امام رضا علیهالسلام غوث امت هستند. غوث به معنای پناهگاه، به این معنا که همه (زمین و زمان، نیروها، قدرتها) نیازمند نگاه خاص و عنایت ایشان هستند.
زمانی که حضرت زهرا علیهاالسلام به محسن علیهالسلام حامله بودند، پیامبر اکرم صلواتاللهعلیهوآله روی منبر، در مسجد بارها بیان کردند که دختر من، فاطمه، حامله است! درحالیکه پیامبر بارداری فاطمه برای امام حسن و امام حسین علیهماالسلام را بیان نکردند. اما وقتی حضرت زهرا علیهاالسلام به حضرت محسن علیهالسلام باردار شدند، پیغمبر صلواتاللهعلیهوآله در جمع دوستان، در جمع دشمنان و در مکانها و زمانهای مختلف، بارداری حضرت فاطمه علیهاالسلام را اعلام کردند. به این جهت که آن زمان که به درب لگد میزنند، نگویند که ما نمیدانستیم و نشنیده بودیم که فاطمه حامله بوده است… . پیغمبر غیرت الله هستند ولی مدام بیان میکردند که دخترم زهرا حامله است… و میفرمودند: فرزند ایشان پسر است و اسم او را محسن گذاشتهام.
ما باید یا این تکه از تاریخ را حذف کنیم و آن را در نظر نگیریم! یا به جهت اینکه فراموش نشود، باید به بیان حادثه بپردازیم.
سه مسئله شیعه را ثابت داشته است:1-غدیر 2-فاطمیه 3- عاشورا
ما نمیتوانیم دو مورد را حفظ کنیم و دیگری را فراموش کنیم.
برای شهادتِ یک مسئله، که آن مسئله حق است یا ناحق، دو شاهد عاقل و بالغ گواهی دهند کافی است؛ اما هزاران شاهد گفتند که ما علی علیهالسلام را در غدیر خم دیدیم و صحبتهای پیامبر صلواتاللهعلیهوآله را در مورد ایشان شنیدیم، اما آن را قبول نکردند و نمیکنند!
امام صادق علیهالسلام زمانی که از واقعهی محسنیه صحبت میکردند، آنقدر گریه میکردند که پیراهن ایشان تر میشده است.
این ایام کمتر از روز عاشورا نیست…
این روزها خدا توفیق دوباره به ما داده است که در مجالس ایشان شرکت کنیم. سؤالی که مطرح میشود این است که:
ما چگونه میتوانیم آنچه که در دو ماه محرم و صفر به دست آوردهایم را نگه داریم؟پندها و حکایتهایی که شنیدهایم چراغ راه ما هستند، چه کنیم که این چراغها ما را به حلقهی وصل امام حسین علیهالسلام و حلقه وصل اولیای خداوند برساند؟
اول اینکه: ما نیازمند برنامه هستیم:
1- باید برای ائمهی اطهار علیهمالسلام وقت بگذاریم. مثلاً در کنار قرآن و مفاتیح خواندن، نهجالبلاغه بخوانیم. بعضی افراد سنی از این نهجالبلاغه بهرهها میبرند.
2- توجه کنیم به اخلاق و سیرهی پیغمبر و اهلبیت علیهمالسلام
حکایتی در این باب
بعد از چند سال که از آمدن پیامبر صلواتاللهعلیهوآله به مدینه گذشته بود، خانمی از زنان مکه به مدینه، خدمت پیامبر رفت. پیامبر پرسیدند: آیا مسلمان شدی؟ گفت: نه.
پیامبر پرسیدند: آیا میخواهی مسلمان شوی؟ گفت: نه.
پیامبر فرمودند: پس برای چه امری به مدینه آمدهای؟ گفت: زمانی که شما در مکه بودید، پشت و پناه ما بودید، حالا که به این جا آمدهاید، من پشتوپناه و زندگی ندارم. زندگیام لنگ است. اکنون میخواهم که پشتیبان من باشی. نیازمند کمک تو هستم. آمدهام که به من مرکب و جامه و غذا بدهی!
پیامبر فرمودند: تو آوازهخوان جوانهای مکه بودی، مگر دیگر آوازهخوانی نمیکنی؟ گفت: نه بعد از جنگ بدر، مردم آسیب دیدند، عزادار شدند و دیگر من را دعوت نمیکنند، به همین دلیل فقیر شدهام.
پیامبر فرمودند: به او جای خواب بدهید و از او پذیرایی کنید. پیغمبر به او مرکب دادند، پول به او دادند و او را روانهی مکه کردند. اما به او نفرمودند بیا مسلمان شو!
