اگر ماه رمضان امسالِ خود را با ماه رمضان سالهای پیش مقایسه کنید میبینید که خداوند در هر یک از این سالها از شما بهگونهای متفاوت پذیرایی کرده است. مخصوصاً امسال که ما سعی کردیم هر روز از کربلای حسین(ع) یادی کینم.
خداوند مرحوم کربلایی تهرانی را رحمت کند، ایشان میفرمود: در زندگیتان یاد بگیرید که هرگاه در هر جا و هر لحظه مشکلی برایتان پیش آمد که بغض گلویتان را گرفت و اشکی به چشمتان آمد این بغض و اشکتان را به کربلای حسین(ع) وصل کنید. اگر مریضی دارید یاد کنید امام سجاد(ع) در کربلا را، اگر در جایی غریب بودید یاد کن اهل بیت حسین(ع) در کربلا را… .
وقتی آن ملعون موی پیشانی امام حسین(ع) را گرفت جناب رباب(س) به سمتش دویدند و سر مبارک امام(ع) را در دستانشان گرفتند و آن را به سینه چسباندند و در آن هنگام آن ملعون فریاد زد: سر را از او بگیرید، دشمنان به سمت ایشان حمله کردند و به ایشان تازیانه زدند تا هنگامی که زینب(س) فریاد زد: رباب! حسین را رها کن. تو را در مقابل چشمان حسین(ع) کتک میزنند و من نمیتوانم جوابگوی این بیحرمتی باشم. جناب رباب(س) فرمودند: شما همه از حسین(ع) وداع کردید اما من خجالت کشیدم با ایشان وداع کنم، شما در روز عاشورا و در قتلگاه بارها از حسین(ع) خداحافظی کردید ولی من خجالت کشیدم تا از ایشان خداحافطی کنم، اجازه دهید اکنون این کار را انجام دهم…
پیامبر(ص) حسین(ع) را در آغوش گرفتند و فرمودند: حسین! تو بهانهی گریهی هر مؤمن هستی (یعنی هر مؤمنی گریهاش را به کربلا میبرد).
سپس جناب کربلایی تهرانی در ادامه میفرمایند: گریه بر حسین(ع) کار تیزآب را میکند (تیزآب تمام لکهها را از بین میبرد و گریه بر حسین(ع)، آن گناهانی را که در این شبهای ماه مبارک رمضان حتی با استغفار نیز پاک نشده است را پاک میکند).
امروز گریههایمان را به حضرت فاطمه(س) هدیه میکنیم. من نمیدانم که در نام مبارک فاطمه(س) چه چیزی نهفته است، که همهی بزرگان و ائمه(ع) به هنگام خروج از دنیا آخرین کلامشان “یا زهرا” بوده است.
پیامبر(ص) در هنگام وفات صدا زدند: یا علی! بگو زهرا(س) بیاید و هنگامی که ایشان آمدند دیگر سخنی نگفتند و دنیا را ترک کردند. علی(ع) در بستر شهادت گریه کردند و فرمودند: السلام علیک یا رسول الله(ص) سپس فرمودند: اکنون پیامبر(ص) آمدند حمزه عمویم و برادرم جعفر طیار آمدند و مادرم فاطمهی بنت اسد آمد. ناگهان اشکهایشان مانند باران بارید و به امام حسن(ع) و امام حسین(ع) فرمودند: مادرتان فاطمه(س) به استقبالم آمد. در آن هنگام ایشان سکوت کردند و جان به جان آفرین تسلیم گفتند. همچنین امام حسن(ع) در لحظات آخر عمرشان هنگامی که سرشان در دامن برادرشان امام حسین(ع) بود سرفهای کردند ناگهان دامن برادر غرق خون شد و سپس فرمودند: السلام علیک یا رسول الله(ص) و سپس دانه دانه نام بردند تا اینکه فرمودند: حسین جان! مادرمان فاطمه(س) آمد. و سلام به ایشان دادند و از دنیا رفتند. ائمه(ع) هرکدام حاجتی داشتند با صدای بلند میفرمودند: یا فاطمة الزهرا(س). امام محمد باقر(ع) در لحظهی شهادت، آن هنگام که سَم بر ایشان اثر کرد و ایشان را تبدار کرد بلند میشدند و میفرمودند: یا فاطمة الزهرا(س)، سپس دوباره میخوابیدند و آخرین کلامشان نیز نام مادر برگوارشان بود.
