بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا اغیثینی

سیزدهم صفر 1439- 11 آبان 1396

محورهای سخنرانی

گریه بر امام حسین علیه‌السلام بین ما و اهل‌بیت علیهم‌السلام رفاقت به وجود می‌آورد

تقسیم‌بندی ساعات شب جمعه

سریع‌ترین چیزی که ما را به قرب امام زمان عجل‌الله‌فرجه می‌رساند این است که ما مشکلی از فرد گرفتاری رفع کنیم

تأکید امام زمان عجل‌الله‌فرجه به نافله، زیارت جامعه و عاشورا

در باب آیه‌ی «فدیناهُ بذبح عظیم»

 

سخت‌ترین روضه برای منبری، روضه‌ی حضرت زینب علیهاالسلام است؛ زیرا مصیبت حضرت زینب علیهاالسلام ملائکه را گریانده، آسمان‌ها را گریانده، جبرئیل را گریانده و پیامبر را بیمار کرده است.

شبی جبرئیل بر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نازل شد. بر خلاف همیشه که بشاش بود، این بار با صورت اخم‌کرده و پر و بال جمع کرده بر ایشان نازل شد. حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: سبحان‌الله، امین وحی الهی! مبادا من شما را این‌طور ببینم.

جبرئیل گفت: یا رسول‌الله! غصه، غصه‌ی زهرا و علی علیهماالسلام است.

حضرت پرسیدند: چه غصه‌ای؟

جبرئیل گفت: دیشب در خانه‌ی زهرا و علی نطفه‌ی دختری منعقد شد.

پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله خوشحال شدند و فرمودند آفرین و مرحبا…

اما جبرئیل گفت: یا رسول‌الله! آرام بگیرید شما نمی‌دانید این دختر چه دختری است؟ غم عالم به سر این دختر می‌آید؛ و شروع کرد به گفتن؛ که این دختر غم شما را می‌بیند، غم مادر و پدر را می‌بیند، داغ حسن و حسین را می‌بیند، گودال قتلگاه می‌بیند، داغ شش برادر در یک روز می‌بیند و… . چهل منزل اسیری می‌رود، منزل یزید می‌رود… . او گفت و گفت و زانوی پیامبر خم شد و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نشستد.

جبرئیل رفت و پیامبر تب و لرز کردند و آمدند خانه‌ی فاطمه و درحالی‌که می‌لرزید فرمودند: فاطمه جان! آن عبای یمانی را بیاور من ناخوش شدم و فقط تو می‌توانی من را آرام کنی. فاطمه علیهاالسلام عبا را آورد و جبرئیل آمد و گفت خداوند می‌خواهد دل ما را شاد کنند و حدیث کسا را آورد.

چند ماه بعد، زینب علیهاالسلام به دنیا آمد و جبرئیل آمد و یک بال زد و گفت: یا رسول‌الله! کمی از مصیبتش را ببین؛ و کربلا را نشان داد. به هر نگاهی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله داد می‌زدند: یا زینب؛ و به هر نگاه، داد می‌زد: یا حسین یا الله… . من نمی‌دانم کجا را نشان پیامبر داده بودند… .

شب جمعه است و شیعیان هر کاری می‌کنند که در دفتر خداوند، اسمشان به نام امام حسین علیه‌السلام مرتبط شود.

گریه بر امام حسین علیه‌السلام بین ما و اهل‌بیت علیهم‌السلام رفاقت به وجود می‌آورد

حدیث‌های بسیاری درباره‌ی گریه بر امام حسین علیه‌السلام آمده است؛ که سنی‌ها هم باورش کرده‌اند و فهمیده‌اند که در اشک امام حسین علیه‌السلام برکتی است که آدم می‌تواند فتح الفتوح درب‌های بسته کند؛ و همه‌ی این‌ها به این جهت است که گریه‌کنِ ابی‌عبدالله علیه‌السلام را وصل به دامن امام حسین علیه‌السلام کند و بر اثر این اتصال، رفاقت بین ما و اهل‌بیت علیهم‌السلام به وجود بیاید.

شما چهارده حلقه را در نظر بگیرید که امام حسین علیه‌السلام وسط این حلقه‌ها است؛ و هر کس به امام حسین علیه‌السلام متصل شد، به تمام حلقه‌های قبل و بعدی وصل می‌شود. کسی که دل به امام حسین علیه‌السلام می‌دهد، به مادرش و برادرش و پدرش وصل است، وصل به خدای ابی‌عبدالله علیه‌السلام است و از این‌طرف وصل به فرزندانش است تا دامن صاحب زمان عجل‌الله‌فرجه. آن‌وقت این اتصال رفاقت می‌آورد و این رفاقت برکات می‌آورد.

در قرآن مجید ما بابی داریم درباره‌ی رفیق. خداوند بارها فرمودند:ای مردم سعی کنید با صادقین، صالحین، شهدا و انبیا رفاقت کنید. «کونوا مَعَ الصادقین».

خداوند در قرآن می‌فرماید: نمیرید مگر اینکه در دنیا با چهار دسته رفاقت کنید: رفیق انبیای الهی، رفیق شهدا، رفیق صادقان و رفیق صالحین آن‌کسانی که کار نیک می‌کنند و سپس فرمودند: «اولئک حَسُنَ رَفیقا» عجب رفقای خوبی هستند.