این زن در مکه آوازخوان بوده است، پشتیبان او پیامبر صلواتاللهعلیهوآله بودند، حالا که در مدینه نزد او میآید، ابداً به او نمیگویند مسلمان شو و اسلام را به او عرضه نمیکنند! این جای تفکر دارد. این سیرهی پیامبر ما بوده است. کمک رسانی میکنند، بدون اینکه بخواهند مسلمان شود!
ما از این اخلاق پیامبر صلواتاللهعلیهوآله بسیار فاصله داریم!
این روایت را بارها از من شنیدهاید که امام صادق علیهالسلام از بیابانی میگذشتند، دیدند که مردی بیرمق افتاده است. به یکی از یاران فرمودند: برو به او آب بده. او برگشت. امام پرسیدند: آب به او دادی؟ گفت: نه آقا یهودی است. امام فرمودند: خجالت بکش، من میگویم او تشنه است به او آب بده، تو از دین او برای من حرف میزنی؟! هر دینی داشته باشد!
باید جاذبه داشته باشیم تا مردم به سمت دین بیایند.
کار دوم در جهت حفظ داشتههایمان: داشتن برنامهی منسجم است. بدون داشتن برنامه، راه به جایی نخواهیم برد. تسلط به نَفس، هفت وسیله میخواهد. این هفت تا را برنامه سالتان کنید. خطرناکترین دشمن ما نَفس است. شیطان نَفس ما را یک بار وسوسه میکند، از خدا غافل میکند، سپس ما را به نَفسمان واگذار میکند (کسی که در حرم امام رضا علیهالسلام غیبت میکند، شیطان که در حرم امام رضا علیهالسلام نیامده است، نَفس او، او را به غیبت انداخته است. نَفسِ او، شیطانی که در دو پهلوی او است). شیطان با یک استعاذه، از مشرق تا مغرب دور میشود، پس چرا ما این همه بدی میکنیم؟! این نَفس من است… .
1- رو کنید به قرآن مجید به حق و حقیقت. کلمهی حق و توحید را به حقیقت بپذیرید. زمانی که میگویید: لا اله الا الله، پس در کنار آن بتهای دیگر را قرار ندهید. کسی که لا اله الا الله به حقیقت بگوید، اسلام او درست است. کسی که اسلام او درست است، قدم بعدی ایمان است، یقین به امامت یقین به کتاب قرآن، یقین به نبوت.
حاج علامه از روضهخوانهای معروف تهران، معمولاً روضهخوان مجلس خانم مالک بودند. بارها ایشان را دیده بودم. مرحوم حاج علامه نقلی میکنند که برای همهی عمر من و شما کافی است. گفت: به مشهد امام رضا علیهالسلام رفته بودم. در آن زمان در مکان گنبد سبز، جایی که شیخ مؤمن دفن هستند، دراویش جمع میشدند. یک شب من را دعوت کرده بودند که به آنجا بروم. ایام ماه رجب بود و مرا دعوت کردند تا من مدح حضرت علی بخوانم.
مدح را خواندم، آنها بسیار بسیار علی علی گفتند تا بعضی از آنها غش کردند. مجلس تمام شد. بعد از پایان مجلس، من را نزد پیر خود بردند، پیشانی من را بوسید، لبهای من را بوسید و گفت: میخواهی درویش بشوی؟ نمیدانم چه شد، گفتم: بله از غش و ضعفهای آنها خوشم آمده بود! پس خرقه آوردند، تن من کردند، با من دست دادند و بیعت کردیم، هدایا و کشکول و … دادند، با این وسایل به هتل آمدم، وضو گرفتم که به حرم امام رضا علیهالسلام بروم. یکی از رفقای قدیمی که با او اختلافی هم داشتم را دیدم. انگار که به سراغ من میآمد. تا من را دید، یقهی من را گرفت، چسباند به دیوار و گفت: برای چه امام رضا را اذیت کردی؟! گفتم: من؟!
گفت: برای چه گریهی امام رضا علیهالسلام را در آوردی؟ برای چه باعث شدی امام به سرشان بزنند؟! گفتم: من به حرم میروم، کاری نکردهام!
گفت: در همین یک ساعت قبل من حرم بودم، مکاشفهای پیش آمد، دیدم امام رضا علیهالسلام پا برهنه، از ضریح بیرون آمدند، میدویدند، به صحن سقاخانه رسیدند، پرسیدم: آقا چه شده است؟ امام فرمود: رفیق ما را بردند، علامه را بردند، میروم نجاتش بدهم!
