کم کم به پایان دههی دوم ماه مبارک رمضان نزدیک میشویم، ما در ماههای دیگر نیز مهمان خداوند هستیم اما تفاوت ماه مبارک رمضان با ماههای دیگر این است که خداوند در ماه مبارک رمضان از مهمانانش پذیرایی میکند:
1. به مغفرت. شب اول ماه مبارک رمضان که ما نیت روزه میکنیم خداوند گناهانمان را میبخشد به همین جهت ما در ماه رمضان احساس سبکی و سبکبالی داریم. گرسنگی را تحمل میکنیم چون از جایی دیگر نشاطی شامل حال ماست. به طور مثال اگر ما با ده کیلو بار به مسجد بیاییم نفسمان به شماره میافتد و با سنگینباری به مسجد آمدیم، آمدن ما با آن کسی که بدون باری میآید تفاوت دارد؛ خداوند در این ماه گناهانمان را میآمرزد تا تحمل بار روزه بر ما آسان شود.
2. نگاه دومی که خداوند به ما میکند نگاه رحمت است. خداوند میفرماید: بندگانی دارم که روزی هفتاد بار به آنها نگاه رحمت میکنم، هر بار که نگاه میکنم هفتاد درِ رحمت به روی آنها باز میکنم. یک نگاه خداوند برای ما توفیق قرائت قرآن را به همراه دارد، یک نگاه خداوند باعثِ سحرخیزی ما میشود یک نگاه خداوند برای ما توفیق ذکر را به همراه میآورد، توفیق فهم قرآن، توفیق نماز جماعت و… اثر نگاههای خداوند به ماست. عدهای روزهدار همتشان بر این است که به مساجد بیایند و با بقیه قرآن بخوانند و ذکر بگویند و حدیث کساء بخوانند، عدهای دیگر هم روزهاند اما بعد از نماز صبح میخوابند و برای نماز ظهر بیدار میشوند و دوباره میخوابند و یک الی دو ساعت به افطار بیدار میشوند، این عده، از روزه چیزی متوجه نمیشوند. اگر هم ذکری بگویند یا یک جزء قرآنی بخوانند؛ ثواب یک جزء قرآن را میبرند، اما کسانی که به مجالس و مساجد میآیند به تعداد افرادی که در مجلس هستند؛ ثواب قرآن خواندن میبرند. نماز فُرادایی که خودمان در خانه میخوانیم با نمازی که در مسجد به جماعت میخوانیم بسیار متفاوت است. دعای جمعی که میکنیم با دعای فردی بسیار متفاوت است، آن نگاهی که به کسانی میشود که با سختی روزه میگیرند؛ با آن نگاهی که به کسانی میشود که به راحتی روزه میگیرند و در خانه هستند متفاوت است.
ما هر روز صلهای به یکی از ائمه(ع) داریم که این نیز خود نوعی پذیرایی خداوند از ما در ماه مبارک رمضان است. گاهی مهمان امام رضا(ع) هستیم و به مشهد میرویم، گاهی ایشان مهمان ما هستند. ایشان میفرمایند: وقتی مرا مهمان میکنید من در خانههای شما قدم میگذارم.
نباید از این اِبا داشته باشیم که در صورت در مضیقه بودن از لحاظ مادی، اندک مقداری به امامان هدیه کنیم زیرا ما به همان اندازهای که داریم، وظیفه داریم که به امامان هدیه کنیم.
در نیشابور زیارتگاهی وجود دارد به نام بیبی شطیطه. بیبی شطیطه در زمان امام موسی کاظم(ع) زندگی میکردند، و در زمان حیات ایشان از دنیا رفتند. اهل نیشابور اکثراً شیعه بودند. آنها فردی را که انسان صالحی بود انتخاب کردند تا اموالی که میخواستند به امام(ع) هدیه بدهند با خود نزد امام(ع) ببرد. سی هزار دینار و پنجاه هزار درهم و به اندازهی هزار دست لباس عربی پارچه و (عدد متفاوت است بعضی جاها چهارصد بعضی جاها هفتاد) هفتاد نامه نوشتند و به آن فرد صالح دادند تا او اینها را به مدینه ببرد و نزد امام(ع) برساند. به او گفتند: اول، نامهها را به امام(ع) بده اگر همه را باز کردند و جواب نوشتند، امام نیستند، اموال ما را بازگردان اما اگر دیدی که نامهها باز نشده چند تا از نامه ها را باز کن اگر دیدی جواب نامهها را نوشتهاند؛ اموال را به ایشان بده که ایشان اماماند.