در قرآن کریم آمده است: کسانی که به قیامت وارد می‌شوند، انگشت حسرت را به دندان می‌گیرند و می‌گزند؛ چنان‌که امام صادق علیه‌السلام فرمودند: می‌خورند و ناگهان می‌بینند که انگشت ندارند و دستشان به مچ رسیده است و یک شعار می‌دهند که ‌ای کاش در دنیا با فلان افراد رفاقت نمی‌کردم.

گاهی رفیق خوب، پدر و مادر است،. گاهی رفیق خوب، معلم است. گاهی رفیق خوب، یک هم‌شاگردی است و… . چرا آن‌قدر به رفیق خوب سفارش شده است؟ چون آدم را رشد می‌دهند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام است، یدالله و اسدالله است… . خداوند غیر از قدرت خدایی، همه‌چیز را به او داده است. وقتی صبح عروسی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله آمدند و پرسید علی جان! فاطمه چه جور همسری بود؟ علی علیه‌السلام گفتند: بهترین رفیق و بهترین کمک برای اینکه من به خدا برسم.

اولاد امام حسین علیه‌السلام را نگاه کن؛ علی‌اکبر علیه‌السلام را ببین چه طور پدرش را بالا برد. رقیه علیها‌السلام یعنی ارتقادهنده، یعنی هر کسی با دل شکسته بگوید رقیه، حاجت دنیا را رها کند، رقیه علیها‌السلام او را تا نزد خدا پرتابش می‌کند، تا عالم بالا ارتقا می‌گیرد. امام حسین علیه‌السلام را ارتقا داد و آبرویش را پیش خدا بالاتر برد. سکینه علیها‌السلام دختر امام حسین علیه‌السلام است، سکینه یعنی آرامش دل بابا. خود امام حسین علیه‌السلام می‌فرمودند: خانه‌ای که سکینه در آن باشد، پا در آن خانه می‌گذارم، آرام می‌گیرم و او من را یاد مادرم فاطمه زهرا علیها‌السلام می‌اندازد. او را نگاه می‌کنم، غم‌هایم همه از یادم می‌رود.

امام باقر علیه‌السلام فرمودند: هر کس برای خدا در راه خدا با هدف اینکه به رضای خدا دست پیدا کند بگردد و یک رفیق دینی مؤمن برای خودش پیدا کند و با او انس بگیرد، این آدم به نوری از انوار خداوند دست پیداکرده است.

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله درباره‌ی سلمان فرمودند: «سلمان منا اهل البیت»؛ سلمان از ما اهل‌بیت است. اینجا امام محمدباقر علیه‌السلام می‌فرمایند که: «المؤمنُ مِنَ الله» مؤمن مال خداست. (خدا اگر می‌خواست خواهر داشته باشد، یک زن مؤمنه پیدا می‌کرد و شما وقتی پیدا کردی یعنی یک‌تکه‌ از وجود خدا را داری).

در ادامه‌ی حدیث می‌فرمایند که: فردای قیامت، وقتی وارد محشر می‌شویم و حساب‌رسی می‌شود و نامه‌های عمل را می‌دهند و با زنجیر مرا می‌کشند به‌طرف جهنم، نماز و روزه‌هایم به درد نخورد، حجابم به دردم نخورد و مرا می‌کشند به سمت جهنم. آن لب که رسیدم داد می‌زنم: خدایا مهلت می‌خواهم؛ که خدایا من در دنیا با فلانی رفیق بودم می‌شود فرصتی بدهی او را ببینم؟

فلانی را می‌آورند، وقتی رفیقم را می‌بینم متحیر سربالا می‌کند و می‌گوید خدایا می‌شود او را به من ببخشی؟ خدا قسم‌خورده است که در قیامت، تقاضای مؤمن را رد نکند.

حرف من این است که من بیچاره اگر با شمای خوب رفیق شوم، فردای قیامت آزاد هستم. حالا اگر این رفیق، فاطمة الزهرا علیها‌السلام بشود، اگر بشود زینب کبری علیها‌السلام و… آن‌وقت مقام چه می‌شود؟

در حدیث است: کسی که دلش برای حسین علیه‌السلام شکست و اشکش بر گونه جاری شد، مادر پهلو شکسته‌اش دولادولا بین زوار جمعیت می‌رود و او را بغل می‌کند و اشکش را می‌بوسد.

تقسیم‌بندی ساعات شب جمعه

شب و روز جمعه خیلی عزیز هستند. امام صادق علیه‌السلام فرمودند: از علامات دوستان ما این است که شب‌های جمعه خودشان را خسته نمی‌کنند چون نصفه‌شب با خدا قرار دارند.

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: اُف بر آن آدمی از امت من که روز جمعه را ساعتی را برای تعالیم دینی‌اش قرار ندهد.

اگر بخواهم شب جمعه را تقسیم کنم باید چگونه تقسیم کنم؟

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: یک‌ساعت از شب جمعه را بیدار باشید و در این بیداری:

1- ذکر استغفار :70 مرتبه بگو «استغفرالله ربی و اتوب الیه».

در حدیث است: شب جمعه که اذان را می‌گویند، ماهی‌های دریا سرهایشان را از آب بیرون می‌آورند و درندگان و چرندگان و پرندگان و ذرات عالم در عالم خودشان سر به آسمان می‌کنند و می‌گویند: خدایا! امشب را به خاطر گناه بنی‌آدم بر ما بلا نازل نکن.

2- احیای شب جمعه با نماز است.