به او گفت: تو چه کار کردهای؟! علامه گفت: روی پلههای هتل نشستم و گریه کردم…
این را بدان که همینگونه امام زمان عجل الله فرجه مواظب ما هستند، اگر گناه کنیم آقا به سرشان میزنند، باور کنید که مراقب ما هستند.
کار سوم: تن دادن به احکام و شریعت، تن بدهیم به آنچه که مصلحت دنیا و آخرت ما است.
آنچه از آخرت میخواهید از دنیایتان به دست بیاورید.
کار چهارم: دوری از بدیها و گناهان و هر آنچه که اسلام آن را منع کرده است، نام این میشود جهاد با نفس، مبارزه با نفس.
کار پنجم: توبهی حقیقی، برای یک دفعه و برای همیشه برگردم به سوی خداوند. کارهای گذشته را جبران کنم. اگر حال عبادت میخواهی، نباید حق کسی به گردن شما باشد، کسی از شما ناراضی نباشد، دلیل نداشتن حال، حق به گردن داشتن است.
کار ششم: کسب حلال داشتن، حتی خانمها، اسم این عزت است.
پیامبر اکرم صلواتاللهعلیهوآله فرمودند: کسی که کسب حلال ندارد، مجبور است برای معاش خود، از دینش خرج کند.
کار هفتم: پاک بودن، مراقبت مداوم. از هر چیزی که شخصیت انسان را زیر سؤال میبرد، دوری کنم. آنچه که عزت نفس و شخصیت ما را زیر سؤال میبرد، از آن اجتناب کنیم، به این میگویند اوج تقوا.
اگر یک مسلمان، اسلام داشته باشد، ایمان داشته باشد، عمل داشته باشد، جهاد و مبارزه با نفس داشته باشد، حال داشته باشد، عزت داشته باشد، تقوا داشته باشد، محال است که نفس او بتواند بر او غلبه کند.
مردی در قزوین نجار بود، تمام وسیلهی او یک اَرِّه بود و زندگی را میچرخاند. به اندازهی یک مشهد رفتن که پول جمع میکرد، به مشهد میرفت. عاشق امام رضا علیهالسلام بود. حتی گاهی یک روزه میرفت و برمیگشت. این نجار فوت کرد. یکی از علمای نجف، به عالم مجتهدی بزرگ، در قزوین زنگ زد، گفت: در قزوین کدام عالم از دنیا رفته است و ما خبردار نشدهایم؟ گفت: هیچکس.
گفت: امروز کسی در قزوین فوت کرده است که امروز تشییع جنازه او باشد؟ گفت: بله نجاری فوت کرده است، آقا سید غلام فوت کرده است.
گفت: در مکاشفه دیدم امام علی علیهالسلام با فوجی از ارواح وادیالسلام به قزوین میآمدند. پرسیدم: آقا کجا میروید؟ فرمودند: به قزوین! یکی از ما فوت کرده است، به تشییع جنازهی او میروم.
آن عالم گفت: من فکر کردم عالمی از دنیا رفته است که آقا به تشییع جنازهی او میآیند. این شخص راه را درست رفته است و امام رضا شناس شده است و به دنبال شناخت، وظیفهی خود را انجام داده است.
امام باقر علیهالسلام: امتهای گذشته، پیغمبرانشان غیبت داشتهاند، موسی غیبت داشته است، ابراهیم غایب بوده، وعده داده شد و… زمان غیبت آنها طولانی نشد زیرا زمانی که جان به حلقوم مردم رسید، در بیابان جمع شدند، همه با هم دعا کردند و منجی خود را طلب کردند، خدا زمان و مدت را کم کرد، اما در امت ما هنوز این اتفاق نیفتاده است!
به ایام فاطمیه نزدیک میشویم. به علی علیهالسلام گفتند: به فاطمه بگو یا شب گریه کند یا روز! به نظر شما فاطمه زهرا علیهاالسلام فریاد میزدند که خواب و خوراک را از مردم گرفته بود؟! نه. پس چرا در انتهای شهر مدینه، چوپانها همه معترض بودند به اشک و ناله و گریه فاطمه؟
زیرا رسول خدا صلواتاللهعلیهوآله فرمودند: اگر دخترم فاطمه یک آه بکشد، قلب پیغمبر که قلب عالم امکان است میشکند، وقتی قلب پیغمبر شکست و محزون شد، قلب 124 هزار پیامبر آزرده میشود، قلب 124 هزار پیامبر که آزرده شد، قلب اوصیا، قلب اولیا، قلب صدیقین، قلب شهدا، قلب ملکوتیان همه و همه از آن آهی که فاطمه علیهاالسلام در سجده، آرام بکشد، منقلب میشود و حزن او، همه را میگیرد.