شطیطه آمد. او زنی مؤمن و نیشابوری بود، به آنها گفت: یک دینار و یک پارچه که به دست خودم بافتهام برای امام(ع) هدیه آوردم و سپس گفت: مهم این است که انسان با همان مقداری که دارد، وظیفهاش را انجام بدهد. آن فرد نقل میکند: به مدینه که رسیدیم دو نفر به عنوان امام آنجا بود، یکی امام موسی بن جعفر(ع) و دیگری عبدلله اَفطَح که برادر امام موسی(ع) بود، دیدم که فردی آمد و به من گفت: ای مرد نیشابوری! موسی بن جعفر(ع) تو را میطلبد. با خود گفتم: این نشانهی اول است، به منزل امام رفتم، امام(ع) فرمودند: ابتدا نامهها را بده، نامهها را به ایشان دادم، فرمودند: پنج عدد از نامهها را باز کن، باز کردم سپس دیدم که در هر پنج نامه جوابها نوشته شده است، با خود گفتم: این نیز نشانهی دوم. امام(ع) فرمودند: یک درهم و پارچهی شطیطه را به من بده. من متحیر ماندم و گفتم: آقا من نمیدانم از بین این همه، یک درهمِ او کجاست. امام(ع) آدرس آن را به من دادند و فرمودند: در فلان کیسه است، باز کن من یک درهم او را میشناسم، خودم آن را میبردارم. از میان پارچهها نیز پارچهی او را برداشتند، سپس فرمودند: بقیهی پارچهها و پولها را برگردانید، من مال کسی را قبول نمیکنم. از ایشان سؤال کردم: آقا جان! چرا؟ ایشان فرمودند: زیرا این یک درهمِ شطیطه دارای اخلاص بود. تو نمیدانی که پارچه را با چه عشق و اخلاصی برای من میریسید. هنگام رفتن، امام(ع) به من چهل درهم دادند و فرمودند: این را به شطیطه بده و به او بگو نوزده درهمِ آن را برای کفن و دفنت نگهدار و بقیهی آن را نیز صدقهی آخرتت کن. این پارچه را نیز به او بده و به او بگو: پنبهی این پارچه را در زمینهای مادرم فاطمه(س) کاشتیم، بچههای ما آن را چیدهاند و خواهرم آن را ریسیده و بافته است، این هم برای خودت کفن آخرتت کن. هنگامی که تو اینها را به او میدهی نوزده روز بعد، او از دنیا میرود این پیام را به او بده و به او بگو: من میآیم و بر او نماز میخوانم و همچنین به او بگو: قبر تو زیارتگاه میشود، مؤمنین و مؤمنات در سالهای بعد به زیارت تو میآیند، قبر تو محل معجزه و کرامت میشود. (اینها همه اثر یک دینار با اخلاص شطیطه در میان سی هزار دینار بود.)
یکی از عالیترین صلهها به وجود ائمه(ع) قرائت قرآن و هدیه کردن آن به ایشان است. پیامبر(ص) فرمودند: قرآن، عهد خداوند بین خودش و بندگانش است؛ همانا سزاوار است هر مسلمانی در طول روز قرآن را باز کند و به این عهد نگاه کند و پنجاه آیه از آن را تلاوت کند.