از امام صادق علیه‌السلام نقل‌شده است: در شب جمعه چه گرفتار باشی چه نباشی، حاجتمند باشی و یا نباشی دو رکعت نماز قربة الی الله بخوان. حمد را می‌خوانی، به «ایاک نعبد و ایاک نستعین» که رسیدی ۱۰۰ مرتبه می‌خوانی، سپس حمد را تمام کن و ۲۰۰ مرتبه سوره‌ی توحید را بخوان. بعد از سلام نماز، ۷۰ مرتبه بگو «لاحول و لا قوةَ الاّ باللهِ العلی العظیم» سپس سجده برو و ۲۰۰ مرتبه «یارب» بگو. فرمودند در سجده نشد، می‌توانی نشسته بگویی و حاجت بخواهی. حاجتت را بسته‌بندی‌شده بردار و برو.

شب جمعه‌شب صلوات است.

حکایت

پدر و پسر طلبه بودند و نشسته بودند و در مورد احادیث، با هم بحث می‌کردند. هر جا اسم پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌آمد، صلوات می‌فرستادند. فردا همسایه‌ها آمدند و گفتند خانه‌ی شما دیشب چه خبر بود؟ ما پشت‌بام خوابیده بودیم و نور از خانه‌ی شما به آسمان می‌رفت. حاج‌آقا لبخندی به پسرش زد و گفت: می‌دانی این نور از چه بوده است؟

گفت: نه بابا شما بگو.

پدر گفت: برای صلوات‌هایی بود که به نام پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرستادیم.

حکایت

یک روستایی آمد نزد آخوند خراسانی تا حساب‌وکتاب کند و زکاتش را بدهد. تا مرد نشست، آخوند گفت: تو زیاد صلوات می‌فرستی؟ گفت: آقا بله چه طور؟ آخوند خراسانی گفت: چون نور صلوات با تو داخل آمد. خوشا به سعادتت از این صلوات‌هایی که می‌گویی چه نوری دور سر تو می‌گردد.

رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: هر کس شب جمعه یا روز جمعه بر من صلوات بفرستد، خداوند به او هزار حسنه می‌دهد و هزار سیئه پاک می‌کند، هزار درجه برای او بالا می‌برد. به‌درستی که صلوات بر من و اهل‌بیت من شب‌های جمعه باعث روشنایی آسمان‌هاست تا روز قیامت این صلوات از دهان شما خارج می‌شود، آسمان به آسمان بالا می‌رود و تمام ملائکه در آسمان‌ها برای تو استغفار می‌کنند؛ و از دهان که خارج می‌شود ملک برمی‌دارد می‌آورد مدینه و به ملک موکل قبر من هدیه می‌دهد و او هم تا قیامت برای تو استغفار می‌کند.

کسانی که می‌خواهند دلشان به ولایت اهل‌بیت علیهم‌السلام بیشتر محکم شود، بدون عدد این صلوات را زیاد بفرستند:

«الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم و أهلِک عَدُوَّهُم منَ الجنِّ و الإنس منَ الاوّلینَ و الآخِرین»

هرکس حاجتی دارد و خیلی گرفتار است می‌تواند چله بگیرد و یا 14 روز صبح به صبح ذکر «لا فَتی الاّ علی لا سَیف الاّ ذوالفقار» را 70 مرتبه بگوید و سپس بعد از نماز مغرب 110 مرتبه صلوات هدیه به مولا علی علیه‌السلام کند.

کسی که می‌خواهد برود کربلا، می‌خواهد حرم برود، یک‌قدم بگوید: «لا فَتی الاّ علی لا سَیف الاّ ذوالفقار» و قدم بعدی بگوید: «الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم».

آقا نجفی اصفهانی چله گرفت، نزدیک یک سال ریاضت کشید دائم الصوم بود، تمام شب‌ها را تا طلوع آفتاب بیدار بود و افطار نان و ماست می‌خورد و سحر نان‌ و آب می‌خورد. هر شب چهارشنبه در مسجد سهله ناله می‌زد.

می‌گوید: بعد از این‌همه ریاضت، یک‌شب در مسجد سهله بزرگواری را دیدم. تا دیدم، گفتم: «السلام علیک یا صاحب‌الزمان». گفت: من صاحب‌الزمان نیستم، من یکی از کارگزاران ایشان هستم، من را فرستاده‌اند تا بپرسم چه می‌خواهی؟ هر سؤالی داری بگو. من سؤال کردم و تحمل کردم جوابش را گفت و من همه را نوشتم تا یادم نرود. در آخر گفتم من ذکری می‌خواهم که دوای هر دردی باشد و هر جا و هر زمان و هر مکان وقتی بگویم، سریع‌الاجابة باشد و بلافاصله جواب بگیرم. تأملی کرد و فرمود: به‌ جز صلوات، ذکری سراغ ندارم که به‌سرعت به اجابت برسد. آقا نجفی گفت: چون به‌زحمت این ذکر را به دست آوردم، در هر حالتی و در هر موقعیتی صلوات می‌فرستادم و دعا می‌کنم که با صلوات بمیرم.

شب جمعه‌، شب انس با امام زمان عجل‌الله‌فرجه است.

روزی حضرت سلیمان مورچه‌ای را در پای کوهی دید که مشغول جابه‌جا کردن خاک‌های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این‌همه سختی را متحمل می‌شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته است که اگر این کوه را جابه‌جا کنی به وصال من خواهی رسید. من به عشق وصال او، می‌خواهم این کوه را جابه‌جا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی‌توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعیم را می‌کنم… برایم مهم است که معشوقم این را می‌بیند.