چرا روز عاشورا این مقدار محزون است؟ زیرا دل حضرت زهرا علیهاالسلام شکسته است. دل زهرا گرفته است، این آه، اثرش را تا قیام قیامت میگذارد!
چرا پیغمبر صلواتاللهعلیهوآله، دست فاطمه علیهاالسلام را گرفت و بیرون آورد، در مردم، همانطور که دست علی علیهالسلام را گرفتند؟ آنجا دست یگانه مرد عالم را گرفتند و در این جا دست یگانه خانم عالم را گرفتند. در غدیر خم فرمود: هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست. در این جا میفرماید: هر کس دختر من را نمیشناسد برود او را بشناسد. شناخت حضرت فاطمه علیهاالسلام دستور پیامبر صلواتاللهعلیهوآله است.
پلهی اولِ شناخت حضرت زهرا علیهاالسلام: «فاطمة بضعة منی» فاطمه یک تکهای از وجود من است.
پلهی دوم: «فاطمة هی قلبی الی بین جَنبَی» فاطمه روح من، بین دو پهلوی من است.
منِ پیغمبر، یعنی منِ جسم؟! خیر. پهلوی پیغمبر، یعنی همان دو طرف بدن ایشان؟! خیر. جنب راست پیغمبر، یعنی ایمان پیغمبر که همه انبیا ایمانشان در مقابل ایمان ایشان محو است. سمت چپ پیغمبر، یعنی عمل پیغمبر که عملِ کُل عملکنندگان، در مقابل عمل پیغمبر پوچ است. پیغمبر میفرماید: روحی که من را به ایمان و به این عمل وامیدارد، فاطمه است. اگر فاطمه را از من بگیرند، یک جسد بیروح هستم، نه علمی هست و نه ایمانی.
سپس به ما میفرماید که بروید فاطمه را بشناسید.
پلهی سوم: محوریت فاطمه علیهاالسلام است. چرا باید در دعا بخوانیم: «اللهم انّی اسئلک بفاطمه»؟ دعایی که خدا امر فرموده است بخوانیم، حدیث کساء است. محور فاطمه است. میفرماید: «هُم فاطمة و ابوها و بعلها…»
این فاطمه چه کار کرده است که امام صادق علیهالسلام میفرمایند: کُل کائنات نمیتوانند مقام ایشان را بفهمند!
این مقام حضرت زهرا علیهاالسلام چیست که خداوند پیغمبر صلیاللهعلیهوآله را به معراج برد تا عرش و قاب قوسین أو أدنی برد سپس به بهشت آورد، پای درخت طوبی، میوهی آن درخت را چیدند، عصارهی آن را گرفتند، نطفهی حضرت فاطمه علیهاالسلام را مخلوط کردند، سپس دادند که پیغمبر آن را بخورد.
پیغمبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید که این زهرا را بشناسید که برای دریافت نطفهی او من باید تا «قاب قوسین او أدنی» میرفتم، فاطمهای که هنگامی که صلوات به او میدهی، پیغمبر خودشان فرمودند: هر کس، هر کجا، یک صلوات بر دختر من بدهد، قیامت هر جای بهشت که باشم او را نزد خودم میآورم.
اللهم انی اسئلک بفاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها…
چه سِرّی در «قاب قوسین او أدنی» رفتن پیغمبر صلیاللهعلیهوآله و چه سِّری در عصارهی میوه درخت طوبی بود؟ چه سِرّی در وجود فاطمه علیهاالسلام است که لقب ایشان «سِرّ الله الاعظم» است؟ چه سِرّی در معرفت ایشان است که به سختی لیلة القدر است؟ چه سِرّی در قلب ایشان و در سینهی ایشان است؟ و چه سِرّی در رنج ایشان است؟ که علی علیهالسلام فرمودند: یا رسول الله! به من که نگفتند، شما تفحص کن!
چه سِرّی در صورت ایشان است؟ که آنطور کبود وارد قیامت میشود.
چه سِرّی در آن سختیهایی است که در زندگی کشیدند؟ چه سِرّی در قبر ایشان است که باید پنهان بماند؟
چه سِرّی است که از میان این همه امامزاده، فقط فرمود: ابوالفضل پسر من است؟
چه سِرّی است که قبل از حسین علیهالسلام خودشان سمت علقمه میآیند؟