در حدیث آمده: قرآن را در منزلت، جایی بگذار که آن را ببینی. مرحوم نجفی مرعشی همیشه قرآنشان روی میزشان بود و میفرمودند که قرآنتان را در جایی بگذارید که آن را ببینید. نگاه به قرآن، خواندنِ قرآن، لمس کردن قرآن، بوسیدن قرآن؛ همه و همه ثواب است.
امام چهارم(ع) فرمودند: قرآن گنجینهی جواهرات و گوهرهای خداوند است. سپس فرمودند: آیا شما اگر درِ جعبهی جواهرات را باز کنید بلافاصله آن را میبندید یا اینکه به آن خیره میشوید؟ قرآن گنجینهی گوهرهای خداوند است وقتی آن را باز کردید توجه شما را جلب میکند؛ و براساس آن شما را به تلاوت وادار میکند.
مرحوم امام خمینی(ره) به مرحوم سید احمد خمینی(ره) میفرمودند: قرآن کتاب بزرگی است، سعی کن آن را بفهمی و سعی کن به آن معرفت پیدا کنی و تفسیر آن را یاد بگیری. اگر شده فقط با قرائت قرآن و خواندن ظاهری آن، راهی به سمت محبوب پیدا کنی. تصور نکن که خواندن قرآن بدون معرفت به قرآن فایده ندارد؛ این از وسوسههای شیطان است. سپس میفرمایند: همین که بدانی این قرآن از طرف محبوبِ تو، نامهای است به تو و از طرف خدایِ تو؛ کلماتش مطلوب محبوبِ توست و جملاتش مطلوب محبوبِ توست؛ و چون محبوب تو آن را دوست دارد تو نیز آن را دوست داری؛ همین تو را کمک خواهد کرد.
دستهی اول کسانی هستند که فقط به ظاهر قرآن اهمیت میدهند که قرائت درست داشته باشند و صوت خوب داشته باشند تا با آن به دیگران فخر بفروشند ولی در عملِ به قرآن بسیار ضعیف هستند.
حدیث میگوید: آن کسی که فقط قاری و حافظ قرآن است، مانند مسافری است که میخواهد به سفر برود و همراه خود آب برداشته اما قمقمهی آبش را پشت به خورجین آویزان کرده است و در دسترسش نیست.
پیامبر(ص) میفرماید: خدایا! تعداد این افراد را در امت من زیاد نکن. زیرا این افراد باعث از بین رفتن قرآن هستند.
به طور مثال همسایهی شما انسانی معمولی است، روزهخواری میکند، شما از کنارش میگذری اما کسی که از قرآن سخن میگوید و اهل دین و دیانت است اگرچه مریض باشد و عذر شرعی داشته باشد؛ یک لیوان آب در ملاء عام بخورد، با دین مردم بازی کرده است. دعای پیامبر(ص) این است: خدایا! مانند این افراد را زیاد نکن. چون این افراد، دم از قرآن میزنند ولی معصیت میکنند. معصیت این فرد، تنها خودش را به جهنم نمیبرد بلکه مردم را به جهنم میبرد و مردم را بیدین میکند.
دستهی دوم، قاریانی که قرآن را یاد میگیرند و معنای آن را نیز میآموزند و از این طریق میخواهند به مادیات برسند. پیامبر(ص) فرمودند: این افراد اجر و مزدشان از گفتن قرآن، تعریف و تمجیدهای مردم است و هیچ نتیجهی دیگری برای آنها ندارد.
دستهی سوم کسانی هستند که قرآن را میخوانند و دوای قرآن را بر روی دردها و آسیبهای دلشان میگذارند. هیچ بیماریای نیست که دارویش در قرآن نباشد. به طور مثال دل اگر بیماری خِساست داشته باشد آیات سخاوت قرآن را دارو میکنیم و بر روی دل میگذاریم. اگر دل، بیماری جهل داشته باشد، آیات علم و دانش را دارو میکنیم و روی دل میگذاریم و آن را درمان میکند و… .
پس این دسته از افراد شبها به واسطهی قرآن شب زندهدار هستند (خواندن قرآن در شب به خاطر سکوت شب و رمز و رازی که در شب وجود دارد، معرفتی دیگری به انسان میدهد).