چه‌قدر زحمت کشیدی برای اینکه به ملاقات امام برسی؟

تو نمی‌بینی، او که می‌بیند یک‌شب برای او بی‌خوابی کشیدی. آن‌وقت نمی‌گفتند اگر دوستان من به‌اندازه‌ی آن زن روستایی که جوجه‌هایش به خانه نیامده است و به دنبالش لابه‌لای گیاهان می‌گردد، دنبال من می‌گشتند به من می‌رسیدند.

آیا محبت فقط باید لفظی باشد؟

سریع‌ترین چیزی که ما را به قرب امام زمان عجل‌الله‌فرجه می‌رساند این است که ما مشکلی از فرد گرفتاری رفع کنیم.

تاجری از ثروتمندان تبریز صاحب اولاد نمی‌شد. هر چه نزد اطبا به معالجه پرداخت، نتیجه‌ای ندید. به نجف اشرف مشرف شد و مدتی در آنجا جهت تشرف خدمت امام عصر ارواحنا فداه به عبادت و چله مشغول بود.

این مرد تاجر تبریزی پس از انجام آن اعمال، شبی بین خواب‌وبیداری، حالتی به او دست داد و شخصی را مشاهده کرد که به او می‌گوید: نزد ملاقلی جولای شوشتری (نساج و بافنده) برو، به حاجت خودخواهی رسید؛ و دیگر کسی را ندید. مرد تاجر می‌گوید: تا آن‌وقت نام شوشتر را نشنیده بودم. به نجف آمدم و از شوشتر پرسش نمودم. به من آنجا را معرفی کردند. خودم راه افتادم و جویای ملا قلی جولا شدم. اغلب او را نمی‌شناختند، فردی او را شناخت. گفت: بافنده‌ای است و با وضع شما تناسبی ندارد. من آدرس او را گرفتم. روانه شدم تا به دکان او رسیدم. فردی را دیدم با پیراهن و شلوار کرباس در محلی که یک متر در دو متر بود، مشغول بافندگی بود.

تا مرا دید گفت: حاج محمدحسین! مطلب و حاجت شما روا شد، خدا دو پسر به تو می‌دهد و آینده‌ی آن‌ها را گفت. بر حیرتم افزوده شد. بعد از اذن و اجازه بر او داخل شدم، هنگام غروب بود، اذان گفت و به نماز مشغول شد. به او گفتم من غریبم و امشب مهمان شما هستم. قبول نمود. چون پاسی از شب گذشت، کاسه‌ای چوبی که قدری ماست در آن بود و دو قرص نان جوینی در طبقی چوبین پیش رویم گذاشت، من با اینکه به غذاهای خوب عادت داشتم با او شرکت کردم.

بعد تخته‌پوستی که داشت به من داد و گفت: تو مهمان ما هستی روی آن بخواب؛ و خود روی زمین خوابید.

نزدیک سپیده بلند شد، اذان گفت، نماز صبح و تعقیب مختصری خواند. به او گفتم: من اینجا آمدم و دو مقصود داشتم، یکی از آن‌ها عملی شد، دومی آن است که با چه عملی به این مقام رسیدی که ولی‌عصر ارواحنا فداه مرا به تو محوّل فرمود و از نام و ضمیرم اطلاعم دادی؟

گفت: این چه پرسشی است؟ حاجتی داشتی روا گردید، برو.

به او گفتم: تا نفهمم نمی‌روم، چون مهمان شما هستم، به‌ پاس احترام مهمان باید مرا خبر دهی.سه شبانه‌روز ماند، جولا لب باز نکرد. مرد گفت آقا نمی‌روم، تا نگویی نمی‌رم، تو به مقامی رسید‌ه‌ای که شدی زبان امام زمان عجل‌الله‌فرجه.

گفت: در این مکان به کار خود مشغول بودم. در مقابل این دکان، خانه‌ی یک ستمکار بود و سربازی از آن حفاظت می‌کرد. یک روز آن سرباز پیش من آمد و گفت: از کجا برای خود غذا تهیه می‌کنی؟ گفتم: سالی یک خروار گندم می‌خرم و آرد می‌کنم و می‌پزم و زن و فرزندی هم ندارم. گفت: من در خانه‌ی این مرد محافظ هستم و خوش ندارم از مال این ظالم استفاده کنم. اگر قبول زحمت فرمایی، برای من هم یک خروار جو بخر و بپز، من روزی دو قرص نان از تو می‌گیرم. قبول کردم و او هر روز می‌آمد دو قرص نان می‌برد.

اتفاقاً روزی نیامد. از او پرسیدم. گفتند: مریض است و در اتاقش خوابیده است. به آنجا رفتم، از حال او جویا شدم. خواستم طبیب برایش بیاورم، قبول نکرد. گفت: احتیاجی نیست. من یکی از اوتاد امام زمان عجل‌الله‌فرجه هستم و آقا من را مأمور کردند که دم خانه‌ی این ظالم بایستم و از مظلوم دفاع کنم. امشب از دنیا می‌روم. چون نصفه شب شد، در دکانت می‌آیند، تو بیا و هر چه به تو دستور دادند، عمل کن. بقیه‌ی آردها هم برای خودت. خواستم شب را پیش او بمانم، قبول نکرد. گفت: برو، من نیز اطاعت کردم.