مرحوم آیت الله تربتی در بستر بودند و دو روز مانده بود تا از دنیا بروند، اتاق پر از نور شد ایشان فرمودند: روی مرا بکشید. پسرشان نقل میکند: پدرم به پیامبر(ص) به امام علی(ع) و… یکی یکی سلام دادند. فردای آن روز نیز به همین شکل و در آخرین روز نیز به همین شکل و در انتها ایشان فرمودند: یا فاطمه! من برای شما و اولادتان بسیار گریه کردم و گریه گرفتم میدانستم به دادم میرسید اما گمان نمیکردم که به دیدارم بیایید! ممنونم که آمدید و سپس پدرم جان به جان آفرین تسلیم کردند و دیگر سخنی نگفتند.
امام حسین(ع) نیز در گودال قتلگاه بودند، آن ملعون الی الاَبد میگوید: وقتی رسیدم حسین به پهلو افتاده بود، و همان طور که اسب او را به زمین گذاشته بود او دیگر نتوانسته بود بلند شود، بدنش بسیار مجروح بود، تیرها به بدن بود بعضی از تیرها شکسته بعضی از تیرها نشکسته بود، دیدم حسین به این حال با خدا صحبت میکند و میگوید: خدایا این مردم نادان و جاهلاند، بر آنها بلا نفرست و اگر آنها توبه کردند آنها را ببخش. وقتی کارد را کشیدم او گفت زحمت نکش مرا در حال دمر بخوابان، میخواهم سجده کنم این کار را کردم و او سه جمله گفت:
مرا کشتید عطشان، در حالی که من نوهی پیامبر(ص) هستم و جدم رسول الله است.
مرا کشتید مظلوم، در حالی که پدرم علی(ع) است.
و کشتید مرا غریب و داغدار، در حالی که مادرم فاطمه(س) است و در این هنگام دیگر از حسین(ع) صدایی نیامد، و من سر از بدنش جدا کردم.
بزرگان میگویند در نام فاطمه(س) آرامشی نهفته است. با یک “یا فاطمه” گفتن تمام دردها و رنجها و سختیها از بین میرود و قلب انسان سراسر آرامش میشود.
مرحوم آیت الله میلانی نقل میکنند: پدرم بسیار گریه میکردند و گاهی اصلاً غذا نمیخوردند، وقتی از ایشان سؤال میکردیم چرا این گونه هستند، ایشان در حالی که گریه میکردند، میفرمودند: از سه چیز میترسم 1. از دیدن عزرائیل میترسم. 2. از شب اول قبر میترسم 3. از قیامت میترسم. خدایا میشود من از این سه چیز امنیت داشته باشم.
پسرشان نقل میکند: وقتی ایشان از دنیا رفتند من بسیار ناراحتِ ایشان بودم، خواب دیدم که تاجی بر سر ایشان است و در آسایش هستند، از ایشان سوال کردم: پدر جان! چه طور بود؟ آیا به شما سخت گذشت؟ ایشان فرمودند: میترسیدم، پیامبر(ص) و ائمه(ع) آمدند و من همچنان بر ترسم اضافه میشد تا اینکه حضرت فاطمه(س) آمدند، هنگامی که ایشان آمدند، تمام ترسم از بین رفت و احساس امنیت کردم و به راحتی از دنیا رفتم. در قبر نیز نترسیدم و این تاج را بر سرم گذاشتند تا در قیامت نیز در امان باشم و خیالم راحت شد.
حال ما نیز میگوییم، یا فاطمه(س)! ما جناب آشیخ عباس قمی نیستیم که مفاتیح بنویسیم و به شما تقدیم کنیم، ما مرحوم آیت الله قزوینی نیستیم که کتاب “فاطمه الزهرا من المهد الی اللحد” بنویسیم (ایشان این کتاب را نوشتند و وصیت کردند: هنگامی که مرا دفن کردید این کتاب را بر روی سینهام بگذارید تا فاطمه(س) از من شفاعت کند. هفده سال بعد در صحن حضرت معصومه(س) قبرشان شکافته شد و دیدند که کتاب روی سینهی ایشان است و بدنشان سالم است. علما به زیارت ایشان آمدند، بدن ایشان همراه با کتابشان را به کربلا بردند و روی سینهی ایشان گذاشتند و ایشان را دفن کردند.) فاطمه جان! ما فقط اشک چشم برای حسین شما داریم و جز اشک چیز دیگری نداریم تا به شما تقدیم کنیم.