و آنها، روزها به خاطر قرآن روزه میگیرند و روزه گرفتن، نتیجهی قرآن خواندن آنهاست (تحمل تشنگی و گرسنگی نتیجهی قرآن خواندن آنهاست. تحمل گرسنگی و تشنگی یعنی صبر. صبر نتیجهی قرائت قرآن است. به همین جهت در سلوک داریم که در غیر ماه رمضان هنگامی که گرسنه شدی سریع غذا نخور بلکه کمی تمرین به صبر کن).
این دسته از افراد در مساجد حاضر میشوند (ماه رمضان ماه تکروی نیست و بهتر است که با جمع به عبادت بپردازیم مثلاً با دیگران مثل خویشاوندان افطار کنیم اگر هم اقوامی نداریم برای گذشتگانمان خیرات کنیم تا آنها نیز بر سر سفرهی افطارمان مهمانمان شوند. نشستن در مسجد هشت فایده دارد: یک فایدهی آن، این است که دست خداوند با جماعت است).
هنگامی که جمعیت طلب بخشش میکند، خداوند همه را میبخشد. آنها از خواب بیدار میشوند و خداوند را صدا میزنند و خداوند نیز به خاطر این دسته از افراد بلیّات را از جامعه دور میکند (در اسلام داریم: اگر روزهخوارِ شرعی در مقابل مردم روزهاش را بخورد؛ عرش خداوند میلرزد زیرا که باید حرمت ماه رمضان نگاه داشته شود. خداوند میفرماید: برای کسانی که روزه میگیرند، باران میفرستم حتی اگر تعداد آنها کم باشد. به زبان خشکیدهی این روزهداران به زمین نگاه میکنم).
سپس پیامبر(ص) فرمودند: این دسته از قاریان قرآن از کیمیا کمتر هستند.
حال اگر اینگونه قرآن بخواند و قرآن خود را هدیه به پیامبر(ص) یا ائمه(ع) کند چه اتفاقی میافتد؟!
آمد نزد امام موسی کاظم(ع) و گفت: آقا! پدر من در ماه مبارک رمضان گاهی شبی، یک ختم قرآن و گاهی روزی، یک ختم قرآن میکرد، آیا من هم این کار را انجام دهم؟ امام(ع) فرمودند: اگر میتوانی انجام بده. مرد رفت و بعد از ماه رمضان خدمت امام(ع) رسید و گفت: آقا! روز عید فطر قبل از نماز، قرآنهایی را که خوانده بودم، هر کدام را هدیه به پیامبر(ص) و فاطمةالزهرا(س) و ائمه(ع) تا شما نمودم؛ و بقیه را به امواتم هدیه کردم؛ سؤالی دارم اینکه قرآنهایی را که به نبی اکرم(ص) و خاندان نبوت هدیه کردم، ثوابی برای من دارد؟ امام(ع) فرمودند: آری، آنقدر برای تو ثواب نوشته شد که تو در روز قیامت با آن کسانی که قرآن برایشان هدیه کردی، محشور هستی و در جوار آنها هستی. مرد از خوشحالی ایستاد و گفت: آیا من در جوار پیامبر(ص) و فاطمه(س) و شما ائمه(ع) هستم؟! امام(ع) پاسخ دادند: آری!
حال، ما هم امروز امام رضا(ع) را مهمان میکنیم به ثواب اعمالمان.
گفت: در زمان طاغوت، به زیارت حرم اما رضا(ع) رفتم. مردی را میدیدم که روزها در خیابان طبرسی در نزدیکیِ حرم، یک مقوا انداخته و بر روی آن نشسته و دعا میخواند. مدتها او را میدیدم. نزد خود تعجب کردم که چرا او برای خواندن دعا به حرم نمیرود؟! روزی نزدیک او شدم و با او شروع به صحبت کردم و دوست شدم. فهمیدم از اهالی قفقاز است و از آنجا به زیارت آمده است. از او سؤال کردم چرا به حرم برای زیارت نمیروی؟ گفت: صدها کیلومتر راه آمدهام برای زیارت، اما احساس میکنم اگر به زیارت بروم دچار گناه میشوم (در زمان طاغوت، مکان زیارت زنان و مردان از هم جدا نبود و با یکدیگر مخلوط بود) پس با خود گفتم، امیدوارم که این چند قدم را امام رئوف بیایند! تا این سخن را گفت او را به امام رضا(ع) قسم دادم و از او پرسیدم این مدت که اینجا هستی، آیا امام(ع) به دیدارت آمده؟! او به پهنای صورت اشک ریخت و گفت: ایشان بارها و بارها بر روی همین مقوا نشسته و با من صحبت کرده است!
آن خادم نقل میکرد: سالها خادم حرم بودم و صبحهای زود درب حرم را باز میکردم و آخر شب آن را میبستم. ناگهان ناخوش شدم و بیست و پنج روز در بیمارستان بستری شدم. روزی با خود گفتم: یا امام رضا(ع)! همه به ملاقات من آمدند اما شما نیامدید! من خادم حرم شما هستم و شما امام رئوف هستید! البته قدر شما بالاتر از این است که به من نگاهی کنید اما من گمان میکردم که سالها نوکر شما بودم. ناگهان دیدم در مقابلم، فردی ایستاده، اشکهایم را پاک کردم و علی بن موسی(ع) را دیدم که شیشهای شربت و بستهای نبات در دست دارند، آن را با لبخندی به من دادند و فرمودند: اگر زودتر هم درخواست کرده بودی که بیایم، میآمدم!
حال چه کنیم که امام رضا(ع) صله و هدیهی امروزمان را حتماً از ما بپذیرند؟ خودشان فرمودند که همهی گریهکنان، اشک بر حسین(ع) بریزند.
پیامبر(ص) پسری به نام ابراهیم(ع) داشتند او مریض شد و از دنیا رفت. او را به قبرستان برای دفن بردند، وقتی خواستند او را در قبر بگذارند، پیامبر(ص) از علی(ع) خواستند که او را دفن کند. از ایشان سؤال کردند: چرا خودتان او در قبر نمیگذارید؟! ایشان فرمودند: میترسم صورت او را ببینم و آهی بکشم که خدا را خوش نیاید!
حال تو بگو: به فدایت شوم یا حسین! که با دستانت بدن پاره پارهی پسرت را جمع کردی و در عبا قرار دادی…
پیامبر(ص) وقتی ابراهیم(ع) را دفن کرد، فرمود: بر بالای قبر، درختی بکارید که آفتاب بر قبر نتابد!
حال تو بگو: به فدایت شوم یا حسین! که بدن عریانت سه روز زیر آفتاب سوزان قرار گرفت…
مدتی بعد پیامبر(ص) کنار قبر ابراهیم(ع) آمد، دیدند موشی اطراف قبر پرسه میزند، فرمود: کسی بیاید و با دقت نگاه کند، مبادا قبر سوراخ شده باشد و این موش داخل برود!
حال تو بگو: به فدایت شوم یا حسین! زینب(س) کودکان را نگه داشته بودند تا به سمت گودال قتلگاه نروند اما ناگهان صدا زدند تا اسبهایی با نعل تازه بر بدن حسین(ع) بتازند. زینب(س) نگاهی به اطراف کردند و دیدند کسی را برای کمک گرفتن، ندارند، با درماندگی به فضه خادمه فرموند: فضه! آیا از تو کمکی برنمیآید که بدن برادرم از تاخت و تاز اسبها، در امان شود…
خریدار این اشکهایی که اکنون ریختی، خودِ امام رضا(ع) است.
حدیث از پیامبر(ص) است که فرمود: خداوند به حضرت آدم(ع) خطاب کرد، ای آدم! تمامِ خوبی و تمام بدی، تمام خیر و شر، تمام علم و دانش، تمام نور و ظلمات را در چهار کلمه گنجاندم، این چهار کلمه را حفظ کن.