نیمی از شب رفته بود که در دکان زده شد و گفتند ملاقلی بیرون بیا. من از دکان آمدم به مسجد رفتم، دیدم آن سرباز جان سپرده است. دو نفر آنجا بودند، به من گفتند که بدن او را به‌جانب رودخانه حرکت دهم. اجابت کردم. آن دو نفر او را غسل دادند، کفن کردند، بر او نماز خواندند و آوردند در مسجد دفن کردند. من به دکان برگشتم، چند شب بعد در دکان زده شد، کسی گفت: بیرون بیا. من بیرون آمدم. گفت: آقا تو را طلب نموده است، با من بیا. رفتم. با اینکه اواخر ماه بود، ولی صحرا مانند شب‌های مهتاب روشن بود و زمین‌ها سبز و خرّم، ولی ماه پیدا نبود. در فکر فرو رفته و تعجب می‌کردم. از دور عده‌ی بزرگوارانی را دیدم به دورهم نشسته‌اند و یک نفر مقابل آنان ایستاده است، ولی در بین ایشان یک نفر جلیل و از همه بالاتر بود، به‌نحوی‌که هول و هراس مرا ربوده و استخوان‌هایم به صدا درآمد.

مردی که با من بود، گفت: قدری جلوتر بیا. رفتم و بعد توقف کردم. آن نفر ایستاد،  گفت: بیا، بیم نداشته باش. قدری جلوتر رفتم. آن شخص که در بین آن جماعت از همه برتری داشت، به یکی از آن عدّه فرمود: منصب سرباز را به او بده. به من گفت: برای خدمتی که به شیعه‌ی ما نمودی، می‌خواستم منصب سرباز را به تو بدهم. عرض نمودم: من کاسب و بافنده هستم، مرا به سربازی و سرهنگی چه؟ می‌پنداشتم که می‌خواهند مرا به‌جای سرباز نگهبان قرار دهند.

تبسمی فرمود و گفت: نمی‌خواهیم سرباز باشی؛ و منصب او را به تو دادیم، برو. من برگشتم و در بازگشت هوا را تاریک دیدم و از آن روشنی و سبزی و خرّمی هم در صحرا خبری نبود. از آن شب به بعد دستورات آقا یعنی حضرت صاحب‌الامر ارواحنا له فداه به من می‌رسد.

چرا ما خدمت نمی‌کنیم؟

تأکید امام زمان عجل‌الله‌فرجه به نافله، زیارت جامعه و عاشورا

سید رشتی می‌گوید: به‌قصد حج بیت‌الله الحرام از رشت، به تبریز آمدم و در خانه‌ی ‌یکی از دوستانم منزل کردم. چون قافله نبود سرگردان ماندم تا قافله‌ای جهت رفتن به «طرابوزن» حرکت کرد. به‌تنهایی مرکبی را کرایه نمودم و حرکت کردم. وقتی به منزل اول رسیدیم، سه نفر دیگر به من ملحق شدند. به‌اتفاق روانه شدیم تا به «ارزنة الروم» رسیدیم. کاروان دار آمد و گفت: این منزل که در پیش داریم بس ترسناک است، زودتر بار کنید که همراه قافله باشید؛ چون در سایر منازل غالباً با رعایت مقداری فاصله، به دنبال قافله حرکت می‌کردیم. ما هم حدود دو ساعت و نیم، یا سه ساعت به صبح مانده، به اتّفاق قافله حرکت کردیم. به‌اندازه‌ی نیم یا سه‌ربع فرسخ از محل حرکت دور شده بودیم که هوا تاریک شد و به‌طوری برف گرفت که دوستان هرکدام سرخود را پوشانده به‌سرعت راندند. من هرچه تلاش کردم با آن‌ها بروم ممکن نشد تا آنکه آن‌ها رفتند و من تنها شدم، از اسب فروآمده، در کنار راه نشستم، درحالی‌که به‌شدت مضطرب بودم، زیرا نزدیک به ششصد تومان برای مخارج راه همراه داشتم و نمی‌دانستم عاقبت کار چه خواهد شد؟!

پس از تأمّل و تفکّر، بنا را بر این گذاشتم که در همین موضع بمانم تا سپیده طلوع کند؛ سپس به همان محلی که از آنجا حرکت کردیم بازگردم و از آنجا چند نفر نگهبان همراه خود برداشته، به قافله ملحق شوم. در آن حال در برابر خود باغی دیدم و در آن باغ، باغبانی بیل به دست به درختان بیل می‌زد که برفش بریزد. به‌طرف من آمد، به‌اندازه‌ی فاصله کمی ایستاد و فرمود: کیستی؟

عرض کردم: دوستان رفتند و من جامانده‌ام، اطلاعی از جاده ندارم، مسیر را گم‌کرده‌ام.

به زبان فارسی فرمود: نافله بخوان تا راه پیدا کنی. من مشغول نافله شدم.

پس از فراغت از تهجّد، دوباره آمد و فرمود: نرفتی؟

گفتم: و الله راه را نمی‌دانم.

فرمود: جامعه بخوان. من جامعه را حفظ نبودم و تاکنون هم حفظ نیستم، با آنکه مکرّر به زیارت عتبات مشرّف شده‌ام. از جای برخاستم و تمام زیارت جامعه را از حفظ خواندم.

باز نمایان شد و فرمود: نرفتی، هنوز هستی؟

بی‌اختیار گریستم و گفتم: هستم راه را نمی‌دانم.