امام سجاد(ع) هنگامی که به افطار نزدیک میشد، ذکر خاصی میگفتند و آن این بود: “وا کربلا”، آن قدر این ذکر را تکرار میکردند تا اینکه اذان بگویند و ایشان با گریه افطار کنند. شما نیز هنگام افطار این ذکر را زیر لب و آرام بگویید زیرا که وقتی اُسرا را وارد مجلس یزید ملعون کردند، اهانت و تهدیدی نبود که اسرا را نکرده باشند، آن ملعون با چوبی که دستش بود روپوش را از روی سر مبارک امام حسین(ع) برداشت، ناگهان اسرا، سرهای شهدا را دیدند، آن ملعون تشری به زینب(س) زد و همچنین تشری به امام سجاد(ع) زد و سپس اهانت به لب و دندان امام حسین(ع) کرد تا اینکه ناگهان سر در سینی به سمت زین العابدین(ع) چرخید و سر با نگاهِ زندهاش، نگاهی به امام(ع) کردند و سپس فرمودند: علی بن الحسین! امام چهارم! فرزند حسین بن علی، سلام مرا به شیعیانم برسان به آنها بگو پدرم با لبان تشنه به شهادت رسید و غریب کشته شد، برایش با صدای بلند گریه کنید. در آن هنگام عدهای گریختند و عدهای ناله سر دادند و عدهای فریاد” لا اله الا الله” سر دادند.
وجود امامت برای یک اصل بسیار عجیب است. روایت از امام حسین(ع) در جمع یارانشان است که ایشان میفرمایند: همانا خدای بزرگ تمام بندگانش را خلق کرده است برای شناخت خودش. (ابتدا ما را خلق کرده تا عظمتش، هیبتش، صفاتش، قدرتش، توحید صفاتی، توحید فعلی و… او را بشناسیم، هنگامی که او را شناختیم، او را عبادت کنیم؛ نماز بخوانیم و روزه بگیریم و دیگر عبادتها را انجام دهیم اما با شناخت) و چون خداوند را ابتدا شناختید و سپس او را عبادت کردید این عبادت توأم با معرفت، موجب میشود که شما از مخلوقات خداوند و از دیگران بینیاز شوید و دیگر بندگی کسی را نکنید.
هارون از کنار بهلول رد میشد. دید که بهلول در خاکها افتاده است به او گفت: چرا افتادهای؟ بلند شو و با من به قصر بیا. بهلول گفت: برای چه بیایم؟ گفت: میخواهم چیزی به تو بدهم. بهلول گفت: من چیزی که تو به من میدهی را نمیخواهم، زیرا که اولاً تو نمیدانی من به چه چیز احتیاج دارم، دوم نمیدانی که من به چه اندازه میخواهم، سوم نمیدانی چه وقت میخواهم، چهارم نمیدانی کجا میخواهم، پنجم هر دادهی از جانب تو، به دنبالش منتی از طرف توست. من کسی را دارم که هم میداند چه چیز میخواهم، هم میداند که به چه اندازه میخواهم، هم میداند که چه وقت میخواهم، هم میداند کجا میخواهم، وقتی هم به من میدهد منتی بر سر من نمیگذارد، تا من او را دارم به تو احتیاجی ندارم (بهلول همین عبادتی را میکند که من و شما انجام میدهیم او با معرفت عبادت میکند اما من و شما بدون معرفت عبادت میکنیم. او اول خداوند را شناخته است سپس او را عبادت کرده است).
فردی مشکل مالی داشت، در یکی از مساجد شهر، ختم بسم الله برداشته بود، از آسمان به مرد ثروتمندی ندا آمد که فلانی پول نیاز دارد، برو و به او کمک کن. آن مرد ثروتمند رفت و آن شخص را پیدا کرد او را بوسید و به او پول داد و گفت: بیا این آدرس من است بگیر و هرگاه مشکل مالی داشتی به سراغ من بیا. مرد نیازمند آدرس مرد ثروتمند را پاره کرد و گفت: من تا وقتی کسی را دارم که آدرس مرا میداند و تو را میفرستد تا تو این گونه منت مرا بکشی و به من کمک کنی، نیازی به آدرس تو ندارم.
ادامهی حدیث امام حسین(ع):
مردی بلند شد و گفت: یابن رسول الله! راه شناخت خداوند چیست؟ امام(ع) فرمودند: راه شناخت خداوند، شناخت امامِ هر زمان است. آنهایی که در زمان امام علی(ع) هستند وظیفهی شناخت ایشان را داشتند و آنهایی که اکنون در زمان امام زمان(عج) هستند وظیفهی شناخت امام زمان(عج) را دارند. شناخت امام زمان(عج) راه شناخت واقعی خداوند است.
حدیث است: کسی که امام زمانش را درست بشناسد، خداوند را شناخته است زیرا شناخت خداوند ربط به شناخت امام زمان(عج) دارد. زیرا امام زمان(عج) نمایندهی خداوند در روی زمین است؛ و خداوند در قرآن میفرمایند: هر کس رسول(ص) را اطاعت کند، خداوند را اطاعت کرده است. اطاعت از رسول(ص) نیز به اطاعت از امام زمان(عج) مرتبط است.
اباخالد نزد امام جعفر صادق(ع) آمد و گفت: آقا جان! این آیه را برای من معنی کنید “فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنَا… ” امام فرمودند: ایمان بیاورید به خداوند و پیامبرش و نوری که از آسمان نازل شده است. سپس امام(ع) فرمودند: به خدا سوگند که منظور از این نوری که نازل شده است همان امامان بعد از رسول خداوند هستند. به خدا سوگند که این نوری که از آسمان نازل شده است ما ائمهی معصوم هستیم. به خدا سوگند ائمه(ع) نور خداوند در زمین و آسمان هستند. به خدا سوگند که نور ائمهی معصوم قلب مؤمنین را نورانی میسازد و آگاه میسازد و اگر خداوند بخواهد بندهای را شقی کند نور معرفت امام را از دلش بیرون میکند، تا او در تاریکی زندگی کند و در تاریکی از دنیا رود. ای اباخالد! به خدا سوگند نور امامِ هر زمان در قلبِ مؤمنِ آن زمان، تابناکتر از خورشیدِ وسط آسمان است. این نور را خداوند به هیچ دلی نمیتاباند، مگر کسی که به ما و ولایت ما محبت بورزد و به امر ما تسلیم باشد و با ما ائمه(ع) سازش داشته باشد، در آن صورت خداوند سختیهای قیامت را از او برمیدارد و ترس و وحشت قیامت را از او دور میکند. سپس امام سؤال کردند: ای اباخالد! آیا ممکن است قلب کسی به نور امام گرم و روشن باشد اما او از یاد امام زمانش غافل باشد؟!
پیامبر(ص) فرمودند: به آن خدایی که جان من در دستش است، منفعت ندارد عمل شما برای شما مگر به ولایت و معرفت ما.
شب آخر ماه مبارک رمضان است.
کار اول: این است که ساعتی به تفکر بپردازیم و به این فکر کنیم که آیا من از ماه رمضان امسال راهی برای رشد و تعالیم باز کردهام یا نه؟ آیا روزهی من، قرآن خواندن من و عبادتهای دیگر من در ماه رمضان، از من به سمت خیر و برکت و رستگاری راهی باز کرده است یا نه؟ برای اینکه این راه را باز کنیم باید یک راه به کربلا و یک راه به دل امام حسین(ع) پیدا کنیم.
امام حسین(ع) چهار سقا در کربلا داشتند: 1. اصحابشان که برای آب به میدان رفتند و نتوانستند آب بیاورند. 2. برادرشان ابالفضل(ع) که رفت و آنگونه شهید شدند 3. خود ایشان که اسب را به آب زدند و به او فرمودند: ای اسب! اول تو آب بنوش اسب سرش را به علامت منفی تکان داد، در آن هنگام ملعونی داد زد: ای حسین! به خیمههایت حمله کردند؛ و حسین(ع) با شتاب به سمت خیمهها حرکت کرد 4. و در آخر مشک امام حسین(ع) در چشمان شیعیان ایشان است و تا قیامت آب این مشک از چشمهی دل شیعیان ایشان پر خواهد شد.
از امروز برنامه کن که روزانه زیارت عاشورا را بخوانی و به فرازهای آن معرفت پیدا کنی و دریابی که مادران و دختران کربلایی چه خصالی داشتهاند؟ برای کربلایی شدنت همین امشب یک برنامه بنویس. چرا؟ زیرا علی(ع) دوستان و فرزندانشان را جمع کردند و فرمودند: من برای کربلای حسین(ع) تدارک دیدم؛ اگرچه آن زمان نیستم اما تدارک دیدم که در کربلا سهم داشته باشم. خانم مالک(ره) میفرمودند: تدارک علی(ع) در کربلا، وجود حضرت عباس(ع) بود! به علی(ع) انتقاد کردند که شنیدیم به برادرتان فرمودهاید که بگردد و زنی با خصال خاصی برایتان پیدا کند. شما که میفرمودید بعد از فاطمه(س)، دیگر زنی را نمیخواهم! حضرت علی(ع) فرمودند: میخواهم برای کربلایم تدارک ببینم (عباسی برای همراهی حسینم).
تدارک من و شما چیست؟
اینکه چقدر تبرک شدهایم به تربت حسین(ع). زبانی که به تربت امام حسین(ع) تبرک شده باشد، دروغ نمیگوید، غیبت نمیکند و از آن، زشتی سر نمیزند.
هر کدام از ائمه(ع) هم در کربلا برای خودشان راهی باز کردهاند.
دوم: حضرت علی(ع) فرمودند: اگر میخواهید به سمت خدا راهی باز کنید، با انسانهایی که اهل حکمت هستند (کسانی که علوم قرآن و راز قرآن را میدانند) فراوان ارتباط داشته باشید (به زیارت آنها بروید، پای منبرهای آنها بنشینید، همچنین به دیدار مجتهدین خود بروید و مسائل شرعی مالی خود را از آنها بپرسید. حضرت رسول(ص) فرمودند: در آخرالزمان، زمانی میرسد که امت من مخصوصاً جوانهایشان از علما فرار میکنند مانند گوسفندی که از گرگ فرار میکند).
سوم: حضرت علی(ع) فرمودند: برو با کسانی دوستی کن که ثبات قدم در راه دین دارند و عزمشان جزم است که بندگی خدا کنند؛ که تو هم، ثبات خواهی گرفت (پیامبر(ص) و ائمه(ع) زنان و مردانی با ثبات قدم لازم داشتند. “اُمّ شریک” از زنان صدر اسلام بود، به پیامبر(ص) ایمان آورد، پیامبر(ص) به مدینه رفتند؛ همسر “اُم شریک” او را رها کرد و فرزندانش را از او گرفت و تمام زندگیش را هم از او گرفتند. فرزند شیرخوار داشت او را هم گرفتند. “اُم شریک” گرسنه و تشنه و بدون آذوقه و آب راهی مدینه شد. در بیابان به یک یهودی برخورد کرد، مرد از او پرسید تنها به کجا میروی؟ او گفت: به دیدار پیامبر(ص) میروم. مرد یهودی متوجه شد که او مسلمان است، پس سفرهی غذا را انداخت و ماهیِ نمک سود داشت آن را خورد و به او هم داد. عطش غبله کرد، مرد یهودی ظرف آبش را در آورد و خورد و گفت: اگر آب میخواهی از محمد بیزاری بجوی! زن نپذیرفت. قدری بیشتر راه رفتند. مرد گفت اگر آب میخواهی از خدای محمدبن عبدالله بیزاری بجوی. زن نپذیرفت. لبهایش ترک خورد و زبانش به کامش چسبید. مرد یهودی مشربهاش را زیر سرش قرار داد و خوابید و گفت هر وقت بیزاری جستی، مرا بیدار کن تا به تو آب دهم. “اُم شریک” نفسش به شماره افتاد، سر به آسمان بلند کرد و دید مشربهی آبی آویزان است، ندا آمد از آن بنوش. نوشید از آبی که بسیار گوارا و خنک بود. مرد یهودی که از خواب بیدار شد، دید او شاداب نشسته است، تعجب کرد و گفت: هنوز نمردهای؟! زن گفت: خیر. مشربه را نشانش داد و گفت: خدایِ محمد، این آب را از آسمان برایم فرستاد. یهودی تعجب کرد و گفت: من بیابان گرد هستم و میدانم در این بیابان آبی پیدا نمیشود، الحق که از غیب آمده است! به من هم شهادتین را یاد بده. مرد یهودی هم مسلمان شد. ده فرسخ مانده بود که “اُم شریک” به مدینه برسد، جبرئیل بر پیامبر(ص) نازل شد و فرمود: خداوند بر تو سلام میرساند و میفرماید: یارانت را همراه کن و به استقبال این زن برو که خداوند او را به خاطر استقامتش دوست میدارد. وقتی “اُم شریک” به پیامبر(ص) رسید، گریه کرد و گفت: یا رسول الله! مرا ببخشید که دست خالی به زیارتت آمدهام؛ یکی پسرش را آورده در رکابت، یکی مالش را، اما همه را از من گرفتند و من دست خالی آمدهام. دوباره جبرئیل نازل شد و فرمود: خداوند میفرماید: او را به عقد خودت درآور و با خودت به خانهات ببر که خداوند او را به خاطر استقامتش دوست دارد.
استقامت یک زن بَدَوی باید چه قدرتی و چه ارزشی داشته باشد که به خاطر آن، دو بار ملکِ وحی؛ جبرئیل را از آسمان به زمین پایین بکشاند!
سپس حضرت علی(ع) ادامه دادند: وقتی با این انسانها دوستی کنی:
آن مرد لاابالی، عاشقِ مرحوم قاضی بود. هرجا ایشان میرفت او هم به دنبالش میرفت. روزی مرحوم قاضی به ایشان فرمودند: فلانی! آیا مرا خیلی دوست داری؟ گفت: بله، من عاشق صورت، رفتار و سخنان شما هستم. ایشان فرمود: اگر یک کار را بگویم، برایم انجام میدهی؟ گفت: هر کاری بگویید، میکنم. فرمود: امشب، نیمه شب بیدار شو، وضو بگیر و نماز شب بخوان به خاطر من! گفت: من نماز بلد نیستم. فرمود: تو بیدار شو و وضو بگیر، بقیهاش با من! مرد قبول کرد و نیمه شب بیدار شد و وضو گرفت. مرد نقل کرد من تا آن هنگام، نیمه شب را ندیده بودم، همیشه مست و لایعقل بودم. آن شب، آسمان و ستارهها و ماه را دیدم و حس کردم خداوند تمام درها را باز کرده و از من دعوت میکند به سمتش بروم، من فقط وضو گرفتم، دیگر نمیدانم چه بر سرم آمد. مرد از عُبّاد و زُهّاد روزگار شد و به جایی رسید که آقای قاضی او را در بغل گرفتند و فرمودند: یک وضو برای دل من گرفتی و به اینجا رسیدی، اگر برای خدا میکردی به کجا میرسیدی!
امشب فکر کن که ماه رمضان، ماه توبه بود. پیامبر(ص) فرمودند: اگر ماه رمضان بگذرد و خداوند از آدمی نگذرد، او ملعون است و من دیگر نمیدانم چه زمانی دیگر میتواند عفو و مغفرت خدا را حاصل کند!
امشب شب آخر ماه رمضان است و میخواهیم که خداوند توبه ما بپذیرد؛ ما در طول ماه رمضان توبه کردیم؛ “توبه کننده” با “توّاب” متفاوت است.
آیا ما در این ماه؛ توّاب شدهایم یا خیر؟
خداوند در قرآن نفرموده «خداوند توبه کنندگان را دوست دارد» بلکه فرموده «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ»؛ خداوند، توابین را دوست دارد.
برای اینکه توّاب شویم و خداوند توبهی ما را بپذیرد و ما را دوست بدارد باید نفس امّارهمان را به نفس لوامه و نفس مُلهَمِه تبدیل کنیم یعنی وجدانِ نفس سرکش را بیدار کنیم و واعظ درونیمان ما را بیدار و سرزنش کند. ندای ربانی و ملکوتی در گوش دلمان شنیده شود که وقتی راه را اشتباه رفتیم او به ما بگوید و ما گوش کنیم.
این امر چگونه ممکن میشود:
1) ابتدا باید خوی حیوانی را از خود به در کنیم.
خوی حیوانی چیست؟ زیاد خوردن، زیاد نوشیدن، زیاد خوابیدن، بیهوده کاری کردن. انسان مؤمن بیهوده کاری ندارد. انسان مؤمن در زندگی نظم دارد. اصلاً یکی از درسهای ماه رمضان، نظم در امور است (ساعت مشخصی خوردن، ساعت مشخصی نخوردن، ساعت مشخصی خوابیدن و بیدار شدن و… به دلیل همین نظم است که به انجام عباداتت، نمازهایت، ختم قرآنت و… میرسی)
مسلمان در روز دو وعده غذا میخورد مانند ماه رمضان: صبح زود در حالی که هوا تاریک و چراغها روشن است؛ و شبهادر حالی که هوا تاریک نشده و چراغها خاموش اند؛ مسلمان، وعدهی ناهار را از زندگیش حذف میکند زیرا ناهار، وعدهی بیماریزا است.
مسلمان، زیاد نمیخورد همانند ماه رمضان که بتواند عبادتش را شاداب انجام دهد.
مسلمان، زیاد نمیخوابد همانند ماه رمضان تا بتواند عبادت خدا را انجام دهد.
2) خلق و خوی سَبُعیت و درندگی را از خود دور میکند.
خُلق سبُعیت، عصبانیت و خشم است. انسان و حیوان هر دو خشم دارند اما حیوان وقتی خشمگین شد تا خشمش را خالی نکند و تلافی نکند، دست بردار نیست اما خداوند در قرآن به انسان میفرماید: «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»؛ خشمت را فرو خور و مردم را ببخش؛ و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
آن انسانی که تا خشمش را تلافی نکند و صدمه و ضربه نزند، دست نمیکشد؛ اگر در سال، هر روز را روزه باشد باز هم خوی درندگی دارد.
انسان باید خلق و خوی درشتی و تهاجم را از خود دور کند.
امام معصوم(ع) غلامش را صدا کرد، چند بار صدا زد و او جواب نداد، امام(ع) فرمود: مگر نمیشنوی؟! غلام گفت: میشنوم اما از شما نمیترسم! امام(ع) سجده کردند و فرمودند: خداوندا تو را سپاس که زیردستم، از من نمیترسد.
در حیاط خانهی امام حسن مجتبی(ع) بَرّهای بود. امام(ع) دیدند پای بره شکسته است. سؤال کردند: چه کسی پای بره را شکسته است؟ غلامی گفت: من. فرمود: چرا؟! گفت: دیدم شما آن را بسیار دوست میدارید، من پایش را شکستم تا شما را ناراحت کنم. امام(ع) فرمودند: از خشم من نترسیدی؟! گفت: شما آدم ترسناکی نیستید، هیچ کس از صورت شما نمیترسد، غلامِ هر کس دیگری بودم این کار را نمیکردم اما پسر فاطمه، تو ترسناک نیستی! امام(ع) بالای نردبان بودند، پایین آمدند و به سجده افتادند و خدا را سپاس گفتند که چنین خلق و خویی به ایشان داده است.
اینکه همه از اخلاق تهاجمی کسی بترسند، درست نیست و خوی حیوانی است.
3) اخلاق شیطانی را از خود دور کند.
خلق و خوی شیطانی، حسادت، کینه، کبر و نفاق است؛ و هر اخلاقی که برای مردم بد است مانند خبرچینی، آبرو بردن، دل شکستن، منت گذاشتن و …
تا این سه مورد را در خود اصلاح نکنیم، توّاب نیستیم. خداوند توّاب را دوست دارد. “توبه کار” با زبان توبه میکند پس گناهش را دوباره تکرار میکند اما توّاب، از روی ندامت و پشیمانی توبه میکند پس دیگر به گناه باز نمیگردد.
چگونه به گناه باز نمیگردد؟ امام معصوم(ع) فرمودند: شیری که از نوک سینهی مادر خارج میشود، دیگر نمیتواند دوباره به سینه باز گردد؛ توّاب هم کسی است که از گناهی توبه کرد، دیگر به آن باز نگردد.
در این ماه در قرآن خواندیم که هر چه که دوست داری در راه خدا انفاق کن؛ پس او هم دلش را از دنیا میکند. “زبیده” همسر هارون الرشید بود. هارون، قرآنی را که طلاکاری با جلد مرصع به جواهرات گرانبها بود، به او هدیه داد. زبیده این قرآن را شروع به خواندن کرد و رسید به این آیه که خداوند فرموده: مؤمن، مؤمن نمیشود مگر آنچه که بیشتر دوست دارد، در راه خدا انفاق کند. زبیده قرآن را بست و به خداوند گفت: خدایا، تو میدانی این قرآن را از همه چیز بیشتر دوست دارم. پس دستور داد جواهرات و طلاها را از آن جدا کردند و همه را فروخت و گفت برای بیابان نشینان مکه تا مدینه آب بکشند و چاه بزنند (هنوز چاههایش موجود است) وقتی کارش تمام شد، سرش را بلند کرد و گفت: خدایا! آیا به یک آیه از آیاتت عمل کردم؟!
وقتی دلیل کارش را از زبیده پرسیدند، گفت: حدیثی از پیامبر(ص) شنیدم که اگر کسی آیات قرآن را بخواند و به آن عمل نکند، کور وارد محشر میشود. من نمیخواهم کور وارد محشر شوم!
پس توّاب، عمیقاً توبه میکند. مثلی هست: باغبان با قیچی، شاخهها را هرس میکند اما پس از دو ماه، دوباره شاخهها، انبوهتر با بار بیشتر رشد میکنند، آنکه زبانی توبه میکند او شاخهها را میزند و ریشهها سر جای خود هستند اما توّاب، از ریشه میزند.
خداوند هم میفرماید: اگر توّاب شدی و بدیها را از ریشه کندی، من خودم درخت سالم به جایش برایت میکارم؛ که خداوند بسیار زیبا میکارد.
مرحوم سید هاشم نجف آبادی در مسجد سخن میگفت، مشاهده کرد، کریم تارزنِ لاابالی و عرق خور در حالی که تارش را به گردن آویخته بود، در گوشهای از مسجد نشسته است. آقا، ناگهان سخنش را تغییر داد و از توبه گفت. گفت و گفت تا ناگهان کریم تارزن، بلند شد و گفت: سید! سؤالی دارم. مردم ناراحت شدند و گفتند بنشین ای لاابالی! آقا ناراحت شدند و به مردم گفتند: ساکت باشید مگر او به خانهی شما آمده است؟! یا مگر از شما میپرسد؟! مردم آرام شدند. کریم تارزن گفت: آیا درِ خانهی خدا و درِ خانهی امام حسین(ع) که تو از آنها سخن میگویی به روی کریم تازن هم باز است یا فقط برای خوبان باز است؟! آقا فرمودند: بله، اصلاً درب را برای تو باز کردهاند! کریم تارزن گفت: پس آقا، شما و مردم گواهی دهید نزد خداوند که کریم تارزن، تارش را شکست! کریم تارزن رفت و سر از مشهد درآورد به جایی رسید که هر کس گرفتاری داشت از او میخواست که شفاعتش را نزد امام رضا(ع) کند برای حل مشکلاتش.
خداوند میفرماید تو رذایل را از ریشه بکن که من به جایش برایت زیبا میکارم. وقتی رذایل را از خود دور کردی، توّاب میشوی و آنگاه خداوند دوستت میدارد، وقتی خدا دوستت داشت، تو را در جایی مخصوص مینشاند. خداوند میفرماید: من بندگانی دارم که با من قهر بودند و سپس راه آشتی با من پیشه کردند، من آنها را دوست میدارم پس آنها اولیا و دوستان من میشوند، آنگاه آنها را جایی مخصوص مینشانم: «اوليائي تَحْتَ قَبايي لا يَعرِفُهم غَيري»؛ عدهای معنا کردهاند که یعنی آنها را زیر قبای خود مینشانم جایی که فقط خودم آنها را میبینم. عدهای دیگر معنا کردهاند یعنی آنها را در جایی زیر قبّهی خود مینشانم. اولیای خود را زیر گنبدهایی قرار میدهم و نمیگذارم هیچ کس جز خودم آنها را بشناسند، فقط خودم میدانم اینها چه کسانی هستند. آنها چهره به چهرهی من قرار دارند.
زیباترین دعا، این دعای پیامبر(ص) است که ایشان در تمام شبهای ماه رمضان بر آن مداومت داشتند و زیباست که ما در تمام عمر به آن مداومت داشته باشیم:
« أللهمّ أرِنا الحقَّ حقاً، وَ ارزُقنا اِتِّباعَهُ؛ وَ أرِنا الباطِلَ باطِلاً، وَ ارزُقنا اِجتِنابَهُ»
خدایا حقیقتِ حق را آنگونه که هست به من بنما؛ و روزی کن به من پیروی از حق را؛ و و اقعیتِ باطل را آنگونه که هست به من نشان بده؛ و روزی کن به من اجتناب از باطل را.
ده رکعت نماز؛ پنج نماز دو رکعتی؛ در هر رکعت، یک حمد و ده بار توحید؛ در هر رکوع و سجود هر کدام ده مرتبه ذکر تسبیحات اربعه میخوانی؛ پس از اتمام ده رکعت، هزار مرتبه میگویی “أستَغفِرُالله” و بعد سجده کرده و میگویی “یا حَیُّ یا قَیّوم یا ذَالجَلالِ وَ الاکرام يَا رَحْمَانَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ رَحِيمَهُمَا يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ يَا إِلَهَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ إغْفِرْلَنَا ذُنُوبَنَا وَ تَقَبَّلْ مِنَّا صَلاتَنَا وَ صِیَامَنَا وَ قِیَامَنَا”
اگر نتوانستی این نماز را بخوانی، نماز دیگر:
دوازده رکعت نماز، شش تا دو رکعت، در هر رکعت یک حمد و بیست مرتبه توحید میخوانی؛ و پس از اتمام نماز، صد مرتبه صلوات میفرستی.
تلاوت سه سوره را امشب سفارش کردهاند: سوره انعام، کهف، یس؛ پس از تلاوت این سه سوره، صد مرتبه میگویی “أستَغفِرُاللهَ رَبّی وَ أتوُبُ إلیه”
دعای وداع ماه مبارک رمضان که امشب یا فردا شب خوانده میشود:
«اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ صِیَامِی لِشَهْرِ رَمَضَانَ وَ أَعُوذُ بِکَ أَنْ یَطْلُعَ فَجْرُ وَ هَذِهِ اللَّیْلَةِ إِلا وَ قَدْ غَفَرْتَ لِی»
287 مرتبه “یا سَمیعَ الدُّعا” سپس دعا میکنی و حاجاتت را میطلبی.