کلمهی اول: آنچه که مربوط به منِ خدا است و به کسی ربط ندارد؛
کلمهی دوم: آنچه که مربوط به تو است و به کسی ربط ندارد؛
کلمهی سوم: آنچه که بین تو و مردم است؛
کلمهی چهارم: آنچه که میان من و تو است؛ همه را به تو میگویم.
ای آدم! اما آنچه که مربوط به منِ خداست؛ آن، عبودیت بندگان من است و اگر غیرِ مرا دخیل کنند مشرک هستند و من از مشرک چیزی قبول نمیکنم (اعتقاد، ایمان، اسلام، توحید، زهد، عرفان و… بنده، برای من است. نماز و روزهاش برای من است، اگر برای غیر خواند و ریا کرد، من از او نمیپذیرم؛ یعنی با عبادتِ من از دینِ من خارج میشود. عبادت دو گونه است یکی تکوینی و دیگری تشریعی. خداوند در قرآن فرموده: بندگی مرا تکویناً انجام میدهید «طَوْعًا أَوْ كَرْهًا»؛ چه بامیل و چه بیمیل، چه بخواهید و چه نخواهید! در اینجا مفسر مَثَل میزند و میگوید: هیچ کدام از ما با جثهی بزرگ به دنیا نیامدیم، همه نوزاد به دنیا آمدیم و در گذر زمان بزرگ شدیم؛ این خداوند است که ما را از نوزادی به تدریج به بزرگسالی و پیری میرساند و ما نمیتوانیم جلوی رشد خود را متوقف نماییم پس چه بخواهیم و چه نخواهیم “طَوْعًا أَوْ كَرْهًا” قسمت اعظمی از وجود ما فرمان خداوند را میبرد.
پس خداوند میفرماید عبادت تکوینی و تشریعی بندگانم از آنِ من است و ربطی به بندگان دیگر ندارد).
ای آدم! اما آنچه که مربوط به تو است، نتیجهی اعمالت است. (قرآن میفرماید: «إِنْ أَحْسَنتُمْ، أَحْسَنتُمْ لانفسکم»؛ هر چه خوبی میکنی، بکن که تمام خوبیهایت به خودت باز میگردد. فکر نکن که گرسنهای را سیر میکنی بلکه تو گرسنگی خود را در عالم برزخ از بین میبری. فکر نکن که کسی را میپوشانی بلکه تو برهنگی قیامتِ خود را از بین میبری. گمان نکن آبروی کسی را میخری بلکه آبروی خودت را در آن روزی که پردهها کنار میرود، میخری. تو گمان نکن از گناه دیگران میگذری بلکه با این کار، گناهان خودت را به بخشش نزدیک میکنی. اعمال انسان همانند پژواک صداست که به کوه میخورد و باز میگردد، اگر خوب باشد به خودت بازمیگردد و اگر بد باشد وِزر و وبال گردن خودت میشود).
ای آدم! اما آنچه میان تو و مردم است؛ اینکه آنگونه که دوست داری تو را حرمت کنند با همه همانگونه باش. (آیا دوست داری کسی حقت را پایمال کند، دوست داری کسی میان تو و فرزندت جدایی بیندازد، دوست داری کسی غیبتت را کند؟! هر طور که دوست داری مردم با تو رفتار کنند، تو هم با آنها آنگونه رفتار کن. این بسیار سخت است و تمرین و ممارست لازم دارد. ما چه مسلمانی هستیم که آن مادر گریه میکند و میگوید پسرم دو خیابان بالاتر از من زندگی میکند اما من هشت سال است که او را ندیدهام و برای دیدنش پنهانی سر راهش میایستم تا او را لحظهای ببینم؟! این چه رفتاری است که ما با یکدیگر داریم؟!).
ای آدم! اما آنچه که میان من و تو است، آن است که تو دعا کنی و من اجابت میکنم (این سخن که من دعا میکنم و خداوند اجابت نمیکند، توهین به خداوند است زیرا این عهد خداوند است که دعا را به اجابت برساند).
دعا، زیباترین و عالیترین و طلاییترین فرصت میان بنده و خداوند است. چرا این فرصت را میگذاریم و فقط هنگام گرفتاری از آن استفاده میکنیم؟! خداوند هیچگاه این فرصت را از بندگانش دریغ نکرده است. در تاریخ ادیان داریم که گاهی اوقات هیچ پیامبری در میان مردم نبوده مثلاً میان عیسی(ع) و پیامبر آخرالزمان پانصد سال فاصله بوده که ظهور کند و هیچ پیامبر دیگری هم نبوده و دوران فِترت و جاهلیت بوده است. در زمانی که ما منتظر آمدن امام زمان(عج) هستیم اما از مکان ایشان خبر نداریم و ظاهراً رابطهی ظاهری نداریم؛ حتی در این دوران و آن دوران که رابطه با پیامبر و با کتاب، نبوده است و ملک و جبرئیل و آیه و کتاب نمیآمده؛ در حدیث آمده که خداوند در این زمان هم، رابطهاش را بهوسیلهی دعا با بندگانش برقرار میکرده و قطع نمیکرده است.
در حدیث آمدهاست: خداوند فرموده، وقتی که گرفتاری و غمی داری، من آن لحظه به قلبت و ذهنت الهام میکنم که مرا بخوان.
(یعنی دعا کردیم و گفتیم “یا الله”؛ خداوند آن را به قلبمان الهام کرده است که توانستیم او را بخوانیم.
یعنی اگر خداوند با پیامبر(ص) بهوسیلهی جبرئیل سخن گفته، با تو بهوسیلهی دعا سخن گفته؛ و اگر با پیامبر(ص) بهوسیلهی آیه سخن گفته با تو بهوسیلهی قلبت سخن گفته است.
یعنی خداوند میفرماید، آن سخن گفتنِ من با تو، تو را وادار به دعا کردن، کرده است).
وقتی به اندیشه و دلت الهام کردم، تو شروع به سخن گفتن و دعا کردن، میکنی آنگاه چشمت را به اشک روشن میکنم و گوش دلت را به شنیدنِ پاسخم شنوا میکنم و قلبت را با نور خودم هوشیار و روشن میکنم (اینها ابزار دعاست که برای گریه، قلب خاضع میخواهیم و وقتی خداوند با ما سخن میگوید نور دل ما میشود و خضوع پیش میآید. دعا، اشک چشم میخواهد و وقتی خداوند اشک را بر چشم ما جاری میکند یعنی نور قلب و توجه قلب. دعا، بیان میخواهد باید بگوییم و باید پاسخ را بشنویم، پس آن نوری را که خداوند بر قلب ما با الهام الهی میتاباند همهی این ابزار دعا را برای ما به وجود میآورد).
در مناجات شعبانیه میخوانیم: خدایا مرا از زمره کسانی قرار بده که وقتی او را صدا میزنی، جوابت را بدهد (خداوند ما را با الهام قلبی صدا میزند و ما با دعا کردن او را پاسخ میدهیم). و تو به آنها که تجلی میکنی، آنها از تجلی تو بیهوش میشوند و حاجت خود را از یاد میبرند. خدایا مرا از آنهایی قرار ده که پنهان و در دل و فکرشان با آنها راز گفتی و آنها آشکارا به تو جواب دادند (تو فرمودی مرا صدا بزنید و آنها با دعا کردن، صدا کردنِ تو را آشکارا پاسخ دادند. آنها با تعبّد، بندگی تو را آشکارا کردند).
فرمود: تمام واقعیتِ قرآن، تمام نداهای قرآن، پیامهای قرآن، تمام سخن پیامبر(ص) و تمام سنت و سیرهی پیامبر و ائمه(ع) در غالب دعا اجرا میشود.
خداوند در قرآن فرمان به تواضع، خضوع، تفویض امور، توکل، خوف، امید، غنای الهی، یقین و… داده که همگی با دعا کردن، اجرا میشود.
اما دعا کردن، شرط دارد یکی از شروط آن تقوای زبان است.
امام صادق(ع) فرمودند: کمترین چیزی که ایمان انسان را میگیرد (دیگر مؤمن نیست) این است که انسان بنشیند و فرد دیگری گزافهگویی کند (سخنِ حلال اما بیمورد بگوید) و او گوش کند (دقت کنید که منظور، غیبت و تهمت نیست و سخن اضافه است که شنونده را از ایمان خارج میکند).
حضرت رسول(ص) فرمودند: بر من واجب است که حقِ شما را ادا کنم و آن، حق شفاعت است که بر گردن من دارید اما به دو شرط: اول اینکه زبان خود را نگه دارید و دیگر اینکه با مال و جان و اولادتان به دین من خدمت کنید.
علی(ع) فرمودند: زیانکارترین مردم آن کسی است که بتواند سخن حقی را بگوید اما نگوید؛ بیشترین ضرر و زیان را او در دنیا میکند. ای مردم! از شما تا رسیدن به رحمت حق، یک قدم فاصله است اما ناگهان چیزی میگویی و بین تو و رحمت حق از مشرق تا مغرب فاصله میافتد.
بارها شنیدید که آقای حسن زاده آملی فرمودند: چلهای داشتم، شبی در عالم رؤیا دیدم که در باغی بسیار زیبا و آباد هستم اما من در قفس هستم، هرچه تقلا کردم نتوانستم از قفس بیرون بیایم، سرانجام به حضرت رسول(ص) توسل گرفتم و ایشان را واسطه قرار دادم که بگویند چرا در قفس هستم؟ ندا آمد: سخن اضافه زدهای (نه سخن حرام). کمک گرفتم و پیامبر(ص) را شفیع قرار دادم، قفس شکست و بیرون آمدم، ناگهان از خواب بیدار شدم، نشستم و بررسی کردم که چه سخن اضافهای زدهام. متوجه شدم من در این روزهای اخیر، سخن حلال و درستی را به کسی گفتم که نباید به او میگفتم. همین!
فردا شب میخواهیم علی(ع) را صدا بزنیم. چه شد که علی(ع) کشته شد؟ شایعات. اینکه شایعه کردند ایشان بینماز است! شخصیت علی(ع) را با زبان منزوی کردند آنگاه با شمشیر به قتل رساندند. اولین اسلحه بر علیه امام حسین(ع) زبانشان بود، اینکه شایعه کردند او خارجی و از دین برگشته است چنانکه پیرزنهای کنج خانه هم شنیده بودند؛ برای همین سنگ برداشتند و سرِ بر روی نیزه را با سنگ زدند و گفتند او خارجی و از دین برگشته است!
بعد از نماز صبح در بین الطلوعین خوانده میشود که امام باقر(ع) فرمودند: هر کس این دعا را بخواند، ملکی این دعا را در میان بالهایش میگیرد و به آسمان اول میبرد، اهالی آسمان از او میپرسند چه آوردهای که اینگونه نوارانی و زیباست؟ میگوید: این دعا است… آنها میگویند: خدا، دعا کننده را ببخشد و رحمت کند و بر توفیقاتش اضافه کند. در آسمان دوم هم همین سؤالات و همین دعاها اتفاق میافتد تا آسمان هفتم و نهایتاً به عرش میرسد؛ حاملان عرش هم این سؤال را میکنند و برای دعا کننده، دعا میکنند و میگویند: دعا را در گنجینهی الهی قرار بده که روز قیامت آن را باز کنی و به او برگردانی تا او از عذاب آخرت نجات یابد. دعا این است: «اللهُ اکبر، اللهُ اکبرُ کبیراً، و سُبحانَ اللهِ بُکرَةً و اَصیلا، وَ الحَمدُلِلّهِ رَبِّ العالمینَ کثیراً، لا شَریکَ لهُ وَ صَلی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِهِ أجمَعین»