فرمود: عاشورا بخوان؛ و عاشورا را نیز حفظ نبودم و تا کنون نیز حفظ نیستم. پس برخاستم و از حفظ مشغول زیارت عاشورا شدم؛ تا آنکه تمام لعن و سلام و دعای علقمه را خواندم.

دیدم بازآمد و فرمود: نرفتی، هستی؟

گفتم: نه تا صبح هستم.

فرمود: من اکنون تو را به قافله می‌رسانم. رفت بر الاغی سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و فرمود: ردیف من بر الاغ سوار شو. سوار شدم، آنگاه عنان اسب خود را کشیدم، مقاومت کرد و حرکت نکرد، فرمود عنان اسب را به من بده. دادم. پس بیل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد. اسب در نهایت تمکین متابعت کرد. آنگاه دست خود را بر زانوی من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمی‌خوانید؟ سه مرتبه فرمود: نافله، نافله، نافله

و باز فرمود: شما چرا عاشورا نمی‌خوانید؟ سه مرتبه فرمود: عاشورا، عاشورا، عاشورا

و بعد فرمود: شما چرا جامعه نمی‌خوانید؟ جامعه، جامعه، جامعه

و در هنگامی طی مسافت دایره‌وار راه را پیمود، یک‌مرتبه برگشت و فرمود: اینان‌اند دوستان شما که در کنار نهر آبی فرود آمده‌اند، مشغول وضو برای نماز صبح هستند! من از الاغ پیاده شدم که سوار مرکب خود شوم ولی نتوانستم. پس آن جناب پیاده شد و بیل را در برف فروبرد و مرا بر مرکب نشاند و سر اسب را به‌جانب دوستان بازگرداند. من در آن حال به این خیال افتادم که این شخص کیست که با من به زبان فارسی حرف زد؟ و حال‌آنکه در آن حدود زبانی جز ترکی و غالباً مذهبی جز مذهب عیسوی نبود و او چگونه به این سرعت مرا به دوستانم رساند؟!

پس به پشت سرخود نظر کردم، کسی را ندیدم و از او اثری نیافتم، آنگاه به دوستان خود ملحق شدم.

کسی که می‌خواهد امام زمان عجل‌الله‌فرجه او را ‌بر مرکب بنشاند و ببرد، راه دارد: راهش نافله‌ی دل شب، جامعه‌ی دل شب و عاشورا است.

آیت‌الله ناصری تعریف کرد که پدرم با شیخ محمد کوفی دوست بود که ایشان امام زمان عجل‌الله‌فرجه را می‌دیدند. وقتی جوان بودم یک‌شب آمد خانه‌ی ما. پدرم نبود. نشستیم و صحبت کردیم و پرسیدم: حاج‌آقا! شما که امام زمان را بارها دیده‌اید، می‌شود بگویید من هم چه کار کنم تا ببینم؟

گفتند: چرا نمی‌شود؟ همه‌ی واجباتت را درست انجام بده و همه‌ی گناهان را ترک کن.

گفتم: قربانتان بروم یک‌دفعه بگویید که نمی‌شود. چیزی بگویید اندازه و قد ما. من چه طور همه‌ی گناهان را ترک کنم؟ یک‌چیز دیگر بگویید.

شیخ گفت: باشد؛ تمام مکروهات را ترک کن و تمام مستحبات را هم انجام بده. گفتم: حاج‌آقا! ما می‌گوییم لنگ واجبات هستیم، شما می‌گویید مستحبات را هم انجام بده و مکروهات را هم ترک کن؟

نگاهم کرد و فرمود: بالاترین مقام پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله، مقام محمود است که مؤمن در دنیا مقام محمودش تقرب به امام زمان عجل‌الله‌فرجه است.

در سوره‌ی بنی‌اسرائیل به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرماید که شب بلند شو نافله بخوان تا به تو مقام محمود بدهم؛ پس تو هم اگر مقام محمود می‌خواهی شب‌ها بلند شو و نافله بخوان تا به مقام محمود برسی.

شب جمعه، شب زیارت قبر مطهر ابی‌عبدالله علیه‌السلام است.

در زیارت امام حسین علیه‌السلام چه چیزی است که مرحوم آیت‌الله گلپایگانی می‌فرمایند: پدرم وصیت کرد من را سر راه زوار امام حسین علیه‌السلام دفن کنید که غبار پاهایشان روی قبر من بشیند. آیا این‌همه سفارش برای شفای مریض است؟ برای حاجت است؟ فقط نجات از برزخ و شب اول قبر است؟ نه این‌همه می‌گویند عاشورا و زیارت، نگاهت را بالا ببر.

شیخ رجبعلی خیاط می‌گوید: خانم‌ها! آقایان! بیراه نروید، فکر کردید توسل برای درد دنیا است؟ نه؛ راه توحید خدا و شناختن دنیا سخت است و پر از دست‌انداز است و آدم بدون راهنما نمی‌تواند به توحید خدا برسد. عده‌ای دنبال خدا رفتند و علی اللهی شدند و سر از خانقاه درآوردند! عده‌ای دنبال خدا رفتند و مولوی را جای خدا گرفتند! راه مشکل است و استاد و راهنما می‌خواهیم. در عالم معنا به من گفتند: چراغ معرفت به توحید خدا، زیارت عاشورای حسین است و هر کس می‌خواهد این راه را طی کند، متوسل به عاشورای امام حسین علیه‌السلام بشود.

