم. آقا! کافی است؟ امام دست‌هایشان را بالا بردند و فرمودند: خدا رحمتت کند خدا رحمتت کند خدا رحمتت کند که این‌قدر خوب دینت را فهمیدی.

این جلسات و در کنارش توسلات، کمک می‌کند به شناختمان اضافه کنیم و دامن قرآن و اهل‌بیت علیهم‌السلام را بهتر بگیریم.

آمد خدمت امام جعفر صادق علیه‌السلام و گفت: آقا! یک راه‌کار می‌خواهم برای آن لحظاتی که از همه طرف مشکلات هجوم می‌آورد. امام فرمودند: در این لحظات به خود خداوند توسل بگیرید و بگویید:

«بسم ‌الله الرحمن الرحیم یا ذَا الْعَرشِ الْمَجید یا مُبدئُ یا مُعید یا فَعّالاً لِما یُرید اَسألُک بِنور وَجهِکَ الّذی مَلَأَ اَرکانَ عَرشِک و بِقُدرتِکَ الّتی قَدَّرتَ بِها عَلیٰ خَلقِک وَ بِرحَمتِکَ الّتی وَسِعَت کُلَّ شَیء لا الهَ الّا اَنتَ اَغِثنی».

دعای فرج، از متنوع‌ترین دعاهاست.

از زمره دعاهای فرج که فرموده‌اند هر روز بخوانید و می‌توانید بعد از هر نماز هم بخوانید:

هر بار که بخوانید، امام زمان عجل‌الله‌فرجه برای فرج شما دعا می‌کنند و به دعای شما آمین می‌گویند.

«اَللّهُمَّ یا ذَا الْمَجدِ الشّامِخ وَ السُّلْطانِ الْباذِخ صَلِّ عَلیٰ محمّدٍ وَ آلِ محمّد وَ کُنْ لِوَلیِّکَ محّمدِ بْنِ الْحَسَنِ المَهدی فی هٰذِهِ السّاعَة وَ فی کُلِّ ساعَة وَلیّاً وَ حافِظاً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتیٰ تُسْکِنَهُ اَرضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلا».