بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا اغیثینی

بیست و پنجم ماه صفر- 23 آبان 1396

 

 محورهای سخنرانی

امور مهمی که در بیست و پنجم صفر اتفاق افتاده است

روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام در باب فرصت‌های زندگی

اثرات گریه

روایت بسیار زیبا در باب مکارم اخلاق

امور مهمی که در بیست و پنجم صفر اتفاق افتاده است

امروز از دو جهت روز بسیار عجیبی است. اول اینکه: سه روز کامل که از اربعین می‌گذرد، کاروان به سمت مدینه حرکت می‌کند و امام زین‌العابدین علیه‌السلام بازماندگان را به سمت مدینه راه می‌اندازد.

دوم اینکه: بیست و چهارم صفر و یا بیست و پنجم صفر، روز شکستن و هتک حرمت به وجود نازنین رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله است. حضرت زهرا علیها‌السلام می‌فرمایند: پدرم 28 صفر وفات نکرد، پدرم روز هتک حرمتش به شهادت رسید.

دیروز یا امروز گروهی از اصحاب به ملاقات رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله آمدند و دور بستر را گرفتند. رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: قلم و دوات بیاورید، من می‌خواهم مطلبی را بنویسم. برای اولین بار حرمت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله را عمر خطاب شکست و گفت: این مرد تب دارد، هذیان می‌گوید و حواسش به سخن گفتنش نیست. نیازی نیست که دوات بیاورید. این مرد محجور شده است، بر اثر تب شدید حرف‌های نابه‌جا می‌گوید، ما قرآن داریم و قرآن برای ما کافی است.

پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله از شنیدن این سخن، گریه کردند و دو جمله‌ی عجیب گفتند. اول اینکه فرمودند: بلند شوید و بیرون بروید، دور بستر من مشاجره نکنید؛ زیرا بعضی افراد دست به یقه شدند و بین دو گروه دعوا ش.؛ گروهی می‌گفتند که قلم و کاغذ بدهید و بنویسید و گروه دیگر گفتند که لازم نیست، عمر راست می‌گوید، ما قرآن داریم و قرآن می‌دانیم؛ هر چه برای زندگی ما لازم است در قرآن هست. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: بیرون بروید اینجا کنار بستر من مشاجره نکنید.

سخن دوم اینکه: از من دور شوید. آنچه من اکنون منتظرش هستم مرگ است؛ و برای من بهتر از حضور شما در کنار بستر من است (یعنی من حاضرم اکنون بمیرم و مشاجره‌ی شما را کنار بسترم نشنوم و دعوای شما را نبینم).

رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله گریه کردند و اشک ریختند. علت را سؤال کردند. فرمودند: بعد از بیست و سه سال گریه نکنم که هنوز زنده هستم و فرمانم را نمی‌برند؟

کسی که به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌گوید این مرد بر اثر تب حواسش پرت شده است، برای این فرد، زدن در گوش دختر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله راحت‌تر است، لگد زدن به دختر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله برایش راحت‌تر است، طناب انداختن به دور گردن داماد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله برای این آدم راحت‌تر است.

با این سخن، برداشت من این است که عمر خطاب می‌خواست امتحان کند که چه قدر می‌تواند پیش رود، الآن که به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله اهانت می‌کند چه می‌شود؟ آیا با او برخورد می‌کنند یا منزوی می‌شود؟ دید نه عده‌ای همانند خودش، طرفداری‌اش را کردند و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله هم نمی‌خواهد حالا در بین امت اختلاف به وجود آید پس فقط بیرونشان کردند.

این افراد بیرون رفتند اما برای بعد از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله طرح و نقشه آماده کردند که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله که از دنیا می‌رود، کار خودشان را بکنند کما اینکه این کار را هم کردند. این افراد به پیامبر نماز نخواندند، در تشییع جنازه‌ی پیامبر نبودند، در غسل پیامبر هم نبودند و به سرعت سقیفه را تشکیل دادند. دخترهایشان خبر دادند که پیامبر از دنیا رفته است و این‌ها هم کار خود را شروع کردند به‌طوری‌که عمر به پیامبر نماز نخواند چرا که مشغول بود. سه روز پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله را گذاشتند که نماز میت بخوانند اما ابابکر هم نماز نخواند. این‌ها را، خود اهل سنت هم نقل می‌کند که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله کشته شده و مسموم به سم شده‌اند و یهودیه او را مسموم به سم کرده است اما وقتی طبیب به پیامبر دارو داد، آن دو زن به دستور پدرهایشان به داروی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و به غذای پیامبر آرام‌آرام سم اضافه کردند.

امروز روز عجیبی است؛ روز گریه‌های شدید حضرت زهرا علیهاالسلام است؛ روزی که قلب پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله را سوزاندند و به ایشان بی‌احترامی کردند.

 

زیارت اربعین از ابتدا، سه روز بوده است. برای زیارت اربعین، سه روز می‌رفتند و برمی‌گشتند؛ حتی مرسوم نبود نجف بروند. مستقیم به کربلا می‌رفتند و از کربلا به وطن خود بازمی‌گشتند. از ابتدا که زیارت اربعین مرسوم شد، پذیرایی با اعراب بود؛ یعنی این سه روز اربعین، پذیرایی با اعراب بود اما بعد از آن دیگر تمام می‌شد. دلیلش هم قبلاً گفتیم که امام حسین علیه‌السلام که به کربلا آمدند و مستقر شدند، مَلّاک‌های اطراف را خواستند و منطقه‌ی وسیعی را خریدند و وقف شیعیان کردند. سپس فرمودند: هر کس می‌خواهد زراعت کند و دکان داشته باشد و هر چیز دیگر، به این شرط که سه روز از زوار من مجانی پذیرایی کند.

وقتی که کاروان در سفر اول، از شام برگشت و به کربلا آمد، سه روز در کربلا مستقر شدند. سؤال پیش می‌آید که چرا این مقدار کم؟ وقتی کاروان به کربلا رسیدند، دو مرتبه از شترها خود را به زمین انداختند و فرصت خواباندن شتر و پیاده شدن را ندادند.

یک‌بار روز یازدهم که جلوی خیمه‌ها اسیر گرفتند و سوار شتر کردند، زمانی که حرکت کردند، از کنار مقتل عبور دادند. وقتی به مقتل رسیدند، بی‌مهابا همه خود را به زمین انداختند الّا یک نفر …

 

بار دیگر که خود را از شترها به پایین انداختند، زمانی بود که به دروازه‌ی کربلا رسیدند. کاروان‌سالار با صدای بلند ندا داد: «هذا ارض کربلا» ما به کربلا رسیدم. تا این سخن را گفت، همه از روی شترها یا غش کردند و یا به زمین افتادند و یا خودشان را به زمین انداختند و پیاده به سمت قبر امام حسین علیه‌السلام رفتند و سه روز در کربلا ماندند. زنان بنی‌اسد آمدند و نان تازه آوردند و التماس می‌کردند، اما هیچ کس به نان لب نمی‌زد. لوازم خواب آوردند. حضرت زینب علیها‌السلام فرمودند: برادرم سه روز بدنش بر روی زمین بوده است. آب آوردند، واویلایی شد. با وجود این شرایط، امام سجاد علیه‌السلام فرمودند: عمه جان! اگر اینجا بمانیم، زن و بچه‌ها همه از بین خواهند رفت، بار ببندیم و حرکت کنیم.

روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام در باب فرصت‌های زندگی

این روایتی است که باید مدتی روزانه ده بار این روایت را برای خود تکرار کنیم تا ملکه‌ی ذهن و نفس ما شود.

امام علی علیه‌السلام فرمودند: مردم دو دسته هستند: 1) یک دسته آدم‌هایی که زنده هستند، نفس می‌کشند، سلامت دارند و هنوز فرصت زندگی‌شان به پایان نرسیده است. افرادی که مشغول به فرصت سوزی‌اند. متأسفانه شب به شب، روز به روز و ساعت به ساعت، فرصت مناسبی که اکنون خدا به آن‌ها داده است را از دست می‌دهند. فرصت را به سرگرمی، لهو و لعب، بی‌توجهی، غفلت، تنبلی و کم‌کاری از دست می‌دهند. حتی کسانی که کار خوب می‌کنند هم، شامل از دست دادن فرصت هستند زیرا آن‌ها هم می‌توانستند بیشتر کار کنند و کار نیکوتر انجام دهند و به سرعت خود بیفزایند. کسانی هستند که فرصت سحر، مغرب، جوانی، علم و دانش و عبادت را از دست داده‌اند. چرا دچار تسویف می‌شوند؟ زیرا گمان می‌کنند حالاحالاها هستند. در بسیاری از اعلامیه‌های ترحیم می‌نویسند: مرگ ناگهانی؛ درحالی‌که مردن اصلاً ناگهانی نیست.

2) گروه بعدی دسته‌ای هستند که از دنیا رفته‌اند. فرمودند: این‌ها التماس یک فرصت کوتاه را از خدا می‌کنند درحالی‌که به آن‌ها داده نمی‌شود.

پس مردم دو دسته‌اند کسانی که فرصت دارند و فرصت را می‌سوزانند و کسانی که فرصت را از دست داده‌اند و التماس می‌کنند برای فرصت مجدد.

روز قیامت، اولین ناله‌ی مردم این است که خدایا! اگر ما را برگردانی به دنیا، به حقت قسم، می‌دانیم چگونه عمل کنیم. معنایش این است که من را برگردان که خراب‌کاری‌هایم را درست کنم، بروم توبه کنم، حلالیت بطلبم.

یک جواب می‌آید؛ «قال اخسئـوا». خداوند یک‌بار این‌گونه در قرآن حرف می‌زند. بارها به انسان فرصت داده شده است اما استفاده نکرده است.

 

اثرات گریه

بررسی کنیم امسال اشک‌هایمان چه تأثیری داشته است. تا به حال گریه کردیم، این چند روزه علاوه بر گریه، به این فکر کنیم که اثر اشک‌هایمان چیست و ما نسبت به پارسال چه تغییری کرده‌ایم.

این مقدار که ما را سفارش به گریه بر امام حسین علیه‌السلام کرده‌اند و ما عادت به گریه کرده‌ایم، برای چیست؟ مگر این گریه چه اثری دارد؟

1- اولین اثر گریه، خشوع قلبی است. گریه بر امام حسین علیه‌السلام سختی دل را از بین می‌برد، قساوت، شک، تردید، کم باوری و بی‌تفاوتی را از بین می‌برد.

در سوره‌ی حدید آیه‌ی 16 خداوند می‌فرمایند: «أَلَمْ یأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ»؛ خطاب به اهل ایمان است که ای اهل ایمان! آیا وقت آن نرسیده است که وقتی ذکر خداوند به میان می‌آید، دل‌هایتان خاشع شود؟

این آیه خطاب به تک‌تک اهل ایمان است.

آیا جواب آیه، «خیر» است؟ اگر «خیر» است، باید سؤال پرسید که پس وقت آن کی است؟! مگر قرآن دیگری یا پیامبر دیگری قرار است بیاید؟ یا منتظر امام دیگری هستیم؟

این آیه، بیدارکننده‌ای عجیب است. نمونه‌اش فضیل عیاض است.

فضیل عیاض در ابتدای جوانی، یکی از راهزنان، سارقان، غارتگران، دزدان، بدکاران، هرزه‌گران و عیاشان مشهور زمان خود بود؛ که هر کس اسم او را می‌شنید، لرزه به اندامش می‌افتاد. در آن زمان، حتّی سلطان و خلیفه‌ی وقت، هارون الرشید هم از دست او ناراحت بود و ترس داشت.

روزی از روزها سوار بر اسب آمد کنار نهری ایستاد تا اسبش آب بخورد؛ که ناگهان چشمش به دختر بسیار زیبایی افتاد که مشک خود را به دوش گرفته بود و می‌خواست کنار نهر بیاید و آب بردارد.

عشق و محبت آن دختر به قلبش رخنه کرد و چشم از آن دختر برنداشت تا وقتی که دختر مشک را پُر از آب کرد و به راه خود رفت. به نوکران دستور داد تا او را تعقیب کنند و بعد به پدر و مادر دختر خبر دهند که دختر را شب آماده کنند و خانه را خلوت نمایند زیرا فضیل، راغب آن زیبارو شده است.

نوکران فضیل، پس از تعقیب آن دختر، به در خانه‌ی ایشان رسیدند و در خانه را زدند و گفته‌های فضیل را به آن‌ها ابلاغ نمودند. تا این خبر به گوش پدر و مادر دختر رسید، بسیار ناراحت و متوحّش و لرزان گردیدند و چون چاره‌ای نداشتند یک عده از پیران و ریش‌سفیدان شهر را دعوت کردند و با آن‌ها مشورت نمودند که چه کنیم؟

آن‌ها گفتند دخترت را فدای یک شهر کن؛ زیرا اگر فضیل به مقصود خود نرسد، همه‌ی این شهر را به غارت می‌برد و همه چیز را به آتش می‌کشد. پدر و مادر از روی ناچاری دختر را مهیا کردند و خانه را خلوت نمودند.

شب‌هنگام، فضیل وارد شهر شد و قلّاب و کمند انداخت. از بالای دیوار پشت‌بام به روی بام‌های دیگر رفت و تا به خانه‌ی دختر رسید، همین که خواست وارد منزل معشوقه‌ی خود گردد، صدایی شنید. خوب که گوش داد، شنید صدای قرآن می‌آید و یکی قرآن می‌خواند. توجّه خود را به این آیه جلب کرد: «أَلَمْ یأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکرِ اللَّهِ»؛ آیا وقت آن نرسیده است که قلوب مؤمنین به ذکر خدا خاضع و خاشع گردد (دیگر دست از گناه بردارند و به یاد خدا باشند).

این آیه چنان در او اثر کرد که زندگی‌اش را به‌یک‌باره دگرگون ساخت و از نیمه‌ی راه برگشت و از دیوار فرود آمد و با کمال اخلاص و صفای دل گفت: پروردگارا! آری هنگام خضوع و خشوع نزدیک شده است؛ و از همان‌جا جرقه‌ی نور خدا دل او را روشن کرد و با خدا رابطه برقرار نمود.

بازگشت و سر به صحرا گذاشت و اموال دزدی را برگرداند و توبه کرد. یک روز در صحرا دید کاروانی در حال عبور هستند و می‌گویند تند تند از این مکان عبور کنیم که اینجا محل فضیل عیاض است. فضیل ناله زد و گفت: نترسید، آن وقتی فضیل ترسناک بود که از خدا نمی‌ترسید، حالا خودش از خدا ترسیده است، از او نترسید.

کسی که از خدا نمی‌ترسد ترسناک است. اول مؤمن شد، بعد توّاب شد، بعد عابد شد، بعد زاهد شد، بعد عارف شد و بعد مفسر قرآن شد و روبه‌روی درب خانه خدا می‌نشست و انسان تربیت می‌کرد.

هارون الرشید به مکه رفته بود. به فضیل برخورد کرد. گفت: نصیحتم کن. فضیل گفت: تو که نصیحت نمی‌خواهی. هارون گفت: خواهش می‌کنم. فضیل گفت: ملک و ثروتت چقدر می‌ارزد؟ گفت: اندازه ندارد، تمام کشورهای اسلامی همه برای من است، من بر آن‌ها حکومت می‌کنم. فضیل گفت: هارون! اگر در بیابان گیر کنی و از عطش در حال مرگ باشی و یک نفر بیاید و بگوید یک لیوان آب  به تو می‌دهم، نصف ملکت را به من بده، چه می‌کنی؟ هارون گفت: قبول می‌کنم که از عطش نمیرم، نصف دیگر ثروتم برای من بس است. فضیل گفت: حال این آبی که خوردی بولت بند آید و خارج نشود، شخصی پیدا شود و بتواند ادرارت را خارج کند و بگوید نصف دیگر ثروتت را به من بده، چه می‌کنی؟ هارون گفت: قبول می‌کنم که نمیرم، مرگ خیلی سخت است. فضیل گفت: دنیایی که نصفش برای لیوان آبی برود و نصف دیگرش برای خارج شدن این لیوان آب برود، آیا می‌ارزد برای آن، موسی بن جعفر را حبس کنی؟!

دنیا همین است. وقتی مرگ را احساس کنیم، حاضر هستیم همه چیز را بدهیم کمی بیشتر بمانیم.

هارون گریه کرد، گفت: فضیل اضافه کن. فضیل گفت: اضافه نمی‌خواهد انسان عاقل برای اینکه به خدا برسد، همین برایش کافی است.

 

تفسیر این آیه

1ـ خداوند از تو می‌پرسد: بعد از اینکه عقلت دادم، گوش دادم، چشم دادم، نشانه‌ها و عبرت‌هایی در آفاق و انفس قرار دادم، در هر ذره‌ای از ذرات عالم برایت مایه‌ی عبرت گذاشتم؛ وقتش نرسید با همه‌ی این‌ها از خدا بترسیم؟

فاعتبروا یا اولی الالباب؛ ای صاحب عقل! وقتش نرسیده است که عبرت گیری؟

2ـ خداوند از ما می‌پرسد: با کتابی که برایت فرستادم و پیامبر و امام فرستادم، آیاتی که برایت نازل کردم که اگر به کوه‌ها بخوانم، کوه‌ها تکه‌تکه می‌شود؛ ای مسلمان! با خواندن این قرآن، وقت آن نرسیده است که قلبت از خدا بترسد؟

3ـ با دیدن عمرهای کوتاه، حوادث عجیب، از دنیا رفتن دیگر انسان‌ها و مرگ‌های ناگهانی؛ وقت آن نرسیده است که قلبت از خدا بترسد و ترک معصیت کنید؟

4ـ بعد از یک عمر غفلت و بی‌توجهی و بعد از عمری نماز خواندن، وقت آن نرسیده است که دلت در نماز از خدا بترسد و دو رکعت نماز با حضور قلب بخوانی؟ روزی 5 بار نماز واجب می‌خوانیم آیا تا به حال دو رکعت نماز درست و با حضور قلب خوانده‌ایم؟

5- آیا بعد از اینکه فهمیدید و به یقین رسیدید که هیچ پناهی جز خداوند ندارید، (هیچ کس تو را برای خودت نمی‌خواهد جز خدا)، وقتش نرسیده است که از خدا بترسید؟ و وقت عبادت و وقت انس، قلبت خاضع و خاشع شود؟

6ـ بعد از عمری صدا زدن نام امام حسین علیه‌السلام و ذکر اسم امام حسین علیه‌السلام، آیا وقت آن نرسیده است که با ذکر نام امام حسین علیه‌السلام از خدا بترسی و قلبت خاضع شود؟

7ـ بعد از عمری لهو و لعب، گناه، معصیت، بی‌توجهی و غفلت؛ آیا وقت آن نرسیده است که توبه کنید و عبادت خدا کنید و گذشته را جبران کنید؟

8ـ بعد از این همه سال، آیا وقت آن نشده است که با رسیدن محرم، دلت برای امام حسین بلرزد؟

 

یکی از علمای بزرگوار رشت، می‌گوید: مریض شدم و مرض بدی در پایم بود. بسیار به اطبا مراجعه کردم، همه گفتند: درمان نمی‌شود. پناه بردم به کربلا. وقتی رسیدم به کربلا، شب اربعین بود.

در زمان قدیم امکانات مثل زمان حال نبود و امکانات کمتر بود. عرب‌ها پیاده آمده بودند، پاهای خونی، تاول زده، تاول‌های ترکیده، لباس‌های خاک‌آلوده و خونی؛ با وضویی و با همان پاها وارد حرم می‌شدند.

من با خود گفتم: در این شرایط من زیارت نمی‌کنم، صبر می‌کنم فردا به زیارت می‌روم و امشب زیارت‌نامه را در مسافرخانه می‌خوانم. نماز مغرب و عشا را خواندم، در حال انجام تعقیبات عشا بودم که با فکر آن چه در روز دیده بودم به دیوار تکیه داده و بی‌حال شدم. دیدم در حرم هستم و اعراب می‌دوند و نزدیک حرم امام حسین علیه‌السلام سلام می‌دهند و از خستگی خوابشان می‌برد. دیدم در رواقی علامه مجلسی منبر رفته است و در مورد امام رضا علیه‌السلام سخن می‌گوید. یک‌باره کسی آمد و گفت: علامه! پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در فلان سالن منتظرت هستند. علامه و 500 مرجع تقلید بلند شدند و نزد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله رفتند. من هم همراهشان رفتم. چشمم به جمال رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله روشن شد. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: علامه! بیا اینجا. تا بنشیند و حرف بزند، ملکی آمد و گفت: یا رسول الله! دخترتان فاطمه‌ی زهرا آمده است و می‌گوید: آیا شما اجازه می‌دهید مزد زوار حسین را بدهم؟ پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: آری؛ به فاطمه بگویید تا جایی که جا دارد تشکر کند. ملکی دیگر آمد و گفت: حسن مجتبی آمده است و می‌گوید جدم اجازه می‌دهد من از زوار برادر شهیدم پذیرایی کنم؟ پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: آری.

من دنبال آن‌ها آمدم و دیدم حضرت زهرا علیها‌السلام یک دست به کمر دارند و در کنارشان امام حسن مجتبی علیه‌السلام حواسشان به مادرشان هست. حضرت زهرا علیها‌السلام یک روضه خواندند و گریه کردند و بعد بالای سر تک تک اعراب که خوابشان برده بود، رفتند و تک تک را با اسم و اسم پدر و مادر، صدا زدند و خوش‌آمد گفتند و فرمودند: خستگی کشیدید، زحمت کشیدید، گرسنگی و تشنگی کشیدید، اجر دنیا و آخرتتان را خودم مرحمت می‌کنم، خودم جبران می‌کنم که به زیارت پسر شهیدم آمده‌اید.

بعد امام حسن علیه‌السلام هم همین جملات را فرمودند، فقط می‌فرمودند: برادر شهیدم.

من سریع دویدم و لابه‌لای جمعیت خودم را به خواب زدم. بالای سر من هم آمدند و همین حرف‌ها را زدند. خواستند بیرون بروند، من گفتم: بی‌بی جان! کجا تشریف می‌برید؟ کاش بیشتر می‌ماندید و بیشتر از شما استفاده می‌کردیم. حضرت زهرا علیها‌السلام فرمودند: حسن جان! جوابش را بده. امام حسن علیه‌السلام فرمودند: اقصی نقاط عالم حلقه‌حلقه نشسته‌اند و برای برادر من گریه می‌کنند من و مادر باید برویم و مزد همه را بدهیم، در خانه‌ها دو نفر دو نفر روضه برای برادرم گرفته‌اند، باید برویم به آن‌ها سر بزنیم. ناگهان از خواب بیدار شدم و دویدم لابه‌لای همان اعراب رفتم.

 

لقمه‌ی دوم بر سر این سفره دعا و توسل است. زمان دعا است. تا می‌توانید این ایام دعا کنید. دعا را جزو بالاترین عبادت بدانید. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: دعا مغز عبادت است. مغز نماز و روزه و قرآن خواندن، دعا کردن است. اما دعا کردن وسیله می‌خواهد. تا به حال عاشورا می‌خواندیم و دعا می‌کردیم از امروز پشتوانه‌ی دعای ما، صلوات بر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله است. عالی‌ترین و بالاترین ذکری که این ایام باید به آن توجه کنیم ذکر صلوات است.

بالاترین نماز ما برای اجابت، نماز جعفر طیار است. دو تا دو رکعت.

امام موسی بن جعفر علیهما‌السلام فرمودند: حاجتمند اگر می‌خواهد از نماز جعفر طیار نتیجه بگیرید، بعد از سلام نماز، قبل از اینکه از جا بلند شود بخواند: «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَی النَّبِی یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیمًا اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»؛ تا خداوند صد حاجت او را روا کند، هفتاد در دنیا، سی تا در آخرت و به دنبالش دعای فرج برای امام زمان بخواند.

نماز توسل به امام موسی بن جعفر علیهما‌السلام

متوسلین به موسی بن جعفر علیهما‌السلام، دو رکعت نماز حاجت مانند نماز صبح بخوانند هدیه به موسی بن جعفر علیهما‌السلام. بعد از نماز، پیشانی بر سجده بگذارند و 116 مرتبه بگویند: «اللهم صل علی محمدٍ و آل محمد و عجل فرجهم» بعد گونه‌ی راست را بر مهر بگذارند و بگویند: «اللهم قَد عَلِمَت حَوائِجی فَصلِّ علی محمدٍ و آل محمد وَ اقضِهِ»؛ خدایا تو علم به حاجت من داری پس بر پیامبر و آلش صلوات بفرست و حاجت من را روا کن. گونه‌ی چپ را بگذارند و بگویند: «اللهم قَد اَحصَیتُ ذُنُوبِی فَبِحَقِّ محمدٍ و آل محمد صَلِّ علی محمدٍ و آل محمد وَ اغفِرها و تَصَدَّق عَلَیَّ بِما اَنتَ اَهلُه». بعد پیشانی را بگذار و صد مرتبه بگو: «شُکراً شُکرا».

سر خود را بلند کنند و حاجتشان را روا شده بدانند.

خدایا! همانا تمام گناهان من نزد تو شمارش شده است، پس به حق محمد و آل محمد بر محمد و آل محمد صلوات بفرست و گناهان من را ببخش و خدایا آن چیزی که در شأن تو است به من صدقه بده.

از جمله صلوات‌های مجرب: فرستادن 1001 مرتبه «اللهم صل عَلی علی بن موسی الرضا» می‌باشد.

 

یکی از علمای بزرگوار می‌گوید: پدرم از دینا رفت و ما یتیم بودیم و وضع خوبی نداشتیم. من مریض شدم و 5، 6 ماه مریض شدم و حال خوبی نداشتم و در نهایت مُردم. ملک، روح من را به آسمان اول برد. می‌دیدم جسدم روی زمین است و مادر و خواهرهایم گریه می‌کنند. به آسمان دوم و سوم رفتم و کم‌کم صداها کم شد. در آسمان سوم، کرسی عجیبی بود که شرق و غرب عالم را گرفته بود و آقایی روی صندلی نشسته بود. هر ملکی که روحی را گرفته بود می‌آورد بالا و آقا نگاهی می‌کرد و بعضی‌ها را اشاره می‌کرد سمت راست و بعضی سمت چپ. ملک من، روح من را برد. آقا لبخندی زد و گفت: او را به دنیا برگردانید، مادرش من را نزد خدا واسطه کرده است.

من را به سمت دنیا برگرداندند. در آسمان اول، سؤال کردم: این آقا چه کسی بود؟ گفتند: علی بن موسی الرضا بودند، مِن‌بعد لقب تو عطیُ الرضا است؛ تو آزاد کرده‌ی امام رضا علیه‌السلام هستی.

روح من را به بدن گرداند، یک دفعه نشستم و دیدم مادر فریاد می‌زند: یا امام رضا تو را به مادرت زهرا بچه‌ام را برگردان. گفتم: مادر خوب جایی در زدی.

 

لقمه‌ی سوم، لقمه‌ی معرفت است. این روزها به خودت فرصتی بده و بررسی کن که آیا معرفتت به امام حسین علیه‌السلام بالاتر رفته است؟ آیا زیارت عاشورا خواندنت تغییر کرده است؟

روایت بسیار زیبا در باب مکارم اخلاق

اگر مؤمنی این دو روایت را عمل کند، کل مکارم اخلاق را سرلوحه‌ی زندگی خود قرار داده است.

مقداری از این دو روایت را امروز و مقداری را فردا بازگو می‌کنیم.

روایت اول: امام حسین علیه‌السلام فرمودند: ای مردم در خوبی‌ها افتخار کنید.

مردم! افتخار شما در زندگی، فقط به مکارم اخلاق و به خوبی‌ها باشد، هیچ چیز دیگری در دنیا قابل افتخار نیست. مرحوم آقای راشد قبل از انقلاب در قید حیات بودند. ایشان می‌فرمودند: اگر یک نفر تاسوعا و عاشورا با هواپیما از تهران فیلم‌برداری کند و یک روز بعد از عاشورا مجدد فیلم‌برداری کند، کسی باور نمی‌کند این همان تهران است. شب عاشورا علم و سقاخانه و سینه‌زن، شب بعد کاباره‌ها و قمارخانه‌ها!

تا دیروز پیاده رفتن به سمت کربلا، امروز در فضای مجازی مسخره کردن زلزله و جُک ساختن!

زلزله آن‌قدر وحشتناک است که رسول اکرم فرمودند: هرگاه شب و هنگام خوابیدن، از وقوع زلزله و خراب شدن خانه می‌ترسید، آیه‌ی ۴۱ سوره‌ی فاطر را قرائت کنید: «إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولَا وَ لَئِنْ زَالَتَا إِنْ أَمْسَکهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلِیمًا غَفُورًا». امانِ امتم از فروریختن ساختمان، آیه‌ی ۴۱ سوره‌ی فاطر است.

ادامه‌ی حدیث: و مسابقه بدهید به خوبی؛ و بر یکدیگر در خوب بودن پیشی بگیرید، کارهای خوبی که با شتاب انجام نداده‌اید به حساب نیاورید.

اینکه با دل‌چرکینی یا با امروز و فردا کردن، خیر کنید، آن خیر را حساب نکنید. آن خیر، نتیجه ندارد چون یا زمان را از دست می‌دهید و نوبت به شما نمی‌رسد و یا با دل چرکینی، اما و اگر در آن بیاوری، مثمر به ثمر نیست.

ستایش و دعا را با زود انجام دادن خیر، برای خودت فراهم کن. با کندی و با سستی، بدگویی به دنبال خواهی داشت.

 

انشاءالله ادامه‌ی بحث فردا