یک عده بالاتر رفتند و گفتند زیارت عاشورا تأکیدش برای این است که اکسیر وصل است، برای اینکه من و شما گره بخوریم به امام حسین علیه‌السلام.

آیا دستمان به ضریحش برسد؟ نه؛ زیارت کردن ضریح، کار سختی نیست.

فقط دو نفر در عالم خود امام حسین علیه‌السلام را زیارت کردند: یکی حضرت زینب علیها‌السلام که لب‌هایشان را گذاشتند روی رگ‌های بریده در شام غریبان؛ و دیگری: امام سجاد علیه‌السلام که آمدند پدرشان را دفن کنند.

اتصال به قلب و دل حسین علیه‌السلام با مداومت بر زیارت عاشورا

حسین علیه‌السلام سلطان و بنیان‌گذار عشق است، خدای عشق است؛ و جای عشق در دل است و هر کس عاشق حسین علیه‌السلام بشود، در دل حسین علیه‌السلام جا می‌گیرد.

زیارت حسین علیه‌السلام برای چیست؟ اینکه به دل حسین علیه‌السلام راه پیدا کنی.

آن عاشقی‌ای که اباعبدالله علیه‌السلام کرد، عقل عقلا، عقل ملائکه‌ی عرشی و فرشی، ذرات خاک و همه و همه متحیر آن عشق‌بازی‌ باخدا شده‌اند.

برای وصل به امام حسین علیه‌السلام باید عاشق شد. در زیارت امام حسین علیه‌السلام این بدن عنصری را ببر حرم و بچسبان به ضریح؛ اما کفایتت نکند. برای اینکه به قلب امام حسین علیه‌السلام راه پیدا کنیم، باید قلبمان را عاشق امام حسین علیه‌السلام کنیم؛ آن‌وقتی که حسابی در دل امام حسین علیه‌السلام برای خودمان باز کردیم.

برای اینکه به قلب ابی‌عبدالله علیه‌السلام راه پیدا کنیم، باید مداومت بر زیارت عاشورا کنیم. این اکسیری است که من را در دل امام حسین علیه‌السلام جا می‌دهد.

چرا این‌طور می‌شود؟ زیرا عاشورا نقشه‌ی راه است و خدا فرموده است که من گنج پنهان هستم؛ پس بگرد و من را پیدا کن. عاشق خدا، در کربلا پیدایش کرد، نقشه کشید و فرمود: این نقشه، هر کس می‌خواهد به خدا برسد، این نقشه‌ی گنج؛ و آن نقشه‌ی گنج، اسمش زیارت عاشورا است.

زیارت عاشورا چه طور ما را به خدا می‌رساند؟

اول که شروع می‌کنی به خواندن زیارت عاشورا، می‌گویی: «السلام علیک یا اباعبدالله».

اباعبدالله کیست؟ امام حسین علیه‌السلام که در سمت چپ عرش خداوند توازن برقرار می‌کند. خداوند جز خداییِ خودش، همه‌ی قدرت‌هایش را به امام حسین علیه‌السلام داده ‌است. آن‌وقت این حسین، با این مقامات و با این ثروت و قدرت و عظمت در دعای عرفه رو می‌کند به خدا و می‌گوید: خدایا! می‌خواهم به تو توسل بکنم اما چیزی ندارم. حالا چه طور می‌شود که تو عاشورا بخوانی که سلام به این ارباب است و تو فقر و نداری و ناچیزی‌ات را پیش خدا نبینی؟

زیارت عاشورا خبر است. امام صادق علیه‌السلام فرمودند: کسی را دوست داری خبرش کن؛ به اشکال مختلف گاهی با عمل، گاهی با هدیه و…

وقتی توانستی به امام حسین علیه‌السلام راه پیدا کنی آن‌وقت محبت دوطرفه می‌شود.

از کجا بدانم آقا دوستم دارد؟

امام صادق علیه‌السلام فرمودند: به قلب خودت نگاه کن؛ ببین دوستش داری هر چه‌قدر او را دوست داشته باشی، او چهل برابر تو را بیشتر دوستت دارد. آن‌قدر دوستت دارد که دم در بهشت می‌ایستد و می‌گوید: آب بهشت نمی‌آشامم تا نیاشامد، رخت بهشت نمی‌پوشم تا نپوشد.

حالا به قلبت نگاه کن، ببین او چه دوست دارد و تو چه دوست داری؟

امام حسین علیه‌السلام در کنار بدن علی‌اکبر علیه‌السلام مرثیه خواند و گفت علی جان! بعد از تو اگر حرفی بزنم فقط اسم تو را صدا می‌زنم و اگر سکوت کنم تو دلم فقط به تو فکر می‌کند. امام حسین علیه‌السلام از این پسر گذشت؛ آیا ما هم می‌گذریم؟

اگر سلیقه‌هایمان با هم متناسب بود محبت دوطرفه است. برو معیار بیاور و ببین معیار هم‌سلیقه بودنت با امام حسین علیه‌السلام چیست؟ معیار امام حسین علیه‌السلام، اطاعت کردن امر امام حسین علیه‌السلام است. وقتی به اینجا رسیدی، هر جا باشی خود امام حسین علیه‌السلام را زیارت کردی.

آقا محمد شریف رازی تعریف می‌کند به سرم زد برم کربلا ولی مرا دستگیر کردند و ماجرایش طولانی است. آمدم، تا دو سال نتوانستم بروم ولی دیوانه‌ی کربلا بودم. زمان جنگ جهانی دوم که راه‌ها همه بسته بود، کار به آنجا رسید که هر کار می‌کردم کربلا را می‌دیدم. کم‌کم داشتم دیوانه می‌شدم.

زیارت عاشورا را چله گرفتم. روز آخر خبری نشد و گریه کردم، بی‌حال کنار جانمازم افتادم. دیدم کربلا هستم و در حرم امام حسین علیه‌السلام هستم و خادمی من را صدا زد: یا حبیب الحسین! آمدی ضریح حسین را زیارت کنی یا خود مولایت را؟ گفتم خود مولا را. خادم گفت: دنبال من بیا و پله‌های سرداب را با هم پایین رفتیم و کنار ایستاد و به من گفت قبر مولایت آنجاست. زانو زدم درحالی‌که از ترس داشتم می‌مردم. رسیدم به قبر، ناگهان قبر شکافته شد، دیدم پایین پا، علی‌اکبر علیه‌السلام با بدن پاره‌پاره و بدون سر؛ یک نگاه کردم به ابی‌عبدالله علیه‌السلام بر کفن و… و قنداقه‌ی غرق به خون علی‌اصغر علیه‌السلام روی سینه‌ی امام حسین علیه‌السلام و از حال رفتم، دیدم کنار جانمازم هستم.

عاشقی کن تا حسین را زیارت کنی. معرفتت را بالا ببرند وگرنه حاجات دنیا را خیلی زود می‌دهند. عاشقی کن به همان‌که خدا عاشق است یعنی ابی‌عبدالله علیه‌السلام، عشق به همانی که امام حسین علیه‌السلام عاشقش است یعنی علی‌اکبر علیه‌السلام.

در باب آیه‌ی «فدیناهُ بذبح عظیم»

می‌دانید بهترین مقتل امام حسین علیه‌السلام در قرآن است؟ از آیات عجیب قرآن مجید آیه‌ی «فدیناهُ بذبح عظیم» در سوره‌ی صافات است؛ که جریان ابراهیم و اسماعیل را می‌گوید: وقتی اسماعیل را آوردند ذبحش کند و… ندا آمد که ما در عوض این، ذبح عظیمی می‌خواهیم. اکثر مورخین می‌گویند که این ذبح عظیم، خود امام حسین علیه‌السلام است اما عده‌ای دیگر می‌گویند آن ذبح عظیم، علی‌اکبر امام حسین علیهما‌السلام است؛ و دلیل می‌آورند که وقتی امام مجهزش کرد و راه افتاد که برود سوی دشمن، امام روی بلندی ایستاد و شروع کرد به خواندن این آیه «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمینَ* ذُرِّیةً بعضها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ».

(اینجا نکته‌ای به شما می‌گویم: هر وقت با هر علی کار داشتید، سوره‌ی آل عمران به او هدیه کنید.)

آن‌وقت گفت ای عمر سعد! کسی را می‌فرستم به‌سوی شما که این آیه در شأنش نازل‌شده است؛ و گفت کسی را می‌فرستم که شبیه‌ترین به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است و این، بالاترین مقام است.

این سؤال به ذهنت نمی‌رسد که چرا امام حسین علیه‌السلام در فراغ علی‌اکبر علیه‌السلام این جملات را می‌گفتند؟ مگر امام نبودند؟ امام حسین علیه‌السلام، شبیه‌ترین آدم‌ها را که خُلقاً و خَلقاً و صورتاً به پیامبر شبیه است و این، بالاترین مقام است را به سمت دشمن فرستاد  فدیه داد.

روایت از رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است که اگر اسماعیل قربانی می‌شد هر مؤمنی، باید جوانی قربانی می‌کرد.

علی‌اکبر علیه‌السلام در کربلا قربانیِ تمامی جوان‌های مسلمان شد. اسماعیل نمی‌توانست عوضِ همه باشد؛ خدا یک ذبح عظیمی می‌خواست که دیگر هیچ پدری سر بچه‌اش را نبرد؛ و آن ذبح عظیم، پسر حسین علیه‌السلام است.

روایت است که روز عاشورا آنقدر امام به این پسر علاقه داشت که وقتی به میدان رفت، آن بدن بشری امام حسین علیه‌السلام تحمل نداشت داغش را ببیند. اگر امام حسین علیه‌السلام شهید نمی‌شد، همان روز در کربلا امام از داغ علی‌اکبر از دنیا می‌رفتند. چرا؟ زیرا این محبت، محبت رسول‌الله است؛ چون اشبه الناس به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله است. آن محبت رسوال الله، حُبُ الله است؛ و امام حسین علیه‌السلام خدا را در چهره‌ی علی‌اکبر علیه‌السلام می‌بیند که طاقت ندارد نبیندش، یک علاقه به پسر نیست.

علی‌اکبر علیه‌السلام هم، همین قدر به پدرش علاقه داشت. به همین خاطر وقتی یاران پدر رفتند، اولین کس بود که اجازه‌ی میدان گرفت؛ و وقتی خواست به میدان برود، زنان حرم واویلا به پا کردند که امام حسین علیه‌السلام آرامشان کردند. چرا اولین نفر بود؟ زیرا می‌گفت آنقدر دوست دارم که نمی‌توانم ببینم که داغ به برادرت را ببینی و داغ قاسم ببینی و… من طاقت نمی‌آورم تو را قد خمیده ببینم.